جغرافیای تاریخی

 این سطور جوابیه ایست به عربی ساکن تهران که نان شب خود را از صدقه سر ایرانیان به دست می آورد و در این سرزمین بزرگ آزادانه به زندگی می پردازد ولی در عین حال از فرومایگی و غفلت ما استفاده می کند و با وقاهت تمام تبلیغ " خلیج عربی " را می نمود ، به گونه ای که حتی از پرخاش و زخم زبان نیز در این کار  کم نمی گذاشت ، ( گذشته از اینکه بنده شخصا به حساب اش رسیدم و در مرحله بعد به پخش این جوابیه در محل کار ایشان در چهار راه اسلامبول پرداختم ولی ) از اینکه انسانی چنین بی شرم در سرزمین من زندگی می نماید و از امکانات آن بر علیه خود صاحبانش استفاده می نماید ناراحت نیستم ، از این ناراضی ام و از خود متنفر که چرا آن دوستان و همسایگان ایرانی اش که ادعای روشنفکری و دنیا دیدگی و از همه بدتر ایرانی بودنشان می شود در مقابل چنین دست درازیهایی به سرزمین و ناموس شان حتی کوچکترین عکس العملی نشان نمی دهند و همچو عروسکهای خیمه شب بازی به تماشای سخنان توهین آمیز او می نشستند . تا وقتی که ما بی غیرتیم معلوم است که خلیج پارس را اعراب و مولانا و کردستان را ترکان و قفقاز و خراسان بزرگ را روس ها و کشمیر زیبا را هندی ها و ... به زیر پرچم خود در می آورند . خدا را شکر که کورش مرد و چنین روزهای ننگ آوری را از برای سرزمین و فرزندان خود ندید . عشق به همنوع و هموطن و وطن در این سرزمین جای خود را به سستی و نامیدی و خودخواهی داده است و اینگونه است که دو قرن است که شمال ایرانزمین را دشمنانمان از سرزمینان جدا کرده اند و ما حتی غافل از اینکه آیا این سرزمینها مال بوده است یا نه

زنده باد فردا چون مال ماست

 

 

 

قوم گرسنه و بی بهره از تمدن و مواهب طبیعی پروردگار بزرگ ، برخواسه از بیابانهای سوزان و بی برکت « عربستان » ، که تنها حیوان مفید آن شتر می باشد و تنها گیاه با ارزش اش خرما ( و به همین دلیل هر دو اینها را « عرب » که در جایی شبیه جهنم زاده می شود گرانبهاتر از آنان نیافته است ، پسر عموهای خود می داند و همچو یک انسان برای شمارش آنها از کلمه " نفر " استفاده مینماید و اینگونه می گوید که : از اینجا پنج نفر شتر رد شده است ، و یا در این خانه دو نفر نخل خرما وجود می دارد ) ؛ شغلی جز دزدی و چپاول کاروانیان و جنگ های قومی و قبیله ای نمی داشته است و اینها تنها کارهای مفید زندگی یک « عرب » ، یک بی بهره از تمدن ، یک  تمدن سوز می بوده است .

اسلام باعث اتحاد آنان و قدرتمند شدن آنان گردید ولی بر زندگی آنان تاثیر چندانی نگذاشت و این مردمان بر همان راهی که می پیمودند و مسیری که سیر می نمودند باقی ماندند . همانند بنی اسرائیل که بعد از موسی علیه سلام به گوساله پرستی روی آوردند بعد از حضرت محمد نیز عمده مردم این قوم با کمی تغیر بر همان آداب قبل از اسلام خویش باقی ماندند ( نفی سخنان صریح  پیامبر در غدیر خم و سرپیچی از دستورات این ختمی مرتبت ، و انتخاب شن های لب ساحل به جای دُر و گوهرهای دریایی ، و سپردن پیشوایی خود به کسانی که حتی لیاقت پا در رکابی حضرت علی را نیز نمی داشته اند به جای حضرت امیر ، آیا همان پرستش گوساله توسط « عرب » نمی بوده است ) .

اسلام باعث اتحاد اعراب ، یکپارچه شدن آنان و به حرکت درآمدن و یورش آنان از سرزمین خشک و بیابانی خود به سرزمینهای حاصلخیز و متمدن شمالی گردید ( همچو هجوم ملخها از سرزمینهای لخت به مناطق پر آب و علف از برای ویرانی آن آبادیها ) . این پا برهنه ها که تا آن زمان تنها یک زبان قابل توجه از برای خود می داشتند  و دیگر هیچ . جالب اینکه بدانیم « عرب » تنها به عربی صحبت می کرده است و از مبانی و اصول زبان خود هیچ سر در نمی آورده است و هیچ اطلاعی از دستور زبانی که خود به آن سخن میگفته است نمی داشته است و این ایرانیان می بوده اند که بعد از اسلام این زبان شفاهی و ناقص را تکمیل و کارآمد نمودند . تمام اهل تحقیق می دانند که بزرگترین و اولین دانشمندان آگاه به دستور زبان عربی یا به قول خودشان علم صرف و نحو یکی از نیاکان ما ایرانیان می باشد . اسم این دانشمند ایرانی که مزار متبرکش در شیراز می باشد  "سیبویه " می باشد . این ایرانی که توسط مهاجمان عرب از سرزمین پارس به بردگی گرفته شده بود ، نخستین فردی می باشد که در جهان برای زبان عربی دستور زبان را تدوین ، یا به قول امروزی ها گرامر زبان عربی را تهیه نموده است . پس بدانیم که ایرانیان این زبان را تکمیل و از صدقه سر دانشمند این سرزمین می بوده است که امرزه زبان عربی یک زبان مهم در سطح بین الملل و از معدود زبانهایی است که به عنوان یک زبان کامل در تمام جهان شناختهخ می شود . اگر نیاکان ما نمی بودند این زبان در همان حد یک زبان گفتاری برای عرب باقی می ماند همانگونه که قبل از مساعدت ایرانیان به « عرب » نیز اینگونه بود ، آنزمانی را می گویم که در سراسر شبه جزیره تعداد افراد باسواد کمتر از انگشتان دست شما می بوده است .

 با یکپارچگی اعراب شبه جزیره خشک و بی بهره از تمدن عربستان توسط اسلام و فتح شاهنشاهی بزرگ ایرانیان و سرزمینهای متمدن دیگری چون  سوریه و مصر توسط اعراب ، این بادیه نشینان چنان سرمست و مغرور گشتند که نادانانه و ناباورانه خود را " برترین قوم جهان " نامیدند .

گذشته از چگونگی فتح سرزمینهای شاهنشاهی و خونریزی ها و جور و ظلم هایی که این متجاوزان در حق پدران و مادران ما مرتکب گشته اند ، در اینجا به گوشه ای از جنایات اعراب و بعد از آن از چگونگی دفاع پدران و مادران من و تو از خود در مقابل این نامردمان خواهیم گفت .

بلاذری در کتاب فتوح البلدان می فرماید :  پس از فتح قلعه جرجان ( گرگان ) ، اهل آن تسلیم اعراب شدند . فرمانده عرب مردم را به دشت گرگان کشانید و شروع به کشتن ایشان کرد تا خون آنان در آن وادی روان گردید . در کتاب روضه الصفا درباره این کشتار مردم ایران زمین آمده است : قاتلان ، اسیران را بر کنار جویی که به آسیابی می رفت ، بنا به فرموده فرمانده عرب مانند گوسفند ذبح کردند تا از چرخش آسیا به وسیله خون ایرانیان آنان بتوانند گندم را آرد و از آن آرد نانی برای سردار فاتح عرب طبخ نمایند ، بدینگونه پیش فرمانده عرب مانند گوسفند ایرانیان را ذبح کردند و از آرد آن آسیا طعامی مرتب کردند و پیش فرمانده عرب آوردند تا از آن آرد آسیا شده با خون ایرانی او گرسنگی خود را از بین ببرد ( جالب اینکه این فرمانده عرب قسم یاد نموده بود تا زمانیکه از خون ایرانیان آن آسیاب را نگردانده است و گندم به آرد تبدیل نشده استکشتار ادامه یابد ولی وقتی که حتی آن آسیاب یا بهتر بگوییم آن آسِ خون به قدر کافی گندم را آرد نمود کشتار متوقف نگردید و تا چهار هزار نفر دیگر از زنان و مردان ایرانزمین توسط اعرب سر بریده شدند .

کودکان ایرانی که مادران و پدران خود را بر اثر تهاجم و تجاوز « عرب » به این سرزمین مقدس از دست داده بودند و یا قدرت پرداخت مالیات و جزیه را نمی داشتند به بردگی گرفته می شدند و آنها که با « عرب » نجنگیده بودند و جان سالم از این بلا به در برده بودند به عنوان برده عرب شناخته می شدند و از حقوق اجتماعی خود تا حد بسیار زیادی بی بهره می گشتند . اینگونه بود که عرب ایرانیان را « موالی » یا برده خطاب می نمود . ایرانی مجبور گشته بود برای حفظ جان و اعتقادات خویش به عرب مالیاتی به علاوه مالیات های دیگر با نام " جزیه " بدهد ، و اینگونه شد که آزاده نژادگان ایرانی در سرزمین بزرگ خود از تمام حقوق خویش محروم گشتند ، آنهم تنها به این دلیل که در مدتی از زمان عرب بیابانی توانست از نظر نظامی بر ایرانیان برتری بیابند . ولی « عرب » هیچگاه به خود نگفت که در هزاران سال قبل از این تهاجم که ایرانیان از نظر نظامی یا ابرقدرت جهان می بوده اند ویا یا یکی از دو ابرقدرت موجود در تمام جهان می بوده اند ،  چرا ایرانیان به سرزمین آنان تجاوز نکردند و آنها را استسمار و به برده و کنیز خود تبدیل ننمودند و حتی به آنان کمک نیز می نمودند در روز سختی و قحطی ، واقعا چرا ؟

ایرانی اگر در تجاوز عرب جان سالم به در می برد ، به مرحله از فرومایگی کشیده میشد که حتی حق نشستن بر اسب ، حق حمل اسلحه و ساختن آن را از دست می داد . « عرب » بیابانگرد همنشین مار و عقرب ، این غرق شده در توحش ، که حتی دختر خود را زنده زنده در گور می کرد ، کسی که زندگی در شهر را دور از خوی و منش عربی خود می دید و در چادر خود می نشست و شهر نشیان را مایه ریشخند خود می ساخت از دادن ابتدایی ترین حقوق زندگی به ایرانیان نیز ابا می کرد ، آنهم از مردمی که تا چند صباهی قبل ، در زمان شاهنشاهی ساسانی ، سرداران سرزمینش از یک سو استانبول ( قسطنطنیه – کنستانسین پولیس ) را در دروازه اروپا در محاصره خود داشتند و از سوی دیگر سرحد شرقی شاهنشاهی را سرداران دیگر سرزمینش به رود نیل در آفریقا رسانده بودند و اینگونه ایرانی را به آقای جهان تبدیل نموده بودند . حالا این ایرانی اسیر دست مردمانی شده بودد که از تمدن در تمام طول تاریخشان به دور بودند . عرب حالا به خود به چشم اشراف زاده می نگریست و ایرانی را غلام ( موالی ) خود می خواند ، آنهم عربی که در زمان حمله به تیسفون ، پایتخت شاهنشاهی ، فرق بین کافور و نمک را نمی دانست و این دو را به جای دیگری به کار می برد .

عرب که همچو خار سر دیوار به مرتبه های بلند رسیده بود حرف از برتری قوم خود در بین تمام اقوام جهان می زد ، در این بین ایرانیان که شکست خورده در میدان جنگ با او می بودند بیش از هر کس دیگری در جهان مورد هجوم تهمت و نامردمی « عرب » قرار گرفته بود . عرب که ایران را فتح کرد و بر اوضاع سوار گشت ، وقت آن دید که دیگر آخرین پرده عفت را هم بدرد و تیر آخر را هم با جعل حدیث نبوی در بزرگداشت قوم « عرب » به سوی ایرانیان شلیک نماید .

« عرب » زشت کاریها و بدکاریهای خود را با توسل به احادیثی چون این که : { هر که بدخواه عرب است از شفاعت پیامبر به دور است } ، { عرب را بر سه چیز دوست بدارید : اول اینکه منِ پیامبر عرب هستم و دوم اینکه قران به زبان عربی است و سوم اینکه عربی زبان اهل بهشت است ( یعنی اینکه خدا هم عرب است و به عربی سخن می گوید ) } ، ادامه داد و با احادیثی چون اینها برای درد فرومایگی خود مرهمی می ساخت .

 کار « عرب » به اینجا هم ختم نگردیده و این تازه به دوران رسیدگان با تهیه و تدوین و استناد به احادیث مجعول دیگر از زبان پیامبر ایرانیان را منفور حضرت رسول نشان دادند . از جمله کارهای این فرومایگان زیر سوال بردن و تحقیر زبانهای رایج در بین مردم ایرانزمین می بود : مقدسی در احسن التقاسیم یکی از این احادیث را بدین مضمون نقل نموده‌است : ( مبغوض ترین زبانها در نزد خدا زبان فارسی است ، و زبان خوزستان زبان شیطان است و زبان اهل جهنم زبان بخارایی و زبان اهل جنت زبان عربی است ) . با چنین شرایط و جوی می بود که جاحظ برای نشان دادن اوج ذلت ایرانیان به دست اعراب این داستان را بیان می دارد : به مردی فقیر از عرب گفتند که آیا میل داری همچنان تهی دست و رنجور باقی بمانی یا همانند بسیاری دیگر از اعراب بعد از اسلام که با یورش به سرزمینهای دیگر زنان و دختران آن سرزمینها را به زن و کنیز خود تبدیل نموده اند و از آنان بچه های دورگه ای از عرب و غیر عرب به وجود آورده اند ، تو نیز قبول نمایی که به دورگه ای تبدیل شوی ولی در مقابل به تو هزار جریب زمین داده شود تا فقیر از دنیا نروی ؟ عرب فقیر جواب می دهد : هرگز زیر بار این پستی نمی روم . در جواب او گفتند : خلیفه زمان تو نیز عربی دو رگه است ، فقیر در جواب گفت : خدا رسوا کند هر کسی را که اطاعت این خلیفه کند .

عرب به وسیله قدرت که به دست او افتاده و احادیثی که ایرانی ، این قوم تمدن ساز جهان ، این آقای جهان را در آن تحقیر می نمود  و حتی مسجد خود را از مسجد بندگانش ( ایرانیان که حالا به موالی و غلامان عرب تبدیل شده بودند ) جدا کرده بودند { عرب نه به مسجد موالی ( نام جدید ابرقدرتان دیروز ) می رفت و نه آنها را به خانه خدای خود راه می داد } ایرانی را به اوجد نکبت کشانده بود . عرب در آن زمان به پدران و مادران ما همچو یک موجود نجس می نگریست همانگونه که در عربستان امروزی که با دلارهای نفتی ثروتی باد آورده به دست آورده اند و وقت و فرصت لازم را برای نشان دادن باطن حقیر خود به دست آورده اند به من و شمای مسلمان به چشم یک کافر و نامسلمان نگریسته می شود . 

اما نیاکان من و تو در مقابل این فرومایگان ساکت ننشستند ، چون وقت ساکن و ساکت نشستن نمی بود همانگونه ای که ای جان من ، ای هم خانواده و برادر من امروز نیز وقت سکوت و تن دادن به ذلت و بی خیالی نیست .

خیزش ایرانیان و شروع مبارزه نیاکانمان در مقابل این قوم دون در ابتدا با شعار برابری و با استناد به فرموده قران ( همه شما در مقابل پروردگار بی همتا برابرید الی مگر در تقوایتان ) آغاز گردید ، این قیام که تا نزدیک به نیم هزار سال برای سرکوب این خود بزرگ بینان دون مایه ، این هجوم آورندگان از بیابان طول کشید ، بیشتر از دانشمندان و بزرگان ایرانزمین تشکیل گردیده بود که به نهضت آنان  " شعوبیه "  می گفتند .

ایرانیان دسته دسته به این نهضت می پیوستند و به دلیل بیان حقیقت و دفاع از مظلوم چه بسیار از ملل دیگر ( مانند اسپانیایی ها و ... )  و حتی بسیاری از اعراب به آن پیوستند . در این بین اعراب و حاکمان عرب هرچه تلاش نمودند نتوانستند این نهضت ایرانیان را در طول این نزدیک به نیم هزار سال از بین ببرند ( این نهضت تا خارج شدن قدرت از دست اعراب در زمان خواجه نصیر الدین طوسی ادامه یافت ) .

مبارزه اندک و پنهانی این نهضت که به طور زیرزمینی می بود به سرعت در بین ایرانیان داغ دیده از دست عرب چنان گسترشی یافت که نیاکانمان ترجیح دادند این قیام علیه نامردمان به صورت آشکارا ادامه یابد . نه اینکه دیگر بر تساوی بین نجیب زادگان ( ایرانیان = آریان ها ) بر بیابان نشینتن دور از تمدن تاکید نگردید بلکه از برتری تمدن سازان ایرانی بر قوم کتاب سوز  و فراری از تمدن « عرب » سخن گفته شد .

نخبگان ایرانی خود را مجهز به اسلحه علم و دانش می گردانند و به زبان خود اعراب و با سرودن شعرهای فصیح در وصف و از برتری خدمت گذارترین تمدن جهان به جامعه بشری به مقابله ای جانانه با این متجاوزان می پردازند و در این راه مقدس چه حماسه ها که نمی آفرینند و چه جانها که اهدا نمی نمایند . با زبان خودشان به جنگ این نژادپرستان بی هویت تازه به دوران رسیده از راه شتافتند و آنان را به چالشی وصف ناپذیر کشاندند . حال خواهیم دید که چگونه افتخارات پدران و مادران آن ایرانیان مورد ظلم قرار گرفته به کار آنها آمد و زحمات آن پیشینیان مایه مباهات و نجات فرزندان مورد تهاجم زخم زبانهای عرب قرار گرفت ، به گونه ای که زبان عرب بسته گردید  { چه خوب میشود اگر ما نیز افتخاری برای فرزندانمان در روزهای سخت آینده به یادگار باقی بگذاریم } .

 در شعر یکی از نیاکان شعوبیمان که در آن روزگار سخت تهاجم بیگانگان ، آنگاهی که چنگ قوم « عرب » بر بدن این سرزمین ، این مادر مقدس اهورایی فرو رفته بود می خوانیم :

 فلست بتارک ایوان کسری               لتوضح اولحومل فالدخول
وضب فی الفلاساع و ذئب              بهایعوی و لیث وسط غیل

من ایوان کسری را ترک نمیکنم که توضح و حومل و دخول را(نام مکانهایی در سرزمین بیابانی عربستان ) بر آن ترجیح بدهم. سوسمار را که بیابان گرد است یا گرگ را که نعره می زند یا شیر را که در میان بیشه نهفته است بر ایوان کسری ترجیح نمی دهم.



در این راه پر افتخار ، در پی دفاع از ناموس و مردانگی چه بسیار از این آزاده مردان که جان نسپردند ، یکی از آنان بشار پسر بُرد تخارستانى ( تخارستان  سرزمینی زیبا و بزرگ و پر نعمت در خراسان بزرگ می باشد که زبانشان بسیار شبیه به زبان ایتالیایی می باشد ) که در سال 95 هجری، نابینا از مادر به دنیا آمد . او خود را از نواده های لهراسب، پادشاه ایران باستان می دانست و همواره به ایرانی بودن خود افتخار می کرد. از ایشان این سخن به یادگار باقی مانده است : من بنده خدایم نه بنده عربکان . شکر او اینگونه می بوده است " سپاس خدای را که چشم مرا گرفت تا آنان را که دشمن می دارم(عربکان)نبینم . روزی در مسجد جامع بصره چند تن از شاعران تازی جمع شده بودند. بشار نیز با جامه شاعران در آن جمع بود. یکی از شاعران تازی پرسید که این مرد کیست؟(اشاره به بشار) به او گفتند شاعر است. پرسید، عرب است یا از موالی؟گفتند از موالی ( غلامان ) . عرب نادان گفت موالی را چه به شعر؟بشار سخت به خشم آمد. پس از خاموشی کوتاهی در جواب او چنین سرود :

خَلیلی لاأنام علی اقتِسارِ       و لا آبى عَلى مَوْلىً و جارِ
سَأٌخْبِرٌ فاخِرَ الاعرابِ عَنّى    و عنه حین تأذن بالفتخار
أحِینَ کسیت بعد الَعَرىِ خَزّا   و نادَمْتَ الکرام عَلى العٌقار
تٌفاخِرٌ یابِن راعیه وراع        بنی الاحرار حَسْبٌک من خَسار
و کنت اِذا ظَمِئت الى قَراح     شَرِکتَ الکلب فی ولْغِ الاطار
تٌریغٌ بٌخطبه کسر الَموالى       وینْسِیک المکارمَ صیدٌ  فار
و  تَغْدو  للقنافِذِ  تَدَّرِیها          ولم  تعْقِل  بدّراج  الدیار  
و تَتَّشِخٌ الِشمالَ للابسیها         و ترعی الضأن بالبلد القِفار
مٌقامٌک  بَینَا  دَنَسٌ  علینا         فَلْیتک  غائب  فى  حَر ً نارٍ
وَ فخرٌک بینَ خِنْزیرٍ ئ کلبٍ    علی مَثلْى مِنَ الَحدث  الکبار

برگردان:

ای دوست من، در برابر ستم و زور بی تفاوت نمی مانم و تن به بردگی و پناهندگی نمی دهم
آن وقت که اجازه مفاخرت بدهی به این اعرابی فخر فروش از پیشینه خود و او خبر خواهم داد
آیا اکنون که بعد از برهنگی بر تنت جامه خز پوشانده اند و در مجلس شراب با بزرگان همنشین و هم پیاله شده ای
به فرزندان مردان آزاده فخر فروشی میکنی؟ای پسر زن و مرد شتر چران!
بس کن این فخر فروشی، تو وقتی تشنه بودی و به دنبال آب صاف می گشتی، با سگ در آب های آلوده دور چادرها شریک می شدی    حال می خواهی با خطبه ای مقام ایرانیان را بشکنی؟یاد دارآن شکار موش ها را ، باید فکر بزرگی را از سرت بدر کنی
 تو بودی که به دنبال خارپشت می گشتی که شکار کنی ، و نمی فهمیدی که دٌراج ( یکی از پرندگان زیبای ایرانزمین ) در دنیا چه چیزی است!
خود را با پوشیدن چوخا در برابر چوخاپوشان می آراستی و در بیابان های بی آب و علف، گوسفند می چراندی
بودن تو بین ما لکه چرکی است بر ما ، ای کاش در شعله آتش پنهان بودی
افتخار تو که همیشه بین خوک و سگ بوده ای بر من مثل فاجعه ای بزرگ است. این آزادمرد روشندل را  
سرانجام به دستور مهدی خلیفه عباسی که بشار را بی دین و زندقه معرفی کرده بودند آنقدر تازیانه زدند تا جان داد.

 یکی دیگر از شعوبیان معروف ابراهیم پسر ممشاد مشهور به متوکلی اصفهانی است که به خاطر لیاقت اش متوکل عباسی او را به یکی از نزدیکان دربار خود تبدیل نموده بود ، این شاعر شعوبی در آثار و اشعار خود، به تبار ایرانی خویش بالیده به آن سرفراز بوده و به ستمکاریهای تازیان تاخته و اظهار اندوه کرده است.

  انا ابن الاکارم من نسل جم             و حایز ارث ملوک العجم
و محی الذی باد من عزهم             و عفی علیه طوال القدم
و طالب  او تارهم    جهره             فمن  نام  حقهم   لم  انم
معی  علم   الکابیان    الذی            به ارتجی ان اسود الامم
فقل   لبنی   هاشم   اجمعین            هلموا الی الخلع قبل الندم
ملکنا   کم   عنوه     بالرما             حطعنا و ضربا بسیف حدم
و  اولاکم   الملک    آباوءنا             فما  ان وفیتم  بشکر  النعم
فعودوا   الی ارضکم بالحجاز          لاکل الضباب و رعی الغنم
فانی  ساعلو  سریر  الملوک           بحد  الحسام  و  حرف  القلم

برگردان:

من فرزند آزادگان از نسل جم و دارای ارث پادشاهان ایران هستم. منم زنده کننده آنچه از عزت آنها مرده بود، آن عزتی که روزگار دیرین اثر آن را از میان برده است:من آشکارا خونخواه آنها و طالب انتقام هستم، اگر دیگران از حق آنها(پادشاهان ایران)بخوابند من نخواهم خفت. درفش کاویان نزد من است، امیدوارم بوسیله آن درفش، بر تمام ملل سیادت کنم. به تمام بنی. . . . . ؟بگویید. بیایید خلع شوید(از سلطنت و خلافت)پیش از آنکه پشیمان شوید. ما با نیزه و شمشیر آبدار، شما را قهرا مالک شده ایم. پیش از این هم پدران ما شما را بر تخت نشانده بودند. شما نعمت آنها را سپاس نگفتید و وفا ننمودید، همان به سامان خود در حجاز برگردید. در آنجا به خوردن سوسمار وچوپانی مشغول شوید، من با نیروی تیغ و نوک قلم بر تخت پادشاهان خواهم نشست ( برایتان خواهم گفت که چگونه دیگر نیاکان نیکمان وعده این جوانمرد را عملی نمودند )  .

ما زمانی درد و رنج آن روزهای اشغال و توهین و مرگ را درک می نماییم که به یاد می آوریم پدران من و تو علم و دانش بشر را با زحمات هزاران ساله به وجود آوردند ، و حال خود به زیر دست کسانی افتاده بودند که نه در تاریخ زندگیشان هیچ چیزی را اختراع و کشف کرده بودند و نه در سرتاسر سرزمینشان بنا به گفته کتب معتبر کمتر از انگشتان دست ، انسان با سواد وجود می داشته است . نیچه  ، اندیشمند بزرگ آلمان می فرماید : تمدن و دانش بشری بدون تمدن ایرانی قابل تصور نیست ( در این لحظه به یاد آورید سوزاندن کتابهای مهم ایران باستان را با استناد به این سخن حکیمانه خلیفه عرب ، عمر می فرماید : ما چون قرآن را در اختیار داریم احتیاج به هیچ کتاب دیگری نمی داریم ) .

نام سردار بزرگ ایرانزمین ، ابومسلم خراسانی را بسیاری از ایرانیان شنیده اند ، ولی چیزی که نسل امروز از آن بی خبر مانده است ( این نسل جهان سومی عقب نگه داشته شده ، این نسلی که به گذشته سرزمین اش می بالد ولی از آن گذشته پر شکوه ، از آن گذشته ترش و شیرین پند و تجربه نمی آموزد ) زحمات وصف ناپذیر و حیرت انگیز و غرور آفرینی می باشد که این عالیجناب برای رهایی سرزمین من و تو ، سرزمین پدران و مادران من و تو ، سرزمین فرزندان من و تو تا پای جان عزیز خویش به انجام و به سرانجام رسانده است . جالب است بدانیم که در همان سرزمینهایی که اعراب در زمان هجوم به سرزمینهای ایرانی پدران و مادران ما را شکست داده بودند ، درست در یکصد سال بعد ، فرزندان توانمند همان انسانهای شکست خورده از سپاهیان عرب ، این مهاجمان را با قدرت تمام شکست دادند . ایرانیان با رهبری سردار بزرگ در نهاوند کمر عرب را شکاندند و در قادسیه کردستان عراق تیر خلاص را به سوی آنان شلیک نمودند .

نهضت شعوبیه با قیام های بسیار و بسیار از تمام سرزمینهای ایرانی یاری گردید ( به‌قول التون دانيل محقق و ايرانشناس انگليسي در طول حدود 100 سال از سال 842 ـ743 ميلادي ما شاهد 143 قيام و شورش اجتماعي، سياسي و مذهبي در نواحي مختلف خراسان، سيستان، طبرستان، گيلان و… عليه حاكميت اعراب يا اسلام بوده‌ايم. چنين هوشياري و مقاومتي در تاريخ ملت‌ها اگر بي‌نظير نباشد، بي‌ترديد كم‌نظير است )که یکی از آن قیامها قیام سیاهپوشان خراسانی است به رهبری مردی بزرگ ، معروف به " ابو مسلم خراسانی " .

این سردار بزرگ را مورخان و تاریخدانان قدیمی در ردیف اسکندر بزرگ و اردشیر ساسانی قرار داده اند ، و اینگونه فرموده اند که هر کدام از این سه کس سلسله های بزرگی چون هخامنشی ، اشکانی و اموی را نابود و سلسله های بزرگ دیگری چون سلوکی ، ساسانی و بنی هاشمی را به قله قدرت جهان رسانده اند . ابومسلم ، این سردار بزرگ ایرانزمین را جزیی از نوابغ جهان به شمار آورده اند و از جنگ های ایشان با نام نهضت عرب کشی در جهان نام برده اند . این مرد بی نظیر را شلاق خدا بر سر عرب ، و تلافی کننده تمام کشتن و توهین و ظلم عرب در حق ما ایرانیان دانسته اند .

ظلم بیابانگردان عرب در ایرانزمین ضمینه را برای گسترش سازمانهای زیر زمینی در ایرانزمین به وجود آورده بود و ابو مسلم تحرکات خویش را بر ضد مهاجمان در یکی از همین سازمانهای زیر زمینی ضد عربی آغاز نمود . ابو مسلم در خراسان پرچم قیام خویش را برافراشت و در اولین مرحله از این قیام در نامه به فرماندار عرب خراسان بزرگ اورا به اسلام و راستی فرا خواند .

 بر خلاف اسکندر و اردشیر بابکان که شاهزاده می بودند ابومسلم یکی از مردم عادی این سرزمین می بود و نه از خواص آن ( بعدها هم از اینگونه مردان پرلیاقت بسیار به خود دید که لعقوب لیث صفاری ، نادر شاه افشار از آن جمله اند) ، ایشان با استفاده از کینه خود از مهاجمان ، نیروی تفکر و تعقل ، سازماندهی قوی و فضیلت سالار و تنبیه شدید  خیانتکاران و کم کاران و دشمنانش ، توانست در عرض چند سال از رهبری یک قیام کوچک زیر زمینی به بزرگترین قاتل مهاجمان نژاد پرست « عرب » در طول تاریخ در سطح جهان تبدیل گردد .

 گذشته از هنر بزرگ این سردار که استفاده از قدرت عقل می بوده است ، از دیگر صفات ایشان مزاح نکردن و نخندیدن در هیچ زمان الی در میدان جنگ ( که این کار می باید به دلیل روحیه دادن به سربازانش و پیروز شدن در جنگ روانی می بوده است ) ، امیر و توانا برنفس خویش و بیش از یک بار در روز و یک بار بیشتر در سال نه غذا می خورده است و نه با زن نزدیکی می کرده است . از به دست آوردن پیروزی در جنگها و در نتیجه آنها حاصل شدن ثروت های بسیار به هیچ وجه اظهار سرور و شادی نمی کرده است و به همین ترتیب هم نیز از پیش آمدن روزگار سخت و حتی شکست در جنگ تاسف نمی خورده است ( چون این ایرانی آنقدر به خود توانمندی هایش اطمینان داشته است که از شکست های موقتی دلسرد نمی گشته است )  .

سفارش او همیشه به ایرانیان این می بوده است که در قلب خود کینه را نگه دارند و آنرا فراموش نکند تا پیروزی نزدیک گردد ( ایشان می دانسته است که با از دست رفتن کینه انگیزه کم می شود و با از بین رفتن آن ظلم  نه اینکه از بین نمی رود بلکه افزون نیز می گردد ) .

با اشغال ایران توسط اعراب ، قبیله های عرب همچو قطاری پشت سر هم راهی سرزمینهای بزرگ و خوش آب و هوای ایران می شدند . جالب اینکه آنها با خود فرومایگیها و جنگ های دوران جاهلیت خود را نیز به ایران می آوردند و در ایران نیز همچو سگ ها و گربه ها به جان یکدیگر افتاده بودند . در این بین این ایرانیان می بودند که بیشترین آسیب ها و ضررها را در سرزمین خود از این مهاجمان می دیدند .

 همانگونه که عرض نمودیم سردار بزرگ با استفاده از نیروی تفکر خود به جنگ دشمنان این سرزمین می رفت ، ایشان اعراب ساکن گردیده در شمال شرق ایرانزمین را با سیاستی بسیار قابل تمجید به جان یکدیگر می انداخت ، آنان را مشغول جنگ و ستیز با یکدیگر می کرد و با این تلاش ها هم به ضعیف شدن آنها کمک می کرد و هم از اتحاد آنان برای مقابله با ایرانیان جلوگیری می نمود . ابو مسلم به اختلاف متجاوزان با یکدیگر دامن می زد و عرب را به جان یکدیگر انداخته بود تا آنها یکدیگر را کشتار نماید و آنگاه در زمان تعین شده و در حالی که عرب شمشیر خود را بر بدن یکدیگر فرو می برد ، ایشان بدون کوچکترین هزینه و در عین ناباوری تمام مهاجمان ، به وسیله نقشه ای که طراحی نموده بود مهمترین شهر خراسان را که کرسی فرماندار نژادپرستان عرب می بود را به چنگ آورد . مخالفانش یا توسط مخالفانش کشته گردیده بوند یا در حین فرار از او کشته و نقش بر خاک می گردیدند .

 با فتح خراسان که از قدیم الایام بزرگترین سرزمین ایرانی است ( خراسان بزرگ که از دریاچه خزر تا کوهستان بزرگ پامیر در قلب آسیا وسعت می دارد ) ضمینه فتح گرگان ( با آن کشتار وحشتناک عرب از مردم آن ناحیه ) ، قومس ( سمنان ) ری و اصفهان ایجاد گردید . خبر پیروزی بر » اعراب « از همه جا می رسید و اصفهان در قلب ایرانزمین از چنگال این مهاجمان به بیرون کشیده شد ، اعرابی که از این کشتارها جان سالم تا آن زمان به در برده بودند همگی به قلعه بزرگ نهاوند که یک قرن از شکست ایرانیان در آنجا می گذشت ، پناه برده بودند . سرداران و سربازان ابومسلم ، این جان بر کفان در راه پیروزی بر تجاوزگران ، قلعه بزرگ نهاوند را به محاصره خود درآوردند .

این قلعه ایرانزمین نفوذ ناپذیر می بود به همین دلیل ابومسلم با استفاده از خرد و عقل خویش و با استفاده از نقاط ضعف دشمن خویش ( مانند جنگ و دعواهای پایان ناپذیر عرب با یکدیگر ) عرب را مجبور به خیانت به خود نمود و به این ترتیب این بار نهاوند برای بار دوم در یک قرن گذشته شاهد جنگی بزرگ می بود که بر خلاف جنگ اول این بار این ایرانیان می بودند که کمر دشمن قدرتمند خود را می شکستند ، این جنگ را بعدها فتح الفتوح ایرانیان نام نهادند .

کشتار و شکست اعراب ادامه یافت تا اینکه خلیفه عرب ( که معروف به مروان حمار = مروان اولاغ می بود ) در کردستان بزرگ ( کردستان عراق ) ، نزدیک به همان محل جنگ قادسیه ( که شاهنشاه ایران از اعراب شکست یافته بود ) به سپاه ابومسلم برخورد . جنگی بزرگ بین ایرانیان و اعراب طرفدار ایران با اعراب آغاز گردید و کشتار ادامه داشت تا زمانی که خلیفه فهمید سربازانش تاب مقاوت در برابر کینه کشان ایرانی را ندارند ، اینگونه بود که فرار را بر قرار ترجیح داد .

سربازان عرب هواخواه خلیفه در زیر ضربات شمشیر ایرانیان رها گشتند تا ایرانیان به دهها سال ظلم و جور آنان و پدران آنان با شمشیر های برهنه جوابی شایسته دهند و خود خلیفه به سوریه و مصر فرار نمود .

کسی که خود را بزرگ مسلمانان جهان اسلام می دانست ، این غاصب منبر پیامبر ، این خلیفه ای که به دلیل حیوان نامیده شدنش از سوی مردم ( به همین دلیل یاران ابومسلم از ابتدای قیامشان در خراسان اولاغ های خود را مروان صدا می کردند ) نمی دانست که ایرانیان به دنبال او خواهند رفت و او را در یکی از روستاهای مصر به چنگ می آورند و به مجازاتش می پردازند با بریدن سر او ( همانگونه که قرنها بعد فرزند خلف آن بنی امیه ای با نام صدام از دست دشمنانش فرار نمود و از ترس خود ، نه ببخشید از ترس اعمال بد خود به روستایی پناه برد ولی در آخر این نماد  نژاد عرب هم با خفت هر چه تمامتر دستگیر و به زندگی منحوس اش پایان داده شد ) .

کار کشتار اعراب به اینجا ختم نگردید ، از این به بعد اعراب زخم خورده از اعراب دیگر می بودند که از ایرانیان قدرت را می گرفتند تا به کشتار دیگر اعراب بپردازند . دسته ای از این اعراب به نام عباسی که قدرت را از ایرانیان دریافت نموده بودند در سوریه چنان کشتاری از اعراب دشمن ایران ، از این پسر عموهای خود نمودند که در تاریخ بی سابقه اعلام گشته است ( این واقعه را اینگونه گفته اند که دهها تن از عرب نژاد پرست بنی امیه در سر سفره غذا قرار می داشتند که عرب بنی عباس به میهمانی آنان حمله ور گشت و بعد از کیفر آنان اجساد نیمه جان این نژاد پرستان را در همان سفره و فرش پیچیدند و آنقدر با چوب و چماق بر آنها کوفتند و آنقدر بر روی آنها راه رفتند که تمام استخوان های آنان خرد گردید ( در این زمان می بود که قبر نامردمانی چون معاویه ، یزید ، ... شکافته شد و هر چه از جسم پوسیده این نابکاران باقی مانده بود یا به آتش کشیده شد یا با شلاق تکیه تکیه و خورد گردید ، آنهم به دست خود عرب ) .

از این زمان به بعد ابومسلم ، این سردار بزرگ ایرانی ، چنان آوازه ای از خود و ایرانیان در دل اعراب به راه انداخت که نامش مساوی مرگ عرب گردید و آوازه اش  خوف را در دل » عرب « زنده می کرد . مورخان اینگونه نقل نموده اند که زمانی که سردار ایرانی برای زیارت حج قدم در خاک عربستان نهاد ( در حالی که در آن زمان کشتار اعراب متوقف گردیده بود ) تا کیلومترها جلوتر از مسیر این سردار ایرانیان ، اعراب خانه و چادرهای خود را رها کردند و به فرار به سوی کوه و صحرا مشغول گشتند .  این بود نتیجه زحمات ایرانیانی که عزم خود را جمع نموند تا بنده و غلام و کنیز عرب نباشد بلکه نامشان لرزه را بر اندام اعراب بیندازد  .

بعد از شاپور اول ( فرزند اردشیر بابکان بنیانگذار شاهنشاهی ساسانی ) که در سه جنگ بزرگ پیاپی با رومیان از برای باز پس گیری سرزمینهای آسیایی از این اروپایی ها ( طبق وصیت بنیانگذار این سلسله در اخراج اروپایها از اسیا ) یک امپراطور کشته شد ، یکی امپراطور دیگر را ( به نام والریانوس ) اسیر نمود ( که هنوز هم بعد از گذشت 1700 سال از آن حجاری لحظه اسارت در نزدیکی تخت جمشید پا برجاست ) و با پیروزی بر یک امپراطور دیگر که جایگزین آن دو گشته بود رومیان را مجبور به صلح با ایرانیان نمود ، شاپور دوم بر تخت شاهنشاهی تکیه زد .

سالها بود که اعراب برای یافتن چراگاه برای شتران خود و یا ترغیب شدنشان به وسیله رومیان که دشمنان ایرانزمین می بودند به سرزمینهای مرزی جنوبی ایرانزمین هجوم آورده بودند که این اعراب با خونریزی و از بین بردن مناطق آباد این قسمت از سرزمینمان را به تباهی کشانده بودند ( در اینجا باید به گفته طبری مورخ که یکی از دلایل هجوم را گرسنگی اعراب و نبود امکانات زندگی در عربستان بیان می دارد را نیز بیان نمایم ) .

شاهنشاه شاپور دوم که از هجوم گاه و بی گاه بیابانگردان و کمک آنها به دشمنان ایرانزمین ( اعراب با کمک به رومیان از آبی که به وسیله اروپایها در ایرانزمین گل آلود می شد سهمی برای خود به دست می آوردند ) و خونریزی آنها در ایرانزمین به تنگ آمده بود تصمیم گرفت تا سیاست مدارا و انسان دوستانه گذشته در مقابل این مردم ساکن در بیابانهای خشک کنار بگذارد و آنها را به سیاست برساند . شاهنشاه دستور داد سران قبایل متجاوز دستگیر و برای مجازات آنان کتف آنان  را سوراخ و طناب را از کتف آنان رد کنند و جسد آنان را در مسیرهای منتهی به شبه جزیره آویزان نمایند تا اینگونه عرب بداند که با دم شیر نباید بازی کند. این اتفاق درس عبرتی برای الباقی اعراب و تجربه ای تلخ برای آنها گشت به گونه ای که تا سالها مرزهای جنوبی ایرانزمین از تجاوز و دستبرد  آنان در امان ماند . عرب در تاریخ خود از شاهنشاه شاپور دوم با نام شاپور ذوالاکتاف ( = پادشاه صاحب شانه ها ) نام برده .

با توجه به بسیاری از سرزمینهای ایرانی ، می توان ردپای قوم تمدن سوز عرب را در خاطرات تاریخی آنان ببینیم . یکی از این سرزمینها که زخمهای جدی از این تهاجم بر پیکره اش باقی ماند " مازندران " می باشد ، که اعراب برای فتح آن زحمت و زجر بسیار کشیدند اما بی نتیجه .

 به دلیل جنگندگی بی امان ایرانیان مازندرانی و قرار گرفتن سرزمین زیبای آنان در پناه کوهستان البرز و خارج بودن از چنگال مهجمان ، بر خلاف شهرها و سرزمینهایی چون تیسفون ، ماد ، پارس ... مازندران تا قرنها از دستبرد عرب به دور ماند .

 در یکی از لشگر کشیهای عرب برای اشغال مازندران که وصف آن در تاریخ باقی مانده است ، سپاه خلیفه با ده هزار سرباز جنگی برای تهاجم و فتح مازندران شروع به پیشروی در خاک مازندران نمود . در مقابل باید بدانیم که در مازندران حکومتی فراگیر وجود نمی داشت و حاکمان محلی هر گوشه از آن سرزمین زیبا را اداره می نمودند .  سپهبد شروین در منطقه نفوذ لشگر اعراب قرار می داشت و به همین دلیل با چهار هزار تن از زنان و مردان سرزمین اش به مقابله با تهاجم این لشگر متجاوزان بیگانه شتافت .

با ورود سپاه خلیفه عرب به سرزمین همیشه بهار مازندران ، سپهبد دستور به عقب نشینی داد تا دشمن مجهز عرب را به این فکر بیندازد که کسی تاب مقاوت در برابر آن تعداد بسیار از جنگجویان عرب را ندارد و ایرانیان از ترس عرب پا به فرار گذاشته اند . عقب نشینی و تعقیب ادامه داشت تا اینکه سپهبد اعراب را به جایی کشاند که قبلا نقشه آنرا کشیده بود . عرب سرخوش از اینکه بدون هیچ مقاوتی در برابر خود این سرزمین پوشیده از جنگل های انبوه را به دست آورده است به پیشروی هایش در عمق این خاک سبز ادامه می داد .

حال زمان حمله و نابودی متجاوزان به دست ایرانیان فرا رسیده بود . برای اینکه ترس را به جان اعراب بیندازند و دل آنان را خانه وحشت گردانند ، صدها بوق و کوس آماده گردید تا در زمان حمله به صدا درآید ( این شیوه از جنگ روانی خاص ایرانیان می بوده است که شدیدا باعث تضعیف روحیه دشمنان و از بین رفتن تمرکز آنان می گشته است ) و چهار هزار درخت برای نابودی اعراب بریده شد و نقشه مرگ متجاوزان به دقت به وسیله زنان و مردان ایرانی اینگونه آماده گردیده بود .

جنگ آغاز گردید و سپهبد با صد تن از یاران خویش به سپاه عرب حمله برد و چون تعداد اعراب صد برابر تعداد نفرات مهاجم مازندرانی بود سپهبد و یارانش عقب نشینی نمودند و اعراب برای کشتار آنان به تعقیب آنان پرداختند .  حیله سپهبد شروین در تعقیب شدنش به وسیله اعراب عملی گشت و عرب برای کشتار ایرانیان به کشتار گاه خود سرازیر گردید .

محشری به پا گشت ، صدای بوق و کوس از هر جایی به گوش می رسید و لرزه بر اندام اعراب می انداخت ، الوارهای بریده از کوه می غلتید و عرب را در زیر خود به نابودی می کشاندند . بعد از رها نمودن درختان این بار نوبت شیر زنان و دلیر مردان ایرانی بود که با تبر و هر چیز دیگر که می توانستند جان دشمنان سرزمین بزرگ را بگیرند به یورش به اعراب پرداختند . سپاه عرب تار و مار شد و فرمانده عرب سر بریده گردید ( و از اسیران هر کس که امان خواست ، با بزرگ منشی از سوی ایرانیان آزاد گردید ) .

مدتها بعد ، در زمانی که اعراب تا حدی توانستند قسمتی از سرزمین همیشه بهار مازندران را به اشغال درآورند ، ایرانیان به تنگ آمده از ظلم فرومایگان عرب تصمیم دوباره به کشتار اعراب گرفتند و اینگونه قیامی را مخفیانه طراحی نمودند تا در روز و ساعتی مشخص قیام علیه تمامی اعراب سرزمینشان را آغاز نمایند . در تاریخ اینگونه آمده است که در ساعت موعد ، تنفر ایرانیان اینگونه از عرب نمودار شد که حتی اعرابی که از کشتار جان سالم به در برده بودند و در خانه های خود مخفی گشته بودند توسط زنان ایرانی که به عقد آنان درآمده بودند ، در حالی که موهای شوهران خود را در دست گرفته بودند و آنها را به بیرون از خانه می کشاندن ، به بیرون از خانه آورده می شدند و به مردم ظلم دیده از دست عرب تحویل می دادند ، تا آن ظالمان به سزای خود برسند . این قیام ایرانیان نیز در تاریخ بی نظیر گفته شده است .

عرب بادیه نشین به لطف دلارهای نفتی ، امروزه باز توانسته تا به همان ایران ستیزی های قدیمی خود ، جانی دوباره ببخشد و گذشته از اینکه " چشم طمع خود را به سوی این خاک اهورایی باز کرده است " { جزایر همیشه ایرانی خلیج تا ابد پارس } یعنی به سوی ناموس من و تو ، درصدد است تا نام منحوس » عرب « را هم جایگزین خلیج پارسی بگرداند که ما حاضریم جان خویش را فدای آن نماییم ، پس ای ایرانی ، ای غیورمند ، ای نجیب زاده ، ای مایه افتخار تمدن بشری برخیز و رستاخیز را به پا کن ، ما ثابت کرده ایم که برترین و بهترینیم ، پس جلوی این تاراج را با یکدلی باید بگیریم .

زنده و بلند باد نام مقدس این سرزمین نجیب زادگان ، زنده باد یاد تمام مادران و پدرانمان که این سرزمین مقدس را از لوث وجود منحوس متجاوزان پیراستند ،

 " مرگ بر خلیج عربی "                             

دکتر فاطمی ، وزیر امور خارجه دولت ملی دکتر محمد مصدق ( علیه رحمه ) ، تنها کسی که شجاعت نمود و توانست درب سفارت انگلیس ، این استعمارگر پیر را در ایران ببندد ، می فرمایند :

برخیز ، بیدار شو

این خواب طولانی افتخار را از دست تو گرفت ، تو مفتخر دنیا بودی ...

حیف از این نژاد که سرور و سالار دنیا بوده منقرض شود .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:1  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* تبریز چگونه برخاست ؟

" چنانکه دیدیم جنبش مشروطه را تهران پدید آورد ، ولی پیشرفت آنرا تبریز بگردن گرفت . ما داستان را تا داده شدن فرمان مشروطه ، و نوشته گردیدن و دستینه یافتن نظامنامه انتخابات ، و آغاز کردن بکار برگزیدن نمایندگان تهران ، پیش آمدیم . تا اینجا تنها تهران کار میکرد ، ولی از اینجا تبریز پا میان نهاد و سنگینی بیشتر بار را بگردن گرفت . اینست میباید در اینجا از جنبش تبریز و از کوششهای آن بسخن پردازیم . "

کسروی با گفتار شیرین و جانانه خود روزگار تبریزیان را در زمان قبل از مشروطه خواهی وصف       می نمایند و از ظلم و گرانی و نامیدی می گوید و از اشخاص بزرگی که در این گیرودار مردانگی می نموده اند و همدیگر را می یافته اند و می کوشیده اند که با اتحاد خود ، در اصلاح سرزمین و عدالت خواهی ، کاری بزرگ را به انجام برسانند و در همین رابطه درصدد تاسیس انجمنی می بودند که به کارهای قانون طلبی و مشکلات مردم و ... سرکشی نماید و دستی در امور مهم داشته باشد ، بعدها که تبریزیان این انجمن مهم و بزرگ و سرنوشت ساز را به پا داشتند ، مجلس این انجمن را قانونی نمود و از دیگر ولایات ایران هم خواست که این کار تبریزیان را الگو قرار دهند و انجمنی برپا دارند .

کسروی اولین تحرکات جنبش مشروطه را اینگونه بیان می نمایند : در تهران فرمان مشروطیت داده شد و مجلس چندگاه ( موقتی ) برپا گردید و شروع به نوشتن نظامنامه انتخابات نمودند تا وکلای ملت را از سراسر ایران به تهران فرابخواند و در این زمان در تبریز و دیگر جایها نشانی از این امور نمی بود .

در تبریز تکاپوهایی در حال شکل گیری می بود ولی هنوز سازمان یافته نمی بود و اوضاع در این حال می بود که ناگهان نامه هایی از تهران رسید که هنوز دربار با خواست مردم مخالفت و دشمنی می نماید و شاه از تائید نظامنامه انتخابات خودداری می نماید . اینگونه بازارهای تهران بسته شد و تهران به جوش و خوروش درآمده بود . با این آگاهیها ، در تبریز نیز به تبعیت از تهران ، به تکان درآمد و تبریزیان کوشیدند که در اینجا هم جنبشی را بر علیه استبداد آغاز نمایند . این کارشکنی ها را درباریان و بر خلاف خواست واقعی شاه بیمار ، مظفرالدین شاه انجام می داده اند .

در این کار تبریزیان " میر هاشم و همدستان او پیشگام گردیدند . در اینجا هم به پیروی از تهران رفتن به کونسول خانه انگلیس را برگزیدند . " ( این کار برای در امان ماندن از دست دولتیان می بوده است ، در تهران نیز یا این کار را می کرده اند و یا به حرم عبدالعظیم حسنی ، رحمته علیه می رفته اند و در آنجا بست می نشسته اند ) .

سران جنبش تبریز به کونسول انگلیس نامه ای را می نویسند و کنسول نیز با دادن جواب دوپهلو آنانرا خوش بین می نماید و اینگونه سران جنبشی که مطمئنا دولتیان آنزمان به آن سران فتنه می گفتنه اند به کونسول خانه انگلیس رهسپار می گردند . در اینجا شخصی با نام میر باقر اسلامبولچی هزینه های این کار بزرگ را بر گردن می گیرد – مخارج بست نشینان ، از تهیه غذا و ... - .  

سران آزادی تبریز دو تن دو تن به کونسول خانه می روند ولی کونسول انگلیس از پذیرش آنان امتناع می کند و اینگون جواب می دهد که : " ما نتوانیم به کارهای درونی ایران درآییم ، و شما را با این اندکی ( ده - پانزده نفر ) ، نتوانم پذیرفت . ولی اگر بازار بندد و علماء و دیگران نیز بیایند چون به نام توده است توانیم پذیرفت " .

تبریزیان سرگشته می شوند چون تا آن زمان کار آنان در تبریز شناخته شده نبود و از تبریز که در آن زمان دومین شهر بزرگ ایران می بود حتی کسی از اخبار این از جان گذشتگان مطلع نمی بود . حالا دیگر آنان راه بازگشت نیز نمی داشتند ، بازگشت مساوی دستگیری و نابودی به وسیله عمال محمد علی میرزای ولیعهد می بود ، " با اینهمه نومیدی بخود راه ندادند " .

صبح اینگونه در بلاتکلیفی گذشت ، " هنگام نیمروز شیخ سلیم و حاجی میرزا ابوالحسن چایکاری با چند تن – به کونسولخانه - درآمدند . از دیدن ایشان همگی شادمانی نمودند و تا نیمه حیاط بپیشواز شتافتند و از سر روی ایشان بوسیدند . " اینگونه آرام آرام کسانی که از آزادیخواهان بست نشسته در کونسول خانه خبر می یافتند یک تن دو تن می آمدند ولی بسیاری هنوز دلیری نمی نمودند که پا پیش بگذارند و از آن سوی نیز خبر به ولیعهد خود خواه که در آذربایجان نشیمن می داشت رسید و ایشان نیز جاسوسان خود را به نزدیکی کونسول خانه فرستاد تا آیندگان و روندگان را بشناسند .

کارگزاری از سوی محمدعلی میرزا آمد و بنشست و چنین گفت " والا حضرت اقدس از آقایان گله مند است . زیرا همیشه رعایت خاطر آقایان را کرده . اکنون هم اگر فرمایشی است خوب بود به خود ایشان اظهار میکردند " و از اینگونه سخنان می گفت . پیرمردی ساده در میان این آزادیخواهان تبریزی می بود و چون سخن نماینده ولیعهد به اینجا رسید ، از دیرکرد " حواله مستمری " خود گله نمود و کارگزار اینگونه خشنود گردید و به سرعت گفت که تمام این اتفاقات را – برگشت حواله ها و ... - خود جبران می نماید و به غیر از آن والا حضرت امر فرمود نان را هم ارزان گردانند ( نان بر اثر ظلم و ستم مسئولان دولتی و مردمان خودخواه در آن زمان در تبریز بسیار گران گشته بود ) ، اوضاع اینگونه می بود که ناگهان ناصح زاده از پائین تالار سخن او را بریده با آوازی بلند اینچنین گفت : " آقا چه می فرمایید ؟ ! . چه مستمری ؟ ! . چه نانی ؟ ؟ . ما برای این چیزها به اینجا نیامده ایم . ما آزادی می خواهیم ، عدالت می خواهیم ، پس از این باید در مملکت قانون جاری شود ... " . مفاخرالدوله ، کارگزار دولتی ، که تا آن روز چنین سخنانی را نشنیده بود یکه خورد و پاسخی نتوانست داد و در جواب چنین گفت : " این را باید به عرض برسانم " و اینگونه برخاست و برفت .

در بعد از این واقعه کسانی از کوشندگان در راه اصلاح جامعه ، به بازار رفتند و با شور و غوغایی که بر پا نمودند ، و چون مردم بر اثر ظلم های بسیار آماده چنین جنبش عدالت خواهی می بودند ، بیدرنگ بازارها بسته و بسیاری رو به کونسول خانه نهادند . زمینه های خیزش در تبریز وجود می داشت ولی کسی تا آنزمان از به وجود آمدن قانون در جامعه و شریک کردن مردم در قدرت چیزی نمی دانست و تا آن روز کسی از چنین چیزهایی نه گفته بود و نه شنیده بود . حتی کسانی هم که به کونسولگری رفته بودند نیز خود آگاهی کاملی نمی داشتند و از سر مردانگی و کمک به مجاهدین تهران و چیزهایی که دورادور شنیده بودند و به آن علاقه مند گردیده بودند ، به پا خواسته بودند مثلا کلمه " مشروطه " را نشنیده بودند و بعد از مدتی اینرا از زبان کونسول انگلیس در تبریز شنیدند ، او به ایشان گفته بود که در تهران آزادیخواهان از برای مشروطه نمودن دولت می کوشند . سران جنبش تبریز برای آگاهیدن مردم که روی به کونسول خانه آورده بودند ، کسانی را که از این موضوع آگاهی می داشتند را مامور نمودند تا دیگران را آگاه نمایند .

* کار تبریز بالا می گیرد

روز بعد از شروع جنبش و بست نشینی ، در حالی که شروع کنندگان آن به زور به پانزده نفر می رسیدند ، کارها بر وفق مراد گردیده بود و از یک سو بازارها بسته و انبوه مردم رو به کونسول خانه آوردند . کسانی که دیروز بازارها را بسته بودند و از بیم دولتیان به خانه خود رفته بودند ، به کونسول خانه می آمدند و کسانی که تا آنزمان نیز چیزی از واقعه نشنیده بودند نیز روی به کونسولگری نهادند .

" کونسول خانه و آن پیرامونها پر از مردم می بود . مسجد صمصام خان را در آن نزدیکی فرش کردند و جایگاه دیگری برای گرد آمدن مردم پدید آوردند . از یک سو هم علمای بزرگ ... همگی بمردم پیوستند و به مسجد صمصام خان آمدند .

امروز بازرگانانن پیشنهاد کردند دررفت ( مخارج ) را بگردن گیرند و پول پردازند . نخست حاجی مهدی آقا کوزه کنانی پیشگام گردید . بدینسان که رو بملایان کرد و چنین گفت : در این راه که بخرسندی و سرافرازی ایرانیان خواهد انجامید من جان و داراک ( دارایی ) دریغ نخواهم داشت و همه دررفت را خود از کیسه خواهم پرداخت . " ولی دیگران به این کار خرسندی نشان نمی دهند و چنین تصمیم می گیرند که همگی پولهایی پردازند و به همین دلیل صندوقی برای انجمن عدالت و مشروطه خواهی تاسیس می گردد .

دولتیان و رهبر آنان محمد علی میرزا به تکاپو می پردازند و نان را ارزان و نانوایی ها را با چراغ زینت می دهند . محمد علی میرزا این کار را می کرد تا مردم را از گرویدن به جنبش منصرف نماید ولی کوشندگان در راه آزادی این را متوجه شدند و چراغ های نانوایی ها را خاموش گردانیدند و به ولیعهد چنین گفتند که " درخواست ما ارزانی نان نیست . ما مشروطه می خواهیم " . محمدعلیمیرزا هم شگفت زده گردیده و پاسخ می دهد که در این باره باید درخواست شما را " بحضور مبارک شاهنشاهی " تلگراف نمایم . در همین راستا هم تبریزیان به تهران تلگراف نمودند و درخواست خود را اعلام نمودند در حالی که بازارها در دومین شهر بزرگ ایران بسته بود و مشروطه خواهان هر روز در مسجد و کونسولخانه گرد هم می آمدند .

کسروی از عزم مردم می گوید و اتفاق بزرگی که در تبریز در حال شکل گیری می بوده است : " این ده روز برای تبریز روزهای بسیار سودمندی بود که باید در تاریخ یاد آنها بماند . مردمیکه قرنها در زیر یوغ ستم و خودکامگی بسربرده ، و جز کشاکشهای کیشی ( اختلافات مذهبی ) ... کاری نشناخته ، از معنی توده و کشور و اینگونه دانستنی ها بیبهره مانده ، و هیچگاه آزادی برای گفتگو از دردهای خود و برای گله و ناله از ستمهای درباریان نداشته بودند ، کنون یکرشته سخنان سودمند نوینی درباره آبادی کشور و سرافرازی توده میشنیدند ، و خود را برای هر گفتگویی آزاد می یافتند ، و رویهمرفته یک آینده بسیار خوشی و درخشانی را در پیش رو میدیدند و بی اندازه خشنود و خرسند میگردیدند .

یک کلمه گویم : این ده روز تبریز را دیگر گردانید " ، دلهای مردم از آرزوی همدستی با یکدیگر و جانفشانی در راه توده و کشور پر گردید . زیان دشمنی شیعه و سنی را همه می دانیم ولی این ده روز تبریز باعث شد دشمنان مذهبی سابق در کنار هم نشینند . از دشمنی هایی که تا آن روز نموده بودند پشیمانی می نمودند . پیشوای یکی از گروههای مذهبی به نام حاجی سید محمد قره باغی به پا خواسته و اینچنین می فرمود : " مردم آن دسته بندی ها همه برای ( جلب مرده و آواز نعلین ) میبود و اینزمان باید همه را کنارگزارده در این راه خرسندی و نیکنامی ایرانیان دوش به دوش هم گام برداریم " .

ارمنیان که تا آن روز از مسلمانان دوری می نمودند ، " اکنون همه مهربانی مینمودند و در نهان با آزادی خواهان همدستی می داشتند " و ایرانی یعنی این ، ایرانی یعنی کسی که فدای آزادی و ایران است .

ایرانیان با یکدیگر هم آواز گشته و می رفتند تا آینده ای روشن را بسازند و در مقابل تمام مکر و شیطنت های دشمنانشان نقش بر آب می گشت . سربازانی که در نزدیکی تبریز لشگرگاه می داشتند و محمدعلیمیرزا برای چنین روزی آماده گردانیده بود ، نمایندگانی به نزد مشروطه خواهان گسیل داشتند و خواستار آن شده بودند که به آزادیخواهان بپیوندند . آزادیخواهان سرافراز نیز اینگونه پاسخ دادند که ایشان در جایگاه خود بمانند و از درون دل با جنبش ترقی خواه همراهی نمایند تا وقت نیاز فرارسد .

کسروی می فرماید :  از خودگذشتگی توانگران و بازرگانان در تامین قسمتی از مخارج جنبش وصف ناپذیر می بوده است و آنان برای این کار مقدس از یکدیگر پیشی می گرفته اند ، یکی از صندوقداران تبریزی می فرماید که : از صبح تا غروب ساعتی وقت برای استراحت نمی داشته اند .

زنان تا آن زمان همچو تهران پا در میان نگذاشته بودند ، ولی مردان آنقدر شور و حال و دقت و از خودگذشتگی می نمودند که وصف اش میسر نمی گردیده است .

کسروی دلیل چنین خیزش باور نکردنی را چنین بیان می نمایند :

نخست : شایندگی ( شایسته بودن ) مردم و جربزه خدادای آنان

دوم : بودن رهبران و پیشوایان نیک و کاربلد

سوم : گران مایگی و دلکشی خود داستان . مردمی که سالهای دراز دچار خودکامگی و ستم گردیده بودند و حال راه فراری از این سیاهی یافته بودند و حق خود می دانستند زندگی برتر از این را که شایسته این شایستگان باشد . کسروی می فرماید آنزمان مردم سخن از " دمکراتی " می شنیدند و راه مردانگی و گردن فرازی را در برابر خود باز می دیدند و حال ما می گوئیم که فرزندان همان مردم آزاده و آزادیخواه چیزی به غیر از این نمی خواهند و اگر کسی همین اکنون به داد آنان در تبریز و دیگر قسمتهای آذربایجان برسد ، کسی از آنان به دام نامردمان و پیشوایان بدخواه و وطن فروش گرفتار نخواهد شد و جای کلمه " آزادی ، عدالت و دمکراسی " را " استقلال طلبی و دشمنی " نخواهد گرفت . ببینیم چه با خود کرده ایم که فرزندان همان دلیرمردان و سرافرازان تبریزی ، که جان و مال خود را برای سرزمینشان می داده اند ، حال کوتاهی می نمایند و یاد آن روزهای خوب تبریز و تهران و ایران را به باد داده اند .    

در تبریز شوری برپا می بود و مردم شادمان می بودند . اشعاری نغز انتخاب گریده بود و توسط سخرانان برای مردمی که از چگونگی و معنی مشروطه می پرسیدند ، خوانده می شد که اینها از آن جمله اند :

بلبلان وقت گل آمد که بنالد از شوق

نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار

خبرت هست که مرغان چمن می گویند    

آخر ای خفته سر از بالش غفلت بردار

تا کی آخر چو بنفشه سرغفلت در پیش  

حیف باشد که که تو در خوابی و نرگس بیدار

 

ماییم که از پادشاهان باج گرفتیم

زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم

دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم

اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم

وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم

ماییم که از دریا موج گرفتیم

و اندیشه نکردیم ز طوفان و زتیار...

( ادیب الممالک )

اینگونه می بود که با زحمت و از جان و مال گذشتگی تبریزیان ، شاه اجازه قانونی گشتن مشروطه را در تبریز و سراسر ایران اهدا نمود و مردم به شادی و پایکوبی ، چراغانی و باز کردن بازارها پرداختند . مشروطه آشکار گردید و می رفت که پا بگیرد ، نظامنامه انتخابات و برگزیدن نمایندگان از تهران به سراسر ایران ارسال گردید . حاکمان نادان و کوته نظر بسیاری از شهرها جلوی این کار بزرگ را سد نمودند ولی در تهران و رشت و تبریز و قزوین کارها با شدت و شور پی گیری می گردید .

در تبریز مردم حالی دوچندان می داشتند و دیگر شهرهای آذربایجان را نیز به تکان وا می داشتند . مردم دست از دامان بزرگان جنبش عدالت خواهی بر نمی داشتند و اینگونه می بود که سران جنبش از خود نیکی نمودند و درصدد ایجاد سرایی برای مرکزیت جنبش عدالت خواهی برآمدند . بسیاری را بیم خشم حکومت از این کار می بود و به همین دلیل می ترسیدند که جایی را در اختیار قانون طلبان بگذارند . شخصی با نام میرزا مهدیخان خانه خود را که سرایی نیک می بود و در اول منطقه ارمنستان تبریز می بود و در نزدیکی بازار تبریز قرار می داشت را در اختیار آزادمردان گذاشت و خود نیز اداره آن را بر عهده گرفت .

بیست تن از سران جنبش ، عالمان و نمایندگانی از هر پیشه و صنف برگزیده شدند تا کارهای انجمن را راهبری کنند . تا آن زمانی که مظفرالدین شاه ( که خدا رحمت اش کند ) زنده می بود ، کسی به مخالفت با آزادی به پا نخواسته بود و ولیعهد نالایق نیز دست به کاری نمی زد . با این حال مردم به حمایت از این نهال شکننده برخواسته بودند و به دلیل امیدهای بسیاری که به آن می داشتند ، جنبش را رها نمی نمودند و هر لحظه آماده جانفشانی در راه آن می بودند . بعضی از برای قوت شریعت می کوشیدند ، چون تا آن وقت کسانی از سوی درباریان تحریک نگشته بودند تا به دلیل تامین منافع خود ، مشروطه را دشمن شریعت اعلام نمایند و نادانان را به شورش یا تفرقه تشویق نمایند بلکه همه می دانستند اگر ظلمی صورت نگیرد ، دین هم جایگاهیی بهتر پیدا خواهد نمود ( بعد از روی کار آمدن محمد علی شاه مستبد ، بعضی از روحانیون خود فروخته ، مشروطه را شریعت شکن معرفی می نمودند و سنگ پادشاه روس پناه را به سینه می کوفتند ) .

 کسروی می فرماید : " هر کسی راستی و درستی بیش از پیش ، از خود مینمود و بدستگیری از بینوایان بیشتر میکوشید " .

تبریز در عرض ده روز به یکباره و به معنای واقعی کلمه دگرگون گشت و نان که کمیاب و گران می بود ، ارزان و فراوان گشت ، کم فروشی ها از میان رفت و گرویدن به مراکز آموزشی جدید چون دبستانها بسیار بیشتر گردید و قرار شده بود که در هر محله ای یک دبستان دایر گردد ، گفتگو از بنیان نهادن شرکت ها و احداث کارخانه ها می شد و ... .

* افتتاح مجلس ملی در تهران ، پایتخت ایرانزمین

تبریز در این حال و هوا می بود و تهرانیان در همان زمان در حال افتتاح نمودن مجلسی برای مشورت و تعالی ملت عظیم ایران می بودند . نمایندگان مردم تهران ، وزیران ، سفیران ، کونسول ها و اعیان با لباس رسمی در کاخ گلستان گرد آمده بودند تا اولین جلسه شورای ملی را در حضور پادشاهی که به دلیل پا درد به وسیله صندلی چرخدار به جشن افتتاحیه آمده بود و دو سید نورانی و مجاهد ( سید طباطبایی و بهبهانی ) که بنیانگذاران مشروطه در ایرانزمین می بودند ، برگزار گردد . سخرانی از سوی پادشاه با کمال ادب و احترام صورت گرفت و بعد از آن موزیک نواخته شد و از میدان توپ خانه نیز به دلیل تولد دمکراسی در ایرانزمین ، 110 گلوله توپ شلیک گردید . خبر آغاز کار سرای شور و مشورت به سراسر ایرانزمین ارسال گردید و شهرها را به دلیل این اتفاق بزرگ چراغانی نمودند .

* مشکلات تبریز

در این زمان که تهران دمکراسی را آغاز نموده بود و دستور انتخابات و نظام تعین نمایندگان به سراسر ایرانزمین از تهران و با مجاهدت مردم آذربایجان به سراسر ایران ارسال گردیده بود ، در تبریز اتفاقاتی دور از شان این مردم در حال وقوع می بود .

یکی از سران جنبش خودسری می نمود و عده ای اسلحه دار را به گرد خود جمع نموده بود و از پولی که بزرگان تبریز با جان و دل در راه آزادی اهدا نموده بودند ، با کمال بی انصافی استفاده می نمود و به تنهایی با فتنه انگیزانی چون کونسول انگلیس و یا محمد علی میرزا به گفتگو می پرداخت . از او جملاتی چون این شنیده شده بود که به ولیعهد گفته است : " کسیکه شتری را بالای بام برده همو تواند پایین آورد " . تبریزیان از این کردارها و گفتارها آزرده می بودند تا اینکه روزی کار به پرخاش و دعوا رسید و این از راه به دور گشته و یاران اش ، طرفداران عدالت را به باد کتک گرفتند . اینگونه بازارها بسته شد و مردم خواستار اخراج این خود فروخته ها از تبریز شدند . اینگونه خیانت کاران از آن سرزمین اخراج گردیدند ولی مردم محله مهم دوچی تبریز که " درشماره بسیار و در کوشش و تلاش دلیر و پافشار میبودند ، و گام نخست را در راه جنبش آنان برداشته بودند ، بیشترشان خود را کنار کشیدند ، و کم کم بدشمنی برخاستند ، و خواهیم دید که از این دوتیرگی چه زیانها برخاست " .

بعد از او نوبت کارشکنی با مشروطه و آزادیخواهان به کسی رسید که بعد از ولیعهد ، در تبریز حرف اول را می زد و ثروت و قدرت فراوان می داشت . کسروی می فرماید کسی که تا آن زمان دستوراتش همگی اجرا می گردید و خود را برتر از دیگران می دید ، چگونه می توانست در جامعه ای دمکرات زندگی نماید که همه در آن حقوق مساوی می دارند و تابع قانون هستند ؟ چگونه می توانست قبول نماید که مردم سرزمین اش بیدار گردند و پروایی از و عمال او نداشته باشند . اینگونه بود که کارهای بد و خیانت ها و رشوه هایش برملا گردید و مردم بازارها را بستند و خواستار اخراج او نیز از شهر تبریز شدند و اینگونه با تلاشهای مردم ، ولیعهد دستور خارج شدن او را از تبریز داد .

کارها در تبریز در مسیر پیروزی می بود و هر طبقه ای و صنفی در حال انتخاب نماینده خود می بود برای اعزام به تهران که دوباره تبریز را شور و غوغا در بر گرفت . ولیعهد که اساساً انسان نیکخواهی نمی بود و دست اش در آذربایجان برای همگان رو شده بود ، دستور داده بود که حالا که نمایندگان انتخاب گردیده اند ، می باید انجمن عدالت خواهی بسته گردد و کار آن که نظارت بر اجرای انتخابات می بوده است ، تمام شود . انجمن دیگر بنیادی از قانون نمی دارد .

ملایان و بازرگانان فرمانبرداری نموده بودند ، ولی آزادیخواهان یا به قول کسروی " مجاهدان " به این دستور گوش ندادند . این گفتار کینه توزانه در ماه رمضان گفته شده بود و در همان شب سران جنبش در منزل یکی از آزادیخواهان برای صرف افطار گرد هم آمده بودند که خبر این دستور ولیعهد به همگی آنان رسید . تلفن ها به شاهزاده زده شد و ولیعهد دوباره بسته شدن انجمن را خواستار شد و ادامه کار آن را غیر قانونی اعلام نمود ( احتمالاً این اولین بار در ایرانزمین می بوده است که نام قانون دستاویز مستبدان و دشمنان قانون گشته بوده است ) .

مجاهدان گفتند : ما نخواهیم گذاشت انجمن بسته گردد ، ما چیزی را که گرفته ایم از دست نخواهیم داد . آنان که با شنیدن سخنان ولیعهد به یکباره به شور و جنبش درآمدند ، شوریدند . دسته انبوهی از مجاههدان در حیاط می بودند ، یکی از آنان به بلندی رفت و اینگونه فرمود : " مردم اینان می خواهند انجمن را ببندند که پس از بسته شدن آن ناچار و واعظان خاموش گردند و کم کم خونهای ما سرد شود ، و آنگاه باز چیره گردیده و بیارند به سرهای ما آنچه می خواهند . ولی * آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت * " .

تا یکتن از ما زنده است از آزادی دست برنخواهیم داشت ، و اگر تهرانیان هم رها کنند ما خود بتنهایی در نگهداری این دستگاه خواهیم کوشید .

با این گفته ها باشندگان با " زنده باد مشروطه خواهان " و " زنده باد آزادی طلبان " ، با شور و فریاد پاسخ دادند . هیاهویی که تا آن روز در تبریز مانندش دیده نشده بود برخاست و سخنانی که تا آن روز در ایران گفته نشده بود بزبانها آمد . آشکاره باز نمودند که اگر بجنگ و خونریزی هم برسد از ایستادگی نخواهند برگشت . "

اینگونه می بود که کارگزاران ولیعهد با این پادشاه ظالم و کوته بین و خودخواه آینده ایرانزمین تماس حاصل کردند و اینگونه او پا به عقب گذاشت و دست نویسی داد مبنی بر اینکه انجمن باز است و مجاهدان آنگونه که می خواهند رفتار کنند .

بیشتر این تلاش ها و از جان گذشتگی ها نه از سوی سران شناخته شده جنبش و روسای انجمن ، که ز سوی مردان ارجداری می بود که با کاردانی های خود جنبش آزادیخواهی را به پیش می بردند و نهانی و دورادور اوضاع را کنترل می نمودند . آنان می دانستند که خودکامگی و خودخواهی ها از بین نرفته است و تا به حال نیز مشروطه جانی نگرفته است که بخواهد جلوی نامردمان را سد نماید ، پس ایشان با به وجود آوردن شور و حالی در بین مردم ایشان را از سستی دور می نمودند و آماده نگه می داشتند تا ظلم و خودسری ها گزندی به مردم و جنبش نرساند .

کسروی بنیانگذاران و سران مشروطه را تهرانیان ، و به رهبری دو سید عالیقدر بیان می نماید ، ولی نگهداران این کار بزرگ را تبریزیان و همدستی مردانی چون علی مسیو ، رسول صدقیانی و حاجی علی دوا فروش و چند تن دیگر بیان می نماید و بعدها نیز که کار به جنگ و قوه قهریه رسید کار ایشان را " عالیجناب ستار تبریزی " تکمیل نمود . ایشان می بوده اند که با هوشیاری خود رشته کارها را به دست گرفتند و آذربایجان را در مقابل ظالمانی چون محمد علی میرزا متحد گرداندند و باعث شدند تا او سپر اندازد و در مقابل شاهزاده فرومایه با آن معلم روسی اش به طور نهانی با جنبش به مقابله پرداخت .

روزنامه های قفقاز به قول کسروی تا آنزمان به کارهای آذربایجان توجه بسیار می کردند ، ولی بسیاری از آنان و از جمله روزنامه " ارشاد " هم می بودند که جنبش ایرانیان را یک کار بیهوده و سرسری بیان می نمود که با این اتفاق مهم در تبریز و عقب نشینی بزرگترین مقام مملکتی بعد از شاه در مقابل از جان گذشته ترین افراد ، همان روزنامه های منفی نگر نیز به ستایش و پشتیبانی از جهاد ایرانیان پرداختند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:49  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* تهران وجلوگیری از وام خارجی و تاسیس بانک ملی ایرانیان ، اولین تاثیر مثبت مشروطه

کسروی می فرماید در این زمان که تبریز مشغول تثبیت اوضاع با جنبش عدالت خواهانه می بود ، در تهران نیز کارهای بزرگی در جریان می بود که ارج و جایگاه مجلس ملی را در مقابل خویش و بیگانه بسیار افزود . مظفرالدین شاه مردی بدخواه نمی بود ، ولی توانایی پیشبرد ایرانزمین را هم نمی داشت ، در زمان او دولت برای بار سوم قصد گرفتن وامی با درصد سود هفت درصد از انگلیس یا روسیه را کرد . از سوی صدراعظم نماینده ای به خانه پر امید ملت آمد تا تائید آنرا گرفته و پول باد آورده ای را که ملت و مملکت را به زیر بار منت و دسیسه و قرض اجنوی می برد را از دشمنان قسم خورده ایرانزمین گرفته و در مقابل بدون حساب و کتاب خرج نمایند .

کسروی میفرماید : " هنوز بیشتر نمایندگان تهران نیامده و قانونی برای کشور گزارده نشده دولت از مجلس همداستانی با چنان کار را میخواست . تو گفتی آن کوششها شده و دارالشوری ( کاخ مشورت ) بر پا گردیده بود برای اینکه کارهای ریشه برانداز درباریان رویه قانونی بخود گیرد . دو وام پیشین را گرفته و خورده و کنون چشم براه وام دیگری می ایستادند که با همداستانی دارالشوری بکنند و باز خورند ."

نماینده صدراعظم اینگونه گفت که دولت علیه ایران بیست کرور تومان در درون کشور و بیرون کشور وامدار است و می باید بپردازد و برای پرداخت آن با دولت ( - های ناجوانمرد و اشغال کننده سرزمینهای ایرانی ) گفتگو نموده است تا آنها وامی به این اندازه به ایران دهند و دستور آن را به بانکهای خود یعنی بانک استقراضی و بانک شاهنشاهی داده اند .     

سپس نسخه پیمان را با دو دولت بدخواه ایرانیان را برای نمایندگان ملت بازخواندند . بعد اینگونه گفت که چند ماه است که سفیران و کونسول های ایران در شهرها و سرزمینهای بیگانه حقوق دریافت نکرده اند و سپاهیان و سرکردگان و کارکنان ادارات در خود ایران نیز مستمری خود را نگرفته اند و دربار نیز پولی برای پرداخت نمی دارد . برای پرداخت اینان نیز چهار کرور لازم است که اگر نباشد کارها و امور می خوابد .

این گفته ها مجلس را به همهمه وادار می نماید و نمایندگان را به دو دسته تقسیم . یک گروه موافق دولت می بودند و دیگران رضا به این کار نمی دادند ولی خاموش گشته بودند . اگر پولی نمی رسید و ادارات از کار باز می ایستاد ، دلیل مهمی بود تا کسی مخالفت ننماید .

در این زمان معین التجار نسخه را به دست می گیرد و تک تک بندهای آنرا می خواند و زیانهایی را که از قبول آنان نصیب می گردیده است را بیان می نماید و اینگونه می فرماید که در ابتدا دولت باید مخارج و درآمدهای سه سال گذشته را برای ما بفرستد تا بدانیم که دولت آیا واقعا بدهکار است یا نه . " اگر براستی دولت بدهکار است بگردن توده خواهد بود که آن را بیندازد ، ولی نه از راه وام گرفتن از روس و انگلیس ، و آن هم با این شرط های سنگین ، که برای چهار کرور پول کشور را بدست آنان سپاریم . "

ما کاری خواهیم نمود که دیگر احتیاجی به گرفتن وام نباشد ، چه از خودی و چه از بیگانه . کنون ما کورکورانه نخواهیم توانست درباره وام گرفتن یا نگرفتن رای دهیم . سپس از دولت طلبکار گردید که پیمان نامه های وام های پیشین را برای نمایندگان ملت بفرستد تا مردم از چگونگی زیر بار قرض رفتن خود آگاه گردند .

اینگونه می بود که حال مجلس دگر گشت و قوت به مردان بازگشت و مخالفان دلیر گشته و موافقان شرمسار از اینکه به این ننگ خرسندی نشان داده بودند . این اوضاع و احوال مجلس اول ایرانزمین می بود و این شور و حالهای راستین آن مردان نیک روزگار . دولت با این پاسخ به مخالفت پرداخت و مجلسیان را زیر فشار گذاشت تا هر چه زودتر موافقت خود را حداقل با چهار کرور قرض موافقت نماید ، بعد از آن دولت به دو کرور رضایت داد و اینگونه گفت که در غیر این صورت اداره ها خواهد خوابید . نمایندگان که از سوی دولت تنها سه روز فرصت یافته بودند که دو کرور تومان را فراهم نمایند ، بسیار برآشفتند و اینگونه یکصدا پاسخ دادند که " توده نتواند خانه و لانه خود را نزد بیگانگان گرو گزارده ، چرا که امیر بهادر جنگ و فلان وزیر و فلان دبیر پول می خواهد ... " .

معین باز به سخنرانی پرداخت و اینگونه فرمود که : " دولت از توده است و توده از دولت میباشد . میان این دو جدایی نیست . اکنون که دولت تا بدو کرور پایین آمده پیداست که بسیار بی پولست ، و ما می باید بآن دستگیری کنیم ... " . 

گماشتگان دولت دنبال راه آسان می گشتند و نمایندگان از فاجعه ای که بدهکاری در آینده نصیب تمام کشور خواهد نمود با خبر می بودند و به همین دلیل خود پا پیش نهاده و قرار را بر این گذاشتند که اگر دولت به آنان اجازه دهد ، ایشان خود بانکی را تاسیس و از آن وامی به دولت دهند تا دیگر ایرانیان بدهکار دشمنانشان نباشند . این بانک را که سالها می بود ایرانیان در پی به وجود آوردن آن می بودند ، سه مسلمان و یک زردشتی بزرگوار بنیان نهادند . در زمان قبل از انقلاب اسلامی ، این بانک که یادگار آن دوران شور و تلاش نیاکانمان می بود و " بانک ملی " نام گرفت ، یکی از چند بانک برتر جهان می بود و امروزه و با تمام عقب ماندگی هایش ، بزرگترین بانک جهان اسلام است .

* کارهای بزرگ تهرانیان در راه اعتلای ایرانزمین

کسروی می فرماید : این پیش آمد در آغاز کار مجلس یکم دو نتیجه نیک در پی داشت . یکی آنکه درباریان و بیگانگان می پنداشتند که ایرانیان چون تازه به کار پرداخته اند ، و آگاهی بسیاری نمی دارند ، تنها به این بس خواهند نمود که در درون کشور قانونی باشد و داستان خودکامگی و استبداد به گردن فرازی نپردازد ، و مجلس به چشم یک عدالتخانه نگریسته شود و مجلسیان هر چه دولت پیشنهاد نماید ، کور وار پذیرا گردند . این ایستادگی نمایندگان و آن گفته های پرمغز و کردارهای بزرگ ، نشان از با ارزشی مجلس و مجلسیان می داشت و آوازه این بلند همتی ایرانیان به اروپا رسید و تا مدتها در آنجا نشر می یافت .

کسروی می فرماید بی دردها و بدخواهان دولتی در آرزوی وام از روس و انگلیس می بودند و از سوی دیگر وزرای درباری می گفتند که تا پنج سال دیگر نیز مجلسیان ، این نمایندگان ملت بزرگ نمی توانند بانکی را به وجود آورده و وامی به دولت دهند .

نکته مهم دیگر اینکه : نتیجه این ایستادگی ها و مردانگی هایی که نمایندگان ملت از خود نشان می دادند این شد که مردم نتیجه زحمت های خود را در راه مشروطه دریافته بودند و آنرا باعث افتخار خود می دانستند .

انبوه مردم ، از توانگران تا بینوایان ، خشنودیها می نمودند و همراهی نشان می دادند . قانون بانک نوشته شد و آنرا به نزد پادشاه خیرخواه ملت بردند تا امضاء گردد . بانک سی کرور سرمایه می داشت و هرکسی از پنج تومان تا پنجاه هزار توان می توانست در این بانک " ملی " سهم داشته باشد و دستی در این کار بزرگ و ترقی خواه داشته باشد .

کسروی می فرماید : توانگران پول می پرداختند ، ولی ناچیزان ، ولی ناچیزان نیز از همبازی و همیاری ایشان دریغ نمی کردند . بسیاری از طلبه ها با یکدیگر جمع می گردیدند و پول خود را به بانک می دادند ، حتی برای این کار از فروش کتابهای خود ابا نکردند . شاگردان دبستانها نیز در پی همین کارها بودند . " زنان گفتگو از فروش گوشواره و گردن بند بمیان میآوردند . روزی پای منبر سید جمال واعظ در مسجد میرزا موسی زنی بپا خاسته چنین گفت " دولت ایران چرا از خارجه قرض میکند . مگر ما مرده ایم ؟ ! من یک زن رخت شوری هستم به سهم خود یک تومان می دهم . دیگر زنها نیز حاضرند " .

برای همیاری ، بازرگانان بنیانگذار بانک به تلگراف خانه ها رفتند و بازرگانان دیگر شهرها را از چگونگی از خود گذشتگی ها آگاه نمودند و با هر دسته ای جداد جدا به گفتگو پرداختند . از همه جا نوید یاری و همراهی شنیده شد ، از زنان رخت شوی تهرانی تا ایرانیان ساکن هند و اروپا دلها برای وطن می تپید .

" راستی را مردم تکان خورده و دلها پر از سهش ( احساس ) گردیده بود ، و انبوه مردم بامید و آرزوی سرشاری بکار برخاسته میخواستند نیک شوند ، و بپیشرفت و نیرومندی کشور کوشند و در سایه این جنبش و تکان همگانی خودخواهیها و هوسها در دلهای کسانی ناتوان گردیده و اینان نیز خواه و ناخواه بهمراهی میگرایدند . جز از درباریان کهن کار تیره درون که همچنان می ایستادند دیگران همگی تکان خورده بودند " .

* پیشرفت تبریز

وقتی خبر تاسیس بانک بزرگ ملی به سران جنبش در تبریز رسید ، آنها گذشته از استقبال از این دیگر کار ستایش برانگیز تهرانیان ، با مشورت با یکدیگر اینگونه برای همسنگران خود در تهران نوشتند که خزانه مملکتی بی اندازه خالی است و می باید در ابتدا بودجه مملکت اصلاح گردد و داشته ها و مخارج معلوم شود تا در آینده دوباره دولت اینگونه با مشکل روبرو نگردد وگرنه تاسیس این بانک هیچ فایده نخواهد کرد . این پیشنهاد دور اندیشانه از سوی تبریز بسیار مورد استقبال قرار گرفت و دستور کار آزادیخواهان در تهران گردید . این نشان از ارج و زحمتی می بوده است که برای سرزمین بزرگمان کشیده می شده است و تبریزیان در آن زمان با چشم بسته به دنبال چیزی نمی گشته اند .

در تبریز امور به طور شگفتی با پیروزی ها درامیخته بود و کارها با آینده نگری انجام می گرفت . دست ولیعهد فرومایه از انجمن و دست درازی به مردم بی گناه کوتاه گردیده بود و اینگونه انجمن همچو یک دادگاه عالی به داد خواهی ها ، چه از تبریز و چه از دیگر شهرها گوش می داد ، همچو یک حکمران جایگزین محمد علی میرزا گشته بود و اینگونه به امور امنیتی تبریز هم پرداخته و از دزدیها و شرارت ها در حق مردم جلوگیری می نمود .

تا پایان ماه رمضان امور به سامان می بود و مساجد پر می گشت از حامیان مشروطه ، چون از این زمان به بعد کمتر مردم به مساجد می رفتند ، سران جنبش تبریز که مردان وطن خواهی می بودند نقشه ای تهیه نمودند و آن اینکه نگذارند مردم از گفتارهای سودمند مشروطه خواهان دور گردند . اینگونه کاری نمودند که شمع محفل آزاد مردان گرم باقی بماند و به همین دلیل تصمیم گرفتند که جمعه ها تمام بازارهای تبریز تعطیل گردد و مردم به چند مسجد خاص روند و در آنجا برای آنان گفتگو گردد ، گفتگو گردد از مشروطه و نتایج به دست آمده از آن و ... . این کار در آینده نتیجه بسیار ستایش برانگیزی از خود باقی گذاشت و آن اینکه در تبریز ماجرای مسلح گردیدن مردان مبارز و آموزش آنان پیش آمد و اینگونه تبریز مردان جنگی خود را شناخت و آماده روز امتحان گردانید .

* آخرین نیکیهای تنها شاه خوب سلسله قاجاریه

آرام آرام نمایندگان از سراسر ایران می آمدند و مجلس ملی در تهران حالی دیگر می یافت . درباریان در ادامه کارهای ناسنجیده خود می خواستند در قانون اساسی دستی برده و مجلس سنا را بالا دست مجلس ملی قرار دهند و نمایندگان مردم را زیر دست شورایی دیگر قرار دهند . به همین دلیل ایشان امضای قانون اساسی توسط پادشاه را به عقب می انداختند تا به مقصود خود برسند و مردم را به بهانه اینکه پادشاه مریض می باشد ، از شور و شورش باز می داشتند . پادشاه خیرخواه ولی بیمار ایرانزمین بعد از امضای فرمان مشروطیت ، بر پای قانون اساسی نیز امضایی نوشت تا اینکه شاید کم کاریهای خود را تا حد زیادی در حق مردم نیک سرزمین اش جبران نماید .

در این آخرین روزهای زندگی پادشاه ایرانزمین ، مردم به شادیها پرداختند و در روز موعود تمام بزرگان و علماء از جان گذشته ای چون بهبهانی و طباطبایی ( که راهشان پر رهرو باد ) در مجلس ملی گرد آمدند طوری که تماشاچیان دور تا دور مجلس را پر گردانده بودند .

وکیلان مردم در مجلس به پیشواز فرستاده پادشاه رفتند ، تا با استقبال از او قانون رسمی و اساسی را به مجلس آورده تا از این به بعد ، هرکسی ، هر کاری را با محوریت آن انجام دهد و اینگونه امور سامان یابد و نه به میش و نه به گرگ آسیبی نرسد . همه مجلس را مردم شاد در بر گرفته و آواز " زنده باد زنده باد " در همجه به گوش می رسید . " نمایندگان یکدیگر را بغل میگرفتند و از سر و روی یکدیگر میبوسیدند و برخی از شادی گریه مینمودند " .

 

* رهسپار گرداندن نمایندگان تبریز به مجلس شورای ملی و یادهای آن روز درخشان ایرانزمین   

از دوازده تن نماینده تبریز ، دو تن در تهران می بودند و یک تن در قفقاز می بود و الباقی در آذربایجان ، از آن نه تن هم دو تن آماده مسافرت نمی بودند . در یک روز زمستانی قرار به بدرقه وکلای تبریز ، که پایتخت دوم ایران در آن زمان می بود ، رسید ، پس روزی فراموش ناشدنی در تاریخ معاصر ایران به وجود آمد .

کسروی می فرماید : برای آنکه دلبستگی تبریزیان به جنبش ، و اینکه چگونه کار را بزرگ میشماردند و از درون دل به پیشرفت آن میکوشیدند دانسته شود می بایست داستان را گشاده تر نویسم :                                                                            

آن روز مردم تبریز بازار ها را باز نکردند و همگی سر راه نمایندگان انبوه شدند و از در انجمن تا کنار پل آجی که بیگمان بیشتر از یک چهار فرسخ است کوچه ها را فرا گرفتند . علما و سران آزادی در انجمن گرد آمده بودند و همه اطاقها و حیاطها پر شده بود . نمایندگان نخست باینجا در آمدند . مردم بیکبار از دیدن ایشان آواز شادمانی بلند گردانیدند . در اینجا میبایست " اعتبار نامه " ها داده شود . نمایندگان مردم تبریز به سخنرانی پرداختند و از دلبستگی خود به کار توده مردم " و اینکه آرزومند جانفشانی میباشند و میروند تا در راه توده بکوشند " سخن ها گفتند . مردم همه به یکباره آواز بانگ سر دادند :

 " بروید در پناه خدا ، با جان و داراک به پشتیبانی شما خواهیم کوشید " .

نمایندگان از آنجا تا مسجد امیر خیز پیاده رفتند و در آنجا یکی از شیوخ تبریز آنان را از زیر قرآن رد نمود و در پیشگاه مردم تبریز با ایشان پیمانی بست که نمایندگان باید : " در سفریکه میکنند همیشه به پیشرفت کارهای توده کوشند ، و فیروزی و نیرومندی ایران را در اندیشه دارند ، و نگه داری مشروطه را بایای ( واجب و تکلیف ) خود شناسند " .

 سپس رو بمردم گردانیده چنین گفت : "

این مردان ارجمند را که از سوی خود نماینده گردانیده می فرستید و آنان جان بکف گرفته و خود را بخدا سپرده روانه میگردند بگویید که در راه نگهداری از آنان تا چه اندازه آماده خواهید بود که این قرآن میانه شما . ... باز همگی مردم با یک چنین آواز چنین گفتند : با داراک و جان تا آخرین قطره خون خود در یاری و نگه داری آنان آماده ایم و قرآن را باین گفته خود گواه میگیریم

 و چنان بانگ بر آوردند که تو گفتی در سراسر شهر آواز آنان را شنیدند " .

دلبستگی و روابط ایرانیان در آن زمان ، در شمال و جنوب رود بزرگ ارس ، بسیار بیش از امروز می بود و هنوز و تا مدتها بعد از آن دوران ، مردان نیکی چون مثلا مردم نخجوان ، خود را ایرانی می دانستند و در تلاش برای پیوستن به پیکره اصلی ایرانزمین می بودند و از دولت مرکزی ایرانزمین درخواست کمک در این زمینه می داشتند . نمایندگان تبریز با درشکه از تبریز به راه افتادند و از طریق جلفا به قفقاز رفتند و از آنجا به آستارا تا از طریق گیلان به تهران روند . کسروی می فرماید که در شهرهای قفقاز در هم جا از ایشان با شور و شادی پیشواز کردند و پذیرایی های شایان از آنان نمودند .

* ایرانیان مهاجر به قفقاز ، دلیرترین مجاهدان در راه نیکی و عدالت در آن زمان

کسروی از دلبستگی ایرانیان قفقازی ، و ایرانیان مهاجر به قفقاز خبر می دهد . این مهاجران از بازرگانان بزرگ تا هنرمندان و پیشه وران و کارگران ساده می بوده اند و در آن سرزمین اشغال شده ایرانیان به وسیله روسها ، با کار و زحمت گذران زندگی مینموده اند . بسیاری از آنان در معادن نفت باکو کار می کردند و عموماً هم شرایط مساعدی نمی داشتند ، ولی به دلیل کمی کار و صنعت در سرزمینشان ، ظلم و ستم پادشاه و کارگزان آنان ، ترجیح می داده اند که به شهرهای اشغال گردیده ایرانی در شمال پناه می بردند .

بسیاری از ایشان در فتنه هایی که بیگانگان و دشمنانمان در ارمنستان و آذربایجان به وجود آوردند و ایرانیان آذری و ارمنی را به جنگ یکدیگر واداشتند ، " کشته شدند و خونهاشان از میان رفت " .

این بود که چون این ایرانیان مهاجر نوری تازه در سرزمین بزرگ خود دیدند و فهمیدند که مردم در پی کاری هستند که دولت ناتوان و زیان ده را سر و سامانی ببخشند ، شاد گردیدند و به بازگشت دل بستند و در هر جایی که بودند به پیشواز نمایندگان شتافتند و از آنان باشکوه بسیار پذیرایی نمودند . حتی بعضی از آنان که در معادن کار می نمودند و تعداد نفرات هزاران نفری می داشتند ، از نمایندگان خواستند که در مجلس نیز نماینده ای از سوی آنان فرستاده شود و ... .

آن ایرانیان مهاجر به سرزمینهای اشغالی توسط روسها ، گروه هایی را برای دفاع از خود به وجود آورده بودند تا کسانی چون تجاوزگران روس که خود را صاحب این سرزمینهای شمالی ایرانیان می دانستند ، نتوانند به آنان زور گوید و به همین دلیل در راه مبارزه آزموده و کاردان گردیده بودند و چون جنبش در تبریز به پا خواست ، ایشان نیز با آن دیده باز و بلند نظری خود می دانستند که کارها همیشه با بستن بازار و مساعدتهای پادشاه نیکخواه به سرانجام نخواهد رسید و فرومایگان و کسانی که منافع آنان از بیداری مردم به خطر می افتد و یا با روی کار آمدن پادشاهی خودخواه در بعد از این پادشاه بیمار ، ضربه های سخت به عدالت طلبان خواهد خورد ، پس به دلیل عشقی که به سرزمین خود می داشتند ، به کمک هموطنان خود شتافتند و  به دلیل اینکه بسیار آزموده و دلیر گشته بودند ، در هر کار سختی پیش قدم دیگر مردان می گشتند .

* برپایی جنبش در دیگر شهرهای آذربایجان

جنبشیان تبریز را ایالتی و دیگر جنبش ها را که در شهرهای آذربایجان برپا می گردید را ولایتی می نامیدند و این همان روشی بود که در دیگر سرزمینهای ایرانی وجود می داشت . با زحمات عدالت طلبان تبریزی ، حاکمان ستمگری که در شهرهایی چون اردبیل حکم می راندند ، از کار بر کنار گشته و انجمن ها بر پا گردید . این تحولی می بود که می رفت تا ایرانزمین را در عرض چند سال کوتاه به یک کشور درجه اول جهانی تبدیل نماید ، اگر کسی سد راه آنان نمی شد ( در آن زمان روسها که نیمی از ایران را به اشغال خود درآورده بودند ، بیش از همه از این پیشرفتهای سریع ایرانیان خوف می داشتند و به همین دلیل آنان به بزرگترین دشمنان مشروطه و قانون طلبی در ایران تبدیل گشتند ، آلت دست آنان نیز شاهزاده ولیعهد فرومایه ، محمد علی میرزا می بود ) .

* مرگ پادشاه نیک خواه ، مظفرالدین شاه و جانشینی فرزند بدخواه او بر سریر قدرت  

    در همان روزیی که نمایندگان تبریز به سوی تهران با آن شکوه و مراسم به یاد ماندنی به راه افتادند ، مظفرالدین شاه این جهان را بدرود گفت . بعد از چند روز مراسم سوگواری ، محمدعلیمرزا با نام محمد علی شاه بر تخت قدرت نشست ، تختی که می توانست بسیار بیش از آن چند سال بر روی آن باقی بماند .

تا آن زمان همه به کمال از بدخواهی این شازده نسبت به قدرت یافتن مردم و دمکراسی اطلاع نداشتند و این بیشتر به دلیل موقعیت متزلزل او در مقام ولیعهدی و داشتن برادران مدعی این مقام می بود ، او برادرانی می داشت که با یک غفلت او می توانستند به مقام ولیعهدی برسند و بعد از مدتی پادشاه ایرانزمین گردند . به همین دلیل می بود که سعی بر آن داشت تا جای پای خود را محکم ننموده است ، به مقابله با خواسته های ایران ساز مردم بر نخیزد و به همین دلیل فرومایگی های خود را مخفی نگه می داشت . به همین دلیل ظاهر نسبتاً محترمانه می بود که توانست بدون مخالفت مردم بر تخت شاهی بنشیند و بعد از آن و در اولین فرصت دو سید بزرگوار ، طباطبایی و بهبهانی را بر علیه جنبش آزادی خواه تبریز ، که همچو خاری در چشم او می بود تحریک نماید . جنبش تبریز دارای ایرادهایی می بود و تندرویی هایی در بعضی اوقات در آن روی می داد ، این بهانه ای بود برای پادشاه جدید که با تحریک بنیانگذاران مشروطه در ایران ، جلوی آزاده مردان آذری را بگیرد . ولی گل بی خار کجاست ، از سوی دیگر هم مردم ایران باستان و هم خدای بزرگ به خاطر یک گناه کسی را مجازات نمی کرده و نمی کنند ، بلکه خوبیها را در یک طرف ترازو و بدیها را در طرف دیگر و آنگاه به شاهین نگاه می نموده اند . دو سید به مخالفت با تندرویی های تبریز اقداماتی کردند ولی کاری بر علیه آن عالیجنابان ، این فداییان ایرانزمین انجام ندادند ( این موضع گیری سیدها به دلیل نمایان نشدن بدخواهی محمد علی شاه و پدرانه نبودن دلسوزی های او برای ملت اش می بود و تندروی هایی که گاهی شاید در تبریز روی می داد و آن به وسیله دشمنان دمکراسی ، در جاهای دیگر شاخ و برگ به آن اضافه می گردید باعث نامیدی دو سید از دلیران تبریز نگشت ) .

مدتی گذشت و در این میان بدخواهی پادشاه جدید برای آزادی خواهان ، در سراسر ایران تا حد ببسیاری مشخص گردید و دو سید ارجمند ، کینه او را از آزاد مردان دریافتند و از آن سوی نیز تبریزیان کاری بزرگ انجام دادند و به جای اینکه به مقابله با رهبران عدالت خواهی و پیشرفت در تهران به پا خیزند و از گلایه های ایشان دلگیر گردند و به موضع گیری بپردازند ، به روشن شدن ماجرا کوشیدند و با چاپ حقایقی که محمد علی و کارگزارانش واژگونه آنرا جلوه داده بودند ، آزادگی خود ، و عشق به سرزمین بزرگشان را به نمایش گذاشتند و اینگونه توطئه کدورت میان مجلس و انجمن از میان برخواست . چاره جویی و تلاش برای درستی اوضاع به جای آزردگی و رنجش از سران مشروطیت ، از کارهای نیک این عالیجنابان می بوده است ، این است معنای ایرانی .

 * پادشاه جدید ولی بدخواه مردم بر اریکه قدرت ایرانیان می نشیند

در مجلس تاجگذاری شاه جدید ، وزیران ، اعیان و علما و سفیران و کنسول ها فراخوانده شده بودند و با شلیک توپ و موزیک و چراغانی تمام شهرهای ایران ، شاه جوان تاجی را که برای سر او بسیار بزرگ می بود و حالا حالا ها زمان احتیاج می داشت که لایق او گردد را بر سر نهاد .

کینه پادشاه از همین ثانیه های اول با مشروطه و آزادی خواهان معلوم گردید چون از هیچ کدام از نمایندگان ملت برای شرکت در مجلس تاجگذاری دعوت نگردیده بود . کسروی می فرماید : " کسیکه در نامه خود بشادروان بهبهانی ، آن سوگندها را خورده و خود را خواهان مشروطه باز نموده بود ، کنون بیکبار بازگشته و این بی پروایی را مینمود . همان روز در مجلس گفتگو بمیان آمد ، و کسانی از نمایندگان گله کردند و برخی جمله های مغزداری نیز – در زمینه این بی محلی به نمایندگان توده ملت - بمیان آمد " .

از جملات پر اندیشه ، که در آن مجلس اول ایرانیان ، به دلیل کم محلی پادشاه خودکامه به نمایندگان ملت گفته شد از این جمله است : " سلطان سلطان ملت است . باید از طرف ملت تاج گذارد و مجلس نماینده ملت است " ، دیگری فرمود : " اول مجلس اگر میتوانید مطالبه حق خودش را بکند والا بعدها نمیتواند کاری از پیش ببرد " ، ... .

حال آن پادشاه نیک خواه ولی مریض مرده بود و بر جای او کسی نشسته بود که معلوم می بود در کودکی از آن دست بچه هایی می بوده است که همه برای موقعیت اش دوست اش می داشته اند و اینگونه لوس و خودخواه و ... گردیده بوده است ، معلم اش هم از کشور دشمن ایرانیان انتخاب گردیده بود ( شخصی با نام شاپشال روسی ) و پدرزن اش هم فرومایه ای بدخواه و از دشمنان مشروطه می بود و اینگونه روسها و درباریان شاه جدید را به برکندن آزادی و عدالت در ایرانزمین تشویق می نمودند . معنی مشروطه و سود حاصل از همدستی و یاری با توده مردم را درک نمی نمود و چنین چیزهایی برای مغز او بسیار بزرگ می نمود ( این فرق خاندان پادشاهی قاجار با پادشاهان مقدونی می بود که آنان برای شاهزادگان خود ارسطو را به عنوان مربی انتخاب می نمودند و اسکندر را تحویل جهان می دادند و قاجاریان آموزگارانی از روسیه ، این کسانی که خود را به زور به اروپا چسبانده بودند و فرهنگ و تمدن خود را از مرده ریگ امپراطوری روم شرقی اخذ کرده بودند ، می آوردند ، از روس هایی که همیشه و در سراسر تاریخ خود ، یک یا چند گام از اروپائیان عقب می بوده اند ) .   

* اولین دست درازی شاه به داشته های ملت و تلاش برای باز پس گیری مشروطه ، تهران و تبریز با اتحاد خود از داشته های ایرانیان جلوگیری می نمایند

بر تخت نشستن محمدعلی مساوی بود با تلاش حاکمان او در بسیاری از شهرهای ایران برای بستن در انجمن ها و چوب زدن به آزادی خواهان و دشمنی علنی نمودن با مشروطه . اینگونه از برگزیدن نمایندگان برای مجلس ملی نیز جلوگیری گردید و نان به نرخ روز خورها ، این عمال پادشاه منفور ، نام مشروطه را از درجه اعتبار می انداختند و نام مشروعه ( شریعت ) را با نقشه ای از پیش تعین شده جایگزین مشروطه نمودند .

در مجلس بر علیه این دست درازی ها تندی ها می کردند و از طباطبایی بزرگوار تا دیگر نمایندگان به سخنرانی در این زمینه پرداختند . در این زمان مجلس به کاری مشغول گشت که نتیجه آن عیان شدن کینه محمد علی شاه می بود با مردم و مجلس آنان . دولت بدهکار بود و وام می خواست ، تبریزیان نیز با تیز هوشی گفتند که دولت می باید ابتدا درآمدها و مخارج خود را اعلام نمایند و بعد از آن بانک ملی وام خود را در اختیار دولت ، این موجود ناکار آمد قرار دهد . چون نمایندگان از این موضوع دفاع نموده بودند ، می باید دخل و خرج دولت را محاسبه می نمودند و برای این کار وزاری مربوطه را به مجلس می خواندند . با اشاره شاه دولتیان توجهی به درخواست های مجلس نمی کردند و درخواست پس از درخواست بود که مجلس از وزرا می کرد و ایشان چون قانونی در این زمینه وجود نمی داشت ، توجهی به خواست نمایندگان نمی نمودند . از سوی دیگر از سوی دولت یک بلژیکی خود فروخته که عامل روسها می بود برای ریاست و اداره گمرک و پستخانه ، تلگراف خانه و صندق مالیه انتخاب گردیده بودند و ایشان نیز با اینکه قسمتی مهم از درآمدهای دولت را در دست و چنگ می داشتند ، ارجی به مجلس نمایندگان ایرانیان نمی گذاشت . اینان را روسها حمایت می نمودند و " و آشکاره به بهمزدن کارهای ایران و خوشانیدن ( خشک نمودن ) سرچشمه های درآمد دولت می کوشیدند که نیاز کشور را بوام گرفتن از بیگانگان بیشتر گردانند . 

از همین جا اندازه زبونی و ناتوانی دربار قاجاری روشن میگردد . چند تن بیگانه را آورده و رشته کارهای بزرگ را بدست آنان سپرده و با آنکه دشمنی و بدخواهی آنان را با چشم میدیدند ، پروایی نمیکردند و با صد بیدردی روز میگزاردند . 

... آزردگی از دژرفتاری بلژیکیان و بدخواهی آنان یکی از انگیزه های جنبش تهران بود ، همه کوشندگان ( در راه آزادی ) دل پر از کینه آنان میداشتند " . حال که نوبت به بودجه رسیده بود ، بهانه ای بود برای مجلسیان تا این نامردمان انسان ستیز را به پای میز بازخواست کشانند .

با دستور شاه جدید ، وزای دولت یا به مجلس نمی آمدند و یا با ندادن جوابی درخور یک وزیر ، به ضعیف نمودن جایگاه مجلس می کوشیدند . به دلیل تکمیل نبودن قانون ، هر حرف و رسم نابجایی که تا آن زمان در دولت وجود می داشت ، ادامه پیدا می کرد و نمایندگان نمی توانستند جلوگیری از آن بنمایند ، به عنوان مثال وقتی از صدراعظم درباره تعداد وزیران سوال می شد ، برای اینکه آنان نمایندگان ملت را از ارزش خود ساقط نمایند اینگونه پاسخ می داد که تعدادی از وزراء رسمی هستند و تعدادی دیگر تشریفاتی ، تعداد آنان هم معلوم نیست و ... پس به همین سادگی کسی نمی تواند پاسخی صحیح و صریح به شما بدهد .

توهین های محمد علی و کارگزان اش به نمایندگان مردم به این دلیل بود که فقط نمایندگان به امور قانون گذاری بپردازند و به کسی کار نداشته باشند و از کسی باز خواست نکنند و این بی نیرویی خواست استبداد می بود . " بدینسان محمدعلیمرزا آنچه را که پدرش داده بود پس میگرفت " . مجلس خواسته بود وزیران را زیر دست خود گرداند و نوز ( بلژیکی ) را از کار بردارد و در مقابل محمدعلیمیرز نیز نیرنگ هایی پیش میآورد که خود مجلس را بیکاره گرداند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:48  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* جوانمردی دوباره تبریزیان

گفتگو ها در مجلس داغ می بود و کارها تا تنش و حتی بیم از محمدعلیمرزا نیز پیش رفت و اخبار این اتفاقات ناگوار و کارشکنی های دولت خودخواه و مردم سوز به تبریز می رسید . این مایه های دل آزدگی تبریزیان ، با از بین رفتن امنیت در نزدیکیهای ارومیه و دیگر مناطق آذربایجان بیشتر گردید و حاکم آذربایجان نیز کاری در این رابطه نمی نمود ، از سوی دیگر تمام نامردمانی که از تبریز تارانده شده بودند دولت آنان را گرد خود جمع نموده بود و به آن بدخواهان مردم منصب و مقام و عنوانی داده بود و این دلیل سیاه دلی دولتیان می بود و تبریزیان این را به کمال می دانستند ، پس دست به کار گردیدند .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:47  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* خیزش تبریز ، و حماسه های به وجود آمده در تبریز و تهران

قانون اساسی در قبل تصویب گشته بود ولی ناقص ، به همین دلیل تبریزیان پیشنهاد تکمیل نمودن آن را داده بودند و به همین دلیل از دیگر جایها به آن دلبستگی بیشتر می داشتند . از سوی دیگر آنان به نتایج وجود داشتن قانون اساسی بسیار خوشبین می بودند و در کارهای خود اینگونه می فرمودند : " عجالتاً باید چنین کرد تا قانون اساسی بیاید و تکلیف هر کسی معین شود " . گذشته از این موضوع مهم ، مردم سرزمینهای ایرانی پیشگامی و مردانگی تبریزیان را در برخورد با استبداد و عدالت خواهی می ستودند و چون در آشفتگی به سر می بردند و حکام دستور ظلم مضاعف می داشتند ، ایرانیان از هر سو رو به انجمن مقدس آذربایجان نموده بودند و از تبریزیان کمک می طلبیدند . گیلانیان حاکم مستبد خود را نمی خواستند و به بیرون کردن آن کوشیده بودند و به همین دلیل از تبریز یاری می خواستند ، ستمدیدگان قم که از متولی حرم امن حضرت معصومه زیانها می دیدند نیز چنین می کردند و این بر علو همت تبریزیان می افزود و آنان را به کاری وا می داشت . از سوی دیگر ایشان سر رشته این مشکلات و اختلافات و ظلم و تاریکی ها را نبود قانون می دانستند و به همین دلیل بسیار بیش از پیش هواخواه قانون گردیدند .

ظلم ها هر روزه بیشتر می گردید و دولت در هروز جدید به فتنه های جدیدتر می اندیشید و اینگونه شد که پیشرفتی در تصویب قانون دیده نمی گردید ... تا اینکه روزی در تبریز ، عده ای از مردم که در انجمن گرد آمده بودند و سخن از قانون اساسی می نمودند ، خواستار آن گردیدند که از سوی انجمن ، قانون اساسی از کاخ شورا در تهران خواسته شود .

تلگراف هایی مابین تبریز و دربار و مجلس رد و بدل گردید ، خوشبینی هایی در تبریز به وجود آمد ، ولی با رسیدن نامه هایی از تهران درباره اینکه دربار بدخواهی را نسبت به مشروطه در جایهایی چون قم و پارس و ... دوباره شروع و شدت داده است ( مثلا هیچکدام از قولهای دربار درباره تنبیه قوام و متولی حضرت معصومه و ... که در قبل داده شده بود ، به مرحله اجرا نرسیده رها گشته بود ) ، نگرش ها در تبریز دگرگون گشت و نتیجه این شد که تبریز برای رسیدن به مقصود خود ، مردانه وار وارد میدان گردد و جلوی نقشه شوم دربار را سد نماید .

تبریز در این حال و هوا می بود که تلگرافی از تهران آمد با این مظمون که در ساعت مقرر بزرگان و پیشگامان تبریز در تلگراف خانه مجتمع گردند که از تهران قصد گفتگویی را با ایشان می دارند . تبریزیان از این تلگراف شگفت زده شدند و در ساعت موعود سران جنبش در تلگراف خانه و مردم تبریز در آن حدود گرد هم آمدند . از تهران تلگراف رسید که آیات خدا بر روی زمین ( بهبهانی و طباطبایی ) و وکلای مردم ، در کاخ مشورت از دلیران مردان تبریز می خواهند که مجتهد ، این قاتل مردم آذربایجان را که از تبریز اخراج گردیده بود را دوباره پذیرا گردند ، و نگذارند که او به تهران آید و آنها این را خواست سران آزادی ملت ایران گفتند . سیدهای مردم مدار و وکیلان تهران و آذربایجان دلیل این خواست را اینگونه آورده بودند که با آمدن این انسان فرومایه به تخت گاه ، او در جوار بارگاه حضرت عبدالعظیم یا حضرت معصومه به بست خواهد نشست و هوادارانی را خواهد یافت و اینگونه به دشمنی با مشروطه و تبر زدن به این خواست به حق ملت خواهد پرداخت . تبریزیان که اصلا تصور چنین موضوعی را ننموده بود ، شوکه گردیدند ، ناراحتی آنان زمانی بیشتر گردید که آنها با مشورت با یکدیگر متوجه شدند که اگر بخواهند خواست سران آزادی را در تهران گردن نهند و مجتهد رانده شده را به تبریز بازگردانند ،  همان چیزی که در پایتخت از آن می ترسند ، در تبریز اتفاق خواهد افتاد و شورش و دو دستگی و جنگ تبریز را در بر خواهد گرفت .

تبریز در این میان راه سومی را برگزید و با غافل گیر کردن مصاحبه کنندگان با آنان در پایتخت ، گفتگو از قانون اساسی را پیش کشید و اینگونه گفتند که تبریزیان سربلند در حال حاضر بازارها را بسته اند و در تلگراف خانه جمع گردیده اند ، و مادامیکه قانون اساسی تصویب و به سوی آذربایجان و دیگر سرزمینهای ایرانی فرستاده نشود ، بازارها در تبریز باز نخواهد گردید ، و خود آنان نیز از تلگراف خانه بیرون نخواهند رفت . " بدینسان شورش آغازید ، شورشی که خواهیم دید یکماه بیشتر در میان میبود . مردم تا پاسی از شب گذشته در تلگرافخانه میبودند و سپس پراکنده شده بخانه های خود رفتند ولی یکدسته را که صد تن کما بیش میبودند برای گرفتن پاسخ در آنجا گذاردند " . همان شب و در دیر وقت تهران به تبریز تلگراف فرستاد .

تهران شوکه از جواب تبریز ، اینگونه پاسخ داد که خواست تبریز خواست تمام ایرانیان می باشد ولی نمی دانند که عجله و اصرار و هیجان عمومی و بستن بازارها برای به دست آمدن قانونی که سعادت ابدی ممالک ایرانی را تضمین می نماید ، از چه باب است ؟

تبریز جواب داد که مکرر این خواست اساسی عرض و هیجان به دست آوردن قانون اساسی از سوی مردم به تهران منعکس گردیده بود ، مسامحه کاری بالاخره به جایی رسید که عموم ملت به ستوه آمده ، از کسب و کار و تجارت خود چشم پوشیدند و علما ، اعیان ، تجار ، اصناف و عموم اهالی کار روزانه خود را رها نمودند و هم اکنون در تلگرافخانه جمع گردیده و منتظر جواب شما می باشند .

در تبریز شوری برپا می بود و مردم اینگونه می گفتند که اتابک می خواهد قانون را دگر نماید و با دست بردن در آن ، آنرا به نفع خود و به ضرر ممردم بی فایده نماید . ما تا قانون اساسی را نگیریم ، کارها به سامان نخواهد شد ، تا قانون اساسی را ندهند ، بازارها را باز نکنیم و از ایستادگی به کنار نرویم . حتی اگر تا یک ماه هم  بازارها بسته باشد .

مردم جوانمرد تبریز اینگونه می گفتند که برای پاسداری از حال بینوایان ، هر که را شاگردی یا کارگری می باشد ، همچنان مزد آنان را می پردازیم و هر که را همسایه اش بی چیز است ، دستگیری از او دریغ نگوئیم . و اینگونه به همه شهرها آگاهی رسید .

تلگراف های تهران اینگونه می بود که دولت در این تاخیر بی گناه است و جایی برای بیم و ترس در به سرانجام نرسیدن قانون اساسی وجود ندارد و تبریز پاسخ اینگونه می داد که این کار ما از ترسی است که نسبت به بلاتکلیف ماندن یا دستکاری قانون اساسی می داریم و در به پایان رساندن این مهم شتاب باید داشت .

روزها در تبریز می گذشت و از پافشاری ایشان کم نمی گردید و برای اینکه ثبات قدم خود را به وکلای مجلس نشان دهند ، چادر بزرگی آوردند و در حیاط تلگرافخانه و توپخانه بر پا نمودند . مجاهدان در تلگراف خانه اطاقهایی برای نشیمن خود آماده نمودند و از فرش تا سماور و دیگر ابزار را از منازل خود آوردند و کار و زندگی خود را رها نموده و در تلگراف خانه ساکن گشتند و تلگراف پی تلگراف فرستادند و خواست ملت را از نمایندگان خود مطالبه نمودند .

از تهران جواب های ساده دلانه و ساده انگارانه ای به این مظمون می رسید که علما درحال بررسی موشکافانه قانون می باشد و باید منتظر بود که کار آنان به سرانجام برسد و در مقابل این گفتارها در تبریز اینگونه گفته می شد که : " اگر قانون اساسی باید بامضاء علماء برسد خیلی چیزهاست که باید بامضاء علماء برسد که آنها نسبت بقانون حکم اصل را دارد و قانون فرع آن است ... "  .

زمان می گذشت و پافشاری در تبریز بیشتر می گردید ، چادری که افراشته بودند ، کوچک می بود و آنهمه مردم را از باران حفظ نمی نمود ، چادر بزرگتر و دلها گرمتر گردید . روزها با گفتگو بین تهران و تبریز می گذشت و تهران تاکید به آرام شدن هیجان در تبریز و رسیدگی به قانون توسط روحانیون می داشت و تبریزیان آزرده به این پاسخ ها اینگونه جواب می دادند که : " مگر ملت قانون مذهبی و عبادات از دولت می خواهد که محتاج مباحثات علمی باشد . ما قانون اساسی سلطنتی مشروطه را که در میان تمام دولتهای مشروطه مجریست میخواهیم . قانون شرع را در هزار و سیصد و اندسال پیش پیغمبر ما آورده و در دست داریم ... " . شادروان ثقة الاسلام نیز در تلگرافخانه تبریز نیز تشریف فرما گشته بودند و به ایراد سخنانی پرداختند ، " مقصود از قانون اختراع شرع تازه ای نیست . قانون شریعت محمدیه منسوخ نمیشود و جز حجج الاسلام و علمای اعلام کسی حق ندارد در آن باب دخالت کند ، در این باب قانون نوشته نخواهد شد . احکام شرعیه همانست که هست و تا انقراض عالم مستمر خواهد شد . آنچه ملت میخواهد ... قانون سیاسی و ملکی است . از قبیل تعین حقوق سلطنت و تشخیص حدود حکام و قرار دولت با دول خارجه و منع تقلبات و تعدیات و حفظ حقوق تبعه ایران و مالیات و غیره و ... " .

گذشته از این بزرگان ، اعیان ، شاهزادگان و سران هر دسته ای جداگانه تلگرافی به کاخ مشورت در پایتخت سرزمینمان فرستادند و شورش بزرگی را که در تبریز بر اثر دست نیافتن قانون در حال وقوع می بود را آگاهی دادند . در همین زمان می بود که مردم اسپهان به یاری رادمردان تبریز شتافتند و شوریده ، در تلگرافخانه جمع گردیده و با شهر مردم سربلند ، تبریز همصدایی ها نمودند .

روزها بود که بازارها بسته بود و تلگراف ها مابین تهران و تبریز رد و بدل می گردید تا اینکه روزی این تلگراف از تهران با این مظمون رسید : اهالی غیور تبریز برای اخذ حقی از حقوق مسلمه خود ، به پا خواسته اند ، و اینگونه فراغت و خاطر آسوده از ما وکیلان ملت سلب گشته است ، قانون اساسی هنوز به تصویب نرسیده است و خادمان ملت در حال تطبیق آن با قانون شرع می باشند . ما در اینجا نه به آیات و علما می توانیم بگوئیم که از مطابقت صرفنظر نمایند و نه برادران عزیز تبریزی خواهش ما را قبول می نمایند که چند روز دیگر صبر نمایند که قانون اساسی به امضاء برسد .

این تلگراف چون برای عموم تبریزیان خوانده شد ، مردم به خشم آمدند و چنین گفتند که این پاسخ تلگراف های ما نیست . این در زمانی می بود که تلگراف های دلگرم کننده از رشت و انزلی و شیراز و ارومیه می رسید مبنی بر اینکه به پیروی از برادران تبریزی ، ما هم بازارها را بسته ایم ، در رشت و انزلی کار به جنبش و شورشی ارجدار و باشکوه کشیده شده بود . مجاهدان در این شهرها بیکار ننشسته و با کوس و شیپور جنگ ، در خیابانها آمد و رفت می کردند و جان دادن خود را در راه مقدس مام وطن به رخ دولتمردان می کشیدند .

این دلگرمی ها از پارس و گیلان و ... بر شور و خروش تبریزیان می افزود . " مردم قانون اساسی را چاره همه دردها دانسته و ارج بی اندازه بآن مینهادند ، و از اینسوی ندادن آنرا با نابود کردن مشروطه بیک معنی میشمردند . ... اینان همه یکدل میبودند و پشتیبانی بهم مینمودند ... . دسته مجاهدان بسیار بزرگ و نیرومند میبود و کوشش بنگهداری مشروطه رابگردن گرفته آنرا کار خود میشمرد .

امروز گفته شد در برخی کویها زنان در مسجدها گرد آمده اند و آنان نیز شورش و سهشی از خود نشان میدهند . نیز آگاهی آمد که مجاهدان نوبر آماده سفر گردیده اند که بتهران روند ( از برای جهاد با ظالمان ) . میر جواد گرگری پیشنماز آن کوی با چند تن دیگر رفتند که از آنان جلوگیرند . "      

اینگونه بود که این تلگراف از تبریز به تهران ارسال گردید : " ... وضع و انقلاب شهر از امروز صبح بتحریر نمی آید تمامی اهل شهر در هیجان حتی طایفه نسوان ( بانوان ) با بچه های شیره خواره در مساجد محلات جمع اهالی بیطاقتی و بیصبری باعلی درجه رسانده تسکین و تسلی اهالی امکان ندارد ... " .

در جواب این تلگراف ، خادمان مردم ، این دو سید بزرگوار جواب مهرآمیزی دادند . چون که دانسته می شد جناب بهبهانی ناخوش احوال می باشند ولی در این شرایط ، ملت سرافراز ایران و مردم غیور آذربایجان را تنها نگذاشته و برای به دست آمدن قانون به مجلس رفته اند ، مردم تبریز برای سپاسگزاری و دعا گویی ، تلگرافی برای ایشان به تهران می فرستند .

در این زمان در مجلس سه دسته وجود می داشتند ، یا هواخواه دولت و استبداد و خواسته های خود می بودند ، یا به مشروعه گرویده بودند و با اصل های قانون اساسی به مخالفت می پرداختند ( مانند این اصل که : " تحصیل اجباری ( فرزندان ایرانزمین ) مخالف شریعت است " ) و گروه سومی که مشروطه خواه و طرفدار قانون اساسی می بودند . هواداران شریعت در این زمان با کمک دولت استبدادی نیروی فراوانی به دست آورده بودند و به همین دلیل می خواستند مجلسی از روحانیون ، قدرتمندتر از مجلس ملی و مردمی به وجود آورند – دقیقاً همین شورای نگهبان امروزی - تا تمام مصوبات مجلس ملی را ایشان هم جداگانه مورد بررسی و تائید قرار دهند ، و گرنه آنرا وتو خواهند کرد و اینگونه است که خواست عده ای قلیل بر ملت تحمیل میگردد . این توطئه در جریان می بود و خشکه مذهبان می خواستند آنرا به تصویب رسانند که نمایندگان آذربایجان جلوی خوانده شدن آنرا در مجلس گرفتند و نگذاشتند که کار از کار بگذرد و این فاجعه رخ دهد . اینگونه بود که مشروطه خواهی توسط برخی از خود فروخته ها مساوی بی دینی و بهائیت ، و مشروطه خواهان دشمن دین معرفی می گشتند و تکفیر می شدند .

* جنایت در حق مردم آذربایجان در پی جنایتهای قم و اراک و شیراز   

در این بین ، دولت به کارگزاران فرومایه خود در آذربایجان دستور یاغیگری و آذار و کشتار بی گناهان را داد و این قسمتی از توطئه بزرگی می بود که می خواستند با فتح تهران و تبریز ، مشروطه خواهان را دستگیر و درب دارالشوری و انجمن آذربایجان را ببندند و بازار استبداد را دوباره گرم نمایند ، ولی مکر آنها در مقابل مکر خداوند نقشی بود بر آب . تا قبل از این زمان ، ارازل و عمال دولتی ، به جلوگیری از آمدن غله به تبریز برای عذاب مردم شهر عدالت خواه ، یا زد و خورد با نمایندگان انجمن عدالت خواهی تبریز در دیگر قسمتهای آذربایجان می نمودند . این بار با توطئه و نقشه دولت به کشتار مردم و اشغال روستاهای شمال تبریز پرداختند که این مرحله اول از خیانتی بزرگ بود در حق آن مردم آزاده و آزادی خواه . با این ناجوانمردی دولتمردان در حق مردم سرزمینشان ، نتیجه این گشت که تهرانیان نیز از خواب غفلت بیدار گشتند و با تبریز یکدلی و یکدستی نمودند و اینگونه نقشه دولت در نطفه عقیم گردید ، مردم متحد بر دولت خودخواه پیروز گردیدند .

مجلس برای اینکه از خشم تبریزیان جلو بگیرد مهلتی ده روزه را برای پایان بردن قانون اساسی معین نموده بود که نتوانست در آن زمان این کار را به انجام رساند و اینگونه شد که خشم تبریز را در بر گرفت ، و تبریز در این فکر افتاد که دربار را دگر کند و محمدعلیمیرزا را از اریکه قدرت سرزمینشان به زیر بکشد . تبریزیان سربلند اینگونه می فرمودند : " ما قانون اساسی را که حدود سلطنت مشروطه و حقوق ملت را مشخص و معین مینماید میخواهیم . و الا شریعت در جای خود محفوظ است و همه کس تکالیف شرعیه خود را میداند . صراحتاً میگوییم : هرگاه قانون اساسی که در مجمع وکلای علما و سایرین نوشته و تمام شده است امضا کرده بملت ندهند آنچه گفتنیست خواهیم گفت و مطالبه خواهیم کرد آنچه که تا به حال مطالبه نشده ... " . تبریزیان می دانستند که کارشکنی ملایان تنها به خواست دولت استبداد می باشد و آنها جز ابزاری در دست دیگران نیستند ، پس " سردستگان آماده شده بودند که اگر قانون اساسی را بدانسان که خواست آزادیخواهان ست ، ندهند گردن بپادشاهی محمدعلیمیرزا نگزارند . "

تبریز و بسیاری دیگر از شهرهای سرزمینمان در شور و خروش می بود ولی در مجلس ملی و با توطئه دربار مستبد که زبان آزادیخواهان را با شمشیر شریعت خواهی می بریدند ، کاری صورت نمی گرفت و می رفت که دربار با اسم مشروعه آسیبی جبران ناپذیر به مشروطه ، این نهال تازه کاشته شده به دست ملت بزند و به آرزوی نابودی آن برسند ولی خواست خدا چیز دیگری می بود . آزادیخواهان که در آن زمان امنیت تبریز را بر عهده گرفته بودند ، در هنگام گشت زنی به چند نفر مسلح مشکوک می گردند و بعد از درگیر شدن با ایشان و گرفتن اعتراف از آنان ، توطئه ترور سران آزادی توسط این محافظان سابق محمد علیمیرزا در آذربایجان کشف می گردد . از سوی دیگر خبر نزدیک شدن باجگیران خونریز دولت به شهر می رسد ، همانهایی که روستاهای شمال تبریز را ویران می کردند و به سوی شهر می آمدند . از این کشتارها و خونریزی ها تمام تبریز با خبر و در خروش می بود .

اینگونه شد که با نیامدن خبرهای خوش از تهران و جنایات در شهرهای ایرانزمین و اینک در خطر قرار گرفتن خود تبریز ، بدگویی از مدیر جامعه در تبریز فزونی یافت و اینگونه مجاهدان از مجلس ملی خواستند که حفاظت از تبریز نه به عهده حاکمان و دولتیان بلکه به خود مجاهدان سپرده شود . این در حالی می بود که مجاهدان و به سرکردگی ایشان مجاهدان قفقازی پیشنهاد به زیر کشیدن سران استبداد را در تهران می دادند .

چون تلگراف از تهران رسید ، تبریز به شادمانی برخاست ، " چون پرگ آمادگی برای نگهداری شهر داده شده بود مجاهدان در زمان بکار پرداختند و دیری نگذشت که شهر رویه سربازخانه ای به خود گرفته ، دسته های مجاهدان با طبل و شیپور و بیرقهای سرخ آمدن گرفتند . ... نتیجه کوششهای چند ماهه ، امروز نمودار گردید . امروز بجای شور خروش نمایشهای سپاهیانه درمیان می بود . ... توپچیانی که در شهر میبودند توپها را بیرون آورده " آماده گرداندند .

" چون شور و خروش دراز کشیده بود کم کم رشته از دست خردمندان بیرون رفته بدست آشوبگران میافتاد ، و کم کم برخی نابسامانیها – هم در تبریز - پدیدار میگردید . شگفت است که باربران و اینگونه بیچیزان از پیش آمد لذت میبردند ، و با آنکه در نتیجه نبودن بازار بیکار و بی پول میماندند با سختی زندگانی ساخته بازشدن بازارها را نمیخواستند . اینان معنی قانون اساسی را نمیدانستند و با این همه در طلبیدن آن پافشاری مینمودند ( همانگونه که امروزه ساده دلان معنی تجزیه طلبی را نمی دانند و به آن سوی قدم بر می دارند و این کار را آرمان خود قرار داده اند ، شاید اگر می دانستند راه رسیدن به مقصودشان از روی جنازه های ما می گذرد اینگونه اشتیاق نشان نمی دادند ) . "

جنایات در سرزمینهای مختلف ایرانی نمایندگان مجلس را به اتحاد و یکدلی نزدیک گردانده بود و مجلس در برخورد با دولت هماهنگ گشته بود . آنان می فرمودند که اگر تاراج و کشتار با دستور دولت است پس چرا مجلس ساکت نشسته است و اگر این اتفاقات بدون اجازه دولت روی داده است ، پس چرا از جانیان بازخواستی نمی گردد ؟ نماینده تبریز اعلام نمود که وزیران یا برای این بیدادگری ها چاره نمایند و یا همگی استعفا دهند و ... . نمایندگان به افشاگری می پرداختند و از جنایات و جنایتکاران سخن می راندند و " این سخنان در پرده گله و دادخواهی و بدگویی از اتابک میبود . چه او را پاسخده این آشوبها و بیدادها میدانستند ... . مجلس با شور و خروش و تندی به وزیران به پایان رسید ، نمایندگان و تماشاچیان و ستمدیدگانی که در آنجا وجود می داشتندد ، داستان پرشکوه و یکدلی نمایندگان و روشن شدن خیانت دولت را به همه تهران رساندند .   

نمایندگان این خبر را به تبریز دادند و خواستار باز شدن بازارها گردیدند و در مقابل تبریزیان تلگرافی دادند با این مظمون که دشمنان مردم و مشروطه تا یک فرسخی تبریز رسیده اند و زنان و کودکان بی دفاع ظلم دیده به تبریز فرار نموده اند و ... . این اخبار دهشتناک و بریدن سینه زنان و دو نیمه کردن مردان و بریدن زبان آزادیخواهان ، خروش نمایندگان مجلس ملی را فردا در تهران در پی داشت و این در حالی می بود که هزاران تن از تهرانیان رو به بهارستان آورده بودند و چون تلگراف تبریز خوانده شد " بسیاری از ایشان بگریه پرداختند . چنین حالی تا آن روز در مجلس دیده نشده بود .

... گفتگوهای روز پنجشنبه مجلس تهرانیان را شورانده و برای همدردی با تبریز آماده گردانیده بود . ... نمایندگان همچنان خروشان و اشگریزان ... بسیاری از تماشاچیان نیز میگریستند .  

نمایندگان آذربایجان – که جانم فدایش – بسخن درآمدند . میرزا فضلعلی گفت : دیگر گذشته از آنکه ما پرده پوشی کنیم . برادران و خواهران شما در آذربایجان دچار پنجه بیدادند آیا شما چه میخواهید بکنید ؟ !

حاجی محمد آقا نالان گفت : آذربایجانیان چه گناهی کرده اند دویست و پنجاه تن از ایشان کشته شوند و شما در اینجا آسوده نشینید ؟ ... با این حال دیگر ما چرا بمجلس میآییم ؟ ... "

اینگونه و با قتل هموطنانمان ، دو دستی و از هم گسستگی از مجلس بیرون رفت و خون گرم این هموطنانمان دلها را گرم نمود و مجلس را متحد .

فرستادگان مجلس به دربار جواب قابل قبولی از دربار دریافت ننمودند و مجلس تصمیم به پافشاری و خواست تضمین و برکناری نامردمان و جانیان را می داشت . " فردا یکشنبه چهارم خرداد ( 13 ربیع الثانی ) ، در تهران یکی از روزهای پر هیاهوی تاریخی بود امروز تهرانیان بیاری تبریزیان بازارها را بازنکردند ، و از آغاز روز دسته بدسته روبسوی بهارستان آورده در آن پیرامونه انبوه شدند . 

 ... امروز تهرانیان در دشمنی با محمدعلیمیرزا اندازه نشناختند و آنچه میدانستند و توانستند گفتند . امروز نام مادر او " ام خاقان " را بزبانها انداختند و سخنانی را که در سی اند سال پیش درباره آن زن گفته شده بود ، سخنانیکه بنیادی جز پندار و گمان نمیداشت . تازه گردانیدند . " و این در حالی بود که " عمارت فوقانی و تحتانی و صحن و خیابانها از آدم مثل دریا موج میزد . چندانکه از جیب دستمال یا قوطی سیگار بیرون آوردن اشکال داشت . در آن فضای وسیع نفسها تنگ میشد . 

در هر اطاق و هر مجمع و هرگوشه نطاقها ایستاده دست از جان شستند و آنچه در دل داشتند گفتند ... محض جهت نمونه از چند فقره اشاره مینمایم .

آخوندی می گفت : حضرات هرگاه خداوند روزی شما را قطع کند او را بندگی میکنید ؟ ! .. هرگاه پیغمبری عوض آنکه شما را براه راست دعوت نماید ، براه کج دلالت کند او را به پیغمبری قبول میکنید ؟ گفتند : نه . گفت : هرگاه پادشاه مستبد و جابر و مخل آسایش رعیت باشد و به تباهی آن کوشد او را پادشاه می دانید ؟! ... گفتند نه ... ما هیچ وقت چنین پادشاهی را نمی خواهیم .

یکنفر خان فرنگی مآب عینکی بپا ایستاده سرگذشت لویی شانزدهم را از سر تا پا خواند و سخن را تا آنجا رسانید که هفتاد گناه بر او ثابت کردند و خودش و زنش را سر بریدند . مردم گفتند : فرانسه نباشد ایران باشد ، لویی نباشد محمدعلیشاه باشد ما حاضریم اینرا بمحاکمه بکشیم .

یکنفر طلبه بپا ایستاده گفت : حضرات میدانید ماها در اینمدت از دست سلاطین قاجاریه چها کشیده ایم ؟ ! . سپس بنا کرد از فتحعلیشاه و محمد شاه گفتن . نوبت بناصر الدینشاه رسید از هر جا داد زدند خدا قبر او را پر آتش کند . مظفرالدینشاه را رحمت و دعا گفتند . آخر گفت الآن در دست یکنفر خبیث گیر کرده ایم . یکمرتبه صداها بلند شد ما چنین پادشاهی نمیخواهیم . ما پسر ام الخاقان را نمی خواهیم .

یکخانی بپا ایستاده گفت : میدانید فرق مرده با زنده چیست ؟ .. مرده احساس درد نمیکند ، و اگر دست و اعضای او را ببرند درک نمیکند . اما زنده متالم میشود . سپس گفت ما ایرانیان مرده بودیم ولی اکنون زنده شده ایم و روح بابدان ما دمیده شده . برادران ما را در آذربایجان قتل و غارت میکنند مثل اینست که دست ما را می برند ، چشم ما را میکنند ، ما نباید تحمل کنیم ( و واقعا هم که آذربایجان چشم ما است و ایران بی آذربایجان ، ایران نمی شود ) " . اینگونه بود و بسیاری از بدار کشیدن شاه می گفتند و ...

" در طهران بیست و یکباب مکتب خانه بطرح جدید است . شاگردان تمامی آنها با علم مخصوص وارده هر یکی در طرفی صف کشیده خطابه ها خواندند . یکنفر بچه دوازده ساله سرش را بلند کرده بوکلا که در تالار فوقانی بودند خطاب کرده گفت : " ای وکلای ملت ، ای بزرگان ما ، شما نگویید ما عمر خودمان را رانده ایم و از ما گذشته آخر ما صغیریم و از دست ما هیچ چیز نمیآید شما را قسم میدهم بخدا ما را در چنگ استبداد نگذارید . برای آینده ما فکری کنید " بیکمرتبه جماعت بگریه افتادند بحدی شیون شد که مثل روز عاشورا . 

... امروز زنان تهران نیز در خیزش پا در میان داشتند و چنانکه در حبل المتین نوشته پانصد تن از ایشان در جلوخان بهارستان گرد آمده بودند . "      

* عقب نشینی دولت استبدادی و نتایج خیزش تهران و تبریز

دولت نقشه براندازی مشروطه و مجلس را می داشت و بدینسان کوشیده بود با علم کردن پرچم مشروعه و ایجاد اختلاف در مابین مشروطه خواهان و مردم ، مردم را نسبت به مشروطه بدبین و در عین حال مجلس را ناتوان و در همان حال از یک سو در تهران با دست قزاق و دسته های دیگر مجلس را بسته و کارگزاران خود در آذربایجان را نیز بر سر تبریز برد و با اشغال شهر ، انجمن آنجا را هم بسته و پیشوایان را دستگیر نماید . این خیانت در حق مردم را به پا خواستن تبریزیان ، شورش سالار الدوله و طلبیدن تاج و تخت ، جنبش همگانی در تهران و ایستادگی مجلس ، بر هم زد .

حال که برخاستن تبریز ثمر داده بود و مجلسیان ارج این کار را در خنثی نمودن توطئه استبداد درک می نمودند ، به جای آن ناخشنودیها که از شور و خروش تبریز در این چند هفته نموده بودند ، تلگراف های پوزش را روانه تبریز می نمودند . کارگزاران خونریز دولت در آذربایجان برکنار گردیدند ولی در تهران مردم به این رضا نمی دادند و می خواستند که آنان را به بهارستان بیاورند و در هم آنجا به دار کشند . کیفر دادن حاکمان جبار شیراز و قم درخواست مردم می بود و تصویب گشتن قانون اساسی خواست اساسی آنان . در همان روزها ، تولد پادشاه فرومایه می بود و مردم نه خود به آذین بندی و چراغانی شهر پرداختند و نه به ادارات دولتی اجازه چنین کاری را می دادند و اینگونه گفتند که : " هنوز دانسته نیست این شاه باشد یا نه " ، آذین بندی اداره های اروپایی را برچیدند و شب هنگام نیز از آتش بازی دولتیان جلو گرفتند .

در این زمان دولت کارگزاران خونریز خود را از کار بر کنار نمود و شاه با پافشاری مردم آنان را در بند نمود و اینگونه شد که شادروان طباطبایی از مردم خواست تا بازارها را بگشایند و مردم نیز فرمانبرداری نموده و اینگونه در پایتخت اوضاع رو به آرامش رفت . به یاد شهدای آذربایجان ، در بسیاری از شهرهای ایرانزمین ، بازارها را بستند و در مساجد مراسم ختم برپا نمودند . در تبریز نیز بازارها را بعد از آن مدت طولانی باز نمودند ولی شور و التحاب و اتفاقاتی و از جمله کمی و گرانی نان در جریان می بود .

* استبداد و توطئه برای به وجود آوردن اختلاف بین ترک و فارس

داستان اختلاف انداختن بین ترک و فارس را کسروی خنده آور و چگونگی آن را اینگونه بیان می نماید : یکروز دیده شد در میدان توپخانه اعلانه ای چسبانیده اند با این مظمون " ترکها روز دوشنبه در خیابان چراغ گاز در مسجد سراج الملک حاضر باشند . مردم در شگفت شده و ندانستند آنرا که چسبانیده و چه خواستی در میانست .

هر چه بود روز دوشنبه کسانی از آذربایجانیان برای دانستن چگونگی بمسجد سراج الملک رفتند . پیشرو و بنیانگذار آن تبریزی بود با نام میرزا رحیم و گروهی نزدیک بیکصد و پنجاه تن از آذربایجانیان گمنام ، از کهنه سربازان ممقان و آرونق که در تهران به صرافی پرداخته بودند و از فراشان درباری و از نوکرهای این و آن فراهم آمده بودند . وقتی از میرزا رحیم درباره چگونگی ماجرا به سوالاتی پرداخته بودند ، او گفته بود : " مقصود ما اتحاد است و اظهار غیرت ، من بعد هر کسی پشت سر ما بد و ناسزا گوید باید با گلوله از دهانش بزنیم ، هر کس بعلمای ما توهین کند همچنان " . خوب میرزا حسن آقا مجتهد ماست و به تهران وارد شده ، چرا هیچ کس _ از این قاتل و جنایتکار تبریزی در تهران _ پیشواز نکرد ؟ ... " پس غیرت ترکیت ما چه شده ؟

دانسته شد درباریان میخواهند ، همچون زمان خودکامگی دشمنی و همچشمی میانه عراقیان و آذربایجانیان بیندازند ، و بنام ترک و فارس اوباش را بکشاکشی برانگیزند " ، و این امروزه همان کاری است که استبداد داخلی و استبداد جهانی درصدد به وجود آوردن آن می باشند و با همین کار در آینده ای نزدیک کمر ما ایرانیان را خواهند شکست .

* شرایط سخت تبریز و کارهای ناپسند

" در همان روزها یک کار ناستوده ای از تبریزیان سرزد ، و آن آوردن میرزا آقا اسپهانی به تبریز بود که اینزمان از استانبول بیرونش کرده بودند . در زمان عین الدوله نیز او را از تهران برون نموده بودند و حال نیز به واسطه آنکه می پنداشتند به دلیل دشمنی با صفیر ایران در عثمانی او را از آنجا اخراج نموده اند ، او در چشم آزادیخواهان بسیار گرامی می آمد و به همین دلیل سران آزادی و انبوهی از آزادیخواهان و مردم تا بیرون تبریز به پیشواز او شتافته بودند . او را با شکوه بسیاری بشهر آوردند و " باین بس نکرده یک کس نا آزموده و ناشناخته ای را همراز خود گردانیده در انجمن جا دادند و همگی گوش بچرب زبانیهای او تیز کردند ، و خواهیم دید که چگونه از این رفتار خود پشیمان گردیدند

کسروی به نکته مهمی اشاره می نماید که امروزه هم در حال وقوع است ، در وسعتی بزرگتر . " در آن روزها یکی از خامیها اینگونه گرایشها باین کس – و امثالهم – میبود .

راستی اینست که دسته بزرگی بآزادی میکوشیدند و همین آرمان ایشان میبود . و از اینرو همینکه کسی را در آن کوشش همراه میدیدند امید راهنمایی بهوش و دانش او میبستند و سخت باو میگراییدند و از بس دلباختگی داشتند گمان فریبکاری و رویه کاری باو  نم بردند . "

کسروی می فرماید که " گناهکاران چون از در پوزش درمیآمدند و آمرزش میخواستند – مردان آزاده - از آنها چشم میپوشیدند ، بلکه فریب چرب زبانیهاشان خورده آنانرا پشتیبانی برای خود میپنداشتند ، که این کار از کسانیکه سررشته کارهای توده را در دست میدارند بسیار نابجاست . " این مشکلی است که امروزه متاسفانه بازهم آذری ها می روند تا آن را تکرار کنند و به گرگهایی که در لباس بره خزیده اند ، می روند تا اعتماد نمایند و جان خود و بسیاری دیگری را به پای این اشتباه بگذارند ، اگر ایشان ، اگر این برادران بزرگ ما ، به تاریخ خود و حقایق موجود در گذشته سرزمینمان آگاه گردند ، همچو کسانی می گردند که صدها سال زندگی کرده اند و کیست که بخواهد انسانی را با صدها سال سن و تجربه اغفال کند تا از او در راستای تامین منافع خود سوء استفاده نماید .

کسروی می فرماید در یکی از روزهایی که پیشروان انجمن در در تلگرافخانه تبریز جمع گشته بودند تا در مقابل خونریزیهای شاه راه چاره ای بیابند ، داستان دلگدازی رو داد که " هیچگاه گمان رودادنش نرفتی " . چگونگی ماجرا این می بود که در آن زمان و با تمام زحماتی که عدالت طلبان می کشیدند ، ولی – کارشکنی های دولت و فرومایگان - باز نان در تبریز گران و کمیاب می بود و این باعث خشمگینی مردم از دولتیان و ثروتمندان و خود فروخته ها گشته بود . دسته هایی از خانواده های کمچیز برای یاری خواستن به تلگراف خانه آمده بودند و در میان ایشان زنان بینوای بسیاری وجود می داشت . در روزی که این بی چیزان بیشتر از روزهای دیگر رو به تلگراف خانه آورده بودند ، یکی از توانگران تبریز با نام حاج قاسم که مشهور بود به انبار گندم و گران فروشی آن می پردازد ، به تلگراف خانه آمد و چون از میان مردم می گذشت ، زنی یک تکه نان سیاه را که در دست می داشت را به او نشان داد و شروع به دشنام دادن کرد . زن به سوی او رفت و ضربه ای به او زد و مردم خشمگین به تبعیت زن مهاجم به سوی حاجی یورش برده و او را زیر مشت و لگد بردند . تا مجاهدان برای کمک بیایند ، حاجی آسیب فراوان دید و اینگونه بود که تن نیمه جان آن مرد را توانستند به یکی از اتاق های تلگراف خانه ببرند .

مردم گرسنه کینه به دل داشتند و در شور و تلاش می بودند و در این هنگام دسته ای جدید از زنانی که نانی در بازار نیافته بودند با شیون و فریاد از راه رسیدند و اینگونه شد که مجاهدان دیگر نتوانستند از آنان جلوگیری نمایند و حاجی را به حیاط آوردند و آنقدر زدند او را که روانش از تن فراری گشت . " ولی مردم دست برنداشتند و تا میدان توپخانه برده و در آنجا وارونه آویزانش کردند ، و بیشرمی نیز دریغ نگفته یکی از اندام هایش را بریدند و بدهانش دادند . "

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:46  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* اولین بدخواهی از مشروطه خواهان تبریز

 متاسفانه برای اولین بار در این ماجرا تعدادی از خود سران انجمن نیز سستی به خرج دادند و به دلیل منافع بسیار قصد تبرعه این مرد لعین را کردند و از این کار نا به حق و ناجوانمردانه آن به لباس روحانی در پشت پرده دفاع نمودند . مجتهد از این ناجوانمردی بعضی از سران انجمن استفاده نمود و قصد دست درازی بیشتر به مشروطه طلبان و اخراج بسیاری از مجاهدان از شهر تبریز ( که جانم فدایت ) را نمود . اینگونه مردم ، سران مجاهد ، این مورد غضب قرار گرفتگان دشمنان خدا را ( روحانیون را ) ، با شکوه تمام به مسجد آدینه تبریز بردند و در آنجا با یکدیگر پیمان جانفشانی در راه حق و حقیقت را تازه نمودند و اینگونه آشکار گردید تیرگی میان انجمن تبریز و مجاهدان تبریز .

کسروی می فرماید : " این کار ، از دیده پیشرفت توده – سطح درک و تصمیم گیری و شناخت خوبی از بدی توسط مردم – ارج بسیار میداشت . زیرا نشان میداد که توده انبوه چنانکه از زیر دستی درباریان بیرون آمده اند " به زیر دست دیگر فرومایگان زیاده خواه نیز نخواهند رفت .

یکی دیگر از اتفاقات زیبای این واقعه در نشستی به وجود آمد که مجتهد ، این انسان نما برای ضربه زدن به عدالت خواهان برپا نموده بودند و در آن حرف از سر بریدن مجاهدان و ... می رفت ، اینگونه یکی از مجاهدان که در آن مجلس تشریف می داشت تا از چند و چون و تحرکات دشمنان مشروطه با خبر گردد ، در مقابله با جنگ روانی و شوراندن دیگران بر علیه مجاهدان اینگونه به پا می ایستد و می فرماید : چرا " داد و فریاد میکنی . ملت از توپ و تفنگ و دولت نترسید و حقوق خود را گرفت . تو اکنون میخواهی با چند تفنگچی مردم را ترسانیده مفسده بر پا کنی ؟ " این کار آن مجاهد در آن مجلس شاید آب بر آتش نبود ولی گذشته از اینکه شجاعت آن دلیر مرد را در دهان شیر نشان میداد ، از تندی و تحرک بدخواهان تا حد بسیاری کاست .

مجتهد با همدست نمودن تعدادی از اعضای انجمن تبریز ، موفق گردیده بود که با نام انجمن نامه اخراج تعدادی از مجاهدان را انتشار دهد و این زمانی که هویدا گردید ، کدورت میان انجمنیان و مجاهدان را با آن دسته از اعضای بدخواه انجمن شدت بخشید . مجاهدان از نامه سران خود فروخته انجمن پرسیدند و اینکه با چه اجازه ای به نام انجمن قانون خواه آنان به دشمنی با مردم پرداخته اند ، و اینچنین فرمودند : " انجمن پناهگاه توده است اگر خواسته میشود کسی را از شهر بیرون کنند باید در اینجا بگناهش برسند – نه در جایی مانند منزل مجتهد – و پس از آن بیرونش کنند " .

* اولین مبارزه مسلحانه در تبریز ، شهر دلیران

مجتهد از بس از این دست امور انجام داد که مجاهدان مجبور گردیدند اولین مبارزه مسلحانه تبریز را رقم بزنند . مجاهدان تصمیم بر اخراج مجاهد از شهر می داشتند و آمده بودند که اگر او با پای خود نرفت با زور او را که عده ای تفنگچی در گرد خود جمع نموده است ، زنده یا مرده به بیرون شهر فرستند . در بین جمعیت ملاهایی هم می بودند که با تفنگ آمده بودند که یا مجتهد از شهر بیرون رود یا آنان او را بیرون نمایند . مجتهد خودخواه از ادامه زندگی خود بیمناک گردید و از شهر فرار نمود ولی اینگونه نشانه های اختلاف در بین مردم ، از زمینداران و ملاها با دیگر مردمی که آسیبی از به وجود آمدن عدالت در جامعه نمی دیدند ، هویدا گردید .

* انقلاب مشروطه و آماده نبودن مردم در مقابل پذیرش انقلاب

کسروی در اینجا متذکر می گردد که جنبش مشروطه یا آنچه بعد ها انقلاب مشروطه نامیده شد ، یک چیز ساده ای نبود که تمام مردم به آن گرایش پیدا نمایند ، در ابتدا و در نزد مردم ، مشروطه یک حرکت در جهت استحکام شریعت پنداشته می شد ، و در بعد از آن یک حرکت میهن پرستانه ، در این بین این کار چون به پیروی از اروپای پیشرفته در ایران به اجرا گذاشته شده بود ، بسیاری بر این تفکر می بودند که چون آن چیز در اروپا است ما هم باید داشته باشیم تا پیشرفته و قدرتمند گردیم ، و اینگونه می بود که هر کسی که کتابی در این زمینه خوانده بود یا چندگاهی در اروپا به سر برده بود ، تعریفی به دلخواه خود از مشروطه می نمود و اینگونه زمینه آشفتگی و از هم گسختگی در جامعه به وجود آمده بود . از یک سو جدید و قدیم با هم می جنگیدند ، از سوی دیگر اروپایی و شریعتی در تکاپوی خود می بودند و ... از جهت دیگر دولت بدخواه مردم و خود ، با کینه داران و ضرر دیده ها از مشروطه بر علیه جنبش عدالت خواهانه مردم همدست می گشت تا ریشه آنرا ساقط نمایند .

مردم در بین این چرخ دنده ها گیر افتاده بودند ، و اینگونه از هر سو بلاتکلیف و تحت فشار قرار گرفته بودند ، آنان احتیاج به یک سر و سردار یا یک راهبر واقعی می داشتند که آنان را به سرمنزل مقصود برساند ، این وظیفه بر عهده پادشاه می بود و او ناخدای کشتی بزرگی می بود که ایرانیان بر عرشه آن سوار می بودند و این پادشاه می بود که ایرانیان را در دریای مواج گشته به دست انگلیس و روسیه و ... می باید با سلامت و عزت به ساحل امن برساند ( همین کار بزرگ را در همان دوران چند جزیره کوچک در شرق آسیا انجام دادند و توانستند بر اثر یکدلی پادشاهشان با ملت خود روسیه بزرگ را شکست دهند و یا بعد از مدتی به یکیاز دو ابرقدرت جهان در زمینه اقتصادی تبدیل گردند، وسعت خاک آن جزیره ها در قیاس با سرزمینهای ایرانی ، یک به پنجاه هم نیست ولی با کوشش خود آنان توانستند ژاپن گردند و ما در سایه بدخواهی های رهبرمان به کشوری عقب مانده به نام ایران ) ، حال با آمدن مشروطه این فرصت طلایی به وجود آمده بود و مردم آماده یک خیز بلند و سرنوشت ساز کرده بودند ولی ، ایران ، این کشتی زخم و سوراخ برداشته از کینه روس و انگلیس شاهد آن می بود که منافع رهبر اش در تضاد با مردم نجیب و شجاع اش است ، در حالی که در همان زمان در ژاپن این رهبر آن کشور می بود که درک نموده بود باید تغیراتی در سطح آن کشور روی دهد و با همدستی ملت اش این راه پر خطر را به سلامت گذر نماید ، بر خلاف ایران که در همان زمان رهبر - راهبر آن کوته فکری بدخواه می بود که حاضر می بود در نوکری روسیه باقی بنماید ولی رعیت خود را ، ولی صاحبان واقعی تاج و تخت خود را در رسیدن به مقصد مقدس ایشان همیاری و همکاری ننماید . اینگونه شد که سرزمینهای از دست رفته ایرانی که بازنگردید هیچ ، فکر بازپس گیری آن نیز از ذهن ها بیرون رفت هم هیچ ، فکر ما این شد که سرزمینهایی چون بحرین جدا نگردد و یا امروزه که خود آذربایجان ، این سرزمین جدا نشدنی ایرانی ، به استقلال و خودمختاری نیاندیشد . این پادشاه ملعون ، با قرار گرفتن در مقابل خواست ملت ، گذشته از اینکه سلطنت خود را از دست داد ، باعث نابودی سلسله پادشاهی قاجار هم گردید و عقب ماندگی ایرانزمین و متحد نگشتن سرزمینهای ایرانی چون کشمیر و بین النهرین و قفقاز و کاپادوکیه و ...... را نیز باعث شد ، ای کاش قطره ای از خون عباس میرزای فقید ( شاهزاده دلیر جنگهای ایران و روس ) یا سردار قابلی همچو آقا محمد خان قاجار در رگ های این پادشاه تحت تاثیر روس ، جریان می داشت .

* بعضی از اشکالات راه یافته به آزادی خواهی و عدالت طلبی ایرانیان  

 کسروی گذشته از بیان این موضوع که بسیاری از آزادی خواهان که به پیشرفت کشور و مردم می اندیشند ، راه روشنی در جلوی خود نمی داشتند و اینگونه فکرمی کردند که هر کاری که اروپاییان می کنند ، اگر ایشان هم همان را انجام دهند ، به هدف می رسند ، از نکته دیگری هم ما را با خبر می گردانند و آن اینکه : " در بسیار جاها می بود همینکه نشستی بر پا میکردند و پنجاه تن و صد تن با هم می نشستند و چند سخنی از اینجا و آنجا میراندند ، همان را همدستی و یگانگی می نامیدند و با تلگراف بهمه جا آگاهی میدادند . اگر در یکجا گفتگویی از تفنگ گرفتن و مشق کردن میرفت همان را دستاویزی ساخته بروزنامه ها چنین مینوشتند : " در فلانجا پنجاه هزار قشون ملی حاضر است " . در آذربایجان هم ماکو این رفتار را میکرد . " 

این بدیها ، و کمی ها به دلیل ناآگاهی ما می بوده است و اینکه علم و سوادی در این زمینه نمی داشته ایم ، اگر این مردم پاک دل توسط دولت خود آموزش می دیدند و تربیت می گشتند ، هیچ گاه و هیچ گاه به چنین کارهایی برنمی خواستند و هر چه سریعتر به اموری می پرداختند که راستین باشد و آینده سرزمین شان را تامین نماید . اگر دولت ایرانیان ، مردم ایرانی را همراهی نماید ، چه نتایج بزرگی از این جنبش ایرانیان در آن و زمانهای بعد برای پیشرفت و عدالت حاصل می گشت .

* بازگشت بدخواه ایران و ایرانی از فرنگ – اروپا به ایرانزمین

این مرد خود فروخته در زمان ناصر الدین شاه و مظفرالدین شاه صدراعظم ایرانیان می بود و به دلایل بسیار که یکی از آنها وطن فروشی می بود ، از صندلی قدرت اش برداشته شده بود ، بعد از رفتن او به اروپا ، اتفاقات بسیاری در ایران افتاده بود و از جنبش تهران گرفته تا به وجود آمدن مشروطه و تشکیل کاخ مشورت ( دارالشوری ) و تشکیل انجمن های عدالت خواه همچو انجمن آذربایجان و گیلان و ... . این انسان دور از مرام انسانی را پادشاه منفور ، از اروپا خواسته بود تا بازگردد ولی کسی نمی دانست که برای چه کاری . این بازگشت وطن فروشان بی ایمان به ایران ، ناخشنودی های بسیاری در پی داشت ، اول اینکه مردم متوجه گردیدند که دل محمدعلیمیرزا با ممشروطه و " خواست مردم " صاف و یکدل نگشته است و این خبر بسیار بدی می بود . دوم اینکه با آمدن او ، روسیه ( این دشمن ابدی ما ) قدرت بسیاری در ایران پیدا می نمود چون او خودفروخته و مهره روسها می بود و در مقابل ملت خود می ایستاد و آنانرا حتی می کشت تا خواست دشمنان مردم خود را خشنود سازد . این حرامی ها نان و آب و این سرزمین را می خوردند و سنگ دشمنان این سرزمین را بر سینه خود و صورت ملت می کوفتند . نماینده تبریز در مجلس او را " فروشنده ایران " خواند و شادروان طباطبایی سخنان سخت درباره او فرمود ، خواست تمام این آزاد مردان این می بود که این گرگ زاده به سرزمین مردان پاک و نجیب باز نگردد .

کار این به ظاهر مرد ، به گونه ای می بود که حتی روزنامه های اروپایی نیز از بازگشت او به ایرانزمین خوشبین نبودند و ابراز بدبینی می نمودند . روزنامه های فارسی زبان سراسر جهان نیز به همین گونه می بودند . حبل المتین که در کلکته هندوستان به چاپ می رسید با استناد به مقاله ای از روزنامه " هرالد " انگلیس ، بازگشت این صدراعظم وطن فروش را اشتباه اعلام نمود . " لیکن محمدعلیمیرزا و اتابک پروای این ناخشنودیها که نموده میشد نکردند . اتابک همانا بجنبش توده ارج بسیاری نمینهاد و آزادیخواهان را در برابر هوش و جربزه و آزمایشهای سی ساله خود کوچک میشمرد . و آنگاه چنانکه دانسته شد در ایران و در خود مجلس ، هواداران بسیار میداشت و پشتش باینان گرم میبود ." گذشته از توطئه و جمع و جذب نمودن افراد با نفوذی که در ذهن مردم تصویری روشن از آنان وجود می داشت ( تا او هم همچو آنان مثبت به نظر آید ) ، اتابک " چنین وامینمود که از کارهاییکه در زمانهای صدراعظمی خود – در سابق - کرده پشیمانست ، و در آن روز جز آن کارها نمیتوانسته بکند ، ولی کنون چون توده بتکان آمده و حال و زمان دیگر شده میخواهد بجای آن بدیها نیکی کند و به پیشرفت کارها کوشد " .

در همین زمان نیز ساده لوح ها و خاله خرسها نیز اینگونه می گفتند : " امین السلطان آن امین السلطان نیست . با تجاربی که حاصل کرده بوجود او خوشبختی ایران را باید تبریک گفت " ( یکی از نامه های میرزا ملکم خان ) .

اتابک ، که خدا او دیگر اتابکیان را لعنت کند ، از اروپا به قصد ایران به راه افتاد و چون به خاک روس رسید ، همانگونه که انتظار می رفت ، پذیرایی گرم از او شد . اینگونه بود که آزادیخواهان چون از آمدن او باخبر گردیدند ، او را با دو همراه اش در باکو کشتند . آزادیخواهان قفقاز چشم براه او می داشتند و آمدن اش را در هر لحظه انتظار می کشیدند تا جسم اش را بی جان و روح اش را به درک واصل نمایند که در این بین کس دیگری را با او اشتباه گرفتند و آن بنده خدا را که از اروپا بازمی گشت را با گلوله از پا درآورند در حالی که نمی دانستند که اتابک نه از طریق قفقازمان بلکه به وسیله کشتی زره پوش و دریاچه بزرگ شمالیمان ، به گیلان و تهران خواهد آمد . چون کشتی روس به انزلی رسید ، کشتیهای دولتی برای پیشواز رفتند و او را به خشکی رساندند و این در حالی می بود که چون آزادیخواهان انزلی از این کار باخبر گشتند ، مردانه قول دادند که نگذارند که او به ایران وارد گردد . مردان گیل راه را بستند و نگذاشتند که او از سرزمینشان عبور نماید و اینگونه قزاق ها و سواره نظام شمشیر ها را برهنه نمودند و به آزادیخواهان هجوم آوردند که کاری از پیش نبردند و اینگونه اتابک دوباره به کشتیهای دولتی بازگشت .

چون خبر به پایتخت ایرانزمین رسید ، شاه دستور داد که مجاهدان اجازه عبور به اتابک دهند ولی مجاهدان گیل ، دستور او را هیچ به حساب نیاوردند و اجازه عبور ندادند . اما در مجلس هواداران اتابک و محمدعلیمیرزا و استبداد و فروپاشی دولت ایران سخت در تلاش می بودند و برای اولین بار فرومایگانی آشکارا به هواداری از این وطن فروش به پا خواستند و تندیهای نمایندگان واقعی ملت را در وارد نشدن خائنان به ایرانزمین پاسخ گفتند که البته ذکر آنان کم فایده هم نیست . یکی گفت : " اگر بخواهیم تمام این اشخاص را بخیانت سابق از مملکت خارج نماییم ده نفر دیگری برای ما باقی نخواهد ماند " و یا اینکه : " ملت از آمدن این یکنفر نخواهد ترسید " ، دیگری از سفر خود به اروپا می گفت و اینکه اتابک را در آنجا دیده ، در حالی که از کردار سابق پشیمان می بوده است و یا کسی می گفت قصاص قبل از جنایت نباید کرد و .... . نمایندگان کم خرد آنگونه که کسروی می فرماید به خاطر دوستی با اتابک یا به دلیل یک خواهشی که از آنان گردیده بود ، به هواداری از این وطن فروشان برخواسته بودند و برای انجام این کار وحشتناک دلایل سستی چون این بهانه و استدلالهای سست و بچگانه می آوردند . همدستان شاه و اتابک نیز به میان نمایندگان ملت نفوذ کرده و اینگونه در گوش آنان می خواندند که اتابک با محمدعلی شرط کرده است دست از دشمنی با مردم و نمایندگان مردم بردارد و به همدستی با ایشان بکوشد و با این شرط می بوده است که شاه اجازه ورود او را به ایران صادر کرده است .       

 اینگونه می بود که مجلس سستی نمود و اجازه ورود او را به ایران صادر کرد و از گیله مردان خواست که اجازه عبور ایشان را از سرزمینشان بدهند . اتابک به تهران آمد و در همان زمان نیز محمدعلیمیرزا وزیر اعظم را برکنار و کابینه ای تشکیل داد که اتابک وزیر داخله و صدراعظم آن گردید . این کابینه در حالی رای از مجلس گرفت که تنها اتابک جایگزین صدراعظم قبلی گردیده بود . نکته مهم این مسئله این است که کابینه قبل با مجلس مشکل می داشت و قرار بود که وزیر امور خارجه آن به دست نمایندگان مردم از کار برکنار گردد که با آمدن اتابک جو مجلس دگرگون گشت و همان کابینه با همان وزیران ناکارآمد از مجلس رای اعتماد گرفت .  

* مکر دولت مردم ستیز به وسیله چرب زبانیهای مردم فریبی به نام اتابک و حقه خوردن نمایندگان ملت ایران

قبل از رای آوردن دولت ، محمدعلی میرزا سیاستی به کار بست و آن اینکه وزیری را به نمایندگی از خود و کابینه دولت به مجلس فرستاد تا با سخنان خود و خام نمودن مجلسیان ، در روز رای گیری کشاکش و مشکلی به وجود نیایید . سخنرانی را این نماینده شاه با این الفاظ شروع گرداند : آن روز که من نوید مشروطیت را – بعد از آن ماجرای مشروطه و مشروعه شاه - برای شما آوردم ، خاطر دارید که چه شادیها کردید ؟ آن روز لفظ مشروطه را برای شما به ارمغان آوردم و امروز معنی آنرا !!! . خودتان می دانید که تا قبل از این هم ما هشت وزیر می داشتیم ، ولی می دانیم که ایشان مسئول بودند ولی از عهده مسئولیت خود برنمی آمدند ... لیکن در این چند روزه – معجزه گشته است و – ترتیبی پیش آمده که من که وزیر علوم هستم و دیگر وزیران منتخب در جلسه بعدی مجلس حاضر شده و مسئولیت لفظی و معنوی را بعهده گرفته و در تمامی کارها همانند وزیران دولت مشروطه عمل نمائیم . سپس قسم نامه ای را بیرون آورد که وزیران در آن و در پیشگاه پادشاه ایرانزمین ، به " شرف و ناموس خود " سوگند یاد نموده و خدا را گواه گرفته بودند که از آن پس همیشه با مجلس همراه باشند و " ریشه اخلال " را از کشور برکنند . شاه نیز در پایان آن اینگونه نوشته بود که :

" چنانکه در متن نوشته و مهر کرده اید بروید و متحداً و متفقاً اسباب سعادت دولت و ملت را فراهم آورید . ( در این چند سال اخیر نیز مردم ایران از اینگونه دستورات ملوکانه و روحانی بی نصیب نبوده اند ، از این جملات خودخواهانه و امری )

برخی باهوش تر ها در مجلس به این کار و قسم های دروغ و کفر آمیز بدگمان می بودند و اینگونه می فرمودند که " دربار تاکنون چند بار ما را فریب داده و میترسیم این بار مانند آنها باشد " ، و در مقابل این گونه گفتارها ، بعضی دیگر اینگونه با وقاهت جواب می دادند که : " آنروز اعلیحضرت شهریاری راضی نبود و همه روز درصدد اخلال این امر مقدس کار میفرمود – حال گرگ توبه کرده - . ولی این مرد را – اتابک - خداوند فرستاده ( وای خدا چه جملات و مکرهای آشنایی ) . ... از امروز شاه خود را حاضر کرده باتفاق مجلس کارکند و انشا الله آثارش را هم خواهید دید ... . این سخنان همه را در مجلس خاموش گرداند . این سخنان زیرکانه و چرب زبانی ها از سوی یاران اتابک ، همه و همه را فریفت ، شاید اگر مردم کمی به یاد آن پیشواز دشمنان ایرانزمین در روسیه از این نامرد می افتادند ، متوجه می گردیدند که دشمنان ما که می خواهند سر به تن ما نباشد ، از روس و ترک گرفته تا ... به کسی از این سرزمین بها نخواهند داد مگر اینکه ... .

اتابک ، این حامی جدید مشروطه ایرانیان ، سر رشته دار ایران گردید و این با تلگراف به تمام ایران خبر داده شد . کسروی از حال و هوای آن روزها در ایران و تبریز می گوید و اینکه شاید مجلسیان با سخنان فریبای دولتیان خام گردیدند ، ولی در شهرها این خوش باوری نسبت به این گرگ زاده وجود نمی داشت .  

 

** به یاد " عباس آقا تبریزی " ، قاتل نامردمان ، روح ات شاد

* روی کار آمدن اتابک و شروع ضلم و خونریزی در ایران

کسروی می فرماید : آمدن اتابک بایران ، یک دوره جدید در تاریخ مشروطه را باعث شد . " اینمرد با روی خوشی که می نمود در دلش جز بدخواهی و دشمنی نمی بود ، و با آن نویدها که میداد و سوگندها که میخورد جز برانداختن مشروطه را نمی خواست " .  

شاه و آموزگاران و زیردستانش چون زیرکی و آزمودگی او را می دانستند ، او را از غرب جهان به مرکز جهان = ایران خواسته بودند . پیش از آمدن او محمدعلیمرزا به رویارویی و جنگ با مشروطه و عدالت طلبان پرداخت و شکست یافت . با آمدن اتابک نقشه رویارویی با مجلس تغیر نمود و همراهی نکردن با مجلس در دستور کار قرار گرفت . از سوی دیگر در همه جای ایران با دستور و تشویق شاه و اتابک ، حاکمان و مردان نیرومند سرزمینهای مختلف ، شروع به ظلم دوچندان به مردم ، و ایجاد دو دستگی و اختلاف انداختن در بین علما ، برای پیش نرفتن خواست مردم و ایجاد دردسرهای گوناگون کردند تا اینکه حقوق مردم به آنان بازگردانده نشود .

 سیاه کاری و ظلم در حق مردم ، نیرنگهایی بود که دولتیان برای مقابله با نمایندگان و سران جنبش آزادی خواهی به کار می بردند و ایشان را که امید ملت به آنان می بود ، از مجلس و رسیدگی به خواست های به حق ملت دور نمایند ، به قول کسروی اتابک در این کار سیاه از خود استادی نشان داد ، اینگونه ریختن خون مردم ، دزدی ها و غارت ها ، از بین رفتن امنیت و ... آغاز گردید .

آشوب پدیدار گشت و شیراز توسط قوام و عراق ( نام ماد باستانی در این دوره های اخیر ) توسط حاجی آقا محسن نامی و قم توسط متولی حرم حضرت معصومه ، به سرعت زیر باد ظلم رفتند . این ظلمها طبق سیاست اتابک بود و دستور و شاه خائن ، سوران این اربابان فرومایه روستاها را ویران و مردم را زخمی یا کشتار و ستمگری از حد می گزراندند .

در نشست روز سه شنبه ، نهم اردیبهشت ماه 1286 ، تلگراف زنان قمی درباره متولی خونریز حرم حضرت معصومه در مجلس ملی خوانده شد : چهارده تن کشته شده اند و هفده یا هجده تن زخمی و نزدیک به مرگ هستند . و گروهی نیز به بند کشیده شده اند .

اینگونه می بود که مجلس به تکاپو افتاد و نمایندگان اینچنین گفتند که : " اگر اینطور است ثمر نشستن ما در اینجا چیست ؟ " ، پس ما چرا باید در اینجا بنشینیم در حالی که مردم را کشتار می نمایند ؟ در ادامه این ستم های از حد گذشته  مردم دسته دسته از قم به تهران آمدند و از مجلس داد و اجرای عدالت را خواستند و از بیدادگری فرومایگان به خروش پرداختند . شیرازیان که از ظلم کارگزاران پادشاه خائن به تنگ آمده و به تهران آمده بودند ، در بهارستان ، خانه ملت چادر زده و به دادخواهی پرداختند .

در این بین فرمانده روسی قزاقخانه ایرانیان در ساوه نیز از این نابسامانی ها کمال استفاده را می برد و به ظلم و ستم به هموطنان ما پرداخته بود و اینگونه در مجلس تعداد بیشماری از مردم ظلم دیده جمع گردیده بودند و به دادخواهی و جوش و خروش می پرداختند شاید مگر اینکه نمایندگان مردم در خانه مقدس ملت به داد آنان برسند و ایشان را از این روزهای سیاه برهانند .

وکیلان ملت ایران در مجلس ملی به کوشش برخواستند و به جلوگیری از بی داد دولتیان پرداختند و فشارها به دولت آوردند . نتیجه اینگونه گشت که دولت گفت که متولی حرم حضرت معصومه به سوی تهران در حرکت است تا حسابرسی به کار او گردد و به قوام و فرزندانش تاکید گشته است که از دست درازی دست بردارند و ... . ولی تمام این تلاش ها و جوابدهی دولت دغل کاری می بود و در همان زمان می بود که دولت در تلاش می بود تا به نابودی کل مشروطه در تهران و تبریز و دیگر جایها بکوشد ، آنهم با استفاده از قوه قهریه  .  

* قانون اساسی و بدعت های کوته فکران ، و قدرت گرفتن روحانی های دونیا طلب

مهمترین راهی که دولت می خواست مشروطه بلاتکلیف باقی بماند ، جایگزین کردن مشروعه بود به جای آن و در این بین استفاده نمودن از قدرت روحانیون . وقتی دیدند که نمی توانند مشروطه را به این سادگی ها مشروعه نمایند ، درصدد تلفیق این دو و مشروعه نمودن مشروطه ( دمکراسی دینی یا به قول امروزی ها جمهوری اسلامی ) برآمدند و این سیاست را استبداد به کار برد تا از خواست مردم و اعتلای جامعه ایرانی به خاطر منافع خود جلوگیری نماید .

کسروی می فرماید : جنبش مشروطه را در ایران و تهران دو سید بزرگوار بهبهانی و طباطبایی پدید آوردند و کسان دیگری چون صدرالعلماء و حاجی شیخ مرتضی آشتیانی و شیخ محمد رضای قمی و دیگرانی از دسته ملاها همگام و همراه ایشان شدند . پس از مدتی و در پیش آمد مسجد آدینه و کوچیدن به قم ، شیخ فضل الله نیز با آنان همراهی نمودند ، و پس از آن همیشه همراه این بزرگمردان شد . پس از باز شدن مجلس ، این خانه و سرای حقیقی ملت ، بزرگان روحانی به غیر از دو سید بزرگوار با اینکه خود را نماینده تهران ننموده بودند ، به خاطر دفاع از منافع مردم سرزمینشان ، از نگهبانی باز نایستاده و همیشه در مجلس حضور به هم می رساندند و پدرانه به حرکت و پیشبرد امور می پرداختند . در این بین شیخ فضل الله نیز گاهی به مجلس می آمد و به کارهایی می پرداخت .

" اینان مشروطه را پیش بردند و لیکن در اندیشه و آرزو یکی نمی بودند . دو سید راستی را مشروطه و قانون میخواستند و ، ولی حاجی شیخ فضل الله " رواج شریعت " را میطلبید و بیکبار از هم جدا میبودند .

دو سید ناتوانی و پریشانی ایران را دیده و توانایی و سامان کشورهای اروپایی را میشنیدند ، " و اینگونه بود که با همدستی یکدیگر ، درصدد پیش برد ایران و تبدیل آن به یک کشور پیشرفته و منظم ( قانونی ) می بودند و در مقابل آنان کوته نظری های فضل الله قرار داشت . دو سید روحانی و آسمانی ، خود حامیان مذهب و شرع آخرین و کاملترین در جهان می بودند و هیچ گاه نمی گذاشتند که قانونی در مجلس بر خلاف شریعت محمدی علیه سلام وضع گردد . پشتیبان این مردان بزرگ ، آخوند ملا کاظم خراسانی ، حاجی شیخ عبدالله مازندرانی و حاجی میرزا حسین تهرانی می بودند که از نجف اشرف ، به حمایت این برادران معنوی و وطنی خود می پرداختند و " با تلگراف و نامه یاوریهای بسیار بجایی مینمودند " و اینگونه مشروطه توسط این روحانیون درجه اول و نیک خواه در ایران پیش می رفت . مثلا این یکی از فرموده های این بزرگان از نجف اشرف ، در جوار بارگاه حضرت علی ، این اعلی تر از عرش الهی است : " اکنون که " صاحب شریعت " ( امام زمان ) ناپیداست و " اجرای شریعت " نمی شود و خواه و ناخواه " حکام جور " چیره گردیده اند باری بهتر است برای جلوگیری از خودکامگی و ستمگری ایشان قانون در این میان باشد و " عقلای ملت " مجلسی به پا کرده در کارها " شور " کنند " .

در این بین کارهایی می بود که می باید مطابق خواستهای روز جهان صورت می گرفت و این مطابق نظر روحانیون کوته بین و فرومایه نمی بود ، بدتر آنکه دولت نیز در این کار آنان را تشویق به مخالفت می نمود و از هر راهی درصدد قدرت یافتن این قشر روحانیون می بود که ضد مشروطه می بودند و با دادن پول به آنان می خواست به برافراشتن علم قیام بر علیه مشروطه طلبان ، مشکلی جدی در سر راه مشروطه طلبان برآید . یکی از آن چیزیهایی که باعث اختلاف روحانیون و تشویق مردم بر علیه مشروطه توسط آنان می بود : درس خواندن دختران ، اعزام دانشجویان ایرانی به ممالک فرنگی برای یادگیری علم تحول یافته و پیشرفته جهان ، برابری حقوق مساوی میان مسلمانان و زردشتیان ، ... و با این امور می بود که آن به ظاهر جانشینان حضرت محمد به مخالفت با قانون و پیشرفت ایران و ... می پرداختند . آن فرومایه ها می خواستند که یا قانون اساسی در این موارد قانونی را تصویب نفرماید یا آنگونه که شیخ فضل الله می گفت باید شورای نگهبانی تشکیل شود از آخوندهای درجه اول تا اینکه نگذارد چیزی بر خلاف خواست شریعت به دست مردم و وکلای ایشان تصویب و به صورت قانون درآید و اگر چنین شد ، آنها در شورای نگهبانشان به وتوی آن بپردازند .

دولت می دانست که در این بین نباید طرفدار کسی گردد و همه را بر عقاید خود استوار گرداند تا اینکه سر رشته امور از دست برود و درگیری ها جای همدستی ها و پیشرفت رابگیرد ، به همین دلیل " مشروطه مشروعه " باب گردد . دولت میخواست که روحانیون بر کار نوشتن قانون اساسی نظارت داشته باشند ( با این علم که آنان با یکدیگر اختلاف می دارند و دو جبهه طباطبایی و بهبهانی و در مقابل آنان شیخ فضل الله دارای اختلاف نظرهای بسیار می باشند ) و بعد از تصویب قانون اساسی در تهران ، اگر تصویب گردد! ، این قانون اساسی باید مورد قبول بزرگان شرع مقدس در نجف اعلی نیز قرار گیرد و با توجه به اینکه عده ای نخاله و به ظاهر روحانی نیز در آنجا وجود می داشتند ، و این باعث اختلاف نظرهایی دربین آنان می گشت و آن کسان کوته بین که در لباس شریعت خزیده بودند به کار شکنی در آنجا خواهند پرداخت ، این قانون اساسی هیچ گاه به مجلس باز نمی گردید و اینگونه دولت مفسد به خواست خود می رسید و کارها از سامان خارج می گشت و مجلس از ارج و بزرگی می افتاد .

" اتابک چون زمینه دو دستگی را آماده دید فرصت را از دست نداده و بسود جویی برخاست ، و بآتش از دور و نزدیک دامن زد . چنانکه گفتیم کارکنان او بنزد علما آمد و رفت میکردند و رنجش و بدگمانی آنان را از مشروطه خواهان بیشتر میگردانیدند . "

این دشمنی با مشروطه و شریعت خواهی را بعد از شیخ فضل الله و یارانش ، بعضی از مجلسیان نیز می نمودند و خود را " شریعت خواه " می نامیدند . اینان پیشگامان آزادی را پیرو فرقه " بابی " یا همچو اروپائیان طبیعتی و طبیعت مدار می نامیدند و اینگونه می گفتند که خواست مشروطه خواهان از تصویب قانون اساسی ، از میان بردن شرع مقدس و از برای آن است که این قانون را می نویسند . این سخنان را در بین مردم عادی می پراکندند و بدبینی آنان را نسبت به مشروطه بر می انگیختند . کوته بینان آلت دست دربار گردیده بودند و شاه و وزیران کم مایه اش از این مردمان سوء استفاده می نمودند .

در این بین نیز متاسفانه وکیلان ملت این موضوع را درک نمی نمودند و زیانش را نمی دانستند . در مقابل این سستی ها ، آن بعضی دیگر از وکیلان ، شریعت خواهی را پیراهن عثمان نموده بودند و به دیگران پرخاش می نمودند و این باعث عقب نشینی دیگر نمایندگان از مواضع به حقشان گشته بود . کسروی می فرماید که : شریعت خواهی شمشیری در دست عده ای گشته بود تا اینکه زبان مشروطه و قانون خواهان را ببرند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:46  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* نبرد شریعت با قانون

" چنانکه گفتیم خیزش تهران بیاری تبریز با فیروزی توده پایان یافته نیروی مجلس را بیشتر گردانید " . کشاکش بین شریعت و " قانون " مردم را سرگردان نموده بود و این همان می بود که خواست دربار می بود ، ولی کشتار مردم آذربایجان و فاش شدن دست قاجاریان در این جنایت ، مردم را به سوی مشروطه و مجلس ملی سوق داد و عدالت خواهی را در دلها احیا نمود .

در این میان و با این تفاسیر اوضاع دگر گشت و پیروان شرع مقدس که تا آنزمان به بدگویی از مشروطه می پرداختند ، تغیر استراتژیک دادند . " * شریعت خواهی * حاجی شیخ فضل الله و دشمنیش با مشروطه ، خواه و ناخواه ، او را به دربار نزدیک میگردانید ( آنهم دربار بدخواه و مستبد ) ، وپس از آن خیزش تهران بود که بخشم و دلتنگی افزوده یکسره با دربار بستگی یافت . چنین گفته میشد که هفت هزار تومان از دربار پول گرفته که در آن راه بکار برد ، و آنچه راستی این گفتار را میرسانید آن بود که روزی هشتادتن کما بیش از طلبه ها را بخانه خود خوانده و برای ایشان سفره گسترد ، و سپس بدگوییهایی از مشروطه کرد و بهریکی دو قران پول داده روانه شان گردانید . "  

از سوی دیگرمجتهد خون ریز تبریزی که از تبریز بزرگ بیرون اش گرداندند ، چون به تهران آمد ، همان کاری را نمود که آیات خدا ، بهبهانی و طباطبایی از آن بیم داشتند ، یکسره به حرم عبدالعظیم رفت و آنجا را نشیمن خودد گرداند . از سوی شاه خائن نماینده ای به دیدن اش رفت و در حالی که انتظار می داشت تا مردم دسته دسته به دیدن اش بشتابند ، ولی کسی از مردم تهران به این دشمن انسانها و انسانیت محلی نداد .

چون اوضاع را اینگونه دید به تخت گاه آمد ، مجلس سفیرانی به نزد او فرستاد و اینگونه خواست که در پشت سر آزادمردان مجلسی و تبریزی چیزی نگوید و این به ظاهر فقیه و مجتهد اینگونه بیان نمود : " کدام دیوانه بیشعور است که منکر مشروطه باشد . راستی من از انجمن تبریز خوشم می آمد . اما اقوال و حرکاتی از ایشان صادر شد که ماها هرگز متحمل نمی توانیم شد . مثلا میگویند در رغایب حلوانه پخت از پول آن معلم خانه بنا کنند . و قربانی نکنند و از پول آن مریضخانه سازند ... " . از آن سوی فضل الله از بیرون کردن این انسان نمای دروغگو و دشمن مشروطه از تبریز بی تابی ها می نمود و دلسوزی ها می کرد و به قول کسروی " با این همدردی و دلسوزی نشدنی بود که بهم نپیوندند . "

  از سوی دیگر روحانی دیگری که از مجاهدان و دلیرمردان رشتی رنجیدگی می داشت و به تهران آمده بود ، به همدستی با آن دو پرداخت و اینگونه سه مجتهد با یکدیگر پیمان همدستی بستند و اینگونه تمام روحانیون ضد مشروطه را به سوی خود فرا خواندند . " تا چندی این دسته بندی نهانی بود و سپس بآشکار افتاد " . کارکردهای این مجلس بنا به گفته خودشان حفاظت از " بیضه اسلام " می بود و این از مردم و انسانیت روبرگردانده ها توسط فرومایه قدرتمند دیگری که در نجف به سر می برد ، حمایت و نیرومند تر می گردیدند . 

کسروی اینها را دید و از دین رو برگردان شد ، ولی باز در مقابل این لعنت الله ها می فرماید : " آنچه مشروطه را نگهداشت پافشاری مردانه دو سید و آخوند خراسانی و حاجی شیخ مازندرانی بود . اینان پافشاریهایی – که از سوی دولت و شاه خائن و آخوندهای انسان نما – که دیدند و – با تمام – زیانهایی که کشیدند – باز هم - از پشتیبانی بمجلس و مشروطه باز نایستادند و آنرا نگه داشتند .

همینکه دسته بندی انجام یافت ملایان بکار برخاستند . ... بالای منبر – و به پشتیبانی دولت - بی باکانه نکوهش از مشروطه نموده مشروطه خواهان را بیدین می خواندند . " حتی یک دسته از طلبه ها را تحریک کرده و به مجلس می فرستادند تا اینکه کسی از قانون چیزی نگوید و اگر گفت او را به بیرون از مجلس بکشانند و بریزند بر سر او و بزنند ... . " این رفتار بیباکانه آنان بآزادیخواهان گران افتاد و این بود از سوی آزادی خواهان نیز جنبشی پدید آمد و گروهی برای جلوگیری از آن به ظاهر رهبران شریعت ناب محمدی آماده گردیدند . نام حاجی شیخ فضل الله بزبانها افتاده بدگویی از او فراوان گردید ، تا آنجا که حتی پسرش ، شیخ مهدی نیز ازو بیزاری نشان داد . روحانیون خود فروخته و اینچنینی را مردم از کوی های خود به بیرون می راندند و آنانرا مایه نکبت و خواری محله خود می دانستند . به روزنامه ای که درباره به وجود آمدن " شورای نگهبان " و آن چیزی که خواست این شریعت خواهان باج گرفته از ستمگران و مستبدان بود و مطالبی در این باره نوشته بود ، مردم  یورش بردند و تمام روزنامه هایش را پاره نمودند و اینگونه خواست حقیقی خود را به این نامردمان و شاه پشتیبان آنان نشان دادند . " یک نتیجه زشت این پیش آمدها پرسش های پیاپی بود که کسانی – از بین مردم - از علمای نجف میکردند . خود فروشانی لذت میبردند از اینکه پا بستگی بدین و شریعت هر چه بیشتر نمایند ، و بنامه یا بتلگراف " شرعی " یا " خلاف شرع " بودن مشروطه را – از نجف - بپرسد ، و چون پاسخی رسید آنرا در اینجا و آنجا بخوانند و بدیگران برتری فروشند ، و خواهیم دید که دامنه این پرسش ها تا بکجا انجامید . "

* سخت شدن اوضاع آزادیخواهان

دربار بر مشکلات خود ( همچو قیام شاهزادگان قجری بر علیه محمد علی میرزا ) غلبه می نمود و از این رو می توانست با تلاش های اتابک به مقابله و ستیزه کاری با مجاهدان برخیزد ، از سوی دیگر با تحریک و پول دادن به مشروعه خواهان کوردل ، آنها را دسته جدیدی برای مقابله با پیشرفت جامعه مشروطه خواه نموده بود و دو دستگی در میان مردم به وجود می آورد . " از یکسو آشوب در شهرها فزونی یافته ، قوام الملک در شیراز و حاجی آقا محسن در عراق – ماد باستانی - همچنان می ایستادند ، و ومظفرالدوله در زنجان و عمیدالسلطنه در تالش پیروی از ایشان می نمودند .

محتشم السلطنه نماینده اتابک در مجلس پاسخهای شگفتی بگله و ناله نمایندگان میداد ، و پیدا بود که خواستشان جز ستیزه کاری با مجلس نیست ... " .

* مخالفت با شورای نگهبان و شکست مشروطه خواهان

شیخ فضل الله دیده بانی از قانون و تصویبات مجلس را می خواست و در این بین آزادمردان آذری رضا به این کار و خواسته که بی احترامی به خواست مردم می بود ، نمی دادند . آنها اصل بیست و هفتم را یاد آور می گشتند که " استقرار قانون موقوف است بعدم مخالفت با موازین شرعیه " و اینکه با بودن چنین اصلی " نگهبانی بقانون ها را همگی علما باید کنند ، و شما با این " اصل " آنرا تنها بچند تن وامی گذارید " .

کسروی می فرماید : " تنها درد شریعت نمیبود . حاجی میرزا حسن و حاجی خمامی که از شهرهای خود دور افتاده ، و در تهران هم آبرویی نمیداشتند ، و بسیاری از ملایان که رشته سود جوییهای خود را نزدیک بگسیختن میدیدند ، چاره جز همراهی با دربار و کوشیدن به برانداختن بنیاد مشروطه نمی شناختند . "

شریعت خواهان به دستاویز روز مرگ حضرت محمد و امثالهم و به نام روضه خوانی ، مجالس روضه خوانی برپا و این مجالس را کانون دشمنی علیه خواست مردم و مشروطه خوانان می نمودند و اینگونه شد که مردم را به خشم آوردند . مردم هزار هزار به جلوگیری از آنان شتافتند و این پایگاههای فتنه را که با نام دین و مسلک بنا نموده بودند ، از بین بردند . اینگونه بود که انبوهی بخانه های خود فروخته هایی چون یاران شیخ فضل الله هجوم بردند و آنان نیز با لباس مبدل به بیرون از شهر فرار نمودند . " شریعت خواهان " دیگری چون شیخ فضل الله و یاران اش چون اینگونه میدان را بخود تنگ دیدند ، همان شب این وقایع به عبدالعظیم کوچ نمودند .   

" بدینسان یکدسته ای از علما از توده جدا گردیده و کانونی برای خود پدید آورده آشکاره بکشاکش و دشمنی پرداختند . این یکی از پیش آمدهای بزرگی در تاریخ مشروطه بود و دنباله بسیاری پیدا کرد . تا اینجا کشاکش در میدان مشروطه و خودکامگی میبود ، و تنها درباریان و پیروان ایشان با مشروطه دشمنی مینمودند . ولی از اینهگام کشکاکش دیگری بنام مشروطه و کیش – دین – پدید آمد . " در ابتدا اینان کاری ازپیش نبردند ، ولی بعدها این جفای آنان و دشمنی با خانه ملت به دسته بندی مردم و شکست خواست های والای جامعه در گرفتن حقوق خود از دولت انجامید . این دسته را شاه و عمال اش به وجود آوردند و خواستشان چیزی نبود جز ادامه همان سیر قهقرایی جامعه . اینان با طلبه ها و دسته های اوباش که به دلایل مختلف به آنان پیوسته بودند ، عبدالعظیم را پایگاهی برای خود نمودند و اینگونه شد که در آنجا حتی به آذار و اذیت مردم و زائران نیز پرداختند . از سوی دیگر دولت از ایشان حمایت های بسیار می نمود و مثلا تلگراف خانه ها به دستور شاه تلگرافات ایشان را مجانی می پذیرفتند و اینگونه آنان می توانستند حقیقت را واژگونه و آن طور که می خواستند ، بین شهرهای ایرانیان بپراکنند .

این خیانت در حق ملت ادامه می داشت تا اینکه مجلس در مقابل دشمنی های ایشان ، این تلگراف کوبنده را بشهرها فرستاد : " ... حاجی شیخ فضل الله نوری از اول امر چون استحکام اساس مشروطیت را مخل منافع شخصی خود دیده و دانسته است که با توسعه اسباب عدل و تحقیق که از جمله مزایای این اساس عالی است طریق استفاده شخصی مسدود میگردد و خفیه و آشکار گاهی بعنوان موافقت و گاهی باعلان مخالفت در ارکان سعادت مملکت کوتاهی نداشت ... مجلس مقدس شورای ملی بگمان اینکه بالاخره جناب شیخ از سیر در خطوط تنگ و تاریک باطل نادم شده بشاهراه روشن حق و سعادت توفیق عود نماید برفق و مماشات عمل مینمود تا اینکه چندی قبل بگرفتن وجه معتدبهی سعی بلیغ بعمل آورده که حکومت سیستان و قاین را در حق حشمت الملک برقرار نماید چون مجلس بملاحظات عدیده حکومت مشارالیه را تصویب نکرد بالمره معاندت با مجلس مقدس را علنی نمود که اهالی دارالخلافه – پایتخت – از مخالفت های او بجان آمده واو هم مجبور بترک شهر پایتخت گشته و در زاویه مقدسه حضرت عبدالعظیم چند نفر از مفسدین و معاندین ... معلوم الحال که از مدتی بواسطه تعدیات فوق العاده اش ... تحت احضار و جلب محاکمه است دور خود جمع نموده از قرار معلوم برای برای اخلال توجه عمومی و اضلال مسلمین و القاء فتنه تلگرافات فتنه انگیز بولایات مخابره نموده است اگر چه با توجهات خاصه آیة الله عتبات عالیات و عموم حجج الاسلام و علمای اعلام ایران و موافقت تامه اکابر دین مبین و همراهی عقلای مسلمین ظن کامل حاصل است که اغفالات این قسم عالمان بیعمل مظهر هیچ گونه اعتنا و اعتباری نخواهد بود معهذا برای اینکه عوام بیچاره در بلاد دور و نزدیک بدام تزویرات و تسویلات مغرضین نیفتند لازم آمد مجملی از تفاصیل حالات این شخص بتوسط التفات حضرات عالی گوش زد خاص و عام گردد تا سیه روی شود هر که در او غش باشد ( مجلس شورای ملی ) " .

* کشیده شدن اختلافات به نجف و حمایت دولت اشغالگر سرزمینهای ایرانی ، عثمانی از مشروطه ستیزان

عثمانی از ترس اینکه بیداری ایرانیان عثمانیان را بیدار نکند و مردم در آنجا نیز قصد نکنند که قدرت مستبدان را مهار نمایند ، به همین دلیل به پشتیبانی از عالم ضد مشروطه در نجف پرداخت ، نجفی که در آن زمان در اشغال ترکهای عثمانی می بود و اینگونه شد که آن زنبوران بی عسل که در نجف مسکن گزیده بودند ، برای به دست آوردن موقعیتی بهتر و شروع حکمرانی بر جماعت عقب مانده ذهنی ، با آزادی خواهان بدشمنی پرداختند و آشکارا زبان به نفرین و دشنام مجتهدان و آزادمردان طرفدار مشروطه اسلام پرداختند . " آخوند خراسانی و حاجی شیخ مازندرانی و حاجی تهرانی مردانگی نموده و از دستگاه خود چشم پوشیده و دربند خشنودی یا ناخشنودی مردم نمی بودند ، و در چنین هنگامی نیز از پشتیبانی بمجلس باز نمی ایستادند . " در مقابل این عالیجنابان سید کاظم نامی قرار می داشت که " در فریفتن مردم و شوراندن عامیان استاد میبود " . از دولت استبدادی عثمانی تا ایلهای عرب اطراف نجف و کربلا و ایرانیان ناآگاه به حمایت از سید کاظم پرداختند به طوری که در وقت نماز چند هزار نفر در پشت سر او به نماز می ایستادند و در پشت سر روحانیون بزرگ مشروطه خواه کمتر از چند ده نفر می ایستادند .

* توطئه استبداد و بدخواهان و بدگمانی درباره تبریز

گذشته از تمام کشتاری که در این اوضاع نامن از مردم مظلوم می شد تا جامعه دست از مشروطه خواهی بردارد ، گذشته از بدخواهی هایی که از شاه عبدالعظیم در ری تا نجف در عراق برای نابودی مشروطه صورت می گرفت و ظلمهایی که در شیراز و قم و آذربایجان و ... " روز به روز بیشتر می گردید ، در این روزها در تهران یک دروغی درباره تبریز پراکنده شده بود ، و آن اینکه تبریزیان چون از محمد علیمرزا نومید شده اند میخواهند از تهران جدا گردند و خود جمهوری بنیاد نهند و اینست نمایندگان خود را از پارلمان بازخواسته اند . کسروی می فرمایند : در تبریز سخنی از اینگونه بمیان نیامده بود و هیچکس چنین اندیشه ای نمیداشت . این دروغی بود ناجوانمردان برای به هم زدن رابطه مستحکم تهران – تبریز به وجود آورده بودند  و کم کم چندان پروبال بآن دادند که کسانی از پیشروان بیمناک گردیدند و دو سید تلگراف بسیار درازی بنام علمای تبریز فرستادند که در آن در میان دیگر گله گزاریها چنین گفته میشد :

" آذربایجان رکن رکین ایرانست هر نیک و بدی از آنجا طلوع نماید در تامین و تخریب سعادت ایران اثر کلی دارد و بمناسبت اهمیت سرحدی مخصوصاً پاره مذاکره که در افواه آذربایجانی در حقیقت استقلال ایران سم قاتل است و با فرط وطن پرستی و غیرت ملیت که از خصایص اهل آذربایجانست چنان تباین دارد که ابداً نمیتوان باور کرد که هرکس مختصر اطلاعی از پولتیک دول و اوضاع ملل دارد باداشتن درد وطن راضی شود که از اسباب تنصیف ایران ذره باذهان خطور کند " .

آذربایجانیان که از این دست دروغگویی ها در حق خود بی اطلاع بودند ، اینگونه پرسیدند که " مقصود از این مذاکره چیست که در حکم سم قاتل است ؟ .. تا حال آنچه در دل و زبان آذربایجانی بوده و هست مشروطه طلبی و قانونطلبی است لاغیر .   

در همین زمان داستانی در تبریز روی داد که می رفت تا مجاهدان تبریزی را رو در روی یکدیگر قرار دهد و آن اینکه آزادیخواهان و مجاهدانی که از باکو به تبریز بازگشته بودند تا به کمک هموطنان خود چاره ای برای جامعه رو به سقوط ایرانی بنمایند ، در این زمان به دلایل مختلف روابط آنان با مجاهدان تبریزی رو به تیرگی نهاد . تبریزیان قفقازی رفته ، آزموده تر و چابک تر از دیگر مجاهدان می بودند و به ملایان و دین اهمیت چندانی نمی دادند و این اخلاق آنان با مرام دیگر همشریان و هموطنان آنان خوش نمی آمد و در مقابل آنان نیز چون خود را وابسته به کمیته باکو می دانستند ، از سردستگان آزادی خواه تبریز نیز چندان فرمانبرداری نمی نمودند و در این اندیشه می بودند تا با کوتاه کردن دست بزرگمردانی چون علی مسیو و دیگر رهبران آزادی خواه تبریزی ، خود بر جای آنان تکیه زده و در راه آزادی با آزادی عمل و تندرویی بیشتری بکوشند .

نیروهای هر دو طرف از مرگ و خونریزی ترسی نداشتند ، و به همین دلیل با شدت یافتن اختلافات ، اوضاع یکباره در تبریز دگرگون گشت ، نیروهای دو طرف در مقابل یکدیگر به بسیج جنگ پرداختند و هر لحظه بیم کشتار هموطنانمان در تبریز می رفت . بازارها بسته شد و انجمن خالی و مردم در ترس یک جنگ تمام عیار شهری . " ولی چون سردستگان از هر دو سو بیشتر کسان بافهم و آزموده ای میبودند ، از خونریزی جلوگرفتند و بی آنکه در بیرون دانسته شود با یکدیگر آشتی نمودند . " بازارها باز گردید و مردم به کار معمول خود مشغول گشتند و روزنامه ها هم از این موضوع و چگونگی آن مطلبی بیرون ندادند . این اتفاق در تهران به گونه ای دیگر هویدا شد و یکی از انگیزه های خرده گیری و سرزنش تبریزیان گشت . اینها در کنار دیگر اشتباهاتی که در تبریز روی داده بود ، از آبروی تبریزیان می کاست و در این بین دربار برای بدنامی آذربایجانیان نیز بسیار می کوشید و نقشی مهم بر دوش می داشته باشد . اینگونه بود که نمایندگان آذربایجان در پارلمان ملی ، سردستگان آزادی در تبریز را به تلگراف خانه خواسته و از نگرانی های شبانه روزی خود در مورد آذربایجان با ایشان سخن راندند .

* به کار برخواستن تبریزیان و شروع نیکی و سرور در شهر بزرگ آذربایجان

تبریز را در آن زمان هجده محله تشکیل داده بود " و از پیش از زمان مشروطه همچشمی ها در میان ایشان بوده و لوطیان ( یا به گفته تبریزیان پاششنه کشیدگان ) هر کویی با دیگران کینه و دشمنی میداشتند و از اینسوی در اینهگام بیشتر آن پاشنه کشیدگان بمیان مجاهدان آمده و دارای تفنگ و فشنگ گردیده بودند ، از این رهگذر بیم برخی کارهای ناشاینده میرفت و گاهی نیز زد و خوردهای کوچکی در میانه رخ میداد .

از اینرو چون تلگرافهای گله آمیز تهران رسید ثقة الاسلام و دیگران بهتر دیدند که نشست هایی برپا کرده آن همچشمی ها و کینه ها را نیز ازمیان بردارند . این بود ... از هرکویی چند تنی ریش سفید و سردسته خواستند ... گفتگوهای بسیاری کرده و مجاهدان را بدوستی و همدستی با یکدیگر واداشتند ، و سپس چنین نهادند که هر روز سه ساعت بغروب مانده در یک کویی فراهم گردند و بنیاد آشتی و همدستی را استوار گردانند ، و این داستان ( دید و بازدید کویها ) را پدید آورد که یکی از داستانهای پرشکوه و با ارج تاریخ مشروطه می باشد .

نخست کوی خیابان را ، که از کویهای بزرگ و بنام تبریز ، و مردمش بسرفرازی و غیرتمندی شناخته ، و در مشروطه خواهی از پیشگامان می بودند ، پیش انداختند . ... پیش از نیمروز ، مجاهدان و آزادیخواهان همگی در آنجا فراهم شدند . خیابانیها پذیرایی نمودند . شادروان شیخ سلیم بمنبر رفته سخنانی درباره همدستی و برادی و سود آنها راند و با زبان روستایی خود زنگ از دلها برد . " 

بعد از آن روز نوبت به کوی نوبر رسید و مردم توانگر و آبرومنداش . مردم رو به آنجا نهادند و مجاهدان فوج فوج پای کوبان و مشق کنان می رسیدند . بعد از آن ویجوجه میزبان می بود . فوجهای مجاهدان بشکوه افزودند و علما و سیدهای هر کوی در پیشاپیش در جلوی دسته های مجاهد ، دسته هایی که با طبل و شیپور و درفش های رنگارنگ حرکت می نمودند ، به حرکت درآمدند و به سوی ویجوجه آمدند . کوچه ها آب پاشی شده ، دسته به دسته مردم با شربت و چای پذیرایی می گردیدند و از هر سو آواز " زنده باد مشروطه " بگوشها می رسید .

دوچی ها ها با نوازش و مهربانی از دیگر آزادمردان پذیرایی نمودند و به قول روزنامه انجمن " دیده دوستان روشن و دشمنان کور گشتند " . باغمیشه بر شکوه پذیرایی افزود و اینگونه در هر محله رقابتی برای میهمانی و نوازش پدید آمد و از سوی دیگر بر تعداد میهمانان و مردم در کوی میزبان افزوده می گردید . راهها آذین بسته می شد و خیابانها سر ریز از آدمی می گشت . میزبانان در هر گامی برای پذیرایی می ایستادند و نیمکت و صندلی چیده می شد و چای و شربت و قلیان آماده می بود برای پذیرایی ار خیل میهمانان . از چیدن گلدان تا آویز نمودن فرشهای ایرانی ، برای زینت کوی ها استفاده می گردید . قرار به سه ساعت مانده به غروب بود و حال از پنج ساعت به غروب مانده ، مجاهدان و مردم با شکوه به محله میزبان می رفتند . " با همه فزونی جا مردم چندان رو آورده بودند که جا تنگی می نمود ، و با این انبوهی هر کسی از دیگران جز مهر و نوازش نمیدید و هیچگاه کشاکشی یا رنجی در میانه رخ نمیداد " . روز بعد نوبت به هکماوار ( حکم آباد ) بود و این کویی بود دور و یک از گردشگاههای تبریز شمرده می شد . مردم از نیمروز به این منطقه گردشگاهی آمدند و کوچه ها را آب و جاروب زده کانون پذیرایی دیدند . " این نشان مردانگی آزادیخواهان بود که اینجا را با همه دوری و کوچکی فراموش نکرده ... " . مردم کوی ششکلان شعرهایی در ستایش مشروطه و سپاسگزاری از آزادی با خط درشت و روشن بر روی پارچه ها نوشتند و بر دیوارها به همراه فرش های نفیس آویز نمودند . " سراسر ششکلان پر از آوای کوس و شیپور می بود و آواز " یکدو " از هر سو شنیده میشد . فوج مجاهدان ششکلان در سر راه صف زده به میهمانان " درود سپاهیانه " می گزاردند . بدینسان با صد شکوه و آراستگی و پذیرایی و میهمانی پایان می یافت و هیچگونه نوازش و پذیرایی دریغ گفته نمیشد .

امروز بیش از دیگر روزها آوازها به " یاشاسون اهل تهران " و " یاشاسون مشروطه " و " یاشاسون مجاهدان ایران " بلند می گردید . "

" بدینسان دید و بازدید کویها بپایان رسید . این ده روز از روزهای بسیار خوش و پرشور تبریز بود . چنانکه گفتیم در این آمد و رفت نه تنها مجاهدان ، مردم نیز پا در میان می داشتند، و کسیکه آنروزها را دیده می داند چه خوشی و گشاده رویی در میان مردم می بود ، و با چه مهر و نوازشی با هم رفتار میکردند . علما و پیشروان که این کار را بنیاد نهادند خواست ایشان یک دید و بازدید ساده ای می بود و چنانکه دیدیم نخست با سادگی آغاز یافت . ولی چون میهمان نوازی و پذیرایی ، یکی از خویهای نیک ایرانیانست و تبریزیان در این باره از پیشگامان میباشند ، از اینرو هر کویی در نوبت خود ، در افزودن بشکوه و پذیرایی ، بالا دست کوی پیش را گرفت ، روز بروز بشکوه و آرایش فزونی یافت و دستگاه پذیرایی بزرگتر گردید . از آنسوی مردم نیز روز بروز بشماره افزودند و جوش و سهش بیشتر گردانیدند . هر روز هنگام پسین بازارها بسته می شد و مردم رو بکویکه نوبت پذیراییش می بود می آورند . تو گفتی عید بزرگی پیش آمده و مردم همگی با جشن و شادی بسر میبردند . گذشته از آیندگان و روندگان در رهگذرها ، پشت بامها پر از تماشاییان ، از زن و مرد ، می گردید و دلزداینده تر از همه ، آمد و و رفت دسته های مجاهدان و آواز کوس و شیپور آنان می بود . کوشش یک چند تنی ، در این چند ماه ، از بازاریان و برزگران چنین دسته های بسامان جنگی پدید آورده بود .

در این آمد و رفت ها دیده می شد که این دسته ها ، از یکماه باز ، تا چه اندازه فزونی یافته اند . راستی این می بود که داستان تاخت و تاز پسر رحیمخان و بیمی که از آن بشهر میرفت بسیاری از تبریزیان را بخریدن تفنگ و فشنگ و پیوستن بمجاهدان واداشته و کنون هم این پذیراییها و پاسداریها بسیاری را وامیداشت . هر روز شکوه این دسته ها و انبوهی آنها فزونتر از روز پیش دیده می شد .

بدینسان دلها پر از امید و آرزو می بود و هر کسی می پنداشت کینه و پراکندگی از تبریز رخت بسته کسی نمیدانست چه روزهای اندوه باری در پیش است و کسی گمان نمی برد که روزی خواهد آمد که جنگ و خونریزی جای این برادریها و همدستیها را گرفته و این کویها که با هم دوستی و آشتی می نمایند بدشمنی برخاسته و این خانه ها و دیوارها که اکنون آذین بندی می شود با گلوله های توپ و تفنگ ویرانه گردد . "      

در حالی که تبریز چنین روزهای به یادمانی را می گذراند ، ارومیه در غرب آن مورد چشم طمع عثمانی قرار می داشت و ارتش های عثمانی از مرز گذشته و به خاک آن حدود از ایرانزمین تجاوز گردیده بود . بعدها معلوم گردید که این تجاوز و ریختن خون مردم و به زیر لگد اجنوی رفتن خاک ما ، در راستای تحت فشار گذاشتن آذربایجانیان ، و توطئه شاه خائن قاجار و سلطان عثمانی می بوده است ، عثمانی از آزادی مردم ایران می ترسید و تلاش می کرد که با کمک فرومایه ای چون محمدعلیمیرزا ، به خفقان در ایران بکوشد ، و ما آزادمردان جهان را همچو خود پست و ذلیل نماید .

* نخستین کشتگان راه آزادی

در اتفاقاتی که در تهران افتاد و منجر به مشروطه خواهی تهرانیان به کمک دو سید بزرگوار گردید ، دو نیکمرد که مجلس شورای ملی نام ایشان را به عنوان " نخستین کشتگان راه آزادی " اعلام نمود ، جان به جان آفرین تسلیم نموده بودند که حال یک سال بود از شهادت ایشان می گذشت . اینگونه بود که در تهران تلاش گردید تا سالگرد باشکوهی برای شادی روح این عالیجنابان آزادمرد برگزار گردد .

مسجد آدینه تهران سیاه پوش گردید و دسته دسته گل در آن چیده شد . " چون آنروز رسید از آغاز روز مردم دسته دسته آمده ، و بآیین مسلمانی فاتحه خوانده و به شیوه اروپایی دسته گل روی گور گزارده از در دیگر بیرون میرفتند . یکدسته از قزاق و ژاندارم نیز برای گل گزاردن آمدند و رفتند .

چون هنگام پسین رسید همگی وزیران با علماء و نمایندگان مجلس و دیگران در آنجا گرد آمدند . انبوهی چندان شد که پشت بامها نیز پر گردید . ... سپس شاگردان دبستانها با رخت و بیرق سیاه ، سرود خوانان آمدند ، و هر دسته ای بنوبت خود در جلو گور " خطابه " ای خوانده و دسته گل فرو گزاردند و بیرون رفتند . در هنگام بیرون رفتن ایشان زنان از پشت بام گل بسرهای آنان ریختند . " تا ساعتها بعد از غروب نیز مردم برای گرامی داشت ایشان می آمدند و می رفتند و یک روز خوشی با یاد و گرامی داشت از جان گذشتگان در راه " ایران " ، سپری گردید . " امروز نخستین بار بود که در ایران ، در یک بزم سوگواری ، شیوه ایرانی را با شیوه اروپایی توام گردانیدند ( این یکی از بهانه های شیخ فضل الله و یاران اش به مشروطه و مشروطه خواهان می بوده است ) .

روزنامه انجمن تبریز نیز شعرهایی در وصف شهدای راه آزادی به چاپ رساند که اینگونه آغاز می یابد :

زآنروز که از دار فنا رخت کشیدی

از جان بگذشتیم و ز خونت نگذشتیم

هر قطره خون کز بدنت ریخته شد ما

برداشته با خون دل خود بسرشتیم

در راه وطن آنچه نهفتند و نگفتند

ما در سر بازار بگفتیم و نوشتیم

المنة لله که نمردیم و بدیدیم

شد سبز هر آن تخم که پارینه بکشتیم

 

* آشکار شدن بدخواهی و بدنهادی اتابک

چندی می بود که در مجلس مطالبی به گوش می رسید که رای مثبت نمایندگان به چرب زبانی به نام اتابک ، اشتباه بوده ، و او کسی نیست که با رفتن به اروپا هم بتواند خود را با مردم آزاده همانند و هماهنگ سازد . اینگونه شد که بدگویی از اتابک آغاز گردید و نیرنگ برای به قدرت رسیدن او آشکار گردید ، ولی هنوز نقشه های او و محمدعلی برای براندازی مشروطه نزد وکیلان ملت به کمال معلوم نگردیده بود . در این زمان روزنامه " حبل المتین " نوشتارهایی می نوشت پر مغز بدون اینکه نامی از کسی ببرد و خود را در معرض دشمنان انسان و انسایت قرار دهد . این روزنامه آزادیخواه می نوشت : یکماه پیش کشور ایمن بود و هواداران خودکامگی درمانده گشته بودند ولی در این یک ماه در بسیاری از گوشه های کشور آشوب برخاسته و هواداران خودخواهی و خودکامگی گستاخ گردیده اند و نیرومند گشته اند . " خوب در این ماه چه تازه واقع شده ؟ ! ... " .

از سوی دیگر فضل الله و دیگر هواخواهان استبداد ، بر تلاش خود افزوده بودند و " یکدستگاه آخوندی شگفتی برپا کرده بودند . حاجی شیخ فضل الله هر شب در صحن نماز جماعت میخواند و سپس بمنبر رفته ببدگویی از مشروطه و مجلس میپرداخت . "

چیزهایی که می خواستند چاپ نمایند و به دیگر نقاط بفرستند را چاپ خانه های تهران قبول نمی نمودند و اینگونه تصمیم گرفتند که خود چاپخانه ای بخرند و به گشایش در کار خود بکوشند . تمامی این کارها ، از کوچ نمودن به ری و بدگویی از مجلس و نمایندگان ملت و انگیزه دور شدن از خواست مردم برای پیشرفت و ایستادن در صف استبدادیان ، در راستای خواسته های شاه خائن و اتابک می بوده است به گونه ای که بعدها فهمیده شد ، خرج و پول و حمایت از این توطئه را اتابک می کرده است و با کشته شدن اتابک این همه شور و غوغا به یکباره از میان خواست و این فرومایگان به زودی بر سر خانه های خود بازگشتند .

کسروی درباره شیخ فضل الله و کارها و دست نوشته های ایشان می فرماید : " اینان در " لایحه " های خود از هر راه به بازگردانیدن مردم از مشروطه میکوشیده اند . در همه جا مشروطه خواهان را " بابی " و " طبیعی " نامیده خواست ایشان را " آشکار گردانیدن کیش خود " یا " آزادی از بند دین " نشان میداده اند . برای بر آغالیدن مردم عامی ، آزادی و برابری را بجهودان – یهودیان – داده شده بود ، بیاد آنان میاندازند و ببرخی دروغ های زشتی برمیخیزند . بیش از همه روزنامه نویسان را دنبال کرده گله میکرده اند ، و سخنانیرا که ما هیچگاه در روزنامه های آنزمان نمییابیم بنام آنان مینوشته اند . هر چیز تازه ای را که از اروپا رسیده و در میان مردم رواج گرفته بود بیدینی نامیده ایراد میگرفته اند .

از رویهمرفته اینها نیز پیداست که راه " شلتاق " و بهانه جویی میپیموده اند و انگیزه کارشان بیش از همه سودجویی میبوده .

بهتر است خوانندگان برخی از آن لایحه ها را ببینند و بخوانند تا بدانند چه چیزهای میخواسته اند ، و چه بهانه های میگرفته اند ، و با چه عنوانهای پوچی در برابر کوششهای غیرتمندانه آزادیخواهان ایستادگی و کارشکنی نشان میداده اند . " و کسروی تعدادی از این لایحه ها را در کتاب خود به چاپ رسانده است .

* سالروز فرمان مشروطه و جشن ملی

مجلس سالروز داده شدن فرمان شریک گشتن مردم در قدرت و تعین سرنوشت سرزمین خود را عید اعلام نمود و اینچنین به سراسر سرزمینهای ایرانی تلگراف گردید تا در تمامی شهرها آنرا جشن گیرند . " این جشن بیش از همه ، از آن تهرانیان ، و خود سزنده بآن میبودند که بیشتر از دیگران بآن کوشند " . ارمنیان و یهودیان و زردشتیان ، ادارات دولتی و عموم مردم ، " از آراستن و پیراستن ، و فرشهای گرانبها آویختن و گلدان گزاردن ، و چراغها چیدن دریغ نگفتند . در هر طاقی – هر طاق نصرتی که در تهران می بود - دستگاه پذیرایی جداگانه برپا کردند . در کمتر جنبشی این کوشش از مردم دیده شدی . "

جشن دو روز و دو شب به طول انجامید ، میوه و شیرینی و آتش بازی و لیمونات را در همه جا میشد دید ، سفرای دول خارجه دعوت ، شاگردان مدارس دسته دسته حاضر ، طاق های پیروزی آذین و چراغانی معابر و منازل به وفور ، ... تهران به عکسی از بهشت تبدیل گشته بود .   

* عثمانی و آشوب در آذربایجان و ریخته شدن خون ایرانیان به وسیله ترکهای صغیر ( آسیای صغیر )

سپاه عثمانی بدون اعلان جنگ به نیروهای ایرانی حمله نموده بود و در جواب اینکه ایرانیان جنگی با کسی ندارند ، اینگونه جواب داده بودند که : " ما جز بجنگ شما نیامده ایم ... " . این تلگرافی است که انجمن ارومیه چند روز پس از غافلگیری سپاه ایرانیان به توسط ترکها به تبریز ارسال نموده است : " ... تمام دهات شهر غارت ذخیره قورخانه اردو منهوب حالیه قریب سیصد و پنجاه نفر مسلمان مقتول اجساد برادران در بیرون شهر قادر بدفن نیستیم . کلیه اهالی شهر مضطرب امشب را نمیدانیم بسر خواهیم برد یا نه آنی نمانده که به شهر غلبه شود تمامی مسلمانان منتظر مرگ و قتل ... از دهات جایی نمانده که قتل و غارت نشود عموما در شهر متحصن ... " .

اینگونه بود که نمایندگان در مجلس به تنگ آمدند و اینگونه گفتند که : " دولت یا بچاره کار برخاسته جلو دشمن را بگیرد و یا آشکاره بگوید تا مردم خود چاره بیندیشند .

اوضاع اینگونه می بود که یکی از تلگراف های محرمانه دولت استبداد به عمال اش در آذربایجان به دست آزادی خواهان افتاد و اینگونه کینه دولتمردان نسبت به مردم آزاده کشف و حمایت دولت از تاراج گران و قاتلان مردم برملا گشت .

" در اینهگام در تهران کابینه اتابک در نزد مردم بیکبار بی ارج گردیده زبان مردم ببدگویی باز شده بود . بلکه بسیاری از ایشان از مجلس نیز بعنوان آنکه از اتابک هواداری مینماید بد میگفتند . " تکفیر نامه اتابک را که چند سال قبل علمای نجف بیرون داده بودند را دوباره پراکنده کردند و آنچه از بدگویی می توانستند ، دریغ نگفتند .

در تبریز نیز اوضاع سختی در میان می بود . شهر ارومیه پناهگاه آوراگانی گشته بود که در نتیجه حمله عثمانی و خیانت های دولت ، خانه و کاشانه خود را رها گردانده بودند و به این شهر پناه آورده بودند . مردم بی پناه و آواره ، گریان و نالان ، به شهر می آمدند تا جایی برای جانپناه و قوتی برای رفع بی گرسنگی خود بیابند و در این میانه کنسولخانه های روس و انگلیس از ایرانیان مسیحی بومی این منطقه از ایرانزمین ، ایرانیانی که بر مذهب آشوری می بودند ، پذیرایی می نمودند و برای دلجویی از آنان حتی به آنان پول می دادند و در این کار کونسولخانه کشورهایی چون آمریکا نیز به دلسوزی و حمایت از ظلم دیدگان مسیحی می نمود . این برای دیگر ایرانیان سخت می بود که دول خارج به فکر ایرانیان هستند ولی محمدعلیمیرزا دادخواهی از کسی نمی کند .

این اخبار در تهران غوغایی به پا کرد و اینگونه گفته شد که دولت بی پروا و آشکارا دشمنی می نماید . کسی می گفت که دولت دستور داده برای حمایت از مردم ستمدیده از هر سو سواران و سربازان رو به ارومی نهند و در آنجا لشگر به وجود آورند ، دیگران به هیاهو پرداختند و اینگونه گفتند که : " دولت بما خواب خرگوشی میدهد . کم کم هایهوی بیشتر گردید . کسانی بگریه افتادند و سرانجام بر آن نهادند که همگی بمجلس رفته به گفتگو پردازند و برکنار گردانیدن کابینه را بخواهند ... " . ولی با تمام زحمات کابینه اتابک استوار ماند و تنها یکی دو وزیر تعویض گردیدند و دولت به همان رویه سابق ادامه داد .

این کارها و به سامان نشدن امور می رفت تا به نافرمانی از حاکم آذربایجان بینجامد و اینگونه آذری ها می خواستند تا دلبستگی خود را به مشروطه و آینده سرزمینشان به نمایش بگذارند که این کار را با تلاش های سردستگان شان عملی نکردند . ولی در عین حال کسانی چون اتابک را خائن خواندند و به او لقب " خائن السلطان " دادند . در این زمان و با آمدن اتابک از اروپا ، ایرانیان آزادمرد قفقاز نیز بر جنبش خود افزودند و دست به تلاشهایی مهم در مناطقی چون خوی که مورد تخریب دولت و عمال آن و عثمانی ها گشته بود ، زدند .  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:45  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* اتابک را خود کشت نه عباس

اتابک را برای این از اروپا به ایرانزمین فراخواندند که جنبش مشروطه را که در زمان مظفرالدین شاه به وجود آمده بود را در زمان پسرش نابود گردانند و به همین دلیل بود که با تمام اشکالاتی که به او گرفته می شد ، اوضاعی که هر روز نابسامان تر می گردید و خونی که از مردم به زمین می ریخت ( یا خونی که در دل مردم می کرد ) او کناره نمی گرفت .

اینگونه بود که در مجلس بر آن بودند که یا اتابک کناره گیرد و یا امور را بسامان درآورد و اینگونه بود که اتابک چرب زبان ، برای پیشبرد اهداف شوم خود به مجلس آمد تا با دروغ به تغیر نگرش مجلسیان و دلگرمی آنان به همین شرایط وحشتناک بکوشد ، تا اینگونه بتواند به ادامه کارهای خود بپردازد و شرایط را برای سرنگونی مجلس مهیا سازد . در این کار شوم ، دولتیان حتی اینگونه به توافق رسیده بودند که شاه مرد بد ماجرا گردد و در مقابل اتابک هواخواه مشروطه ، و این کسی که نمی گذارد کارها سامان گیرد ، پادشاه است نه مرد دلسوزی همچو اتابک . کسروی می فرماید : " و چون زود باوری و فریب خواری ایرانیان را آزموده بودند بپیشرفت نقشه خود دلگرمی میداشتند " .

برای ساده لوحان در مجلس روز بسیار خوبی می بود ، اتابک با دروغ و چرب زبانی ، وکیلان ملت را دوباره فریفت و در جواب اینکه چرا اوضاع نابسامان و رو به وخامت می گذارد ، این جواب شد که قانون نیست و تا مجلس قانون را به سامان نرساند ، اوضاع سامان نمی یابد . نامه ای به شاه نوشته شد و از مشکلات گفته شد و با بیشرمی تمام اینگونه خواسته شد که شاه برای رفع تزلزل ارکان ملک و آسایش خاطر مردم دستخطی ملوکانه یا شاید هم همایونی بیرون دهد که هر زمانی که قانون اساسی بیرون آمد ، وزیران هم به تلاش خود بیفزایند و امور را نظم بخشند ( و تا زمانی که قانون تصویب نشده ، اوضاع بر این منوال اگر باقی بماندد هم کسی اشکالی نگیرد و در قبل هم گفته بودیم که قانونی قرار نبود که تصویب گردد ، با کارشکنی ملایان انسانما ) . و شاه هم اینگونه در جواب اتابک و مجلسیان نوشت که : " جناب اشرف اتابک اعظم اجرای قوانین بتقویت مجلس چیزی است که همیشه مقصود و منظور من است تکلیف دولت و وزراء همین است و همیشه همینطور بوزراء فرموده ایم و بعدها خواهیم فرمود ... ( این سبک گفتار برای ما در این زمانه چقدر آشناست ) " .  

" نشست با این جمله های فریب آمیز بپایان رسید ، و نمایندگان زود باور با رویهای خندان از جا برخاستند ... . اتابک با شیرین زبانی و نیرنگسازی نمایندگان را فریفته با دل شاد و روی گشاد میگفت و می شنید و میخندید و هیچ نمیدانست که آخرین ساعت زندگی را بسر میبرد و زمانش تا هنگامی است که در آنجا نشسته است . "

اتابک با بهبانی ( علیه رحمه ) گفتگو می نمود و از کاخ بهارستان بیرون می آمد ، " و در آنجا گدایی از آقای بهبهانی پول خواست و او باین پرداخت دو سه گامی جدا افتاد ولی اتابک که همچنان گام برمیداشت و چشم بسوی درشگه خود میداشت که نزدیک بیاید ناگهان جوانی از جلو در آمده با ششلول که در دستش میبود سه تیر پیاپی باو نواخت که سه کاگر افتاد ، تیری نیز بپای سیدی از تماشاچیان خورده او را زخمی ساخت ... . "

اتابک را بالاخره در درشکه اش گذاشتند ولی یک ربع بعد روح سیاه اش از کالبد فانی اش به بیرون کشیده شد . او را برای فرستادن به زیر خاک به قم بردند . آن زاده تبریز کهدر تهران می زیست ، آن دلیر مرد نیکو سیرت ، عباس آقا صراف تبریزی ، از مهلکه ای که اتابک جان در آن داده بود ، جان به در نبرد . سرباز نگهبان مجلس برای دستگیری او کوشیده بود ، ولی او با زدن زخم به آن سرباز خواسته بود که فرار نماید که به احتمال با تنگ شدن عرصه ، این جوانمرد ایرانزمین ، در آن لحظه های ترس و بیم ترجیح به انتحار داده بود تا اینکه بخواهد جان کسی را در فرار اش بگیرد . او با یک گلوله به مغز خود ، روح خود را آزاد گرداند تا به بهشت برین پرواز نماید ، یادت را گرامی می داریم ای بنده شایسته خدا .

از این اتفاق دنیا شوکه گردید . ترس و بیم دربار را در بر گرفت . چون خبر قتل اتابک ملعون ، این مایه سرافکندگی ایران و ایرانی را به مناطق و شهرهای مختلف ارسال کردند ، در شهری چون تبریز بزرگ مردم به شادمانی پرداختند ، در مقابل در مجلس ، چون از نیرنگهای بسیار اتابک بی خبر مانده بودند ، همچنان از ابعاد زحمت و کردار بزرگ عباس آقا و نتایج کشتن اتابک ، این مار خوش خط و خال ولی سمی آگاه نمی بودند و به همین دلیل به نیکی از این کار یاد نمی گردید . پیکر مطهر این عالیجناب آذری نژاد را تا دو روز در همان حال در خیابان وا گذاشتند ، و تمام آشنایان و دوستان او توسط شهربانی تحت پیگرد قرار گرفتند . بعد از دو روز که این پیکر مبارک در خیابان رها گشته بود و کسی را یارای نزدیکی به آن نمی بود ، شهربانی پیکره عباس آقا را از زمین برداشت و به گورستان فرستاد . گفته شد که در ابتدا او را با همان لباس هایش به خاک سپردند و بعد از آن و از ترس آزادیخواهان او را کفن کرده و همچو دیگر آزاد مردان به خاک سپردند .

طراحی ریخته شدن خون اتابک را کمیته ایرانیان قفقاز بر عهده می داشت ، آنان آزادی خواه برجسته ، حیدرعمواقلی را مامور این کار بزرگ نموده بودند و ایشان با همکاری عباس آقا موفق به کشتن این نامردم گردید . کشته شدن صدر اعظم ایران در اروپا بازخورد بسیاری داشت و بر موقعیت آزادیخواهان ایران در جهان بسیار افزود .

کسروی کشتن اتابک را شاهکار بیان می نماید و می فرماید : " این شاهکار دلهای درباریان را پر از بیم و ترس گردانید ... عباس آقا با خون سرخ خود آزادیخواهان را رو سفید گردانید . "

تا سه روز بعد از قتل اتابک آزادی خواهان قدرت سخن گفتن نمی داشتند و ساده لوحان و طرفداران استبداد به بدگویی از این مجاهد می پرداختند و کسانی در این بین می بودند روحانیونی که جایگاه عباس آق را در پائین ترین طبقه جهنم بیان می نمودند . بعد از این زمان ورق برگشت و کسانی برای پرسیدن مزار عباس آقا به تکاپو افتادند و کسان دیگری پیدا شدند که بدیهای اتابک را در روزنامه ها نوشتند و زبانها را به گفتن از بدیهای اتابک گشودند . بسیاری از آزادمردان از رفتاری که با پیکر عباس آقا گشته بود به انتقاد پرداختند و مزار او را به گلزاری تبدیل نمودند و مقبره ای بر سر مزار او پدید آوردند . ورق برگشته بود و مردم تازه به کردار بزرگ عباس آقا واقف می گشتند . " ... روز هفتم مرگ آن جوان ... نزدیک بدوهزار تن از آذربایجانیان و تهرانیان و دیگران رو بسر خاک آنجوان گزاردند ، و دسته گل فراوان بروی گورش ریختند ، و نمایش و جنبش بسزا از خود نمودند . شادروانان ملک المتکلمین و بهاء الواعظین گفتارها راندند و ارجشناسی از جانفشانی عباس آقا نمودند . " این نمونه ای بود از قدردانی از کسی که وزیر اعظم یک دولت استبدادی را کشته بود و دولت در این بین هیچ کاری نتوانست بکند تا آبروی خود و این مهره سوخته خود را حفظ نماید . این سپاسگذاری از قاتل یک شخصیت برجسته ، دهن کجی به کل مجموعه دولت می بوده است ، ولی ای کاش آنان این بازخورد مهم اجتماعی را درک می نمودند .

* بزرگداشت یک همشهری جوانمرد . باعث غرور در تبریز

در تبریز خبر مرگ این ملعون با شادمانی مردم توام گشت ، شخصی به نام قلیچ آقا با شمشیر برهنه و دسته ای از مجاهدان به همراه موزیک به بازار آمدند و کشته شدن این دشمن مشروطه ، آزادی و انسایت را به مردم آگاهی دادند . در ابتدا نمی دانستند که قاتل اتابک یک آذربایجانی ساکن تهران است و چون دانسته شد که اصالت او از آذربایجان است ، و یکی از مجاهدان می بوده است ، یک ختم باشکوه برای شادی روح او برگزار نمودند ، " آنروز از همه کویها مردم دسته دسته می آمدند و باز می گشتند . مجاهدان صف بصف با موزیک و بیرق درآمد و شد می بودند " . این ختم تا فردا ادامه یافت و چون هنگامه پایانی مراسم شد ، یکی از مجاهدان قفقاز به سخنرانی پرداخت و اینگونه فرمود که : " بیایید ای برادران در صفات مجاهدی تاسی باین جوان مرحوم کرده خائنین بیدین را از صفحه مقدسه وطن عزیز پاک کنیم " .

* پایان بست نشینی پیشوایان دین مدار در ری از ترس جان

" یک نتیجه دیگر کشته شدن اتابک بازگشتن حاجی شیخ فضل الله و دیگران بخانه های خودشان بود . زیرا چنانکه پس از مرگ اتابک دانسته شد در رفت آنان – مخارج - را در عبدالعظیم اتابک از کیسه خود میداد ، و چون او کشته شد دیگر کسی پول نداد و پیشوایان دین با سختی روبرو شدند ، و چاره ای جز آن نمیدیدند که دست از کشاکش بردارند و به تهران بازگردند . این بود دست بدامن دو سید زدند ، ... این یک مهربانی و دلسوزی نابجایی از دو سید درباره حاجی شیخ فضل الله و همراهانش می بود " . با کمک دو سید این فتنه رو به خاموشی رفت و آنان به تهران بازگشتند و اوضاع بهتر از قبل گردید ، ولی متاسفانه این دشمنان مشروطه توبه نکردند و در آینده نیز درمقابل ملت خود ایستادند . این شیخ فضل الله بدی بزرگی می داشت و آن اینکه آنان با این کار خود راه را بازکرده بودند برای دیگر فرومایگانی که می خواستند به بدگویی از مشروطه خواهان بپردازند . اگر دو سید کمکی به آنان نمی نمودند ، به احتمال بسیار فضل الله و یاران اش باید با بی آبرویی به تهران بازمی گشتند و آن بزرگواران حتی به دشمنان خود رحم می آوردند ولی آن ناکسان حتی به خود نیز رحم نمی نمودند . " بدینسان داستان بست نشینی که با آن تندی و هیاهو آغاز شده بود ، با این خاموشی و خواری پایان پذیرفت " .        

* جنایت روس و انگلیس و قرارداد 1907

" چنانکه گفتیم کشته شدن اتابک ، یک سنگ بزرگی را از سر راه پیشرفت مشروطه برداشت ، و امید میرفت که از آن پس پیشرفت بهتر و تندتر باشد . ولی جای افسوست که در همان روزها یک سنگ بزرگ دیگری در سر راه آن پدیدار گردید ، و آن پیمان 1907 دو دولت روس و انگلیس بود که همان روزها در روزنامه هاشان آگاهی از آن میدادند ... روزنامه حبل المتین کلکته نیز گفتارها نوشته ، از بیمیکه از رهگذر آن بایران میرفت ، سخن میراند ... " . این قرار داد در همان روزی به امضا رسید که مجاهدان در ایران جان را از بدن اتابک جدا گردانده بودند . تقسیم ایران به دو منطقه شمالی و زیر سلطه روسیه و جنوبی و زیر سلطه انگلیس ، هیچ گاه از سوی دولت ایران پذیرفته نشد ولی این جنایت روس و انگلیس و دخالت در امور داخلی ایرانیان و تضعیف حاکمیت ایرانیان بر آن گوشه از سرزمینهایی که هنوز در دست خودشان باقی مانده بود ، تاثیرات مهمی بر سرنوشت ایرانیان از خود باقی گذاشت . روسها نزدیک به یک قرن می بود که می خواستند با اشغال ایرانزمین خود را به آبهای گرم جهان برسانند و به یک دولت واقعی و نه محصور در سرزمینهای خشک تبدیل گردند ، به همین دلیل می بود که نیمه شمالی ایرانزمین را به اشغال درآوردند و حال می خواستند نیمه مرکزی را هم در چنگال خود بگیرند . از سوی دیگر و برای به وجود آوردن زمینه این کار شیطانی ، کسروی می فرماید : " روسیان از سالیان دراز آرزوی سپاه آوردن بایران می داشتند " تا با اشغال سرزمینهای ایرانی ، بر مستعمرات انگلیس نیز – هندوستان – بتوانند دسترسی پیدا نمایند ، و حال که آلمان در اروپا به قدرتی جهانی تبدیل می گشت ، و موجودیت انگلستان در خطر جدی قرار می گرفت ، انگلستان صلاح را به آن می دید تا با دادن اختیار مرکز ایران به روسیه – در حالی که شمال ایران = قفقاز و خوارزم و خراسان بزرگ و ... در چنگال روسها قرار می داشت ) به حفظ جنوب ایران کوشید تا اینگونه روسیه را با سیاستهای اروپایی خود هماهنگ سازد ( نیمه شمالی در عصر فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه به اشغال درآمده بود و نیمه مرکزی هم که طبق این قرارداد تحت سلطه روسها قرار می گرفت ، می رفت تا در عصر محمد علی شاه به اشغال روس ها درآید ) . انگلیسیان اینگونه هم جایزه ای به روسیه برای کمک روسیه به آنها در مقابل حمایت شدنشان در مقابل آلمان به روسیه داده بودند و هم همچنان از دسترسی روسها به آبهای آزاد جلوگیری نموده بودند . آلمان باعث شده بود تا این دو دشمن همیشگی به دو یار تبدیل گردند و به همین دلیل با قسمت کردن ایران می خواستند که از تنش های خود بکاهند ، " راستی را انگلستان در اروپا خود را نیازمند سپاه بیشمار روس دیده ، بپاس سیاست اروپایی خود از سیاست آسیایی شان چشم می پوشیدند ، و برای دلجویی از روسان در ایران جلو آنان را باز می گذاردند .

زیان این پیمان بایران آن میشد که از این پس ، روسیان چیرگی بیشتر نمایند و فشار و آزار بیشتر رسانند ، و چون دولت روس با مشروطه ایران دشمنی آشکار نشان میداد ، یک زیان دیگرش این میشد که محمدعلیمیرزا در نبرد با آزادیخواهان چیره تر گردد و پا فشاری بیشتر نماید ، و روسیان آشکاره باو یاوری کنند .

می باید گفت : بخش بزرگی از دشمنیهای آینده محمدعلیمرزا با مجلس و مشروطه و داستان بمباران مجلس ، و سپس آمدن سپاه روس بایران و دژ رفتاریهای آنان در آذربایجان و گیلان ، و سپس بازگشت محمدعلیمرزا در سال 1290 ، و پس از همه آنها داستان – شوم - التیماتوم ، از نتیجه های این پیمان بوده است " .

این قرارداد سیاه ، با این فریب کاریها و دروغها آغاز می گردد :

" نظر باینکه دولتین انگلیس و روس متفقاً متعهدند که انتگریته و استقلال ایران را مراعات نمایند و محض آنکه صمیماً مایل بحفظ نظم در تمام نقاط این مملکت و ترقی صلح آمیز آن می باشند ... " حقوق اولیه ایران را رعایت نمی کردند و ببینید که در قرار دادشان چگونه به زبان بازی های ساسی می پرداختند و ایران را به دو بخش کرده و در بین خود تقسیم نمایند . سر ایرانیان را با این جمله های شیک می بریدند .

" شگفتر این بود که در گفتگوی این پیمان آگاهی بدولت ایران نداده و نماینده ای از این کشور نطلبیده بودند " . این قرارداد ننگ آلود و این درخواست نکردن نظر ایرانیان به این دلیل می بود که فردی دلسوز در راس امور این کشور بزرگ قرار نمی داشت و شاه خود دشمن ترین دشمن ملت می بود . سرزمینی که چنین حال خرابی می دارد ، چگومه می خواهد مورد احترام دشمنان اش قرار گیرد .

* نیرنگی جدید با مشروطه خواهی درباریان

اوضاع جهان اینگونه می بود و سر ما را با این جمله های قشنگ می بریدند و سرزمینمان را قسمت می کردند ، و در مقابل درباریان بی خرد که رنگی از ایمان و وطن نخواهی نمی داشتند ، از ترس جان و اینکه به دست همقطاران عباس آقا کشته نشوند ، به یکباره به مشروطه خواهان پیوستند . این داستان شگفت که ما را به یاد حسن صباح و ترسیدن دولتمردان و نامردمان در عصر سلجوقی می اندازد ، ظالمانی که از ترس جان خود در زیر لباسشان ، زره جنگی می پوشیدند ( این ترس در آن زمان نه به ایران بلکه به اروپا هم کشیده شده بود و اسم فدائیان حسن صباح در هر جایی لرزه بر اندام نامردمان می انداخت ) و حال نیز نامردهایی از نسل همان نامردمان از ترس اینکه با کینه جوانمردان جانشان از تن بیرون نرود ، دسته جمعی به مردان آزاده خواه می پیوستند .

آنان رئیس مجلس را جلوی خود انداخته و با یکدیگر به مشورت پرداختند و این نامه را برای محمدعلیمیرزا نوشتند : " که امروز قدرت و شوکت سلاطین عظیم الشان روی زمین را می بینیم که بواسطه این اساس مشروطیت باین عظمت نایل شده اند " و از پادشاه خواستند که ایشان نیز به مشروطه خواهان بپیوندد ، چون " بخدای احد و واحد ابواب چاره از هر طرف مسدود است و سلطنت چندین هزار ساله در تلف ... " و پادشاه دون مایه نیز در جواب ایشان اینگونه نوشت که مشروطیت را پدرم داده است و " ما هم امضاء نموده ایم ... حالا که شما حاضر همراهی و خدمتگذاری شده اید چه ضرر دارد ما هم انتها درجه مساعدت را می نماییم بطوریکه نوشته اید وزراء و وکلاء و امراء بنشینید و رفع اختلاف بکنید .

باین دستاویز درباریان خود را مشروطه خواه نشان دادند ، و انجمنی بنام " انجمن خدمت " برپا گردانیدند ... " ، اینان پانصد نفر پانصد نفر به مجلس می آمدند و نمایندگان گول زبان بازیهای اینان را می خوردند و با شادی و نوازش و مهربانی از این درغگوها و دغل کاران پذیرایی می نمودند و کارهای آنان را راست می پنداشتند . در بیرون از بهارستان نیز مردم به استقبال درباریان می رفتند و خشنودی خود را از کارهای آنان نشان می دادند و با دلی پر از امید و شادی انتظار آینده و این اتحاد دروغین و نیرنگ سیاستمداران را می کشیدند . آنها اینگونه سوگند یاد نموده بودند  که در راه سربلندی ایران بکوشند : " یداً قلماً قدماً سراً جهراً حامی اساس مشروطیت و مقوی اجرای قوانین آن " باشند .

از آن سیاه کاریها روزنامه حبل المتین یادهایی دارد : امیر بهادر جنگ چون از یاد کردن قسم فارغ گشت از جایگاه پائین آمد و به عموم مردم که حیران جوانمردی او گشته بودند خطاب نمود که قرعه فال به نام او رقم خورده است و تا ده روز دیگر با جان و دل به سوی مناطق مورد تجاوز قرار گرفته عثمانی خواهم شتافت و شاید دیگر زنده باز نگردم ، می روم که با کمال شرف جانبازی کنم ، شما دعای خیر خود را بدرقه راه من سازید که از عهده این خدمت وطن بیرون آیم . " بیچاره مردم فریب این دروغها را میخوردند و با این نمایشهای فریبکارانه دلهای خود را پر از شادی می گردانیدند ... این نمایش بیش از همه نتیجه ترسی بود که از گلوله عباس آقا در دلهای درباریان جاگرفته بود ، و چنین می پنداشتند که عباس آقاهای دیگر فراوانند . ولی سپس که دانستند نیست ایمن گردیده باز دشمنی و بدخواهی آغاز کردند . "  

* چهلم جوان تبریزی در تهران

یک کار تاریخی دیگری که در همان روزها در تهران رخ داد گرفتن چهلم عباس آقا بود . روز یکشنبه سیزدهم مهر ( بیست و هفت شعبان ) که سی و هفت روز از خودکشی آنجوان می گذشت هنگام پسین تهرانیان بازارها را بستند و همه آزادیخواهان و دیگران رو بسوی آن جوان گزاردند .

انجمن آذربایجان – ساکن تهران - گور را با گل آراسته و چادرهای بزرگی برای پذیرایی از مردم آماده گردانید بود . انجمنها و شاگردان دبستانهای تهران دسته دسته می آمدند و دسته های گل می آوردند . حبل المتین می نویسد : " جمعیت صحرا را فرا گرفته بود که جای عبور نبود . عده جمعیت به یکصد هزار نفر تخمین زده شد ... چایی و قهوه و سایر لوازم از همت وطن پرستان ... خوانچه های شیرینی زیاده از حد و شماره نثار شد . " شادروان حاجی ملک المتکلمین و سید جمال نطقها کردند ، شاعران شعرهایی خواندند و بهاء الواعظین شعرهایی خواند که چند بیت آن را برگزیده در پایین مینویسیم :

ای مزار محترم هر چند بزم ماتمی

لیک ازین نو گل که خفت اندرتو شاد و خرمی    

جای دارد در تو آنکو عالمی را زنده کرد

عیسیت خوابیده در دامن تو مانا مریمی

ای جهان غیرت ای عباس آقا کز شرف

زخم قلب ملک و ملت را تو شافی مرهمی

ترک ایرانی نژاد ای آنکه همچون تهمتن

معلی فر فریدون محیی جاه جمی

گفت تاریخ عزایش را بزاری خاوری

کرد از شش لول احیا عالمی از آدمی

***از این من بعد و برای رسیدگی به دیگر دلمشغولیها ، به خلاصه گویی درباره مسایل آذربایجان عزیز رسیدگی خواهیم نمود تا اینکه وقت برای رسیدگی به دیگر سرزمینهای مهم ایرانی ( همچو پونت که در اشغال ترکهای صغیر = ترکیه است ) یا دستاوردهای دیگر ایرانیان نیز داشته باشیم .

* اوضاع تبریز در بعد از قتل اتابک

 ارتش ترکها همچنان در آذربایجان اردو زده بود و پیرامون ارومیه از وجود این منحوسان بیدادهای بسیار می دید . اما در تبریز و بعد از آن اختلاف های داخلی که می رفت تا به جنگ و خونریزی مجاهدان بینجامد و با دوراندیشی سران آزادیخواه این مشکل بزرگ حل گردید ، اوضاع رویه ثبات به خود دید ، ولی از آن زمان به بعد دیدگاه سران جنبش دگرگون گردید . آنان برای اینکه دیگر با چنین مشکلات داخلی خانه سوزی ، مواجه نگردند ، به قول کسروی دست به کیفر باز کردند و دستور به کشتن مجاهدانی دادند که بیم و خطری از سوی آنان دیگران را تهدید می نمود . یکی از این کشتگان مردی بود که خود از سران آزادی در تبریز و آذربایجان به شمار می رفت ، مردی بود با قدرت سخنرانی بالا ولی به دلیل خودسری در بعضی از مواقع ، انجمن دستور مرگ او را صادر نمود . این اوضاع مجاهدین فی سبیل الله می بود تا اینکه از تهران خبر تصویب قانون اساسی آمد و مردم به شادمانی پرداختند . دسته ای از مجاهدان با موزیک در بازارها گشتند و این شادی را به گوش مردم رسانیدند .

* قدرت گرفتن دوباره استبداد و تیرگی اوضاع در تبریز

چندگاهی از مرگ اتابک گذشته بود و ترس از مرگ ، از دل نامردمان فرو ریخته بود و درباریان دوباره به تکاپو افتاده بودند که اوضاع را به نفع خود تغیر دهند و اینگونه شد که دوباره آخوندهایی بر بالای منبر فرستاده شدند تا بدگویی از مشروطه و آزادی آغاز و از جهل مردم علیه خود مردم استفاده گردد ، تا نتیجه آن گردد که مردم به زیر چتر سیاه استبداد باز گردند . اختلاف ها در تبریز و ایجاد دو دستگی ، از زمان بیرون کردن مجتهد قاتل به دوجود آمده بود و از همان زمان گروهی از مردم از مشروطه پرهیز کردند . حال که دوباره استبدادیان جانی دوباره گرفته بودند ، روحانیون را تشویق می کردند تا مشروطه خواهان را " لامذهب " یا بابی اعلام نمایند ، و از سوی دیگر چون مشروطه خواهان اینگونه با ابزار دین زخم می دیدند ، دلسرد گشته و از دین دوری می نمودند و نسبت به آن بی پروایی می نمودند . اینگونه شد که در مدت نسبتاً کوتاهی وضع دگر گشت و این کار با توطئه دربار شدت و گسترش یافت به گونه ای که تبریز به دو بخش استبداد خواه و آزاده خواه تقسیم گشت . " مردم کینه توز تبریز بدو بخش شده ، چه بسا که پدر با پسر ، و برادر با برادر دشمنی مینمودند . در بازار که دکانداران پهلو بپهلوی هم بسر میبردند همگی دو تیره گردیده ، چه بسا که در یک دکان کشاکش مشروطه و استبداد برپا بود .

... تبریز در اینهگام بیک سربازخانه بیشتر میمانست تا بیک شهر . زیرا در هر کویی رویهمرفته هزار تن و دو هزار تن تفنگچی مشق دیده – آموزش دیده – پیدا میشد که اگر کشاکش و دو تیرگی بآن رسیدی بایستی ... گلوله را بروی یکدیگر کشند و کار از بدگویی گذشته به خونریزی کشد " . پس زمینه جنگ بین مردم تبریز به وجود آمد . 

* لوتی ها ، این مردان آزاده ، تغیر سرنوشت ایران و جهان را به دست خود میگیرند 

کسروی می فرماید : از پیش از زمان مشروطه ، در شهرهای ایران ، گروهی با نام " لوتی " و " مشتی " ( مشهدی ) وجود می داشتند که " یکدسته خودسر و گردنکشی می بودند . اینان بخودکامگی سر فرو نیاورده آزادی خود را نگه می داشتند ، و می باید گفت : نیک و بد با هم می بودند ، زیرا بسیاری از آنان مردان غیرتمندی می بودند که بیداد کدخدایان و فراشباشیان را برنتافته آزادگی و گردنفرازی را ببهای جان خریدار میشدند . اینست بدلگرمی زور و دلیری خود بکدخدا و فراشباشی سر فرونیاورده جداسر و آزاد می زیستند ، و چه بسا که با پیروان کدخدا و حکمران زد و خورد کرده از آنان کشته و از شهر گریزان میگردیدند ، و همچو شیران و پلنگان در کوه و بیابان گردیده با زور بازو خوراک بدست آورده زندگی بسر می بردند . ... این نیکی در همگی آنان بود که از مرگ نترسیدندی .

در تبریز از اینگونه لوتیان همیشه فراوان بوده اند و کسانی از آنان نامی پیدا کرده اند . ... " . یکی از لوتیان نامی تبریز کسی بوده است که در روز روشن به یکی از ادارات دولتی می رود و با قمه یکی از ظالمان دولتی را می کشد و از آنجا می گریزد . از این گردنکشان که در پیرامون شهر می زیسته اند ، ستارخان می بوده است که در سالهای پیش از مشروطه از دست دولتیان گریزان می بود تا اینکه دست از گردنکشی برمی دارد و در تبریز به خرید و فروش اسب می پردازد و با آمدن مشروطه به یکی از سران مجاهدان تبدیل گشت . ستارخان خود دارای شاگردانی می بود که بعد از مدتی به لوتیانی به نام در تبریز تبدیل گشته بودند و گفته می شد که این شاگردان با خود ستارخان ، در آن زمان گریز از دست دولتیان ، از راه کوه و بیابان به زیارت مشهد امام رضا رفته و بازگشته بودند و حال با دسترنج خود در شهر به ادامه زندگی مشغول گشته بودند . در این بین لوتیان بسیار دلیر دیگری نیز می بودند که با ستارخان دشمنی و همچشمی می داشتند .

با آمدن مشروطه ، جای همچشمی در بین کوی های مختلف تبریز ، برادی و صفا به وجود آمد و با این اتفاق وجود داشتن این لوتیان نیز دیگر ضرورتی نمی داشت ، به همی دلیل آنان یا از این کار کناره گرفتند و یا آزاد مردان پیوسته و مسئولیتی را بر عهده و شانه خود گرفتند ، حال که استبداد دوباره به بیداد می پرداخت ، می رفت تا دوباره کویها با یکدیگر به همچشمی پردازند و دشمنی ها را آغاز نمایند و بازار لوتیان داغ تر از قبل گردد .

* توطئه استبداد در تبریز و بر پا کردن انجمن " اسلامیه " از برای دشمنی با " انجمن آزادی "

تا چندی قبل شخصی به نام میرهاشم دوچیی از زحمت کشان آزادی به شمار می رفت و با مشروطه همراهی می نمود . بعد از قوت گرفتن استبداد ، از در بدخواهی وارد گشته و به بدرفتاری با مشروطه خواهان مشغول گشت . " در کوی خود انجمنی بنام " اسلامیه " بنیاد نهاد، و این نتیجه اش آن گردید که دوچی که یک کوی بسیار بزرگ و نیرومندی میبود از دیگر کویها جدا گردیده با آنها بهمچشمی و دشمنی پرداخت ، و سرخاب که در پهلوی آنست بسوی وی گرایید . بدینسان دوتیرگی آشکاری در شهر پدید آمد .

دستاویز میرهاشم ، چنانکه از نام اسلامیه پیداست هواداری از دین میبود . مشروطه خواهان را " لامذهب " خوانده مردم را بدشمنی با آنان بر می انگیخت . اما انگیزه این کار " : در ابتدا مردم فکر می کردند که چون نظر او را درباره انتخاب نمایندگان تبریز اجرا ننموده اند ، او از آزادی خواهان رنجیده است ، " لیکن چنانکه سپس دانسته شد یک انگیزه بزرگتر دیگری در میان میبود . چگونگی اینکه محمدعلیمرزا که این زمان باز نقشه ای برای برانداختن مجلس میکشید همیخواست در تبریز نیز آشوب و نابسامانی باشد که آزادیخواهان سرگرم و گرفتار گردیده نتوانند بتهران یاوری نمایند ، و برای اینکار میرهاشم را برگزیده و با دست حاجی ابراهیم صراف که یکی از توانگران دربار شناس میبود پول برایش فرستاده بوده .

همانا از آغازهای آبان ماه بود که میرهاشم بکار پرداخت . چنانکه گفتیم در دوچی لوتیان بنامی میبودند ، و اینان بنام همچشمی دوچی و امیرخیز – نام کوی ستارخان - ، و همچنین بنام دوتیرگی شیخی – پیروان آئین باستانی میترا – و متشرع – پیروان شریعت - . با ستارخان که لوتی امیرخیز و خود شیخی میبود – پیرو آئین جهانی میترا ، هنوز هم در تبریز از پیروان پاکدل " اهل حق " بسیار زیادند ، از این هم کیشان ستارخان - ، کینه و دشمنی دیرینی میداشتند ، و چون ستارخان این زمان در میان مجاهدان و آزادیخواهان می بود ، میرهاشم بآسانی توانست لوتیان دوچی را بدشمنی با مشروطه خواهان برانگیزد . آنان خود در آرزوی چنین انگیزه ای میزیستند و چون در این هنگام پاسخده سامان و ایمنی شهر آزادیخواهان میبودند اینان برای بهم زدن آماده گردیدند .

همانا این درس از تهران داده شده بود که اگر توانند ببستگان روس که در تبریز فراوان میبودند آزار و زیان رسانند که بهانه بدست دولت روس دهند . محمد علیمیرزا در دشمنی با مشروطه تا آن اندازه پامیفشرد که از جداسری کشور نیز چشم میپوشید . " 

این لوتیان نالوتی به گزند دیگران و از جمله وابستگان روسیه پرداختند و این باعث شد که به قول کسروی یک داستان ننگ آلودی در تبریز رخ دهد که در آن کونسول روس با بیست و پنج سوار قزاق و عده ای بسیار از بستگان روس که دارای تفنگ و افزار جنگ می بودند ، بدون اینکه به حاکم ایرانی تبریز اطلاعی دهند به جنگ و کشتار بی گناهی رفت که در جلوی مغازه او آموزگار دبستان روسیه را کتک زده بودند . نقشه روسها این بود که درگیری میان خود و تبریزیان به وجود آورند و این می بود که درصدد به وجود آوردن بهانه برای دست درازی و دخالت روسها در سرزمینهای شمالی ایرانی می بودند البته با اذن شاه فرومایه . کنسول روس بعد از کلی تحقیر و ناسزا ، منتظر این می بود که کسی از بین تبریزیان پاسخی به او دهد تا درگیری و خونریزی به وجود آورد و اینگونه می بود که تبریزیان مردانگی کرده و خشم خود را فرو دادند و اینگونه کنسول مجبور گشت راه آمده را بازگردد . گناه این کار ننگ آلود بر عهده نالوتیان دوچی و انجمن اسلامیه و پادشاه دون مایه می بوده است . حاکم شهر از سوی انجمن تحت فشار می بود تا بدکاران را به سزایشان برساند و در این بین نیز حاکم به کاری دست نمی زد و اینگونه هر لحظه ممکن بود بهانه به دست روسها بیفتد و ارتش روسیه برای دفاع از حقوق خود از مرز گذشته و پای نحس و خونریز خود را به آذربایجان بگذارد ، به روی چشم ما .

" این نخستین میوه بدخواهیهای میرهاشم و مردم دوچی بود . از همان روزها دو تیرگی در شهر رویه دشمنی بخود گرفت و از هر سو کوششهایی آغاز یافت . دسته های مجاهدان دوچی و سرخاب که میبودند و تاکنون همگامی بادیگر مجاهدان مینمودند از این پس جدا گردیده از تفنگچیان میرهاشم شمرده شدند " ، این روحانی سیاه دل .

        اوضاع در تبریز اینگونه می بود که پرچم نجس عثمانی در شهر ساوجبلاغ در نزدیکی های تبریز با اشغال این شهر به احتزاز درآمد و اینگونه حاکم تبریز بعد از گرفتن دستوراتی از دربار برای عقب راندن عثمانیان از تبریز به راه افتاد . بعدها دانسته شد که این لشگر کشی توطئه ای بیش نبوده است و برای اینکه افزار جنگ از تبریز خارج گردد تا در دسترس آزادیخواهان قرار نداشته باشد ، حاکم تبریز به جنگ رفته و عمده امکانات جنگی را نیز با خود از شهر خارج گردانده است ( شش هزار تفنگ و یک کرور فشنگ و دویست و هشتاد هزار تومان پول برای این لشگر کشی نه چنداند بزرگ از تبریز خارج گشته بود ) . این افزار جنگی زمانی به تبریز بازگشت که بتواند در دست دوچیان و طرفداران پادشاه فرومایه ای قرار گیرد که تاج مقدس پادشاهی ایرانزمین برای سر سبک آنها خیلی خیلی بزرگ می بود . چند روز پس از این نقل مکان و بیرون بردن تسلیحات از تبریز ، اخبار هولناکی از تهران رسید و این تائید می نماید که بیرون بردن افزار جنگی از تبریز و جانفشانی حاکم تبریز برای ایجاد آرامش در آذربایجان سیاه کاری بیش نبوده است . دولت می ترسید که این تسلیحات ابزار دست آزادمردان ایرانی در تبریز گردد ، در تهاجمی که در آینده نزدیک به مشروطه خواهان خواهد شد .

* جنایت در تهران ، ایستادگی مجلس ، پشتیبانی تبریز و تمام ایران از خلع پادشاه

" چنانکه گفته ایم کشتن عباس آقا اتابک را ترسی در دلهای درباریان پدید آورد ، و در نتیجه این ترس بود که آن آرامش سه ماهه رخ داد . ولی چون داستان اتابک کهن گردید ، " و فدایی " دیگری که گمان میرفت پدید نیامد کم کم ترس از دلها بیرون رفت ، و محمد علیمیرزا و درباریان و دیگر بدخواهان مشروطه نیز دوباره بدخواهی آغاز کردند ... " . کسروی در این میان بزرگترین دشمنان مشروطه را که به تهیج و تشویق پادشاه دون مایه می پرداختند را اینگونه یاد می نماید : آموزگار روس شاه ایران ، شاپشال ( که خدا لعنت کند او و تمام دیگر روس های جهان را ) ، امیر بهادر ، اقبال الدوله ، مجلل السلطان و دیگران که گرد شاه را گرفته او را به ایستادگی در برابر مجلس دلیرتر میگردانیدند ، سعدالدوله نیز یکی از دشمنان بزرگ مشروطه گردیده در برانگیختن شاه به دیگران پیشی می جست . " این مردنما در گذشته از مجلس کناره گرفته بود و از آن زمان به بعد با مشروطه دشمنی می نمود ، بعدها وزیر امور خارجه اش گرداندند و چون کارکنان آزاده این وزارت او را نپذیرفتند ، کینه ای بد از مجلس و مشروطه به دل گرفت و به همین دلیل در پیشامدها از دیگران بسیار بیشتر بر نابودی مشروطه پافشاری می نمود . اینگونه بود که نام او بارها آشکارا در مجلس به عنوان دشمن مشروطه برده شده بود .

* ایجاد زمینه برای درگیری مردم با مجلس و براندازی آن

چند ماه قبل مجلس به دلایلی مقدار قابل توجهی از بودجه دربار را کم نموده بود که یکی از آن دلایل این می بود که چون دیگر ولیعهد در آذربایجان بسر نمی برد و در تهران و در دربار پدر خود ساکن است ، پس آن پول قابل توجهی که برای دربار شاهزاده در آذربایجان هزینه می گردید باید در جای دیگری هزینه گردد ، و با این دست کارهای خوب ، مجلس توانست کسری بودجه قابل توجه سرزمین اش را از بین ببرد . به دلیل جو ترسی که در زمان تصویب قانون بودجه وجود می داشت ، شاه خواسته یا ناخواسته اعتراضی به این قانون ننمود ولی ماهها بعد و با تغیر اوضاع و افتادن ترس درباریان ، آنان که در پی بهانه ای برای دشمنی مجدد با مجلس می بودند ، این کم کردن بودجه دربار ، بهانه ای شد از برای بدخواهان مشروطه درباری که با ندادن حقوق وابستگان دربار ، همچو اسب و استر داران ، شتر داران ، فراشان و سرایداران و از این دست کارکنان کمتر قابل توجه دربار . درباریان به آنان چنین بیان می نمودند که مجلس سالانه آنان را بریده است و شاه پولی ندارد که به ایشان دهد و اینگونه آنانرا از مجلس متنفر و بدخواه مجلس می گرداندند . اینگونه یک عده ای مردان نتراشیده و کم فهم به دشمنی با مشروطه برانگیخته شده بودند و اینگونه آنان در هرجا زبان به دشنام مشروطه مجلس باز می نمودند . از سوی دیگر و از برای از بین بردن کسری بودجه و نگرفتن وام از خارج ، مجلس به اربابانی سخت گرفته بود که مالیات خود را به طور دقیق و شفاف به دولت تحویل نمی دادند و خواسته یا ناخواسته به زیان سرزمینشان می کوشیدند و اینگونه آن دیگر خودخواهان نیز با مشروطه به شکل دیگری دشمنی می نمودند . گذشته از دربار ، طبقه روحانیون کم فهم ، بنا به دو دلیل با مشروطه دشمنی می نمودند که یک دلیل رشوه های قابل توجهی می بود که از دربار می گرفتند و به دلیل اینگونه منافع شخصی ، دشمنی آشکار با قانون و مجلس ملی می نمودند ، عده کمی از این دسته نیز از سر اختلافاتی که در بین مشروطه و دید سنتی و شرعی مردم وجود می داشت ، با مجلس ملی مخالفت می نمودند ( درس خواندن دختران یا جمع کردن هزینه نذور و ساخت دبستان یا بیمارستان با آن پول چیزی بود که این کم خردان با آن دشمنی می نمودند ) ، این گروهها روی هم رفته بزیان مشروطه می کوشیدند و مردم را از پشتیبانی حقوق ملی خود باز می داشتند ( به این نامردمان باید سفرا و کونسول های کشورهای عقب مانده ای چون عثمانی را نیز اضافه نمائیم که بویی از قانون و مجلس تا آن زمان به مشام آنان نرسیده بود و به همین دلیل با مشروطه خواهی ملت آزاده ایران دشمنی می نمودند ) .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:44  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* اظهار ندامت شاه از دشمنی با ملت و نمایندگان ملت

اینگونه بود که رئیس ایل قاجار ، عضدالملک و دیگر قاجارها و شاهزادگان از این خیره سری های شاه ترسیدند و به این فکر افتادند که به خاطر کارهای محمد علیمرزا ، پادشاهی از خاندان قاجار به بیرون رود . " عضدالملک آشکاره باو گفت پادشاهی بارنجش بی اندازه مردم نشدنیست ، و فرجام رفتار بدخواهانه او را با مجلس روشن گردانید " و این شاید برای اولین باری بود که در تاریخ سلطنت قاجاریه چنین اتفاقی می افتاد ، شاه از این پند پدرانه تکانی به خود داد و به دلجویی از مجلس پرداخت و نمایندگانی را به دربار دعوت و با آنان بر زمین نشست و قسم ها خورد و قول ها داد و اینگونه گفت که : " امروز در حضور شما بکلام الهی سوگند یاد می کنم که تا جان در بدن دارم آنچه مقدور است با ملت و مجلس خود همراهی کرده خائنان را بآستان سلطنت بار ندهم و جد و جهد در حفظ سرحدات و اجرای قانون نموده بخواست خدا ایران را چنان امن و آرام سازم که اسباب رشک جهانیان گردد . " برای بار سوم بود که قسم می خورد . در ادامه اینگونه گفت که : در حقیقت امروز روز اول جلوس من به سلطنت ایران و تاجگذاری و ساعت اول تاسیس و برقراری مشروطیت است ، پس باید موقع را موقتنم شمرد .

از این گفتارها به زودی به همه جا و حتی نجف آگاهی داده شد و شادیها در مجلس نمودند . پشتیبانی از اوباش در دستگاه سلطنت ممنوع گردید و حتی به طور جدی به دستگیری آنان کوشیدند و در این کار به جایی رسیدند که سردستگان اوباش را در حالی که برای مخفی شدن ، لباس زنان را پوشیده بودند و در بین زنان پنهان گشته بودند ، دستگیر کردند و با همان لباس زنانه به شهربانی بردند . ولی حیف که تمام آن نویدها و قسم ها نتیجه اش همین شد و نه چیز قابل توجه دیگری . به همین دلیل آزادیخواهانی که اتابک را نیست نموده بودند ، درصدد کشتن شاه برآمدند . شاه ترور گشت ولی متاسفانه زنده ماند و این قتل نافرجام بهانه به دست شاه داد تا قسم ها و نویدهای خود را در چند ماه بعد از آن روزها به کل فراموش نماید و این بار با توپ و مزدوران و جنایتکاران روسی به جنگ نمایندگان ملت بزرگ خود برود و با توپ روسی به ویرانی خانه ملت بپردازد .

* ماههای مابین تجاوز اول به مجلس تا تجاوز دوم و گلوله باران مجلس

دولت محمد علی در این چند ماهه نشان داد که اگر بخواهد می تواند دشمنان توده را دستگیر ( طوری که آن سردستگان اوباش را که هواداران شاه و شیخ فضل الله می بودند را با چادر زنانه به شهربانی بردند ) و تنبیه ( قاتلان بازرگان پیرو حضرت زردشت را چون هشت تن می بودند ، نکشتند ولی به گونه ای آنان را مجازات کردند که گوشت به تن آنان باقی نماند ، به بعضی از آنان بیش از هزار ضربه شلاق کوفتند و این اولین بار می بود که دولتی شیعه اتباع شیعی ، البته به ظاهر شیعی خود را به دلیل قتل یک انسان بیگناه غیر شیعه چنین مجازات سهمگینی می نمود ) و زندانی یا تبعید نماید ولی متاسفانه درباره جنایاتی که عثمانی و هواداران بیچاره آن دولت منحوس در آذربایجان عزیز ما می کردند ، دولت تقریباً هیچ کار امیدوار کننده ای ننمود ( در مقابل این بی شرمی دولت ، این بازرگانان ایرانی می بودند که حتی از خود عثمانی پول برای لشگر ایران در آذربایجان می فرستادند که از کیان ایرانیان و ایرانزمین در مقابل ترکان دفاع نماید ، لشگری که شاه اجازه نمی داد تا با ارتش دوست شیطانی اش ، عبدالحمید بجنگد ، در همان سالها می بود که سرزمین ایرانی ارمنستان که قسمت قابل توجهی از آن تحت اشغال ترکها می بود ، با نسل کشی روبرو شد و ترکها در آن قسمت اشغال شده از ایرانزمین میلیون میلیون زن و بچه ایرانیان را تنها به جرم ترک نبودن کشتار نمودند ) .

، ترور شاه و زنده ماندن او

در واقعه ترور نافرجام شاه نیز باید بگوئیم : دو نارنجک به فاصله زمانی کوتاه به سوی شاه و گارد محافظ ایشان پرتاب شد که با صدای بسیار بلندی منفجر گردید و چند نفر مردند ولی شاه که در ماشین و در میان گارد محافظ خود می بود ، جان سالم به در برد و توانست به سلامت به کاخ خود بازگردد . به سرعت خبر این اتفاق در همه جا پراکنده شد . مجلس ناراحت از این کار و خوشحال از زنده ماندن شاه دستور به چراغانی شهرها داد و در مقابل شهربانی سخت به تکاپو افتاده و عاملان را می جست . شاه برای یافتن کسانی که درصدد قتل او می بودند ، به شیوه قانونی عمل ننمود و می خواست همچو سابق از متهمان با زور اعتراف بگیرد و این با قانون اساسی و به کار نبردن زور و ... بر علیه مظنونان مغایر می بود . از یک سو شاه در پی کسانی می بود که درصدد قتل او می بودند و از سوی دیگر انجمن های تهران و مجلس با کارهای غیر قانونی شاه مخالفت می کردند و این باعث رنجش شاه از مشروطه خواهان گردید و از همان زمان نقشه نابودی کامل مشروطه خواهان و آزادیخواهان را کشید .

* آذربایجانیان و نقشه قتل شاه

 نکته جالب اینکه ترور شاه را آذربایجانیان و با نقشه کمیته آذربایجانیان مقیم باکو انجام داده بودند . این مجاهدان در حال خارج شدن از تهران دستگیر شدند ولی به دلیل پافشاری تهرانیان بر اینکه اعتراف نباید با زور همراه باشد ، شهربانی از بازداشت آنان سودی نبرد و اینگونه آنان آزاد گردیدند .

* جنگ و خونریزی در دیگر قسمتهای ایران

در این روزها گذشته از آذربایجان که روزهای جنگی و برادر کشی را می گذراند ، شیراز نیز دچار چنین نکبتی گردیده بود و در این بین جوانی برومند با نام نعمت الله بروجردی که روح اش تا ابد شاد باد ، دست از جان شست و قوام الملک را که از دشمنان به نام توده و مشروطه می بود را به درک وصل فرستاد .

 گذشته از آن روزهای جنگ و خونریزی در شیراز ، شیخ محمود  در بعد از دشمنی که به مردم و مجلس نشان داد ، در ورامین آسوده می زیست . پیروان آن فرومایه از این ماجرا گستاخ شده و به آشوب و ظلم می کوشیدند . اینگونه بود که با پافشاری مردم و مجلس دولت نیرو برای سرکوب ورامینی ها فرستاد . ورامینی های گستاخ با سبکسری حتی در مقابل لشگر حامی خود ، شاه مستبد صف آرایی نمودند و به جنگ پرداختند پس اینگونه یا کشته شدند و یا پا به فرار گذاشتند و با این سختی به سزای حمایت های بی جای خود از شاه دون مایه رسیدند .

* آشوب در ایران و دلگیری شاه از مردم و دلگیری مردم از شاه

در این بین مردم از شاه می خواستند که به دلیل قانون شکنی های شهربانی تهران در ماجرای دستگیری های بعد از ترور شاه ، رئیس شهربانی و تعدای دیگر از قانون شکنان برجسته تنبیه شوند . در مقابل آنان شاه پافشاری بر یافتن عاملان این ترور می نمود ، این خواستها باعث گردید که مردم و شاه در مقابل یکدیگر قرار گیرند و به همین دلیل هر روز آزردگی از شاه در بین عموم مردم بیشتر گردد .

 از سوی دیگر داستان تجاوز عثمانی به خاک ایران ، شورش کردان به تحریک ترکان عثمانی ، و نافرمانی و سرکشی شاهسون ها در دیگر قسمت های آذربایجان ( با توجه به از بین رفتن ثبات و آرامش و تحریک دولت ) کم بود که روس ها ، این جنایتکاران خونسرد ، این به ذات جانیان ، در پی بهانه جویی از ایرانیان می بودند و به همین دلیل در پی هر فرصتی می بودند که به دخالت در امور ایران داخلی ایرانیان بپردازند و در پی گرفتن امتیازات تازه برآیند و منافع خود را در ایران بیشتر گردانند تا از خون دل ایرانیان سرزمین خود را بسازند . این بود که دسته ای از نظامیان روس بدون اجازه از مرز ایران در آذربایجان گذشتند و به بهانه آنکه اسب ما به این سو فرار کرده است ، چند ایرانی را بی گناه کشتار نمودند . وقتی این جنایت از سوی دیگر ایرانیان هم قطار آن بی گناهان ، پاسخ داده شد ، روس ها در عرض چند روز ، چندین روستای مرزی را در شمال آذربایجان کشتار و بعد از ریختن خون صدها انسان بی گناه ، و سوزاندن آن آبادیها ، درخواست پولی سنگین از ایرانیان نمودند در جواب خون بهای سه روسی کشته شده . جالب آنکه این خونریزی روسها هیچ وقفه ای در کار سفارت آنان در تهران به وجود نیاورد و در همان زمان آتش سوزی روسها در آذربایجان و کشتن ایرانیان ، سفیر روسیه یا در پی میانجیگری بین شاه و مجلس می بود یا درصدد بمباران مجلس به همدستی شاه فرومایه .

* اخراج یاران شاه از دربار به وسیله بزرگان ایرانزمین

 این گونه جنایات می بود که مردم را از شاه دور می ساخت . عضدالملک ( رئیس ایل قاجار ) که شخصی نیک خواه می بود از این سرد شدن مردم ترسید و اینگونه اندیشید که با کمک بزرگان مملکتی و مجلس و بعدها انجمن های تهران ، بدخواهان مردم و مشروطه را از شاه بخواهند از دربار بیرون راند . شخص اول این لیست بزرگان قجری و مملکتی که می باید از دربار اخراج می گشت ، یک روسی شناخته شده می بود که بسیار به پیشرفت این سرزمین اهورایی در آن عصر زمانی حساس لطمه زده بود ، نام این بدخواه تمدن بشری ، شاپشال ، معلم شاه می بود . شاه بدون هیچ سختگیری آنان را بیرون نمود و این باعث خوشخالی بسیار در بین مردم ایران گردید . عضدالملک و دیگران شاد از کرده خود ، به قسم ها و گفتار و کردار این گرگ بسیار دلخوش می بودند ولی نمی دانستند که تا چند روز و ساعت دیگر مجلس و مجلسیان با خیانت او و به وسیله روسها به توپ بسته خواهند شد و انجمن ها تعطیل ، روزنامه توقیف و بسیاری از نویسندگان و سرجنبانان راستین مردم آزاده دستگیر ، شکنجه ، زندانی یا نابود خواهند گردید . در این بین و در این خفقان تنها گیلان و آذربایجان سر به شورش بر داشتند که قیام آزادیخوان گیلان بعد از مدتی به وسیله روسها خفه می گردد و قیام تبریز نیز بعد از مدتی رو به خاموشی می رود و از دهها کوی مبارز تبریز تنها یک کوی به تلاش در راه مقابله با توطئه استبداد ادامه می دهد و اینگونه ایرانیان سرافکنده و زبون می گردند ، دست استبداد و خودخواهی دراز و از همه بدتر اینکه اروپائیان به خود اجازه می دهند در روزنامه های خود به تمسخر ما ، ما ایرانیان به عنوان نماینده ملل مشرق زمین بپردازند و اینگونه ما را کوچک تر از آنی بشمارند که بخواهیم دنبال مشروطه و چنین کارهای بزرگ دیگری برویم . آنها با تمسخر گفتند : مشروطه نشان بلوغ یک ملت است ، و با این ننگ محمد علیمیرزا ، برای ما تمدن سازان هزاران ساله جهان ، خیلی زود است که به چنین مرحله ای از شعور اجتماعی و ... برسیم ، ولی آنها نمی دانستند که ... .

در کتاب اسرار آمیز الحق جمله ایست اینگونه : " یک سردار به از صد هزار " ، و اینگونه بود که یک نفر ، تنها یک نفر سرنوشت ایران و جهان را دگرگون ساخت و آن یک نفر همان کسی بود که در زمانی که تمام کویهای تبریز دست از مبارزه کشیدند ، به مبارزه ادامه داد و بر اثر این پافشار دلیرانه ، این کار اسطوره ای و کم نظیر ، تبریز از دست مستبدان خارج گردید و اینگونه " تمام ایران به یاری تبریز برخاست " . نام اش مقدس است " ستار خان تبریزی ایرانی " ، روحت شاد ای برادرم .

* حیله بر علیه تبریز و آماده شدن تبریز برای ویرانی از سوی استبداد

شهرهایی چون ارومیه و اطراف آن در آتش انتقام عثمانی از ایرانیان می سوخت و انجمن ارومیه چنین تلگراف هایی را مخابره می نمود : " ... آتش بیداد در ارومیه و اطراف افروخته تمامی دهات را قتل و غارت زاید بر دو هزار از زن و بچه سر بریده و شکم دریده ... زیاده بر یکصد نفر جنازه مسلمان آغشته خون بی حفاظ و غسل و کفن میمانند راه های شهر از چهار طرف مسدود و هر چه مال التجاره و غیره در راه بود کلا بردند و مسافرین را لخت کرده هی سر میبرند و از طرف حکومت هم اقدامی ... " بله دولت همدستی نمی نمود تا ریشه این جنایات هولناک کنده شود و بلکه خود می خواست تا آذربایجان را نا امن و تحت فشار ، و از کمک نمودن آنان به تبریز جلوگیر بلکه حتی تبریز را مجبور به کمک به آنان کند .

* توطئه شاه و رهسپار شدن جنایتکاران به سوی آذربایجان

در تهران شخصی را در زندان نگه می داشتند که چندی قبل به کشتار و غارت مردم در شمال تبریز دست زده بود ( رحیم خان ) ، شاه می خواست به وسیله این ملعون ، همان زمانی که اوباش در تهران میخواستند ریشه مشروطه را از زمین بیرون بکشند ، به وسیله رحیم خان به تبریز نیز یورش برد و با اشغال شهر درب انجمن را بسته و نهال آزادی را در آنجا از خاک بیرون بکشد .  این کار محمد علیمیرزا با جنبش تهران ، و قیام یکی از شاهزادگان قاجار عقیم و اینگونه رحیم خان با فشار مردم دستگیر و به زندان افتاد . حال که شاه از در مهربانی وارد شده بود و مجلس سادگی کرده و برای ایجاد یک ایران متحد دشمنان خود را می بخشید ، این فرومایه نیز طبق نقشه شاه به عذرخواهی مشغول گشته و با مظلوم نمایی خود را از زندان رهانید . این زندانی و جنایتکار سابق به مجلس آمد و در آنجا به شیرین زبانی پرداخت و خواستار آن شد تا به آذربایجان بازگردد و سر ظالمان و دشمنان ایران و آزادی را بر زمین بکوبد . مجلس اجازه این کار را به او نداد ولی او را آزاد گذاشت تا در تهران زندگی نماید . اینگونه بود که با نقشه شاه او و یاران اش یک دفعه از تهران فراری گشتند و روی به سوی آذربایجان گذاشت و در راه تهران تا تبریز از هیچ بدی روی نگرداند . این آگاههیها در تهران مایه افسوس جوانمردان و آزادیخواهان گشت . رحیم خان به نزدیک تبریز آمده بود و نامه ای پر از پشیمانی از کارهای سابق برای آزادگان و سران مشروطه در تبریز نوشت و اجازه ورود به شهر را درخواست نمود ، کسروی می فرماید : " اینان نیز که در سست نهادی و فراموشکاری همرده نمایندگان دارالشوری میبودند همگی بیک زبان از رحیم خان ستایشها کردند ... " و اینگونه کسانی به استقبال او رفته و او را به تبریز آوردند . در روزهای بعد تبریزیان برای سرکوب شاهسونان فریب رحیم خان را خوردند و با دادن هشتصد تفنگ و دو عراده توپ و مقدار بسیار قابل توجهی پول ، او را برای سرکوب آشوبگران فرستادند در حالی که در چند روز بعد و با به توپ بسته شدن مجلس رحیم خان نیز به تبریز بازگشت و با همین امکانات انجمن را به توپ بست ( آنگاه بود که تازه تبریزیان دانستند که چه نیرنگی از سوی بدخواهان خود خورده ، از سوی دشمنانی که خود را دوستان تبریز و آزادی معرفی نموده بودند ، خدایا پس ما کی می خواهیم از تجربه های خود استفاده نمائیم ) .

* نیرنگ دیگر و بازگشت روحانیون خونریز از تهران به تبریز

چند ماه قبل ، آزادیخواهان تبریز روحانیون بدخواه ، این فرومایگان را برای سزای کشتار مردم بی گناه ، از شهر به بیرون رانده بودند و آنان نیز به تهران آمده و به همراه شیخ فضل الله به ری رفته و پای خود را بر گلوی مجلس گذاشتند . حال آن گرگان ( مجتهد تبریزی و اماجمعه ) از در توبه عبور کرده بودند و این قسمتی دیگر از نقشه شوم شاه می بود . مجلس به آنان اعتماد نمود و فریب آنان را خورد و شگفت انگیز اینکه آنانرا به سوی تبریز بازگرداند . مجلس اشتباه کرد ، بهبهانی و طباطبایی گول خوردند و در این میان نمایندگان خود تبریز نیز به کاری برنخواستند و زمانی که آنان پای خود را به بیرون از تهران نهادند ، خبر این کار ساده لوحانه و خاله خرس مابانه را به تبریز اطلاع دادند . تبریز این جنایت در حال وقوع را نپذیرفت و خواستار آن شد که این روحانیون مادی گرا را از قزوین بازگردانند ولی بسیاری از تهران کوشش نمودند تا این کار به سرانجام رسد و این گرگان به آغوش گله بازگردند تا شاید اینگونه دو دستگی از تبریز رخت بندد و از جنگ داخلی در تبریز جلوگیری شود . ولی به این فکر نکردند که توبه گرگ مرگ است و اگر آنان انسانهای شایسته ای می بودند قبلا از آزمونهای خود سربلند بیرون می آمدند ، مگر نه اینکه گفته اند : آزموده را آزمودن خطاست ، پس اینگونه مجلس با باز کردن دست دشمنان خود ، خود را در معرض خطر نابودی همیشگی و تبریز را که بزرگترین حامی اش می بود را در معرض جنگ و اشغال به دست استبداد قرار داد .

 

* جنگ داخلی در تبریز

این اولین جنگ در تبریز می بود و برپا کننده آن انجمن اسلامی می بود ، انجمنی که در کوی دوچی ، با نام دفاع از اسلام و ... چوب یا بهتر بگوئیم الوار در میان چرخ های آزادگان می گذاشت . این جنگ برای دوران قبل از ورود مجتهد و دیگر بدخواهان مردم به تبریز می بود که اگر آنها در زمان این جنگ در تبریز می بودند ، بدون شک این جنگ به این سادگی ها پایان نمی پذیرفت .

انجمن اسلامیه از کار شکنی باز نمی ایستاد و لوتیان این کوی نیز از هیچ فرصتی برای بر هم زدن ایمنی نمی گذشتند و از سوی دیگر کونسول روس نیز پیاپی به دنبال بهانه می بود تا مگر بتوانند نیرو یا ارتشی از روسها را به آذربایجان آورده و آنجا را هم همچو بسیاری دیگر از سرزمینهای ایرانی به اشغال درآورند . در این میان لوتیان دوچی که مسلح گشته بودند ، از هر فرصتی استفاده می نمودند و به در خانه توانگران می رفتند و از آنان پول به زور می گرفتند . این شرایطی بود که درگیری و جنگ را بین آزادیخواهان و استبداد طلبانِ دین دوست منجر می گشت و از همه مهمتر این می بود که حاکم تبریز نیز در این بین کاری را به درستی انجام نمی داد .

با کارهای انجمن اسلامی مردم فهمیدند که آنان رام شدنی نیستند ولی به کاری برنخواستند . اوضاع اینگونه مغشوش می بود که با یورش لوتیان دوچی به بازارها ، شلیک گلوله و بستن بازار و تجاوز به خانه ها و آتش کشیدن آنان انجمن ناچار شد تا به کاری برخیزد . انجمن آزادی با دادن فشنگ به مجاهدان ، آنانرا به جلوگیری از حامیان استبداد در تبریز فرستاد . مغازه ها و خانه ها سنگر گردید و " گلوله چون تگرگ می بارید و چه بسا ره گذران بیگناه که نابود شدند . " توپ ها را با اجازه انجمن بیرون آوردند ولی به کار نبرد . اوضاع اینگونه می بود که بعد از دو روز جنگ در شهر ، کمی آرامش در بین دو طرف حکفرما گشت .

در بین کشتگان آزادی مردی بود که در بازار حجره می داشت و از توانگران شناخته می شد . حاجی خلیل فرشچی ، ایشان " بنام غیرت و آزادیخواهی بمجاهدان پیوسته با آنکه سالش بیش از پنجاه میبود سنگینی تفنگ و فشنگ را بخود آسان میگرفت ، و در این جنگ که بیشتر کسان ترسیده پا بجلو نمی گزاردند او دلیرانه پا بجلو " گذارد و مردانه در راه وطن و آزادی و مردانگی کشته شد و اینگونه به عنوان اولین مجاهد شهید آذربایجان نام نیک خود را در تاریخ باقی گذارد .

 کسروی می فرماید که این جنگ هر چقدر بدی داشت به کنار ، اینکه تبریزیان جنگ را دیدند و آنرا تجربه نمودند ، مزیت بزرگ این جنگ شد که بعدها و در زمانی که شاه لشگر لشگر بر سر تبریزیان می فرستاد ، تبریزیان خود را گم نکرده و آزموده گشته بودند برای این روزهای پر از مردانگی . در این جنگ دو روزه ستارخان پا در میان می داشت و با جانفشانیها و کاردانی های خود ، بر ارج و ارزش خود در نزد آزادگان افزود . در کنار ایشان مجاهدان قفقاز رفته ، کاردانی های بسیاری از خود نشان دادند .  

* چگونه مجلس به توپ بسته شد

ما در اینجا می خواهیم به جانفشانیهای دلیران آذربایجان بپردازیم و قصد نوشتن تاریخ مشروطه را به دلیل به درازا کشیده شدن مطلب نمی داریم ، ولی باید شرحی هم از تهران بدهیم تا به چگونگی ماجرای به یادماندنی گلوله باران مجلس آگاه گردیم ، و دستگیرمان گردد تا اینکه تبریز چه کار بزرگی در ایران و در جهان در مقابل خودخواهان انجام داد .

کسروی از تهران راضی نیست و یکی از دلایل خود را روش مقابله سران آزادی با استبداد بیان می دارد و اینکه آنان می خواستند به پیروزی دست یابند ولی به روش مدارا و مصالحه ، ما می بینیم که در روز بمباران مجلس مقدس ملی ، این خانه امید ملت ، که نامردمان آنرا بعدها هم به شیوه های دیگری بمباران و دست و پا بسته نمودند ، مردان بزرگی چون بهبهانی دستور اکید داده بودند که هیچ آزاده ای حق تیراندازی ندارد مگر اینکه جنگ را دولتیان آغز نمایند . در همان روز هم در عین بی سامانی و بلاتکلیفی دسته های مختلف آزادیخواه و مجاهد ، اگر این جانبازان نیک نژاد ، دست به کشتار روس های حاضر در میدان جنگ می زدند ، مطمئن هستیم که این جنگ سرانجام پیروزی برای مجاهدان می داشت ، روسها این را می دانستند که ایرانیان آنها را نمی کشند و به همین دلیل بی مهابا خود را در معرض تیر مجاهدان قرار می دادند ولی مجاهدان آنانرا از پای در نمی آوردند . اینگونه شد که روسها یا خود با تیر و توپ به سوی مجلس و آزاده مردان نشانه می رفتند و یا قزاقان را به این کار حقیرانه مجبور می گرداندند . مجاهدان ایرانزمین می ترسیدند که فرماندهان روسی حاضر در مییدان جنگ را نابود گردانند و اینگونه بهانه به دست امپراطوری روس بدهند ، تا روسها نتوانند به هواخواهی از شاهی که سرسپرده روسیه می بود ، یا افسران کشته شده در روز بمباران مجلس ، به اشغال ایران بپردازد . مجاهدان در میان زمین و هوا مانده بودند ، آنان ترجیح دادند بر زمین بخورند ولی ایران به زیر لگد سربازان خونریز روس ، این قصاب های انسان ها نرود . اگر می خواهید بدانید درستی اندیشه مجاهدان را ، باید به یادتان آوریم اتفاق سال بعد از این جنایت حمله به مجلس را و اینکه با دادن التیماتوم به ایران ، لشگر خود را به ایران آوردند ( و بعد از اشغال رشت و قزوین ) می خواستند که با فتح تهران ، سیاستهای تجاوزکارانه خود را بر ایرانیان تحمیل نمایند ، پس حال متوجه می شویم که روسها تنها به دنبال بهانه ای بودند که ارتش تجاوزگر خود را به ایران بیاورند و مجاهدان و بزرگان ایرانزمین از این اصل به کمال آگاه می بودند . اگر روسها به ایرانزمین می آمدند ، گذشته از بین رفتن استقلال ما ، بی گناهان بسیاری نیز در جای جای ایران به خاک و خون کشیده می شدند . جنگ و به توپ بستن مجلس ، جنگ میان شاه و مردم آزاده نبود ، جنگ مابین مردم ایرانزمین می بود با روس ها ، و به دلیل اینکه آنها دست به کشتار روسان نزدند ، در جنگ روسها با آزادیخواهان ایرانان شکست را پذیرا گشتند .

* سخنی با کسروی

مگر نه اینکه در دهها سال بعد از بهبهانی و طباطبایی شادروان در ایران ، گاندی هم با همین روش مدارا بر انگلیس پیروز گردید و ریشه استبداد و استعمار را از هند برکند . پس چرا ما باید به این کار دو سید بزرگوار خرده و ایراد بگیریم . آنها برای سعادت ابدی ایران به پا خواسته بودند و به پیروزی های بزرگی هم در این راه رسیده بودند ، البته با روش خود که خونریزی و خشونت را نمی پسندیدند . تهران به تنهایی اگر می خواست می توانست جلوی شاه و عمال روسی آنرا بگیرد ، به سادگی تمام ، کدام دولت توانسته است با زور بر مردم چیره گردد ، چنین دولتی هنوز از مادر زایده نشده و نخواهد شد . اما بی برنامگی و متحد نشدن گروههای مختلف مردم و سازمانهای آزادیخواه ، در عین اینکه سران آزادی تاکید بر روشی به غیر از جنگ می داشتند ، و بدتر از همه درخواست شاه برای پراکنده شدن مردم بسیاری که به با اسلحه و غیرت خود برای دفاع از مجلس ، به بهارستان آمده بودند ، و پراکنده شدن ایشان با فریب و دغل کاری ، مثلا برای اینکه بهانه ای به دست شاه داده نشود تا شاه به مجلس تعرض کند یا اینکه نماینده تبریز ، تقی زاده که با خیانت تمام از این سخنان به تهرانیان گفت و اتحاد آنان را از هم گسست : ملت را می خواهند در میان ملل متمدن بدنام سازند ( به دلیل دفاع از خود و دارایی های خود ) ، ما با متفرق شدنمان جلوی این کار آنان را گرفتیم . بعد از از بین بردن شور و حال و اتحاد مردم هم اینگونه گفتند : " ملت مظلومیت خود را بعالم اثبات نمود " ، یا روزنامه مجلس که اینگونه می نوشت : ... زبان بدخواهان که به آزادمردان نسبت ننگین داده و شورش طلب و فتنه جو آنانرا می خواندند ، بسته گردید " و بر دوست و دشمن معلوم شد که ملت سر بلوا و آشوب ندارد ... " و اینها در حالی می بود که بسیاری از مردان آزاده تهران در بهارستان گرد آمده بودند و حاضر بودند که تا پای جان برای سعادت ایران بکوشند ، ولی این همه شور و حال را استبداد با استفاده از خود مجلسیان از بین برد .

* جنگ روسیه با آزادمردان ایرانزمین

از سوی دیگر روسها به دلیل اینکه از آزادی و آزادیخواهی ایرانیان وحشت داشتند ( به دلایل بسیاری که یکی از آنان بازپسگیری سرزمینهای ایرانی تحت اشغال روسیه می بود ) ، شاه را می ترساندند و با دروغ و دغل ، از او اجازه تام گرفتند که در روز جنگ با مردم و مجلس ، هر کاری را که این اجنویان صلاح می دادند انجام دهند و هیچ ایرانی اجازه دخالت در این جنایت روسها را نداشته باشد " حتی خود شاهنشاه " .

 روسها برای نابودی آزادی خواهان ، نقشه ای دقیق و حساب شده کشیده بودند ، از قطع کردن سیمهای تلگراف برای بی خبر ماندن شهرستانها و استانها از جنایات در حال وقوع از تهران تا رشوه دادن یا تهدید سران آزادی ، سران انجمن های تهران و نمایندگان مجلس ، متفرق نمودن مردم و گرفتن اسلحه از مجاهدان در سطح شهر ، رفتار محبت آمیز با مجلس تا دقیقه آخر تا جلوی موضع گیری سخت از سوی مجلس گرفته شود و صحبت از صلح شاه با مجلس تا اینکه شرایط برای غافلگیری مجلس آماده باشد ، فرستادن قزاق ها به میان مردم مجتمع در بهارستان و شلیک هوایی آنان و بهانه برای بدگویی از مجلس و مردم آزادیخواه ، کشتن سردستگان مقاومت و کسانی که شور و جنبش زیادی در راه عدالت خواهی می دارند ، محاصره مجلس با قزاق و توپ در یک روز معین و کشتن هر کسی که به مقاومت برخیزند ، دادن منازل و دارایی های روسای مشروطه خواه و حتی مجلس به مردم بی سروپا برای غارت و ویران نمودن این خانه ها ، دستگیری و زندان و تبعید یا اعدام مشروطه خواهان و وکلای مردم و طرفداران مجلس ، آسوده نمودن خیال مردم قانون خواه و آزاده و دول اروپایی با این نوید دروغ که سه ماه پس از این بمباران ، مجلس دوباره بر پا خواهد گردید تا اینگونه از موضع گیری مخالفان در ایران و خارج از ایران جلوگیری گردد .

اگر می خواهید بدانیم که روسها و انگلیسی ها چه بر سر این مردم و نمایندگان مجلس آوردند ، کسروی آماری از نمایندگان تبریز در مجلس می دهد که چگونه با آن بدرقه ای که در تبریز شده بودند و قسمی که به قرآن خورده بودند و آن پشتوانه ای که در آذربایجان می داشتند ، چگونه مانند یک گل توسط نامردمان پر پر شده و به بیراه کشیده شدند :

" نمایندگان آذربایجان که با آن پیمان و سوگند از تبریز روانه گردیده ، و با آن شکوه و پذیرایی بتهران رسیده بودند برخی از آنان نیز نامردیهایی از خود مینمودند : یکی آنست که چند روز پیش از بمباران مجلس بنام " مرخصی " روانه تبریز گردید ( و راستی از تهران گریخت ) و چون به تبریز رسید ، با آنکه این شهر ایستادگی مینمود، نماینده در اینجا نیز نایستاد و همراه چند تن تفنگچی خود را بجلفا انداخت و از آنجا روانه قفقاز و استانبول و اروپا گردید . آن دیگری خود را افزار کار بیگانگان گردانیده جز با دستور فلان سفارت کار نمیکرد . آن دیگری نهانی با دربار راه میداشت . یکی دیگر را میگویند که با چادر زنانه خود را بدربار انداخته با محمد علیمرزا دیدار کرد و با او نهش – قرار – نهاد . اینهاست نمونه هایی از نامردیهای نمایندگان " . یکی دیگر از نمایندگان تبریز در بین راه آمدن از تبریز به تهران از دولتیان پول گرفت و چون به تهران رسید به دربار دلبستگی نشان داد ، این رشوه گیری را در روزنامه ها نوشتند و گفتند که او یکی از کسانی است که شاه را به برانداختن مجلس ملی تشویق و دلیر می نماید و اینگونه پرده از راز پول گرفتن و خود فروشی اش افتاد و اینگونه شد که انجمن ایالتی آذربایجان " تلگرافی بدارالشوری فرستاده از نمایندگی او از سوی آذربایجان بیزاری نشان داد . " این حال و روزگار نمایندگان شهری است عزیز که بعد از تهران در سراسر ایران حرف اول را در مشروطه خواهی ، آزادیخواهی و قانون طلبی می زد ، اینها همان کسانی بودند که مردم تبریز امیدها به آنان می داشتند و مردم تهران اجازه می خواستند تا فرزندان خود را در پیشگاه آنان قربانی نمایند و شما ببینید وکلای دیگر سرزمینهای ایرانی که نه چنین پشتوانه ای می داشتند و نه چنین امیدی به آنها می بود ، تکلیف شان چه می بود ؟ آیا حال اگر آذربایجان می خواهد راه تجزیه طلبی را پیش گیرد ، گناه آن تا حد بسیاری بر گردن همان نمایندگان خود فروخته نیست ؟ همین ها بودند که همچو تقی زاده در روز بمباران ، در آن روز سرنوشت ساز ، پا از خانه بیرون ننهادند و مجلس به توپ بسته شد و بهبهانی و طباطبایی مجبور به ترک آن شدند و مجاهدان نیز بعد از مدتی جنگ مردانه و کشتار از قزاقان پا عقب کشیدند بدون اینکه هیچ مردی به کمک آنان بشتابد ! بهبهانی بزرگوار و بسیاری دیگر را گرفتند و تا آنجا که توانستند کتک زدند ، چه شیرمردانی را در همان قزاقخانه یا خیابان های اطراف ، دولتیان با قمه تکیه تکیه کردند و یا در باغشاه زیر شکنجه گرفتند و به دار کشیدند . پیرمرد آزاده ای چون بهبهانی را به همراه طباطبایی و دیگران " چندان زدند که اندازه نداشت . یکی از اینرو سیلی یا مشت و یا قنداق تفنگ می نواخت و آن یکی فرصت نداده از آنرو مشت یا سیلی میخوابانید . ... در همه این آسیبها تنها سخنی که از زبان اینان بیرون می آمد جمله " لا اله الا الله " بود . بویژه بهبهانی که هرگز جمله دیگری بر زبان نراند – کجا بود در این کارزار مردانه شیخ فضل الله نوری لعنت الله علیه - . پس از آنکه از زدن سیر شدند آنزمان بکندن ریشها پرداختند . دسته دسته موها را می کندند و دور میانداختند ... " .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:43  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* بهانه تراشی شاه دون مایه

محمد علیمرزا اولین کسی است که در ایران از قانون سوء استفاده نمود و آن را ابزاری ساخت ، از برای تاختن به مجلس . از اشکالات او به مجلس این می بود که : از روی قانون اساسی مجلس می باید تنها قانون گذار باشد و به کارهای دیگر نپردازد و مجلس به این اصل پابند نیست . یا انجمنها آسایش شهر تهران را به هم می زنند و در همه کارهای دولتی و سیاسی دخالت می نمایند و به همین دلیل باید آنانرا منحل گرداند . دربار می خواست با این اشکالات و با نام قانون دست بند به آزادیخواهان بزند و آنها را ضعیف گرداند . ولی همانگونه که کسروی می فرماید : دخالت مجلس در امور قوه مجریه ، از سر ناچاری می بوده است " زیرا دولت تا میتوانست بازمیستاد و پروای قانون نمینمود ، و مجلس ناچار شده بفشار و سختگیری میپرداخت . "

اوضاع آن دوره را یک نویسند اروپایی که در آن زمان در تهران می زیسته است اینگونه بیان می نماید : " آنچه بیک اروپایی شگفت می نماید آنست که با نبودن هیچگونه جلوگیری ، نه خون ریخته میشد و و نه آشفتگی در کارها رخ می داد . مردم بیکبار خود سر میبودند . ولی آسایش و ایمنی نیز بحال خود میبود . اگر چنین حالی در یکی از کشورهای اروپا رخدادی سراسر کشور بخون آغشته شدی ، و آتش و شمشیر همه چیز را از میان برداشتی " ( دیوید فریزر ) .

مجلس به این ایرادات پاسخ می داد ولی دربار دو رویی می کرد و خواست خود را از این کارها آرامش در کشور بیان می نمود .

* شکسته شدن سوگند پادشاه و دشمنی آشکار با مجلس ملی

پادشاه که قول فرستادن نیروی کمکی به آذربایجان و سامان دادن به آن دیار را داده بود ، به یکباره این کار را فراموش نمود و در مقابل به امیر بهادر اجازه داد تا چند صد سوار از آذربایجان به تهران آورد و این در حالی می بود که کابینه دولت ( که کابینه ای میانه رو می بود و دشمنی با مشروطه نمی کرد ) از این کارهای شاه و دربار بی اطلاع می بود . دربار به تمام هواداران خود در کشور دستور آشوب فرستاد و مثلا برای کسانی که در این زمان در ورامین به خواست شاه لبیک گفته بودند " خلعت " فرستاد . در هیچ جایی از راهزنی و دزدی جلوگیری نمی شد .

این کارهای دربار و مخصوصا سواره نظام خواستن آنان که دلیل آشکاری به آماده شدن دربار برای مقابله با مجلس و آزاده مردان می بود ( در حالی که در شهرهایی که بیم شورش در آنها می رفت ، همچو تبریز ، تسلیحات را از دسترس مردم به دور کرده بودند ) ، پس مجلس این تحرکات را دیده و تندیهایی می کرد ، ولی متاسفانه هیچ حرکت عملی را برای مقابله با این کودتا انجام نمی داد . بزرگمردانی چون ملک المتکلمین نیز که دستی در انجمن های تهران می داشتند نیز با مجمع گرداندن آزادیخواهان ، گفتارهای تندی از دربار و پادشاه می کردند و بنام " ملت ایران " دستوراتی مانند اخراج سعدالدوله و امیر بهادر از دربار را به پادشاه می دادند ، ولی آنان نیز به هیچ کار عملی نپرداختند و نخواستند باور کنند که بعضی وقتها باید از زور بازو بر علیه نافهم ها و دشمنان ملت استفاده کرد ، " تو گفتی چنین چیزی را باور نمیکردند " . کسروی این کار را از روی خامی آنان بیان می نماید و این سخنی است به کمال درست . چرا که اگر آنها این بی اعتمادی به حرف و قول و سوگند پادشاه را با کردار چندین ماهه او مقایسه می کردند ، درغگویی و بی خردی و بی ثباتی او را در می یافتند ، پس به او اعتمادی نمی کردند و برای دفاع از خود و ملت در مقابل این گرگ دو پا چاره ای می اندیشند .  

 هیئت دولت که مردانی میانه رو در آن می بود ، توطئه دربار را نزدیک می دیدند و به همین دلیل کناره جویی و استعفا می خواست . حتی این کار هم مجلس را بر این نداشت که این آشوب قریب الوقوع را به شهرها اطلاع داده و از آنان کمک درخواست نمایند ، مجلس زمانی این تقاضا را از دیگر شهرها نمود که شاه از موضع اردوگاهی تغیر کرده بود و به هجوم پرداخته بود ، اینگونه بود که از تلگراف زدن به شهرهای دیگر جلوگیری گشت .

* هجوم اوباش به مجلس و در معرض سقوط قرار گرفتن مجلس ملی و پیوستن شیخ فضل الله به اوباش دولتی ضد قانون

 " چنانکه گفتیم بدخواهان بسیج افزار میکردند " و اینگونه شد که دربار دسته ای بزرگ از اوباش را جمع گردانده و آنانرا به مجلس فرستاد . مجلس بی دفاع می بود و نگهبان او بدون اسلحه می بودند . برای جلوگیری از ورود اوباش و هرزه ها درب مجلس بسته شد و به همین دلیل می بود که تا اینکه اوباش به مجلس رسیدند ، به درب خانه ملت ، شروع به تیراندازی کردند . گذشته از نمایندگان و دو سید تعدادی از جان بر کفان و آزاده مردان که از شورش در تهران آگاه گشته بودند ، به مجلس خود را رسانده بودند و در بلندی های مجلس سنگر گرفته بودند . تعداد آنان کم و تفگ آنان تنها چند عدد می بود ، ولی با این حال و شلیک آنان به سوی متعرضان به کاخ قانون و خانه ملت ، اوباش عقب نشستند و از بهارستان به توپخانه رفتند و در آنجا مجتمع گشتند و چادرها به پا کردند . شاه می خواست با دست ارازلان و اوباش مشروطه را براندازد . بازارها تعطیل گردید و اوباش و بدخواهان دسته دسته در میدان توپخانه گرد هم می آمدند . " استرداران و شترداران ناتراشیده دژآگاه ، و اوباشان سنگلج و چالمیدان ، و دینداران عامی تیره درون بهم آمیخته ؛ با یک شادی و جوش و خروش میآمدند و میرفتند ، و پیاپی دشنام و نفرین بمشروطه و آزادی از دهان بیرون میریختند . " بساط در میدان توپخانه با آمدن ملعونانی چون سید اکبر شاه و سید محمد یزدی و بعدها شیخ فضل الله و دیگر روضه خوانان و واعظان جور جور گردید . شعار اینان این می بود : " ما دین نبی خواهیم ، مشروطه نمی خواهیم " و خطابه های این روحانیون مادی پرست بر بالای منبر حضرت محمد ( ص ) اینگونه بود : " زنا بکن ، دزدی بکن ، آدم بکش ، اما نزدیک این مجلس مرو ، ... " .

درباریان از پیروزی خود شاد می بودند و لیاخوف روسی که فرمانده قزاق ها می بود در دربار به آمد و شد مشغول بود . قزاقانی که در چندی قبل قرار بود تا به آذربایجان فرستاده شوند تا از برای دفاع از کیان ایرانزمین در مقابل ترکهای صغیر به جان فشانی بپردازند ، برای چنین روزی در تهران نگه داشته بودند و به همین دلیل بود که بر خلاف قول شاه ، به آذربایجان در معرض هجوم و چپاول ترکها فرستاده نشده بودند . در مقابل مجلسیان خام هیچ آمادگی در این بین نمی داشتند . ولی مردانگی کرده از موضع خود و خواست ملت که همانا باقی ماندن مجلس می بود ، عقب ننشستند ، از پیشامدهای اینچنین مرگ بار نترسیده و پراکنده و فراری نگشته بودند . چون خبر در تهران پراکنده گشته بود ، مردان نیک ایرانی به مجلس شتافتند و همانگونه که میدان بزرگ توپخانه به پایگاه بدخواهان ملت و خدا تبدیل گشته بود ، بهارستان به مامن یاوران ملت تبدیل گشته بود . این کار مجلس و آزادمردان را باید ستود . این از آنروی ارزش می دارد که در بین تمام مجلسیان و آزادمردان تنها سه تفنگ وجود می داشته است و اگر هجومی در آن روز یا شب ، که هیچ کس خانه ملت را خالی نکرد ، به مجلس می گشت ، تمامی آن بزرگواران دلیر ، در عین کمی نسبت به اوباش ، و نداشتن تسلیحات ، کشته یا دستگیر و زندانی می گردیدند . کسروی می فرماید : " هر دقیقه قصد هجوم بمجلس در افواه و اذهان جاری ... – برای مجلس و مردان لحظه های بس سختی می بود به گونه ای که – هر دقیقه را قیمتی بود بس گران و هر آنی را اضطرابی فراهم جهد بلیغ کرده هر جا آدمی و اسلحه که سراغ میشد فرستاده حاضر میکردند بقسمیکه تا غروب بیست قبضه تفنگ مهیا شد . "

مجلس کسانی را انتخاب کرد تا به نزد شاه روند و " اینان چون بجلو شاه رسیدند محمد علیمیرزا دشنامها شمرده دستور داد علاءالدوله را بفلک بسته چوب بسیار زدند و سپس به همراه برادرش بدست قزاقها سپرده و روانه مازندران گردانید " . اینگونه بود که محمدعلیمرزا در موضع قدرت نشسته بود و یا افتخار ملاقات با کسی را نمی داد و یا هر کسی از میانه روها یا مشروطه خواهان به دربار می رفت ، با دشنام و کتک از او پذیرایی می نمودند .

روز اول شورش در تهران اینگونه بود ، در پایان روز آزادیخواهان تهران خواستار آن شدند که نمایندگان به خانه های خود نروند و در بهارستان بمانند ، " و بسیاری از ایشان بخروش برخاسته بنمایندگان گفتند : ما از شما ها جدا نخواهیم گردید . این یک اندیشه بسیار بخردانه میبود و نمایندگان آنرا پذیرفتند . اگر آنشب نمایندگان بخانه های خود رفتندی چه بسا شبانه دستگیر شدندی .

آنشب را همگی در بهارستان ماندند و توانگران از خانه های خود خوراک خواستند و چندان فراوان آوردند که بهمگی داده شد . به گفته حبل المتیمن بیست هزار تن مردم میبودند که همگی شام خوردند " . جوانانی به تعداد چهار هزار تن پاسبانی آن شب به یادماندنی تاریخ ایرانزمین را بر عهده گرفتند و " همه شب را بیدار ماندند و از پای ننشستند . امشب برای اینان یک شب بیم انگیزی بود . زیرا چنانکه گفتیم بیست تفنگ بیشتر نمیداشتند ، و اگر از سوی اوباشان تاختی روی دادی دانسته نیست کار بکجا کشیدی . "

در مقابل در توپخانه اوباش و روحانیون ایمن و دل آسوده می بودند ، " زیرا گذشته از آنکه خود یک گروه بس انبوهی میبودند و بسیاری از آنان تپانچه و تفنگ همراه میداشتند ، دسته های قزاق و سرباز ، با توپها در پیرامون آنها پاسبانی مینمودند . در اینجا نیز دیکهای پلو بر سر بار و خوراک فراوان میبود . در بیشتر چادرها دستگاه باده خواری بر پا و ... " .

از فردا رویه دگرگون گشت و مردم دسته دسته به مجلس و مدرسه سپهسالار روی آوردند . تفنگ و تفنگداران بیشتر گردید و دلیران بر سر بامها و خانه های مجلس و اطراف آن سنگر بستند . کمیسیونی برای جنگ و خواربار برگزیده شد و ... . شاه به نمایندگان ملت که به ملاقات اش رفته بودند اینگونه گفته بود که شما بساط مجلس و مشروطه را برچینید و من هم اوباش را متفرق می سازم . عده ای در این بین هنوز به شاه امیدوار میبودند و می خواستند بدون اغتشاش کارها را به انجام رسانند و ترجیح می دادند که هر کسی به خانه خود رود تا خونریزی در این بین صورت نگیرد ، ولی مردم به این رضا ندادند و نگذاشتند تا عده ای کوته بین ، همچو خاله خرسه ، از سر دلسوزی ، کارها و زحمات مردم را نابود گردانند .

   " همان روز بهبهانی کس بنزد حاجی شیخ فضل الله فرستاده او را بمجلس خواند . حاجی شیخ فضل الله بهانه آورده نیامد ، بقران سوگند خورد که بمیدان نیز نرود . " لیکن اندکی نگذشت که با اوباشان به میدان توپخانه رفت و در آنجا مستقر گردید . اینگونه از روز دوم شورش در شهر می بود که شاه تمام مهره های خود را به بازی آورد و به اختلافات رنگ دینی داد و کشاکش مشروطه و استبداد رنگ و بوی عقیدتی به خود گرفت .  

* جنایت به وسیله روحانیون و اوباش در تهران

در این معجون سرباز و قزاق و آخوند و اوباش در توپخانه ، اتفاقاتی ننگ آلود پیش آمد که از دزدی و کتک زدن به مردم گرفته تا کشتن و تکه تکه و آویزان کردن تکیه های تن مردم به درختان ، از آن جمله است . از ادارات روزنامه و تاراج آنان تا دزدی از جیب مردم ، گستره فعالیت این معجون استبداد – شریعت خواه می بود .

شب مجلس به یادماندنی بود ، " جوانان بفراوانی بپاسبانی پرداخته و در آن سرما و شب دراز از پا ننشستند . در توپخانه نیز بدخواهان در چادرها نشسته ملایان در یکسو و اوباشان در سوی دیگر بسر میبردند .

فردا سه شنبه انبوهی در بهارستان و پیرامونهای آن بیشتر گردید . پایداری دو روزه مجلس بمردم دل داده بآنجا می کشانید . امروز شمار تفنگها نیز بیشتر گردیده بصدها رسید ، و از صدها بهزارها انجامید ، چنانکه هنگام شام دو هزاروهفتصد تفنگ می داشتند . "

در مقابل پیوستن مردم ورامین به اوباش استبداد طلب ، کارکنان تلگراف خانه ها ، واگن شهری تهران و راه آهن عبدالعظیم برای دفاع و جانفشانی رو بسوی مجلس گذاشتند که مجلسیان آنان را بر سر کارهای خود بازگرداندند ، " از هر باره شکوه و نیروی آزادیخواهان روبفزونی می بود ، لیکن مجلس بازهم دست از کار خنک برنمیداشت " و می خواست مسالمت آمیز شاه را به سر راه بازگرداند ، در مقابل این خواستهای کوته بین مجلسیان ، مردم ورامین می خواستند : مجلس را خراب نمایند و فرش های آن را پالان خرهای خود کنند . از سوی انجمن عبدالعظیم گروهی به یاری مجلس آمد و بگفته روزنامه حبل المتین " سه چهار هزار نفر همه مسلح و مکمل می بودند . همچنین از شمیران و شهریار و دیگر پیرامونهای تهران تفنگچیانی آمدند . "

مجلس همچنان خواستار آشتی می بود و این زمانی بود که شاه سر رشته امور از دست او خارج گشته بود و ترسیده بود ، محمدعلیمیرزا به کاری برنمی خواست و از سوی دیگر ملایان چون این دیدند ، از ترس مردم با اوباشان خود " بدربار پناه بردند که شب آدینه را در آنجا می بودند . "

* کار بزرگ تبریز و شکست شاه دون مایه

چون کابینه استعفا داده بود ، به تمام حاکمان دستور داده شده بود با خود اعلاحضرت در صورت لزوم تماس برقرار سازند و به تلگراف خانه نیز دستور داده شده بود که از شورش تهران خبری را مخابره نکنند . اینگونه بود که تلگراف آیات حق بر روی کره زمین ، بهبهانی و طباطبایی که می باید با این متن به تمام شهرها مخابره می شد ، بلاتکلیف در تلگراف خانه باقی ماند

: " مفسدین اقدام بمخالفت ، دولت درصدد خلف عهد "  

تلگراف نمایندگان تبریز نیز به همان صورت در تلگراف خانه باقی ماند :

" انجمن ملی تبریز مجلس مبعوثان و مشروطه در مخاطره ، امیر بهادر جنگ و سعد الدوله در تصور قتل و غلبه بمجلس مبعوثان و وکلاء اقدام علاج فوق العاده لازم " .

با وجود دستور شاه مستبد ، کارکنان آزادمرد تلگرافخانه خبر شورش علیه وکلای مردم را به قزوین و از آنجا این خبر به رشت و تبریز آگاهی داده شد و اینگونه خبری که نباید کسی از آن مطلع می گشت ، در سراسر ایران پخش گردید . اینگونه بود که بعد از روز اول ، مشروطه خواهان در سراسر ایران متوجه جنایت در حال وقوع در تهران و خفقان به وجود آمده شدند و تلگراف های همدردی و پیامهایی با اندیشه یاوری رساندن به آزادمردان تهرانی به پایتخت فرستادند و این می بود که ناگهان ورق را به نفع آزادگان تغیر داد .

* خیزش تبریز و مات گشتن سیاه دلان

کار تبریز از این هم با ارج تر می بود و آن اینکه شاه بعنوان اینکه سوگند خود را شکسته ، از پادشاهی باید برداشته شود و این خبر را تبریزیان به مجلس ، شاه و دیگر شهرها و انجمن های آزادیخواه اطلاع دادند و از رشت ، قزوین ، اسپهان ، یزد ، شیراز ، مشهد و ارومیه همداستانی خواستند . سراسر آزادمردان در ایرانزمین این را پذیرفته و تلگراف بیزاری از محمد علیمیرزا را به خود محمد علیمیرزا ، مجلس و دیگر جایها ارسال نمودند . این تلگرافها همچو طوفانی بود بر پیکره ترسوی این مرد لعین ، اینگونه بود که او قافیه را باخت و نمایندگان مجلس را پذیرفت تا سخن از " صلح " کند ، بیچاره خواستار گردید که روسیه و انگلیس به میانجیگری برخیزند تا بتواند همچو سابق بر تخت خود بنشیند ، ای کاش این احمق همچو میلیونها احمق دیگر نمی بود و از تجربه های خود درس می گرفت ، اگر اینگونه می شد ، او در مدتی بعد باز دست به چنین اشتباهی نمی زد و برای همیشه تاج و تخت خود را فدای زیاده خواهی ها و خود خواهی های خود نمی نمود .

شاه در آن زمان هم از جنبش مردم می ترسید و هم از دیگر شاهزادگانی که می توانستند جای او بر تخت سلطنت بنشینند ، متاسفانه و متاسفانه در آن زمان هم هیچ شاهزاده ای وجود نمی داشت که لیاقت بر سر نهادن تاج کیانی ایرانزمین را داشته باشد . اگر در آنزمان محمد علیمیرزا مردی خردمند و آزاده ای می بود و یا ملت شاهزاده ای نیک که با خواستهای به حق مردم سازگار می بود ، در دسترس می داشت ، شاید تا امروز خاندان مشروطه شده قاجار بر ایران حکومت می نمودند ، محمد علیمیرزا با این تلاشهای نابجای خود در دشمنی با مردم ، کلک خاندان و تاج و تخت مورثی خود را کند .

* ارج کارهای بزرگ تبریزیان

کار تبریزیان در قیام بر علیه شاه بسیار بجا می بود و تبریز از این کارهای خردمندانه در آن دوره بحرانی از زمان ، بسیار انجام داد . شاید اگر به جای مجلس ملی ، انجمن ملی تبریز در راس امور سرزمین ایران می بود ، ایران امروز ، پیشروترین سرزمین جهان می بود . از دیگر کارهای تبریزیان در آن زمان که شاه قصد نابودی مجلس را می داشت ، این می بود که چون در قبل از شورش ، دربار سربازان بسیاری از آذربایجان به تهران آورد تا بتوانند نقشه خود را در تهران عملی سازد و دلگرمی شاه و امیر بهادر به آنان می بود . اینگونه بود که انجمن تبریز تلگرافی به تهران فرستاد بر علیه این سربازان که اگر آنان قدمی بر علیه خواست ملت و نمایندگان و وکلای مردم بردارند " خانه های آنان در آذربایجان ویرانه ، و زنان و فرزندانشان را دستگیر خواهند گردانید " . این تلگراف باعث گردید که سربازان آذری از پشتیبانی ملایان و اوباش دست کشند و اینگونه آن اوباش شراب خور و سردستگان روحانیشان ، به جان خود بیمناک گردیدند و ترسیده به دربار پناهنده شدند و چون ورق برگشته بود ، شاه نیز آنانرا نپذیرفت و به شهر بازگرداند .

* ننگ و سیه رویی

 این دفعه مانند دفعه پیشین نشد که دو سید به آبروداری شیخ فضل الله که قسم به دروغ خورده بود ، بکوشند و بخواهند که عزت و احترام آنان باقی بماند بلکه در زمانی که شاه از ترس و از برای دلجویی از مردم دستور داد تا چادرهای روحانیون و اوباش را در میدان توپخانه بخوابانند ، بگذارید از زبان کسروی بشنویم : " در این پیشامد از همه رسواتر ملایان بودند . اینان که بدشمنی مشروطه با دربار همکار گردیده و با اوباشان باده گسار همنشین شده بودند ، محمد علیمیرزا چون ناگزیر شد با مجلس آشتی کند اینان را زیر پا گزارده لگد مال گردانید . ... با دستور شاه چادرها برچیده گردید ، و اینان ناچار مانده خانه هایی در ارک باجاره گرفتند ، و چند روزی نیز آنجا ماندند . ... – بعد از چند روز – آهنگ مدرسه مروی کردند ، و همگی بآنجا درآمده و اطاقها را از دست طلبه ها در آورده نشیمن گرفتند ، در اینجا نیز منبری گزارده و ملایان بمنبر رفته بسخن گویی پرداختند . لیکن در اینجا رنگ سخن را دیگر گردانیده از زشتگویی و زباندرازی خودداری نمودند .

... همان کسانیکه در میدان توپخانه آشپزخانه بسیار بزرگی راه انداخته هر روز دیکهای پلو را بار میکردند ، اینجا بیچیزی و نداری از خود نموده نوشته ای بروی در مدرسه چسبانیدند ، بدینسان : " هر کس در راه خدا باین مشت مردم که محض حمایت شرع – ای کاش از حقیقت دفاع می نمودند نه شرع – در این جا گرسنه نشسته اند میتواند از صد دینار تا یک تومان اعانه بدهد عند الله ضایع نخواهد شد " .

فردای آن روز حبل المتین می گوید که اینان شروع به تلگراف زدن به سراسر ایران نمودند و می گوید که معلوم نیست که اینان با این گرسنگی اینهمه پول از کجا آوردند که هزینه برای تلگراف نمایند – پس هنوز دست بدخواهان و درباریان در کار می بوده است – . در این بین به مردم دروغ می گفتند و بالای منبر رسول الله اینگونه می گفتند که در بیشتر شهرها و مخصوصاً در تبریز مردم بهواداری ما بازارها را بسته اند .

" در جاییکه در همه جا مردم بیزاری از آنان مینمودند و این تلگرافها که فرستادند از همه جا پاسخهای بیزاری رسید که روزنامه های مجلس و حبل المتین آنها را بچاپ رسانیدند . از خوی یک پاسخ درازی رسید که سراپا نکوهش و سرزنش بملایان میبود " . از استرآباد گرگان پاسخ اینگونه آمد : " حاجی شیخ فضل الله خدا تورا و اتباع تورا بدرک فرستد تا مسلمانان آسوده شوند ... " .

کار آنها بعد از چند روزی به آن حد از ننگی رسید که می خواستند همگی به سفارت روسیه پناهیده و در آنجا بست نشینند ( در تهران که به جایی نرسیده بودند و در ری هم که قبلا رفته بودند ، پس حالا گزینه اجنوی و زیر پرچم دشمنان ایران رفتن را می خواستند تا بیازمایند ) .

اینگونه که شد دو سید بزرگوار شکایت از فضل الله به نجف اشرف کردند و از سوی دیگر وزیرانی نیز از ترس پناهند شدن ملایان به روس ها به تشویق شیخ به پایان یافتن این ننگ کردند . او پذیرفته و مردم را پراکنده و خود نیز به خانه اش رفت . در این زمان بود که جواب شکایت از نجف رسید و دو سید نیز آنرا در روزنامه ها قرار دادند تا مردم از چگونگی باخبر گردند . خبر اینگونه بود که چون نوری " مخل بآسایش و مفسد است تصرف اش در امور حرامست " .

* چگونگی اوضاع در مجلس ، بیرون نیاوردن چشم فتنه و رسیدن انگلیس و روسیه به خواست شان

شاه برای اینکه سوگند یاد نماید و تجدید عهد با ساده دلان مجلس بکند ، قرار شد تا به مجلس آمده و در حضور نمایندگان ملت قسم یاد نماید . ولی او از جان خود بیم می داشت و از ترس اینکه جان بی ارزش اش همچو اتابک به دست آزادگان نابود نگردد ، به مجلس نیامد و برای جبران آن در پشت جلد قرآن قسم نامه ای نوشت و گناه حوادث پیش آمده را از خود دور ساخت .

اگر بخواهیم اوضاع را دقیقتر شرح دهیم و از غیرت هموطنانمان به شما بگوئیم ، باید عرض نمائیم که : چون مشروطه خواهان خود را بر دربار مفسد چیره دیدند ، خواستند تا این چیرگی را گسترش داده و اینگونه شد که به نگهبان شاه خبر دادند که اگر دست از همراهی شاه برندارند ، زنان و کودکان آنانرا گرفتار خواهند نمود . قزاق ها را نیز از این خبر مطلع و آشکارا خبر از کشتن شاه دادند . " درباریان بسیار افسرده میبودند ، و شاه بجان خود میترسید و کسان و پرستارانش از وی دوری گزیده بودند و از هر سو گفته میشد شاه بیش از یکهفته زنده نخواهد ماند . " اوضاع این شاه ترسو و بی مایه به گونه ای شده بود که او حتی از اندرونی بیرون نمی آمد و این نشان می دهد که او هیچ شباهتی به جد جسور و جنگجویش ، آقا محمد خان یا شیر دل ایران دوستی چون عباس میرزا نمی داشته است .

وزیران تازه انتخاب شده سخن از آشتی می راندند و " شاه زبون گردیده آنچه خواست مجلس می بود بیچون و چرا می پذیرفت ... " . او ملایان توپخانه را نتوانست حمایت کند و اینگونه چادر آنان را ویران و خود آنان را آواره نمود . در مقابل این کارهای او ، تبریز بر خلع شاه پافشاری می نمود و انجمن های تهران هنوز در یکجا جمع می بودند و پراکنده نشده بودند ، از همه جا سخن از مرگ یا خلع شاه شنیده می شد .

نمایندگان روس و انگلیس مخالف می بودند و متاسفانه در مجلس ، بسیاری ساده لوح قرار می داشتند و قدر و قیمت موقعیت را درک نمی کردند و به همین دلیل با این خواست مردم همراهی نمی نمودند . روس و انگلیس چه ابله و ساده ای بهتر از محمد علی را بر اریکه قدرت ایرانیان می دیدند ، شخصی که در حالی که سرزمین مقدس اش را استعمارگران بین خود تقسیم نموده بودند ولی او حتی یک اعتراض هم به این جنایت ننموده بود . چه کسی بهتر از این نامرد و امثالهم به درد گرگان دوپا می خورد . از این گرگان در جهان و از این فرومایگان در ایران ، هنوز فراوان است . وقتی در مجلس سخن از عهد شکنی و سوگندهای دروغ و قانون شکنی شاه پیش می رفت ، نماینده تبریز ، تقی زاده که به عامل انگلیس تبدیل گشته بود ، " بجلوگیری برخاسته و چنین گفته : " این مذاکرات که میشود فعلا لازم نیست ... نتیجه در مجلس خصوصی گرفته و بهمه اطلاع داده میشود " ، و اینگونه شد که اگر مجلس در این باب کاری را نیز می خواست انجام دهد ، استعمار گران از آن جلو گرفتند . مجلسیان در حق خود و ولی نعمتان خود خیانت کردند . نمایندگان شاه با قرآن در دست و امضاء و سوگند پادشاه به خدمت نمایندگان مردم رسیدند و کارها را بسامان رسانیدند ، با این گفتار آشنا که در این چند ساله چند بار نمونه آنرا شنیده ایم : " ... چون بواسطه انقلابی که این چند روزه در تهران و سایر ولایات ایران واقع شده برای ملت سوء ظن حاصل شده بود که خدای نخواسته ما در مقام نقض و مخالفت از قانون اساسی هستیم لهذا برای رفع این سوء ظن و اطمینان خاطر عموم ملت باین کلام الله مجید قسم یاد می کنیم که اساس مشروطیت و قوانین اساسی را کلیتاً در کمال مواظبت حمایت و رعایت کرده ... .

... این نمونه دیگری از بی ارجی مجلس میباشد . بجای آنکه از پیش آمد بهره جوید و محمد علیمرزا را از تخت برداشته ریشه آشوب را براندازد – و نهال ثبات و پیشرفت را بکارد - ، و از آنسوی دست بیگانگان را از کشور کوتاه گرداند ، بدینسان افزار دست بیگانگان شده ، و این بدترکه آزادیخواهان را فریب داده و این کارها را در پرده انجام داده است . "

این جنایت نابخشودنی در حق ملت روی داده بود و نمایندگان از این دست سخنان در مجلس می راندند : " یکی از " ملت " سپاس گزارد ، و دیگری از " دولت " ستایش کرد ، و سومی الحمد الله الذی ... خواند و " جالب اینکه این نامردمی ها را مجلس در حق فرزندان این سرزمین ، من و تو و ما انجام داد و تنها برای سپاسگذاری از ایستادگی ملت در مقابل زیاده خواهی های شاه و روسیه و ... این تلگراف کوتاه را به شهرها فرستادند : 

" از نیات غیورانه بلاد نهایت تشکر ... اختلاف مرتفع شرایط و منیات دارالشوری ملی حاصل – و از همه جالبتر آنکه – تجدید قسم و حکمیت کلام الله مجید نهایت اطمینان حاصل پس مثل سابق هر کسی مشغول کار خود مرفه الحال باشند ( دارالشوری کبری ) " .       

اینگونه شد که خواست تبریز – با پا درمیانی نامردمان – به کناری نهاده شد و بازارها در تهران بازگشوده شد و انجمن های تهران که در نزدیکی مجلس مجتمع گردیده بودند ، با پا در میانی سید بهبهانی پراکنده گردیدند .

 این جنایات در حالی به وقوع می پیوست که نیاکان نیک ما از ساوه هفتصد نفر سواره نظام با تفنگ و فشنگ راهی تهران گردانده بودند و در این روزهای بعد از صلح به تهران رسید ، فردای آن روز مجاهدان قزوینی که در راه می بودند می رسیدند . این جانفشانی ها در راستای آن خیانت شاه و عمال آن و تلگرافهایی می بود که قزوین به جایهایی همچو تبریز فرستاده بود . تلگراف قزوین به دیگر شهرها : حضور مبارک انجمن مجاهدین ، ... شیخ فضل الله بتحریک دولت میدان توپخانه را گرفته بنیان مشروطیت متزلزل ، تمام تهران و قزوین تعطیل عمومی ، تلگراف خانه طهران توقیف ، جان وکلا در معرض تلف ، مجاهدان تا آخرین قطره خون حاضر بجنبش اند ، کار از دست می رود ، منتظر جواب .

" از رشت به تبریز – حضور اعضای محترم انجمن نصرت آذربایجان شید الله ارکانه ارکان دارالشوری در تزلزل حضور وکلاء طهران در تلگراف خانه غیر ممکن است از طرف دولت اقدامات قولی و فعلی میشود تعطیل عمومی شد و اقدامات مجدانه ... "

" از تهران به تبریز – اساس مشروطیت متزلزل مجلس شورای ملی دوچار حملات مستبدین پنجهزار تفنگدار از فداییان ملت بامهای مجلس را سنگر کرده متوقف ادارات دولت و بازارها تعطیل عمومی طهران نمونه محشر از اطراف متصل – شهریار و شمیران و ری ... – مردم بهواخاهی وارد میشوند ... " و اینگونه بود که " از رشت بهمه شهرها – وکلای دارالشوری دچار مخاطرات لذا اهالی گیلان با تمام قوای خود در شرف حرکت بطهران شما هم حرکت نموده وکلا را از مخاطرات برهانید " یا " از تبریز بطهران – ... عجالتاً هزار مجاهد سواره مسلح مکمل با استعداد کامل حاضر در حال عزیمت و فدا نمودن جان بیمقدار خودشان هستند ... " . این بود نمونه ای از تلگراف های مجاهدان ، این مردان نیک ، و تمام این زحمات و جانفشانیها را کم کاری های وکلای ملت در مجلس متاسفانه به باد داد .

اوضاع نابسامانی بر اثر کم کاری و دوراندیشی نکردن وکلای ملت به وجود آمد و کسروی در این زمینه می نویسد " ... اینان که خود فریب خورده بودند بدینسان دیگران را می فریبیدند . مستشار ادوله اکنون زنده است ، ولی همانا پس از سی و پنجسال هنوز نمیداند که سزاشان همان بود که پس از چند ماهی دیدند و با رسوایی از هم پراکندند . "

 * اوباش و جنایات آنان در تهران و سرانجام ایشان

یکی از شرط های مجلس با شاه حقیر برای صلح دستگیری و مجازات اوباش می بود ولی سردستگان اوباش به جای دستگیری و در بند شدن ، پنهان گشتند و به همین دلیل دیگر اعضاء پائین دستی اوباش ، از پشتیبانی شاه و کارگزاران او دلیر گردیده و روزها پنهان گشته و شبها از نهان بیرون آمده و هر که را که در کوی ها و کوچه ها می یافتند می زدند و مال اش را می گرفتند و حتی به لبالس های آنان رحم نکرده آنان را نیز به غنیمت می بردند . در این بین شاه به کاری برنمی خواست و فراشان او نیز از کمک و مساعدت به این مردم ستیزان از پشتیبانی دریغ نمی کردند . اینگونه می بود که آنان هر روز بر وحشیگری می افزودند طوری که جنایات آنان به حد اعلا رسید و هشت تن از این اوباشان در هنگامه خواب به منزل یکی از زردشتیان تهران هجوم برده و آن بازرگان بزرگ را از خواب بیدار نموده و پانصد و شصت تومان پول او را گرفته و " سپس در برابر چشم زنش با قمه او را کشتند " . این مهم در کنار بازگشت شیخ محمود به ورامین و آسوده زیستن این دشمن مشروطه و انسانیت ، رنجش شدید مردم را در پی داشت ( این شیخ محمود همان بود که می خواست با دیگر ورامینی ها مجلس ملی را تاراج و فرش های آن را پالان خرهای ورامینی کنند ) . " روزنامه های تهران ، بویژه مساوات ، در پرده دری اندازه نمی شناختند و آشکارا سخن از برداشتن شاه میراندند ، و داستان لوی شانزدهم را یاد می کردند " .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:43  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* بیرون رفتن شاه از تهران و به توپ بستن مجلس توسط روسی ها

" روز پنجشنبه چهاردهم خرداد در تهران یک روز شگفتی بود در اینروز بامدادان مردم تهران از خواب برخاسته بکارهای خود پرداختند . کسی بیم نداشته نمیدانست چه رو خواهد داد . ولی چون سه یا چهار ساعت از روز گذشت ( ساعت هشت و نیم ) ناگهان غوغای بزرگی از کانون شهر برخاسته در سراسر آن پیچید : یکدسته سربازان سیلاخوری پاچه ها را ورمالیده ، آستین ها را بالازده ، فریاد کنان و داد زنان ، بیکبار از خیابان درالماس بیرون جستند ، و در خیابانها باینسو و آنسو دویده آواز " بگیر ، ببند " راه انداختند . بهر کسی رسیدند زدند و یا لختش کردند . گاهی نیز تیرهایی بهوا انداختند . پشت سر ایشان دو فوج قزاق سوار ، تفنگها بر سردست ، با یکتوپ همراه خود پدید آمده ، تاخت کنان راه بسوی دارالشوری پیش گرفتند ، چنانکه هر کسی میپنداشت بکندن مجلس میشتابند . در همان هنگام یک تیپ قزاق پیاده میدان توپخانه را فرا گرفتند .

این غوغا ها و تاختها که بیکدم روی داد مردم را هراسان گردانیده سراسر شهر را بجنبانید . در خیابانها هراس همگی را گرفته و هر کسی پی پناهگاهی می شتافت . دکانداران دکانها را می بستند . شاگردان از دبستانها بیرون ریخته ترسان و لرزان بسوی خانه های خود می دویدند . درشکه ها تند کرده پروای رهگذران نمیداشتند و هر کسی می پنداشت جنگ آغاز شده بزودی آواز توپ و تفنگ از پیرامون مجلس خواهد برخاست .

در گرماگرم این آشفتگی بود که ناگهان کالسکه شش اسبه شاهی از در الماسی بیرون شتافت ، شاه درون کالسکه نشسته لیاخوف و شاپشال با شمشیر های آخته بدست در چپ و راست ، و سوارگان قزاق در پس و پیش ، با شتاب روانه گردیدند و چون بمیدان توپخانه رسیدند ... از آنجا بقزاقخانه درآمدند . قزاقان نوای " سلام " نواختند . ولی اینان جز اندکی درنگ نکرده دوباره راه افتادند . و از دروازه شمالی – تهران – بیرون رفته خیابانها را بشتاب درنوردیده خود را بباغشاه رسانیدند .

... شاه میخواسته از شهر بیرون جسته در باغشاه لشکر بیاراید و به آسودگی با مشروطه نبرد کند .

... همان روز سیمهای تلگراف را پاره نمودند تا خبر بشهرهای دیگر نتواند رسانید سیم کمپانی که از آن انگلسیان می بود آن را هم پاره کرده بگردن گرفتند کا تاوانش را بپردازند . نیز قورخانه و افزار جنگ را از شهر بباغشاه کشیدند . پیدا میبود که نقشه بیمناکی در کار است و شاه آخرین زور خود را در برانداختن مجلس بکار خواهد برد . هم پیدا می بود که بهمه سوگندها و پیمانها پشت پا زده و اینست شاپشال را که از دشمنان بزرگ مشروطه می بود و بخواهش عضدالملک و دیگران دو روز پیش او را با کسان دیگری از دربار بیرون رانده بود اکنون با شمشیر برهنه بپهلوی کالسکه شاهی انداخته است .

چون این غوغا در شهر پیچید ، از همه جا کسانی از باشندگان انجمن ها ، با ابزار جنگ یا با دست تهی ، بمسجد سپهسالار شتافتند ، و باز انبوهی پدید آمد . "

اینگونه بود که تهران آماده جنگ گردید ، نه جنگ عموم مردم با شاه استبداد خواه بلکه جنگ مردم با روسیه ، این جنایتکار جهانی . لیاخوف ، فرمانده و نماینده دولتهای استبداد خواه ، در این جنگ با آزادگان ایرانی ، اختیار تام گرفته بود تا هر کاری که خود صلاح می داند ، از تهدید مردم تا به توپ بستن مردم ، انجام دهد و به همین دلیل ساده است که باید بگوئیم که این جنگ ایرانیان با خود نمی بوده است بلکه این جنگ ایرانیان با روس ها می بوده است ، روسی که نیمی از ایران بزرگ را اشغال نموده بود و به الباقی سرزمینهای ایرانی نیز چشم طمع می داشت .

مجلس برای مقابله فیزیکی با شاه به چاره برنخواست و می خواست با مذاکره این مشکل را نیز حل و فصل نماید و در مقابل این کار مجلس ، روسها به کار پرداختند و از عموم مردم گرفته تا سران جنبش را راحت نگذاشتند ، قزاقان تحت فرماندهی روسیان در شهر می گشتند و هر کس را که اسلحه ای همراه می داشت خلع سلاح می نمودند و پا را فراتر گزارده حتی جیب ها را هم خالی می کردند . کار ترساندن یا رشوه دادن و ... سران جنبش آزادیخواهی ایرانیان شروع گردیده بود و در این بین حتی افراد بانفوذی از خاندان قاجار که شاه از آنان بیم می داشت دستگیر گردیدند . در این بین شاه اطلاعیه ای بیرون داد و آن را به تمام شهرها مخابره کردند با نام " راه نجات " که شاه در آن مشروطه را پذیرفته بود و به رعایا و کسبه و ... امان داده بود ولی به مفسدین و ایران خراب کن ها تنبیه و سیاست کردن را نوید داده بود . با این حال باز مجلس اخبار تهران و جنایات در حال اتفاق در تخت گاه را به دیگر شهرها گزارش نمی داد و از کسی کمک نمی طلبید . تهرانیان هم که در مجلس و پیرامون آن مسلح و آماده جانفشانی گشته بودند نیز شاه خبر داد که از وجود آنان خرسند نمی باشد و آنها را مایع اغتشاش می داند و خود او با گفتگو مشکلات را با مجلس حل خواهد نمود ، مشکلاتی که تا چند روز قبل وجود نمی داشت و حال که زمینه برای براندازی مجلس آماده گردیده بود ، این مشکلات نیز به وجود آمده بود . بهبانی ، این مرحوم شادروان نیز با آن مثبت اندیشی که می داشت و از بردار کشی و خونریزی بسیار دوری می نمود ، به گفته کسروی به این پراکنده شدن مجاهدان خرسندی نمی داده است و برای انجام این زیاده خواهی دولت دودل می بوده است ولی نماینده خائن تبریز تقی زاده با هر ترفند و حیله ای که می توانست مردم ، این پشتیبانان حقیقی مجلس را از پیرامون مجلس بپراکند و در اینجا می بود که می توانیم بگوئیم که مجلس فرو ریخت نه در چند روز بعد و در زمان بمباران ، بلکه اگر مردم ، این سیل جهادگر در آنجا باقی می ماندند ، چه نیرویی می توانست " مجلس مقدس و ملی ایرانیان " را به توپ بندد .

" این کار ، توده آزادیخواهان را سرافکنده و نومید ، و دشمنان را بسرزنش و نکوهش دلیر گردانید . " این خیانت نماینده تبریز در گسستن مردم از یکدیگر و از بین رفتن اتحاد ، باعث ترس بسیاری از مردم گشت و حتی کسانی از این ترس دست به خودکشی زدند و این کشته ها اولین قربانیان دو رویی و خیانت مجلسیان و ناکارآمدی مجلس می بود .

در این زمان لیاخوف با روسیه در حال تماس می بود و درصدد بود که نقشه روسیه را در ایران برای براندازی مجلس عملی سازد . تلگراف های او بعدها به دست آزادیخواهان اروپا افتاد و به چاپ رسید . در مقابل این لو رفتن اسناد ، روسها نیز برای در امان ماندن از تبعات این دخالتها در امور داخلی سرزمینی دیگر ، این اسناد را جعلی اعلام نمودند ، البته از این فرومایگان نیز چیزی بیش از این انتظار نمی رود . لیاخوف در این اسناد مجلس مقدس و ملی ایرانیان را " آشیانه دزدان " می نامد و می گوید که در شهر تهران آنرا با وصفی عظیم مجلس می نامند ، شاید آخر این به دلیل آن می بود که این از ناکجا آباد آمده ها ، در آن سرزمینهای یخ زده خودشان ، از داشتن چنین مجلسی ملی محروم می بودند و به همین دلیل از درک یک چنین چیز مقدسی عاجز می بودند و به همین دلیل نمی دانستند که آن نه آشیانه دزدان بلکه خار چشم نامحرمان و نامردمان است . ای کاش دو سید بزرگوار تهرانی که بنیانگذار مشروطه و مجلس عظمای ملی در ایران می بودند یا مجلس ایالتی آذربایجان ، یک کلاس آموزشی برای این خرسهای نافهم شمالی می گذاردند تا آنان نیز با چنین "سرای مقدسی و کارکردهای بزرگ آن " آشنا گردند .

نقشه این مردم خونریز و خونسرد شمالی اینگونه می بود که مجلس و یاران صدیق مجلس را غافلگیر نموده ، حتی سفرای خارجه و از همه مهمتر انگلیسی ها تا دقیقه آخر از این جنایت بی خبر باقی بمانند . تا زمانی که کارها به سامان نشده کارها باید با مصالحه و گفتگو پیش رود . سامان امور یعنی رشوه دادن و ترساندن و کشتن یاران صدیق مجلس ملی و در زمانی که اوضاع آماده گردید ، گفتگوها پایان و هجوم به مجلس آغاز و با استفاده از قوه قهریه " آشیانه دزدان و رشوه خواران را خراب و حامیانش را که مقاومت و ممانعت کنند بکشیم و آنها را هم که زنده ماندند در عدلیه محکوم و با جزای بسیار سخت مجازات دهیم ... " .

در این زمان بود که شاه هشت تن از مخالفان خود را همچو میرزا جهانگیر خان ( مدیر روزنامه مهم صور اسرافیل ) و ... که در راه آزادی بسیار کوشیده بودند ، از آزادیخواهان خواست تا آنانرا به سزای اعمالشان برساند و این مایه نا امیدی می بود ، چون مجلس با پراکندن مردم می خواست دل شاه را نرم گرداند و او را از بدخواهی دور سازد ولی در مقابل اینگونه می دیدند که شاه بر آتش خشم خود افزوده است .

* خروش تبریز

تبریز چون از قطع شدن سیمهای تلگراف تهران مطلع گردید ، دانست که شورش بزرگی در تهران به پاست . اینگونه شد که انجمن در پیرامون این موضوع مهم به گفتگو برخاست . آزادمردان اینگونه فرمودند که : " اکنون شاه یکتن از توده بشمار است ، و چون قانون شکسته باید کیفرش داد . " چون از چگونگی ماجرا در شهر اخباری پراکنده شده بود ، مجاهدان کمر همت بستند و به جوش و خروش پرداختند .

 " تبریز را روز آزمایش فرا رسیده بود . تبریزیان از روز نخست خود را نگهدار و پشتیبان مشروطه نامیدند و کنون می بایست بکار پردازند . آنروز که نمایندگان آذربایجان از این شهر روانه می گردیدند در میانه پیمان بندی رخ داد . آنان بگردن گرفتند که بروند و در تهران بنگهداری مجلس و مشروطه کوشند و اینان بگردن گرفتند که با داراک - دارایی – و جان ، تا بازپسین چکه خون ، در نگهداری آنان پافشارند . کنون اگر چه آنان چنانکه بایستی نکردند ولی اینان نبایستی از سخن خود بازگردند . نبایستی پیمان خود را – همچو نامردها – بشکنند . اگر چه دو تیرگی در شهر افتاده بیم جنگ درونی میرفت ... .

تبریز چنانکه پیمان نهاده بود بالای مردانگی افراشت . " پس تبریز این تلگراف را به شاه فرستاد : صدمه ای که از این مخالفتها با قانون و خواست مردم به وجود خواهد آمد ، قسمت اعظم آن متوجه خاندان سلطنتی خواهد شد .

" تبریزیان – به دلیل قطع بودن تلگراف تهران - درون کار را نمیدانستند ، و از اینکه سفارت روس پا در کار میدارد و نقشه با دست لیاخوف روانیده خواهد شد آگاه نمی بودند . بلکه ناشایندگی مجلس و نمایندگان خود را نیز نمی دانستند . " ولی با اینحال به فکر براندازی شاه خائن افتادند و تلگراف پائین را به انجمنهای شیراز و خراسان و اصفهان و کرمان فرستادند : رفتار و حرکات مخالفانه و خائنانه این شخص لعین دولت و ملت و وطن مسبوق شده بلادرنگ باقدامات مادی و معنوی موثره قیام نمایید که دارالشوری و مبعوثین محترم ملت در خطر مهاجمات خائنین موقع غیرت و فتوت است که از برکت یک قوه متحد ملی عموم ملت ایران را از شر و فساد خائنین مستخلص نموده و بسعادت ابدی نائل شویم .

این تلگراف باعث گردید که باز از تمام شهرها آواز بیزاری از محمد علمیرزا بلند گردد و اینگونه همه ایران فریاد داد خواهی سر داد . رشت پیش از تبریز به کارهای اینچنینی برخاسته بود و در این زمان اقدامات عملی خود را به دیگر شهرها و سرزمینها آگاهی داد .

در ادامه هم تبریز مردانگی کرده و قصد فرستادن لشگر به تهران را نمود . ولی هنوز کارها باید در تبریز به سامان می گردید تا بشود که مجاهدان را به سوی تهران گسیل نمود . در این زمان نیاکان تبریزی ما این تلگراف را به نجف اشرف فرستادند : " شاه نقض قسم قرآن مجید و مخالفت با مجلس درصدد تخریب اساس مقدس مشروطیت ملت آذربایجان با تفدیه جان و مال در مدافعه حاضر و منتظر امر مبارک آقایان هستیم " .

از آن سوی در بیشتر شهرها میرفت تا ارتش هایی برای مقابله با زیاده خواهی فرومایگان و یا پول هایی قابل توجه برای کمک به مجاهدان فراهم گردد ، این کارها به سرانجام می رسید اگر در تهران در عرض یک نیمه روز سرکوب نمی گشتند . این کار بزرگ شکل نگرفت و به غیر از رشت و تبریز هیچ جایی به پا نخواست ، و دلیل این مهم این می بود که در هیچ جایی به اندازه تهران و تبریز آزادیخواهان فراوان و مشروطه ریشه ندوانیده بود و به همین دلیل با تند باد به توپ بستن مجلس و تلگرافهای تهدید آمیز شاه ، همگی آزادی خواهان دیگر سرزمینها عقب نشستند . این در حالی می بود که با توطئه روسیه در تهران و خوش خیالی نمایندگان و غافلگیری مجلس توسط لیاخوف ، جنبش در تهران رو به خاموشی گذاشت و حکومت نظامی برپا گردید و این شد که کسانی که در دیگر شهرها محتاج هدایت خود از تهران می بودند ، لطمه شدیدی دیده و اسلحه ها را بر زمین گذاشتند . اینگونه شد که با خفقان و دستگیری هایی که در تهران به وجود آمد ، آن کسانی که الگوی خود را تهران قرار داده بودند ، عقب نشستند الی تبریز .

* حقیقت درباره تبریز

در همان زمانی که مجلس ملی در تهران فرو ریخت ، انجمن ایالتی آذربایجان نیز همچو الباقی انجمن ها و مجلس ملی در تبریز از بین رفت و مشروطه خواهان فراری گشتند . این نشانه آن است که همه ایرانیان و از جمله تبریزیان کار مشروطه را تمام شده می دانستند . ولی برخلاف دیگر جایها ،اتفاقاتی در تبریز افتاد که در باقی شهرهای ایران نیفتاد و آن ایستادگی مردانه ستارخان می بود ، کسی که بلندای دست الهی اش از آسمانها نیز بزرگتر می بود . خبر سقوط مجلس در زمانی به تبریز رسید که ستارخان و باقرخان در بیرون تبریز اردو زده و منتظر می بودند تا الباقی مجاهدان بر گرد آنها جمع گردند و آنها راهی تهران گردند . این کار مجاهدان تبریز دارای مشکلاتی می بود ، اول اینکه با خالی شدن تبریز ، این شهر مردان بی دفاع شده و دولتیان می توانستند به سادگی به اشغال آن بپردازند ، مشکل دوم دوری تبریز از تهران می بود و اینکه در خود این راه دور هم دشمنان آزادی بسیار می بودند . مشکل آخر و مهمتر از خود شهر برخواست و آن اینکه آن مجتهد و دیگر به ظاهر روحانیونی که زمانی از تبریز اخراج گشته بودند ، و با حیله محمد علیمرزا به شهر باز گشته بودند و حال طبق نقشه شاه در کوی دوچی که مخالف سرسخت مشروطه می بود ، مجتمع و به قیام علیه مشروطه خواهان پرداخته بودند ، آنان مشروطه را لعن و مشروعه را بهانه نمودند اینگونه به جنگ با آزادیخواهان شتافتند . اینگونه شد که لشگر مجاهدان که در بیرون شهر اردو می داشت ، به شهر بازگشت تا نه از تهران بلکه از تبریز مراقبت نماید .

* شکست آزادی خواهان و مجاهدان در تبریز

 آزادیخواهان تبریز به دلیل اینکه دانستند تهران سرکوب گشته است و دیگر جهاد به نتیجه ای نخواهد رسید ، دلیلی برای جانفشانی نمی دیدند و در مقابل با زور یا به وسیله امیدهایی که دشمنان مشروطه به آنان می دادند ( درباره امنیت ایشان یا ... ) ، دست از اسلحه بر می داشتند و به خانه های خود می رفتند ، سالار آزادی ، باقرخان و یاران اش نیز به همین درد مبتلا گشتند و به کنجی پناه بردند و منتظر گذر زمان و آرام شدن اوضاع شدند .

* قبول نکردن شکست قانون و قانون خواهان در ایرانزمین از سوی ستارخان

بعد از بمباران مجلس و با شروع دوباره جنگ داخلی در تبریز ، جنگ مردانگی و مردان با نامردمان و نامردان ، ستارخان و باقرخان از بیرون شهر به داخل شهر بازگشتند و هر کدام در کوی های خود به جنگ مشغول می بودند . چون چیرگی با دولتیان می بود و امیدی نیز برای مجاهدان از هیچ سویی باقی نمانده بود ، در حالی که حتی انجمن مهم تبریز نیز خود به خود فرو ریخته بود ، تبریزیان همچو باقر خان شکست را قبول کردند در حالی که در اینجا نیز روسها بسیار به ضرر مردم آزاده کوشیده بودند و با تهدید و تطمیع آنان آزادیخواهان را سرکوب می نمودند . مجاهدان شکست خورده و به دنبال کارهای خود رفتند ، همه رفتند الی ستارخان با بیست تن از یارن اش . خدا چنین می خواست که این نیای ما ، این ایرانی واقعی ، سرنوشت جهان را یکتنه و با دست خود دگر گرداند ، این فرستاده خدا با دست خود سیلی به شاه خائن ، روسیه لعنتی ، و اروپائیانی که به بهانه به توپ بسته شدن مجلس به تمسخر ایرانیان و تمام مردم مشرق زمین پرداخته بودند ، زد . در حالی که تبریز را یاس و نامیدی فراگرفته بود و مجاهدان شکست و برافتادن مشروطه را قبول نموده بودند ، ستارخان بر مقابله با دولتیان و حق ایرانیان در داشتن سرزمینی قانونمند و قدرتمند تاکید و پافشاری می نمود .

* تهران و مرگ نه همیشگی مجلس

این مجلس ملی ، نهال امیدی می بود که با هزاران خون دل و تدبیر از برای مردم ایران کاشته شده بود و به همین دلیل تا آخرین جلسه مجلس کمتر کسی را گمان می رفت که شاه بخواهد آنرا اینگونه سهمگین به دست گلوله های توپ بسپارد و ریشه قانون را از بیخ و بن از این سرزمین برکند . عده ای از نمایندگان بر اثر اتفاقاتی که در آن مدت افتاده بود ، مانند اختلاف شریعت خواهان با مشروطه خواهان ، دل از مجلس و مشروطه برداشته بودند و به قول کسروی نه اینکه کاری را انجام نمی دادند ، کارشکنی نیز می کردند . بعد از برافتادن مجلس نیز ایشان از سوی شاه گزندی ندیدند . یکدسته دیگر از نمایندگان با دربار کاری نداشتند ولی علاقه چندانی نیز به باقی بودن یا نبودن مشروطه نمی داشتند و حال که زمان امتحان بود اینان سرافکنده از آزمون بیرون می آمدند . یکدسته دیگر به قول کسروی مشروطه خواه می بودند ولی جان خود را بیش از مشروطه و آزادی می خواستند . چند تنی از نمایندگان را نیز دشمنان این سرزمین آلت دست خود نموده بودند و اینان در هر کاری به نفع آنان می کوشیدند . اینگونه می بود که در تهران تعداد آن نمایندگانی که از جان و دل مشروطه و قانون و سرنوشت این سرزمین را می خواستند تعدادشان زیاد نمی بود و اینها هم سر رشته امور را گم گرداندند و نمی دانستند به چه کاری بپردازند .

 از همه بدتر نیز آزادیخواهان مجاهد نیز از بی سردستگی در رنج می بودند و کسی نبود که آنان را در زیر چتر خود جمع ، و به هدایت این نیروی عظیم و بزرگ و بی شمار بپردازد . در این زمینه در ابتدا دیدیم که در تبریز نیز فرقی با تهران نمی بود و مجاهدان و سران آزادی یک به یک پای خود را عقب کشیدند ولی در بین تبریز و تهران که هر دو از بزرگان مشروطه ایران بشمار می آمدند ، یک فرق می بود و آن یک فرق نیز " ستار خان " می بود ، او که آبروی ایرانیان را بازگرداند و یک تنه کارهایی می نمود که صد هزار لشگرنیز از عهده آن برنمی آمدند .

* سادگی و اعتماد بی جا به کسانی که سر و گوش آنان می جنبد

 یکی دیگر از آسیبهایی که به مردم رسید ، این بود که مجلسیان و مجاهدان باور نمی کردند که قزاق ها که تحت سرپرستی روسها آموزش می دیدند ، بخواهند بر روی هموطنان خود تیر بگشایند ، در حالی که دستور این تیر و توپ اندازی را هم روسها داده باشند . این از خامی مجلسیان و مجاهدان نمی بود بلکه بسیاری از شما که این سطور را می خوانید سادگی می کنید و باور نمی نماید که فرزندان امروزه آذربایجان هم در زمان آینده دست به کشتار هموطنان خود بزنند ، این خامی را آینده روشن خواهد نمود . این کار را قزاق ها در شرایطی به انجام رساندند که علمای فقیه نجف اشرف حمایت از پادشاه مستبد را حمایت از یزید در مقابل امام حسین و جنگ علیه مجلس و مردان آزاده را جنگ با امام زمان عنوان نموده بودند . ولی دشمن نشان داد که کار خود را می کند و دسته ای از مردم همین سرزمین تحت رهبری بیگانگان بر روی برادران خود تیر خواهند زد ، و این در آینده نیز تکرار خواهد گردید .

* گوش ندادن دولت و مردم ایران به فرمایشت نایبان امام زمان بر روی کره زمین

این تلگرافی است که از نجف اشرف به دست حجج واقعی اسلام ، بهبهانی ، طباطبایی و افجه ای رسید : عموم صاحب منصبان و امرا و قزاق و نوکرهای نظامی و عشایر و سرحد داران ایران ایدهم الله تعالی بسلام وافر مخصوص میدارم همواره حفظ حدود و نفوس و اعراض و اموال مسلمین در عهده آن برادران محترم بوده و هست و همگی بدانند که همراهی با مخالفین اساس مشروطیت هر که باشد ولو با تعرض بر مسلمانان حامیان این اساس قویم محاربه با امام عصر عجل الله فرجه است باید تحرز و ابداً بر ضد مشروطیت اقدام ننمایند " . این تلگراف ها باعث وحشت شاه گردید و از این ترسید که فتوا های بدتری از نجف صادر گردد . شاه خائن ترسیده و تلگرافی بلند بالا به نجف فرستاد . در این تلگراف با دروغی بزرگ مشروطه چیان را بابی و خارج از دین نشان میدهد و به قول کسروی با خود اینگونه می اندیشیده است که می تواند با این دروغها علما را نیز فریب دهد . در جواب این تلگراف ، علما با سخنی تند بیان نمودند که هنوز امید کامل خود را از شاه برنداشته اند ولی او باید به جبران کارهای خود بپردازد .

* حال تهران بعد از شکست مجاهدان و تسخیر و تاراج مجلس

" لیاخوف چون فیروز درآمده بنیاد مشروطه را برانداخته بود رشته همه کارها در دست او میبود . روز چهارشنبه سوم تیر ماه در تهران فرمانداری نظامی بر پا گردید . آگهی در این باره در بیست و دوم جمادی الاولی ( یکروز پیشتر از بمباران ) با دست لیاخوف نوشته شده و بچاپخانه رفته بود و امروز در شهر پراکنده گردید .

" مردم نمیبایست در خیابانها در یکجا گرد آیند . اگر کسانی نافرمانی نمودندی سپاهیان بایستی با شلیک تفنگ پراکنده شان گردانند . کسی نمی بایست افزار جنگ همراه خود دارد . آنانکه با سپاهیان ستیزندی سپاهیان یارستندی آنانرا بزنند . "

همه نشانه های مشروطه از میان برخاسته ، نه روزنامه ای ، نه انجمنی ، نه گفتاری ولی کارها بسامان و آرامش پدیدار می بود ... . "

این کارها بعد از آن صورت گرفت که قزاق ها با فرمانده روسی خود به مجلس هجوم برده بودند و با توپ به نابودی آن کوشیدند و در مقابل مجاهدان به مقابله پرداختند . این دروغ نیست اگر بگوئیم که به اندازه هر یک از مجاهدینی که در آن روز شهید گشته بود ، همسنگران آزاده ایشان ده تن از دولتیان را از پا در آوردند . فرمانده روسی رزمگاه را در هر لحظه ای که مجاهدان می خواستند ، می توانستند به درک بفرستند و اینگونه بدون شک سرنوشت جنگ را تغیر دهند ولی ایشان برای اینکه بهانه به دست خرس شمالی ندهند او را را هدف تیر خود نساخته بودند .

بعد از این بمبارن شاه نوشته ای به بیرون داد با این مظمون که : چون نظم و آسایش مردم از سوی خدا به من محول گردیده است و من هر چه کوشیدم نتوانستم مفسدان و زیانکاران را به راه راست هدایت نمایم ، خواستم آنان را دستگیر نمایم و مجلس به پشتیبانی آنان برخاست و آنان مجلس را پناهگاه خود گرداندند . در مقابل قشون دولتی سنگر بسته و بمب و نارنجک ... ما هم از امروز تا سه ماه دیگر مجلس را منفصل نموده ... " و بعد از سه ماه به بازگشایی آن خواهیم پرداخت ، قولی که هیچ وقت به آن وفا نشد مگر به زور آزادیخواهان .

یکی دیگر از سیاهکاریها و بدکاریهایی که در تهران انجام گرفت این می بود که مزار عباس آقا تبریزی ، سید عبدالحمید و سید حسن را که جانبازان راه آزادی می بودند را نبش کردند و استخوان های آنها را به بیرون ریختند .

* چگونگی اوضاع در شهرهای دیگر ایران

تهران نا آماده و زخم خورده از خودی و بیگانه را در عرض چهار ساعت سرکوب نمودند . به غیر از گیلان و آذربایجان ، هیچ جای دیگری آمادگی با چنین وضعی نمی داشت . پس شهری ایستادگی نکرد در حالی که گناه آن به گردن سران توده می بود که آینده نگری ننمنوده بودند . به همین دلیل وقتی که دستور شاه در زمینه برچیده شدن انجمن ها رسید ، دولتان دست درازی به مردم و قانون و آزادمردان نمودند و اینگونه در سراسر ایران انجمنها بسته و قانون نقض و از میان برداشته شد و آزادیخواهان مورد ستم قرار گرفتند . دستگاه خودکامگی جان دوباره گرفت و چوب و فلک های قجری دوباره بکار انداخته شد .

رشت در این زمان از پا ننشسته بود ، مگر با کشتن مردم توسط دولتیان . انزلی مشروطه خواه را نیز کشتی جنگی روسیه تهدید به جنگ نمود و چون مردان آزاده نمی خواستند بهانه به دست این خونریزان شمالی ، این اشغالگران سرزمینهای ایرانی بدهند ، دست از مشروطه برداشتند و اینگونه با دخالت مستقیم روسیه در امور داخلی ایرانزمین ، مشروطه از تمام سرزمینهای ایرانی ، به غیر از تنها یکی از کویهای تبریز برخاست .

* حال ایرانیان تبریز و پرچم مردان و مردانگی که در آسمان برافراشتند ، و برای دیگر هموطنان خود را آبرو خریدند

از کارهای درخور سرزنش هموطنان آزاده و نیاکان یک قرن قبل ما ، این می باشد که در واقعه محاصره تبریز و جنگهای یک ساله این شهر بزرگ ایرانیان ، به غیر از کردان و ارامنه و گرجیان و آذریان ، هیچ کسی به فریاد تبریزیان نرسید و اگر هم بعدها کسانی چون سپهدار خواستند که به تبریز بیایند و به مقابله به استبداد طلبان برخیزند ، آنانرا هم بنا به دلایل عقلانی ، ستارخان بازگرداند و اینگونه شد که ایشان نیز به گیلان رفت و از آنجا پرچم مردانگی را برافراشت و در زمان هجوم به تهران گیلانیان یکی از پیشگامان گشتند .

ارامنه که در آینده به همدستی با ترکان به جنگ با دیگر هموطنانشان خواهند آمد و در توطئه نامردمان علیه ایرانیان شرکت خواهند آمد و این یکی از پیش گوییهای مردم اهل حق می باشد ، در جنگها مشروطه بسیار بسیار به یاری هموطنان خود آمدند و از غیرت و مردانگی هیچ کم نگذاشتند . گرجیان در این جنگ ها کولاک نمودند و چنان جانفشانی هایی در راه سعادت سرزمین ایران ، " سرزمین همیشگی خود " انجام دادند که باید یاد آنان را با طلا بر کتاب ها بنویسند . چه بسیار از ارامنه و گرجی ها که در تبریز جان دادند و هیچ گاه دیگر زادگاه خود را ندیدند .

از داخل ایران مرکزی این تنها کردان ( نام کرد و کردان شکل تغیر یافته گرد و گردان است که در بعد از اسلام بر این تیره بزرگ و شجاع ایرانی نهاده شده است ) می بودند که در ابتدا برای جانفشانی در راه سرزمینشان به سوی تهران آمدند و چون کار تهران را یکسره دیدند به سوی تبریز ، آخرین پایگاه آزادی در ایران شتافتند که در چند روز بعد از بمباران مجلس ، آوازه قیام آنان به سراسر ایران رسیده بود . آنان بی درنگ برای کمک به تبریزیان و جانفشانی در راه آزادی به این شهر شتافتند و کمک هایی شایان در این راه به برادران خود نمودند . گذشته از اینان کسانی نیز از عثمانی به صف آزادیخواهان آمده بودند ولی آنقدر که از نام و یاد کارهای بزرگ گرجی ها و ارامنه و کردها می شنویم از آنان چیزی نمی شنویم .

* آغاز جنگ در تبریز و جانفشانی دلیر مردان ایرانزمین

در همان روزی که مجلس به توپ بسته شد و محمد علیمیرزا بر مردم تهران پیروز گردید ، دولتیان و دیگر فرومایگانی که در تبریز می بودند ، جنگ را آغاز نمودند و به مجاهدان یورش آوردند . در روزهای قبل از آن واقعه ، انجمن اسلامیه پایگاه دولتیان و ملاها و مجتهدهایی گشته بود که دستور از دربار می گرفتند و در این چند روز گذشته بسیج نیرو کرده بودند . بنا به دلایل مختلف ، چندین کوی کنار هم در تبریز بر علیه مشروطه خواهان با هم همدستی می نمودند که نام آنان از این قرار است : دوچی و سرخاب و ششکلان و باغمیشه . در جوار اینان کوی " امیرخیز " می بود که زادگاه " گرد و سردار آزادی " ، ستارخان می باشد و تمامی این کویها به وسیله رودخانه " مهران رود " از دیگر قسمتهای تبریز جدا می گردند . امیر خیزیان که یاور آزادگان و مشروطه خواهان می بودند با بستن سنگر و راهنمایی های ستارخان به مقابله با هجوم دولتیان شتافتند در حالی که در دیگر قسمتهای تبریز نیز بزرگمردانی چون باقرخان در کوی خود به مقابله با جنگجویان دولتی می پرداختند .

روز اول جنگ می بود و استبداد طلبان بسیار پر شور و نیرو می بودند و حتی توانستند به پیشروی هایی نیز دست یابند ولی نکته اصلی در انتهای روز و زمانی که جنگ در حال فروکش کردن می بود ، اتفاق افتاد و آن تلگرافی می بود که از به توپ بسته شدن مجلس و شکست آزادیخواهان و مشروطه طلبان و حکومت نظامیان در تهران خبر می داد . با این اوضاع سخت می بود که انجمن آزادی تبریز همچو دیگر انجمن ها فرو ریخت و بسیاری از ایشان به کونسولگری های بیگانه پناهیدند در حالی که انجمن ایالتی " می بایست در چنین هنگامی پشتیبان مجاهدان باشد و بآنان دلداری دهد " . اینگونه بود که مجاهدان ضربه ای سخت خوردند ، سر آزادی را در تهران بریده بودند و حال پیکرش را در تبریز مورد آماج قرار داده بودند و از کسانی که در این بین انتظار همراهی می رفت ، یا پا پس کشیده بودند ( همانند انجمنی ها ) و یا به دشمنان آنان تبدیل گشته بودند ( همچو آن مجتهدی که مردم تبریز با هزار امید و آرزو وقتی از تهران باز می گشت ، به استقبال آن شتافتند و حال او به یکی از رهبران خونریز مردم تبریز گشته بود و همان مردم را در خونشان می غلتاند ) ، ولی با تمامی این دردها و سوگند شکنی ها و کشتار و خیانتها ، بسیاری از مجاهدان ترسی به خود راه نداده و به دفع استبداد خواهان پرداختند .

* بالاگرفتن جنگ در تبریز

سه روز از جنگ در تبریز گذشته بود و از آمدن آفتاب تا رفتن آن ، گلوله بود که همانند تگرگ می بارید . دولتیان هرچه می توانستند زور خود را به کار می بستند لیکن پافشاری مجاهدان را نمی توانستند در هم بشکنند . دولتیان و طرفداران استبداد به این خیال می بودند که با اندک فشاری بر آزادمردان می توانند آنانرا درهم شکنند و همان کاری را که همکیشانشان در تهران کردند در اینجا نیز می توانند انجام دهند . از سوی دیگر ملایان که در دوچی به گرد هم آمده بودند و فتوی به ریخته شدن خون مشروطه خواهان داده بودند ، در این سه روز اول پی به نافهمی خود بردند و دانستند که چه فرق هایی می تواند بین تهران و تبریز وجود داشته باشد .

* دخالت دوباره روسیه در امور داخلی ایرانیان

روزها جنگ و گلوله باران و شب ها تیرهای هوایی می بود و اینگونه خواب و آرامش از تبریز رخت بسته بود ، خانه هایی که در نزدیکی سنگر رزمندگان می بود خالی گشته و مردم به مناطقی دور از رزمگاهها می کوچیدند . کسروی به نکته بسیار بسیار مهمی در اینجا اشاره می نماید و آن اینکه : " ترس همگی را فرا گرفته کسی نمیدانست پایان این جنگ چه خواهد بود ، و مجاهدان از این ایستادگی چه نتیجه خواهند گرفت " . این معلوم نبودن خواست رادمردان از این جنگ چیست آنهم در این زمانی که تمام امید ها از دست رفته بود و دست استبداد گشاده تر از قبل و بدتر از همه نیز از هیچ جایی خبر امیدوار کننده ای به گوش نمی رسید . این ناامیدی ها به همراه تلاش های روس و وابستگان آنان ، بسیاری از آزادمردان را از ادامه مبارزه با دولتیان طرفدار استبداد باز داشت . کسروی می فرماید : " در اینمیان یک گرفتاری دیگری برای آزادیخواهان کوششهای پاخیتانوف کونسول روس بود ، که بدستیاری تاجر باشی و دیگر بستگان خودشان ، بنام میانجیگری ، آزادیخواهان را بدست کشیدن از جنگ و آمرزش خواستن از محمد علیشاه میخواندند ، و این فریبکاریهای او مایه سستی بسیاری از آزادیخواهان می گردید " .

زد و خوردها در تبریز سخت می بود و روز بود که دو طرف با هجوم به همدیگر چندین بار یکدیگر را از جا می کندند و کاری را پیش نبرده به جای قبلی خود باز می گشتند . در این میان دولتیان و زیردستان ملایان دست به بدکاری ها زده و اگر می توانستند به مال و دارایی مردم دست درازی مینمودند و تمام مغازه هایی را که در میانه نبرد به چنگ می آوردند را تاراج می کردند . آنها بهانه اینگونه می آوردند که مشروطه خواهان ضد شریعت و بابی اند ، این شعاری می بود که ملایان طرفدار دولت در سراسر ایران به مشروطه خواهان می دادند و با این دستاویز می بود که جوانان را بر سر تبریز می فرستادند و آنان را به کشتن بهترین آفریده های خدا وادار می کردند ( اینگونه و بعد از مدتی ، تبریزیان شب ها به گفتن اذان پرداختند تا اینگونه مسلمانی خود را به رخ بدخواهان کشاندند ، ولی با اینکار بازهم لشگرهایی که بعدها به جنگ تبریز فرستاده می شدند از مسلمان بودن آنها آگاهی نمی داشتند ، مثلا در یکی از جنگها یکی از لشگریان دولتی به محاصره دولتیان درآمد ، او مجاهدان را قسم به مقدسات بابی می داد که جان او را نگیرند و چون فهمید که آنان شیعه اند ، آن مرد در محاصره خوش حال گردید و امید اش به ادامه زندگی بیشتر گردید ) .

در این روزها یکی از اتفاقاتی که تبریز را به تکان درآورد کشتن یکی از جوانان آزادیخواه بود که توسط استبداد خواهان و طرفداران ملایان سیاه دل ، نیمی از بدن او را سوزانده بودند . این کار نامردمان به همراه تاراج مال و دارایی مردم نگرش بسیاری را به دولتیان تغیر داد . در یکی از روزهای نبرد و در پس یکی از یورشها ، خانه های چند تن از نمایندگان مجلس به دست استبداد طلبان افتاد و در کوتاه ترین زمان آنها خالی از اساس و اسباب زندگی گردید . در ادامه آن پیشروی ، یکی از سراهای بازار تبریز که پر از کالا می بود به دست دولتیان افتاد و آنها " حجره های بازرگانی را با جاروب تاراج روفتند و جز در حجره های خود اسلامیه نشینان – کسانی که عضو انجمن اسلامیه تبریز می بودند - چیزی را بازنگزاردند . در این سرا بیش از همه فرش های کرمانی می بود ... چون این آگاهی در شهر پراکنده گردید مردم دانستند که سواران – تحت فرمان انجمن اسلامیه – بهر کجا که دست یابند تاراج خواهند کرد ، - پس - بازاریان و بازرگانان حجره ها و دکانهای خود را تهی گردانیده کالاها را بخانه های خود کشیدند ، و آنان که نتوانستند بیمناک ماندند . " اینها همه به دستاویز فتوای عده ای خودفروش بود که گفته بودند : " جان و مال " مشروطه خواهان حلالست ، به همین دلیل بود که خون مردم را می ریختند و یا آنانرا از زندگی و دارایی خود محروم می گرداندند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:42  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* فشار دربار و سخت تر گردیدن جنگها

سرکردگان طرفدار استبداد که با مجاهدان می جنگیدند ، کاری نمی توانستند پیش برند و " از این ناتوانی خود سخت خشمناک می بودند و از اینرو هر چند روز یکبار نیروهای خود را بهم ریخته بکوشش و جانبازی بیشتری آماده گردیده بیک جنگ سختی بر می خاستند و تا شام می کوشیدند ، ولی کاری نتوانسته باز میگردیدند و چند روزی با جنگهای سنگری بسربرده باز بیک جنگ سختی آماده می شدند " ، به همین دلیل است که در این یازده ماه جنگ تبریز روزهای برجسته و به یادماندنی بسیار است . اینگونه بود که وقتی قورخانه مراغه را به تبریز آوردند و از سوی دیگر نصرالله یورتچی با چند صد تن از سواران جنگ آزموده شاهسون بیاوری دولتیان شتافتند و از اینرو دولتیان تکانی خورده و " باین شدند که بیک تاخت میداندارتر و سخت تری بامیرخیز برخیزند ، و بیشتر از آنچه تاکنون کوشیده بودند بکوشند . تا ستارخان را از میان بردارند " . نقشه آنان اینگونه می بود که دسته ای را بر سر باقرخان بفرستند تا نگذارند او به یاری ستارخان آید و اینگونه تمام نیروها را به امیرخیز ببرند . اینگونه شش الی هفت هزار تن سوار جنگ آزموده ، از مردان تناور و بلند بالا از راه های مختلف روبسوی امیر خیز آوردند و بیکباره شلیک آغاز گردید . " در این جنگها دیوارها را می شکافتند و از خانه ای بخانه ای گذشته پیش می رفتند ... و چون خانه هایی که در جنگ گاه نهاده بیشتر تهی می بود این کار بآسانی میتوانستند .

اینان تا می توانستند پیش میروند و توپها می غرد و آواز آنها در سراسر شهر پیچیده و هر کسی از دور و نزدیک می داند که جنگ سختی برخاسته است . تمام سنگرها می جنگیدند و چه بسا سنگرهایی که نابود گشته و از آنسو دولتیان به پیش می آمدند . " مجاهدان در سنگرها می بودند که ناگهان دیواری شکافته می شد و دشمن را نزدیک خود می یافتند . با آنکه مجاهدان در آن سنگر بیش از بیست و پنج تن نمی بودند ، در مقابل آن تعداد بسیار از دشمنان خود را نباخته ایستادگی نمودند ... " ستارخان که از این غوغا خم بابرو نیاورده شیردلانه می کوشید دستور داد توپ را از میدان اسب فروشان بجلو دروازه کشیده بشلیک پرداختند . "

دولتیان از چند کوچه بالاتر به انجمن رو آورده و می خواستند تا آنرا نابود سازند و اینگونه " همگی بیکبار آتش فشانی می کردند و بهردم چندین هزار گلوله بر سر انجمن می بارانیدند . آواز گلوله ها بهم در آمیخته تو گویی کوهی از جا کنده می شد در همان زمان توپها نیز خاموش نه نشسته با غرشهای پیاپی لرزه بدلها می انداخت . گاهی نیز بمبی ترکیده با آوای خارا شکاف دیوارها و خانها را تکان میداد . هنگامه بزرگی می بود سرکردگان بیگمان بودند که کار را یکسره خواهند کرد و آخرین زور خود را می زدند . در چنین هنگامی ستارخان بیش از دوازده تن بر سر خود نداشته - الله اکبر – با اینحال خم بابرو نیاورده مردانه می کوشید و پاسخ گلوله ها را داده فرصت پیش آمدن بدشمن نمی داد . امروز یکی از روزهایی بود که دلیری بی اندازه از ستارخان پدید آمد . این کار هر کس نیست که بدانسان دشمنان گردش را گیرند ، و او خود را نبازد و گامی پس نگزارد .

دوست و دشمن کار را نزدیک پایان می پنداشتند . و امیر خیزیان از ترس خانه های خود را گزارده دست بچگان خود را گرفته از میان آتش بیرون می شتافتند . ... مرد و زن کوچک و بزرگ که از جنگ گاه گریخته ، شتابان و نالان روبسوی ویجوجه آورده بودند گروه بگروه میرسیدند . " راوی اینگونه می فرماید که " با آنکه دوری ما از آنجا بیش از هزار گام می بود گلوله ها پیاپی از بالاسرما می گذشت . "

سواران دولتی کاروانسراهای بزرگ آن پیرامون را در نزدیکی ستارخان به دست آورده بودند و با ایجاد سنگر به گلوله باران ستارخان مشغول گشته بودند . " از آنسوی دسته های دیگری از چند کوچه دیگر پیش رفته و خود را بکوچه بزرگ امیرخیز که جایگاه ستارخان در آنجا می بود رسانیده از کاروانسرا و مسجد به تیراندازی پرداختند .

بدینسان پیرامون ستارخان گرفته شد . ولی او همچنان می ایستاد و خود را نگه می داشت . در این هنگام تنگی بود که ناگهان حسینخان باغبان با دسته خود بیاری رسید ، و از آنسوی مجاهدان ویجوجه که از دروازه استانبول گریخته بودند با یکدسته دیگری دوباره آمدند . ... چون گرد ستارخان گرفته شده بود اینان پشت سواران جایی را سنگر گرفته از آنجا به تیراندازی پرداختند ، و بدینسان جنگ هر چه سختتر و میدان آن هر چه پهناورتر گردید ... " . اینگونه می بود که با رسیدن نیروهای جدید و شجاعت و دلیری آنان و جنگ های سختی که با دولتیان نمودند ، دشمنان آزادی به تنگنا افتادند و اینگونه سرنوشت این جنگ مهم در عرض نزدیک به یک ساعت تغیر کرد .

* جنگ های سخت در پی هم

دلیر مردانی که از مجاهدان اسیر دولتیان شدند را در کوی دوچی و محل اسلامیه سر بریدند ، نزدیک به صد مغازه تنها در یک بازارچه در امیرخیز به آتش کشیده شد و چه بسیار از خانه های امیرخیزیان که به وسیله عمال دولت تاراج نگردید ولی با اینحال دولت و دولتیان در مقابل خواست به حق مردم کاری از پیش نبردند . اینگونه می بود که در این یک ماه و نیم گذشته که رحیم خان و شجاع نظام و ... که بر سر تبریز آمده بودند " کاری از پیش نمی بردند و محمد علیمیرزا پیاپی تلگرافهای نکوهش بنام ایشان می فرستاد و این روزها چون آمدن عین الدوله از راه دریا و اردبیل نزدیک شده و سپهدار نیز با لشگری از تهران میرسید " ، به همین دلیل می بود که رحیم خان و شجاع نظام و ... می ترسیدند که اگر کار تبریز را تا آمدن اینان یکسره نکنند ، به جای سرافرازی برای همیشه یک نام بدی از آنان در دربار برده شود و از تمام امتیازات خود محروم گردند و اینگونه شد که آنان دست به دست هم داده بودند و " خواب و خور بر خود حرام ساخته می خواستند از هر راهی باشد پیش از رسیدن – شاهزاده – عین الدوله و سپهدار به شهر دست یابند و چون بیش از همه ستارخان را مایه شورش می شناختند بیش از همه باو میپرداختند و اینست با همه خستگی از جنگ دیروزی امروز را نیز بجنگ برخاستند .

امروز نیز سواره و سرباز را بچند دسته کرده و از راههای بسیار بسوی امیرخیز پیش رفتند تا انجمن حقیقت را گرد فرو گیرند و یک توپ را نیز همراه بردند . " با گلوله توپ حتی به مسجدها هم رحم نکردند و به ویرانی آنان پرداختند . در جایهای دیگر تبریز نیز جنگ شروع گشته بود " ولی سخت ترین جنگ در امیر خیز روی میداد و دولتیان امیدوار می بودند – که - اگر دیروز توپ ستارخان را گرفته اند امروز خود او را گرفته یا خواهند کشت . این بود از سه سو گرد انجمن حقیقت را گرفته با سختی جنگ می کردند و با آنکه از سوار و سرباز پیاپی کشته میشد پروا نمی نمودند . امروز نیز چند بمبی ترکیده در هر بار کسانی را از دولتیان نابود ساخت . " گزند بسیار به دولتیان رسید و در این بین کسان بسیاری به کمک امیرخیزیان آمدند و دلاوریها نمودند و شب هنگام سواران که کاری از پیش نبرده بودند و تلفات بسیار داده بودند عقب نشینی نمودند . گفته شد تنها در این روز تا دویست و چهل و دو کس از دولتیان نابود گشتند و در مقابل از مجاهدان تنها شش تن کشته گردید .

" این دو جنگ نتیجه آنرا داد که از یکسو دولتیان بناتوانی خود پی برده ، این دانستند که باید رسیدن عین الدوله و سپهدار را بیوسند . از یکسو نیز مجاهدان اندازه نیروی خود را دانسته باستواری دل افزودند ، و همین ایستادگی دو روزه بسیاری را واداشت که تفنگ بگیرند و بمجاهدان بپیوندند .

... شب دو شنبه دو ساعت از شب گذشته بیکبار از همه کویهای مشروطه خواه آواز اذان برخاست . ... کمتر خانه ای بود که یک یا دو کس بانگ الله اکبر بلند نمی گردانید ... این کار برای آن بود که هواداران دولت که مشروطه خواهان را بابی میخواندند در این راه پافشاری می نمودند و باین بدنامی سواران و سربازان را بتاراج شهر دلیر و بخون مردم تشنه می گردانیدند . کسانی چنین اندیشیدند که مردم را بگفتن اذان وادارند و بدینسان دامن شهر را از لکه بدنامی پاک گردانند . ولی این شگفت که اذان نابهنگام را برگزیدند . از امشب تا دیر زمانی همه شب ها این کار را می کردند . "

* کشته شدن انسانی نیک در تبریز به وسیله مجاهدان

یکی از لوتیان تبریز که از ستم به مردم پرهیز می نمود و ارج و منزلتی در بین مردم می داشت ، پشتیبان مردم می بود و دزدان و دغلکاران را از آسیب رساندن به مردم باز می داشت ، نایب محمد اهرابی بود که در آغاز مشروطه یکی از نیکنامان می بود . در زمانی که دوچی و سرخاب به کارشکنی در تبریز پرداختند و لوتیان تبریز به دو دسته تقسیم شدند ، یا به هواداری از مشروطه و یا بر ضد او پا به میدان گذاشتند ، این نایب در جای خود نشست و به هیچ سویی نگروید . ولی چون سخن از اسلامیه و شریعت خواهی سیاه دلان و بهانه هایی اینچنینی پیش آمد ، این لوتی به اسلامیه گرایش یافت و این می بود که به مجاهدان سخت می گرفت و حتی اجازه نمی دادد که کسی از کوی او به مجاهدان بپیوندد . کار اهراب بالا می گرفت و آرام آرام داشت به یک پایگاه دومی برای مخالفان مشروطه و مجاهدان در تبریز تبدیل می گشت . هر روز که می گذشت لوتیان آن کوی بر بدرفتاری خود به مجاهدان می افزودند و اینگونه بود که پیام های ستارخان به این رفیق قدیمی اش اثر نمی گذاشت . مجاهدان می ترسیدند که دولتیان توپ و تفنگ به اهراب آورده و دوچی دومی در تبریز پدید آورند ، اینگونه شد که کاسه صبر مجاهدان لبریز گردید و به همین دلیل مجاهدانی پا پیش نهاده تا بروند و جان او را بگیرند . با تمام ارادتی که ستارخان به نایب می داشت ، به جلوگیری از همسنگران خود برنخاست و اینگونه لوتی اهراب کشته شد و از اینکه این مرد دلیر و نیکنام مرد ، مایه افسوس خود مجاهدان و مردم گردید . مجاهدان پس از کشتن نایب در کویش ، بهیچ کس آزاری نرسانیدند بلکه دسته ای از جوانان آنجا خود بمجاهدان پیوستند و در صف آزادگان به جنگ با استبدادیان پرداختند .

* ورود عین الدوله و سپهدار و آغاز دوری جدید از برادر کشی و جنگهای سخت

عین الدوله در زمان پادشاه مرحوم ، مظفرالدین شاه صدراعظم ایران بود و با جنبش مشروطه خواهی دشمنی سخت می نمود و چون در ستیز با خواست توده تبحر می داشت محمد علیمیرزا او را بر سر مجاهدان فرستاد و او را فرمانفرمای آذربایجان نمود . محمد علیمیرزا تا به حال تصور می نمود که فرماندهان اش در آذربایجان ریشه آزادیخواهان را خواهند خشکاند و عین الدوله به شهری امن پا خواهد گذاشت ولی سپس که عجز آنان آشکار گردید ، برنامه های ایشان به کل تغیر نمود و از سوی دیگر این سپهدار بود که به " رئیس نظامی آذربایجان " برگزیده شد تا نیرویی را که برای بازپس گیری سرزمینهای در حال اشغال ایران بزرگ به وسیله عثمانی و روسیه باید به کار می رفت را بر علیه بهترین انسانهای آزاده جهان به کار گیرد .

" عین الدوله از حال شهر و اندازه پافشاری مجاهدان آگاهی نمیداشت و چنین میپنداشت که خواهد توانست تبریزیان را با نویدها دلگرم گرداند و آشوب را فرونشاند " ، به همین دلیل با آن زبان چرب و نرم خود سفیرانی به تبریز فرستاده بود و از " رافت ملوکانه " پادشاه و ... سخن می گفت و حتی زمانی نیز که به اردوگاه دولتیان در نزدیکی تبریز رسید بازهم این رشته نرم رویی و سخن از صلح را نبرید . از سوی دیگر تبریزیان در مقابل سخنان او اینگونه می گفتند که محمد علیمیرزا نافرمانی از قانون نموده و مجلس را برهم زده است و ما تا بازگشایی مجلس پافشاری خواهیم نمود ، و اگر عین الدوله والی قانونی آذربایجان است ، باید شجاع نظام و رحیمخان و ... را که بسر شهر آمده اند و دست به کشتار و تاراج گشوده اند را دستگیر و به عدلیه سپارد و اگر او حاکم قانونی این سرزمین نیست ، ما نیز او را نخواهیم پذیرفت .

* پشتیبانی از دلیرمردان تبریز در سراسر جهان

" در تهران چون مجلس با آن زبونی از میان رفت و با یک تکانی دستگاه مشروطه از همه جا برچیده شد ، در اروپا و دیگر جاها نام ایران خوار گردید ، و ایرانیان نزد مردم سرافکنده گردیدند . لیکن چون در پی آن آگاهی از ایستادگیهای مردانه تبریز رسید ، این مژده ای به ایرانیان بود و در همه جا از هندوستان و شهرهای قفقاز و خاک عثمانی و کشورهای اروپا ایرانیان بجنبش آمدند و بهوا داری تبریز برخاستند . بویژه کم کم تبریز فیروزی یافت و روز بروز یاد آواز گردیهای ستارخان و دیگران بروزنامه های اروپا افتاد . اینها در همه جا مایه شادمانی ایرانیان غیرتمند گردید . " در استانبول که در زمان جنگ های تبریز حاکم عثمانی مشروطه را پذیرفته بود ، ایرانیان آزادانه به دفاع از مجاهدان پرداختند و حتی انجمنی را تاسیس نمودند با نام انجمن " سعادت ایران " و این انجمن بعد از مدتی به چنان درجه ای از اهمیت رسید که نماینده انجمن تبریز گردید در خارج از ایران ، و این در حالی می بود که انجمن تبریز خود را نماینده مجلس ملی ایرانیان و یا بهتر بگوئیم جانشین مجلس مقدس ملی می دانست . انجمن سعادت ایران گذشته از عثمانی ، از بسیاری از سرزمینهای دیگر چون هند و اروپا برای مجاهدان دلیر ایرانزمین پول جمع آوری می نمود ، و این دست کارها پشتیبانی ارجداری بود از خونی که از دلیر مردان ایرانزمین در تبریز ریخته می شد .

قفقاز ، این سرزمین مهم ایرانی ، این تاج ایرانزمین ، در بین سرزمینهای ایرانی و غیر ایرانی که به دفاع از مشروطه ایران و آزادی خواهان ایرانزمین پرداختند ، از جایگاه والایی برخوردار می بود و از کمک های نقدی گرفته تا فرستادن اسلحه و مهمات و از همه مهمتر " ابر مردانی که جان خود را بر کف دست گرفته " و به کمک هموطنان خود می آمدند ، از هیچ تلاشی دریغ نورزیدند . در بین قفقازیان ، گرجیان و ارامنه از جایگاه بسیار والایی برخوردار می بودند . کمیته تفلیس نزدیک به صد تن از ایرانیان گرجی ، مردان آزاده را آراست و بدون هیچ چشمداشتی به آذربایجان فرستاد . آنان تا مرز تحمیلی روسیه به ایرانیان با قطار آمدند و به طور مخفیانه از ارس گذشتند و چون می دانستند تمام راههای رسیدن به تبریز به وسیله دشمنان مشروطه کنترل می گردد ، مجبور گردیدند دهها کیلومتر راه را پیاده و از بیراه تا تبریز بیایند . " آمدن اینان از چند راه مایه دلگرمی مجاهدان گردید : از یکسو دانستند که در همه جا باین کوششهای جوانمردانه آنان ارج گزارده میشود ، و آگاه گردیدند که در میان روسیان و گرجیان و دیگر توده ها همدردانی میدارند و این کشاکش میانه آزادی و بردگی در بسیار جاها پیش میرود . از یکسو این صد تن گرجی – که بسیاری از آنان به بدترین شکلی توسط دژخیمان محمد علیمرزا یا بعدها روسها کشتار گشتند و نتوانستند به گرجستان بهشتی ایرانزمین بازگردند – هر یکی مرد جنگنده دلیری میبودند که در جنگها کاردانی بسیار نشان میداد . گذشته از همه گرجیان " لابراتوار " بمب سازی همراه می داشتند ، و چنانکه گفته ایم بمب در این جنگها بسیار کارگر می افتاد . ... رویهمرفته از رسیدن این مردان دلیر به تبریز تکانی در میان مجاهدان پدید آمد .

... تبریز در اینهنگام گذشته از پول و جنگجو به تفنگ و فشنگ نیاز میداشت " و اینگونه بود که بسیاری از جان گذشتگان از بیراهه تفنگ از قفقاز به تبریز می آوردند و چه بسا مردان دلیری که گیر افتاده و در زندان به وسیله شکنجه ، جان خود را در راه وطن فدا نمودند . از سوی دیگر ستارخان برخی از بازرگانان را به قفقاز می فرستاد و آنان نیز کمک های بسیار شایان و مهمی در راه سعادتمند آزادیخواهان انجام دادند .

گذشته از اینکه " از هر باره قفقازیان بیاوری میکوشیدند ... یک پشتیبانی بجای دیگری که در اینهنگام به تبریز کرده شد ، از سوی علمای نجف بود " . شاه ملعون می خواست این عالیجنابان را در نجف بفریبد و به همین دلیل قبل از بستن مجلس تلگراف به نجف فرستاد و از آن سوی علما به تندی پاسخ دادند که " همراهی با مخالفین مشروطه و اطاعت حکمشان در تعرض بمجلس خواهان بمنزله اطاعت یزید بن معاویه است " و حتی بعد از بمباران مجلس روانیون حقیقی اسلام پا را از این هم فراتر نهاده و گفتند که از پادشاهی محمد علیمیرزا ، بلکه حتی خاندان قاجار ناخشنود هستند و این را آشکارا بیان نمودند . چون آگاهی از دلیر مردان تبریز رسید و اینکه شاه معیوب و کم خرد سپاه پشت سپاه به جنگ این مشروطه خواهان می فرستد ، ایشان نیز فرصت را از دست نداده و اعلام نمودند که جنگ لشگریان با تبریز " بمنزله جنگ با امام زمان " ، و بستن راه خوار وبار برای آنشهر " در حکم بستن آب فرات بر روی اصحاب سید الشهداء " است .

 این تلگرافها را دولتیان نگذاشتند که به گوش لشگریان برسد ، ولی باز هم تا حد بسیاری تاثیر خود را گذاشت ، چه چیز بهتر از اینکه ستارخان بارها این را بر زبان آورد که من " حکم علمای نجف را اجرا می کنم " .

" بعموم ملت حکم خدا را اعلام میداریم – آنان خود را نمایندگان خدا بر روی زمین می دانستند و الحق که چیزی غیر از این نیز نمی بودند - . الیوم همت در رفع این سفاک جبار و دفاع از نفوس و اعراض و اموال مسلمین از اهم واجبات و دادن مالیات بگماشتگان او از اعظم محرمات و بذل و جهد در استحکام مشروطیت بمنزله جهاد در رکاب امام زمان ارواحنا فداه ... " و این نمونه ای از فتواهای آیات خدا بر روی زمین در مخالفت با شاه فرومایه قجری می بوده است .

در اینروزها که عین الدوله به سر تبریز رسید ، سواران هم از هر سو آهنگ تبریز را می داشتند و این در حالی می بود که از سوی ایرانیان خارج از ایرانزمین و علمای بزرگوار نجف و آزادیخواهان قفقاز و دیگر سرزمینها ، تبریز و انجمن آن در نبودن مجلس ملی ، جانشین آن مجلس مقدس ملی اعلام گشته بود و " از این پس تبریز عنوان دیگری پیدا کرده تنها در پی نگهداری خود نبوده در پی آن می بود که مشروطه را بایران بازگرداند ، و از چیرگی بیگانگان جلوگیرد ... " .

* چاپ روزنامه توسط آزادیخواهان در تبریز

از سوی دیگر حال در تبریز روزنامه هایی به چاپ می رسید که اینک نمونه ای از گفتارهای ایشان را در باب شاه و به ظاهر روحانیونی ( آنان را باید مادیون نامید تا روحانیون ) که به یاری شاه ملعون پرداخته بودند می آوریم :

من ایخدا بتو نالم ز زاهدان ریایی

که عالمی بفریبند با قبا و ردایی

بخلق حرمت می می کنند ذکر ولی خود

زخون بیگنهان مست هر صبا و مسایی

بگاه موعظه آزار مور را نپسندند

بقتل و غارت شهری کنند حکمرانی

دهند مردم بیچاره را به پنجه جلاد

نه شرمشان زپیمبر نه بیمشان زخدایی

بیا که خون شده جاری بجای آب بتبریز

بحکم شاه و بفتوای چند شیخ کذایی

... بلی ز گاو مجسم مجو فضیلت انسان

که آدمی نه بریش است و نی قبا و کلایی

نمایش تبریزیان در مقابل عین الدوله

* هولناکترین سپاهی که به جنگ مجاهدان فرستاده شد و دلداری مجاهدان به عموم مردم

سپاه ماکو در حال آمدن به تبریز بود و این سپاهی بود که بعدها سهمگین ترین جنگ ها را با مجاهدان نمود . از شجاعت و دلیری آن سپته همه آگاه بودند و به همین دلیل قبل از رسیدن آنان به شهر ، خبر آمدن آنان باعث ترس در تبریز گشته بود . مجاهدان هم برای از بین بردن این ترس در بین مردم و هم برای نشان دادن استواری خود در دفاع از مشروطه در مقابل عین الدوله ، تصمیم گرفتند که جنبشی در شهر پدید آورند و مردم را در جایی مجتمع نمایند و به یکدلی در شهر بکوشند . اینگونه بود که از هر کوی دسته ای متشکل از سادات و کهن سالان و تفنگداران آراسته و با موزیک و فریادهای شادی به سوی انجمن براه افتادند . در آنجا یکی از پیران مجاهد به سخنرانی پرداخت و اینگونه فرمود : " ایمردم غیرتمند من زندگیم بپایان رسیده و چشم براه مرگ هستم ، بشما می سپارم دست از " حقوق " خود برندارید . یگانگی نموده مشروطه را نگهدارید تا فرزندان شما آسوده زیسته نام شما را بنیکی یاد کنند . زیر بیرق خودکامگی نروید که دشمن دین و زندگانی شماست ... از اینگونه سخنان گفته اشک از دیگان فروریخت . مردم نیز بگریه درآمدند . آن پیر زنده دل فریاد برآورده چنین گفت . نه . شما گریه نکنید ! شما بر سر " حقوق " خود ایستادگی نمایید ، از این راه که جوانان در آن بخون خود غلطیدند باز پس نگردید . مردم فریاد برداشتند : تا زنده ایم دست از مشروطه برنداریم و تا ما نیز بآنجوانان نرسیم از کوشش بازنیستیم " .

در روزهای بعد نیز باز مجاهدان بیکار ننشسته و " انجمن سه بیرق سه رنگی ( سرخ و سفید و سبز ) که نشان مشروطه – و آزادیخواهی – شمرده میشد و روی آنها " زنده باد مشروطه " نوشته شده بود آماده گردانیده یکی را برای امیرخیز و دیگری را برای خیابان فرستاد که باشکوه فراوانی برده در آخرین سنگر برافراشتند بیرق سوم را بسردر انجمن افراشتند . مجاهدان برای دل دادن بمردم هر زمان نمایش دیگری پیش می آوردند .

" از سوی دیگر نیز به وجود آوردن سنگرهای جدید می کوشیدند و از توپ ها در هرجایی که گمان کاربرد آن می رفت استفاده می نمودند . از این به بعد این مجاهدان می بودند که می خواستند از فرصت استفاده کرده و تا نیامدن سپاهیان جرار بر سر تبریز ، دوچی را گرفته و پایگاه دولتیان در آن را نابود سازند و این یک دور اندیشی مهمی می بود . "

* عین الدوله و جنگ های سخت با تبریز

در یک شنبه پانزدهم شهریور ماه می بود که جنگی سخت روی داد که تا آن زمان مانند آن اتفاق نیفتاده بود . " یکساعت و نیم از شب گذشته بیکبار از همه سنگرها ، از سر خیابان تا آخر امیرخیز که یک فرسنگ بیشتر است شلیک آغاز شده سراسر شهر پر از آوا گردید و در همان هنگام سواران رحیمخان و شجاع نظام و بهمراه دسته انبوهی از سپاهیان عین الدوله ... بفشار و تاخت پرداختند . از دوچی غرش توپ برخاسته گلوله های آتشین بر سر خانها ریختن گرفت . آواز تفنگ چنان پیاپی میبود که تو گفتی اسفند بر روی آتش ریخته اند . آواز تفنگ و و غرش توپ بهم درآمیخته تو گویی شهر را از جا میکند . گاهی نیز آوای ... بمب بر آنها افزوده میشد . بیچاره مردم چه حال می داشتند و در آن تاریکی بزنان و بچگان چه ترسی رومیداد ؟! فریاد یا الله از خانه ها بلند گردیده و کسی نمیدانست چه رو خواهد داد . " همانا عین الدوله می خواسته امشب کار را تمام کند و بیش از همه به خیابان هجوم آورده بودند که در سر راه می بود . " امشب خیابانیان غیرت و دلیری بی اندازه نمودند . " اینگونه شد که دشمنان ملت و سعادت ایران از این جنگ هولناک نتیجه ای نبردند و به بیرون شهر بازگشتند و این هولناکترین جنگ تبریز تا آن روز به پایان رسید " . این است کوشش و تلاشی که تبریز برای آزادی ایران و سعادت ایرانیان انجام داد و از این رو می ستاییم این شهر بزرگ ایرانی و ایرانیان را ، این فخر زمانه و مایه غرور مشرق زمینیان را .

* گفتگوهای صلح عین الدوله

جالب اینکه با تمام این جنگها عین الدوله سخن از صلح می راند ، او مجاهدان را به صلح دعوت می نمود و با فرستادگان آنان به گفتگو می پرداخت . در یکی از این ملاقات ها که عین الدوله نمایندگان خود را برای گفتگوی صلح به شهر فرستاده بود ، جملاتی توسط مجاهدان گفته شد که ما در اینجا می آوریم :

"تا جان در تن داریم در نگهداری مشروطه خواهیم کوشید . شاهزاده عین الدوله که بحکمرانی آذربایجان آمده اند بیایند و درون شهر نشینند و بقانون مشروطه فرمان رانند . هر کسی که گناهکار است فرمان دهند دستگیرش نماییم تا بازپرس شود و کیفر بیند . نه آنکه در بیرون شهر نشیند و پیاپی لشگر گرد آورد ، و ایل های شاهسون و قره داغ و سواره و پیاده مرندی و کردان شکاک و جلالی را خواسته و باین همه بس نکرده از تهران و قزوین و زنجان و بختیاری و کیکاوند و پشت کوه نیز سپاه بخواهد و در شاطرانلو لشگر بزرگی آراسته در آرزوی کشتار مردم بیدست و پا باشد . ما را از این لشگرها چه باک ! این سی هزار سپاهی جای خود اگر صدهزار هم باشد ترس نخواهیم کرد و دست از " حقوق " خود بر نخواهیم داشت . ما میخواهیم ایران چون دولت های اروپا نیرومند گردد ". این سخنان را جوان غیرتمندی می فرمود که بعد از سالها ایستادگی " سرانجام ببالای دار " او را کشیدند .

 مشروطه خواهان نیز بیهوده با شاهزاده به گفتگو نمی پرداختند و چون می دانستند که عین الدوله از درون دل با محمد علیمیرزا دشمن است ، می خواستند که اگر شد او را به سوی خود بکشانند و به همین دلیل بود که تا آنجا که می شد با او نرمی می کردند . ولی وقتی متوجه گشتند که از انجام اینکار برنمی آیند ، و عین الدوله دست از دو رنگی برنمی دارد ، انجمن نیز به موضعگری در مقابل این حاکم غیرقانونی آذربایجان پرداخت و چون او را فرستاده شاه خیانت پیشه دانست ، به تمام کونسولگری ها و دیگر شهرهای آذربایجان اطلاع داد که چون عین الدوله از روی قانون انتخاب نگشته است ، او را به عنوان والی آذربایجان به رسمیت نخواهند شناخت و همانا مخبر السلطنه را که از روی قانون به آذربایجان در مدتها قبل فرستاده شده بود را حاکم قانونی آذربایجان می شناسند . از آن به بعد گفتگو با عین الدوله بریده شد و معلوم گردید که جنگهای سخت در پی خواهد آمد . از آنسو نیز سپاهیان بسیاری از ماکو و ... دیگر جایها به تبریز رسید . اینگونه شد که انبوه مردم را در تبریز ترس فرا گرفت و زمینه برای توطئه بدخواهان مشروطه که در تبریز بسیار می بودند آماده گشت . آنان به جنب و جوش افتادند و چون اخبار ناجوانمردیهای سپاهیانی چون سپاه ماکو که در مسیر آمدن به تبریز انجام داده بودند ، در آن زمان به شهر میرسید ، بدخواهان آنرا بهانه کرده و ترس و رعب مردم را از جنگ بیشتر می گرداندند .

* مقابله انجمن آزادی تبریز با شاه خیانتکار

 در همین زمان انجمن تبریز به یک کار ستودنی دست زد و آن اینکه شاه ملعون می خواست وامی از روس و انگلیس بگیرد تا از تنگدستی رهایی یابد و در این زمان انجمن که خود را جانشین دارالشوری ملی می دانست ، به جلوگیری برخاست و نوشته ای به نمایندگان دولت های بیگانه نوشت . تبریزیان این نوشته را چاپ کرده و به همه جا فرستادند : " تا دارالشوری باز نشود و پرک – اجازه – ندهد محمد علی میرزا نخواهد توانست بنام ایران وامی بگیرد ، و اگر پولی از این باره باو پرداخته شود در آینده توده آنرا نخواهد پذیرفت " . سپس در ادامه این نوشته را به پارلمان و سنای فرانسه فرستادند :

" پاریس مجلس مبعوثان ، مجلس سنا در موقعیکه شاه مجلس ملی را با توپ منفصل ساخته و میخواهد برای منقرض ساختن قوای ملی از دول متحابه قرض کرده تجهیز سلاح و قشون نماید ما ملت ایران بعموم ملل حریت پرور عالم اعلام میکنیم که این وجه نظر باینکه باعث اضمحلال یک ملتی خواهد شد که در راه اخذ حقوق انسانیه خود جانسپاری میکننند ملت ایران هم بهیچوجه خود را ذمه دار این استقراض نخواهد دانست " انجمن ایالتی آذربایجان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:41  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* پافشاری تبریز و اعزام ارتش بر سر آزادیخواهان

کار تبریز را آنگونه که انجمن اسلامیه و مزدوران می پنداشتند نتوانستند به سادگی پیش ببرند و حال شاه تلگراف به لشگرها و جنگجویان حاضر در آذربایجان می فرستاد و آنان را به کمک ملایان استبداد خواه در تبریز می فرستاد . رحیمخان که چندی پیش از تهران فرار نموده بود و در انجمن تبریز با فریفتن آزادیخواهان از آنان پول و تسلیحات جنگی گرفته بود تا به حفظ آرامش آذربایجان بکوشد ، در این زمان افتخار نداده خود وارد جنگ گردد و پسر خود را بر سر آزادیخواهان فرستاد تا به جنگ و اشغال و چپاول تبریز مشغول گردد . رحیم خان آزادیخواهان را کوچکتر از آن می دانست که خود به سر آنان آید و اینگونه شد که پسر خود با امید پیروزی بر آزادیخواهان به تبریز گسیل نمود ، او هم دست به تاراج اموال تبریزیان زد . تبریز در جنگ داخلی می بود که با آمدن پسر رحیمخان بر سر شهر و راهزنی های او ، دلمشغولی و سختی های بیشتری برای تبریزیان به وجود آمد .

* اولین یورش دولتیان از خارج شهر به تبریز

یورش پسر رحیمخان به شهر با مقابله باقرخان روبرو گشت . باقر خان با بستن سنگر ، راه را بر دولتیان بست و وقتی که آنان به تیر راس رسیدند ، با گلوله های توپ و تفنگ از آنان استقبال نمود . باقرخان بعد از فرار ایشان به تعقیب آنان پرداخت به گونه ای که هفتاد تا هشتاد تن از آنان را به درک فرستاد . در این بین اسلامیان دوچی فرصت پیدا نموده به مغازه های بسیاری هجوم بردند و انبوهی کالا را تاراج نمودند . " این خود زیان بزرگی برای تبریزیان بود و چند صد خاندان را بیچیز گرداند . " از سوی دیگر و پس از فرار پسر شکست خورده رحیمخان به بیرون شهر ، دزدی ها و راهزنی ها توسط آنان شدت می یابد . جالب اینکه این طرفدار استبداد " که کارش تاراجگری میبود جدایی میانه دوست و دشمن نمی گزاشت ، و چون دیروز بخیابان – کوی خیابان – دست یافتن نتوانسته بود امروز کینه آنرا از باغمیشه می جست . مردم تازه از خواب بیدار شده و از همه جا نا آگاه نشسته بودند که ناگهان آواز شلیک تفنگ برخاست ، و بیکبار سواران بخانه ها ریخته بیباک و بیپروا بتاراج پرداختند . مردم بیش از آن نتوانستند که دست زنان و فرزندان خود گرفته بباغها گریزند ... " .   

* بالا گرفتن کار تبریز

اینگونه بود که کارها در تبریز گره خورد و شاه از یکسره نشدن کار تبریز ناراضی . شاه به چاره اندیشی پرداخت و به همین دلیل دشمن قدیمی مشروطه ، عین الوله را به حکمرانی آذربایجان برگزید و او را با شتاب از خراسان به سوی آذربایجان فرستاد . در همین روزها می بود که فوج ملایر را که شاه از تهران فرستاده بود ، به پیرامون تبریز رسید . از سوی دیگر خود رحیمخان به پیرامون تبریز آمد و شاه در تلگرافی از او مرده یا زنده مجاهدان را خواست . از آن سوی عین الدوله نیز تلگرافی هایی اینچنینی برای دولتیان می فرستاد که " این ستار چه قابل است در مقابل اینهمه استعداد در ولایت ایستاده است ... " .

* آمدن رحیمخان بر سر شهر تبریز و حال و روزگار این شهر

رحیمخان با پول و توپ و تفنگهای بسیاری که از خود انجمن گرفته بود تا در آذربایجان دادگری نماید ، به سر وقت خود مجاهدان و مردم تبریز آمد ، آنهم با چه شکوه و دبدبه ای . اینگونه بود که با آمدن او ، دشمنان مشروطه در تبریز جانی دوباره گرفتند . اکنون هجده روز بود که در تبریز جنگ برخاسته و ادامه پیدا کرده بود . در این چندگاه آزادیخواهان و مجاهدان آنچه می توانستند و می یارستند کوشیده و ایستادگی و شکیب نشان داده بودند . لیکن روز بروز دشمن نیرومندتر گردیده بسختی کار میافزود ، و این بدتر که روزنه امیدی از هیچ کجا باز نمی بود .

* تبریز تسلیم می شود

باید فراموش نکرد که مشروطه از سراسر ایران برچیده شده ، و در همه جا ایرانیان بار دیگر گردن بیوغ خودکامگی گزارده ، و این تنها تبریز میبود که ایستادگی می نمود . در همین شهر نیز گذشته از اینکه یک نیم مردم بسوی دولت گراییده با آزادیخواهان می جنگیدند ، در میان آن نیم دیگر نیز دسته های انبوهی ارجی بمشروطه نگزارده ، و یا آنرا از میان برخاسته می پنداشتند ، از اینرو به ایستادگیهای دلیرانه مجاهدان محلی نمیدادند . مردم نتیجه جنگهای مجاهدان را جز از بهم زدن آرامش و ایمنی شهر و بسختی انداختن خاندانها نمی دانستند ، و از اینرو اینان نیز فشار بمجاهدان می آوردند ، و یا زبان از ریشخند و نکوهش باز نمیداشتند . " گذشته از اینان روسها با استفاده از وابستگان خود بمیان مردم افتاده ، بنام آنکه ایستادگی در برابر دولت سودی نخواهد داشت مردم را از مجاهدان و جنگ آنان دلسرد می نمودند . وابستگان روس مجاهدان را نیز باین میخواندند که دست بهم داده ، و جنرال کنسول روس را میانجی گردانیده از شاه آمرزش و زینهار طلبند ، تا از زیان و آسیب – شهر – و کشته شدن در این راه بیهوده ایمن گردند .

" ببینید مجاهدان در میان چه سختیهایی پافشاری می نمودند – یا علی - . راستی را باید بجوانمردی آنان " آفرین " خوانیم . بویژه اگر بیاد آوریم که سرجنبانان و نمایندگان انجمن ، بیشترشان مشروطه را پایان یافته پنداشته از روز دوم تیر ماه که داستان تهران را شنیده خود را بکنار کشیدند ، و برخی از ایشان بکونسولخانه ها پناهیدند ، و تنها این مجاهدان و چند تن از سردستگان میبودند که مردانه پا می فشاردند .

باری چون رحیمخان به بیرون شهر رسید ، و آوازه از آمدن او و از انبوهی سپاه و افزارش ، در شهر افتاد ، ترس مردم بیشتر و فشار آنان بمجاهدان فزونتر گردید . " از سوی دیگر روس ها به تلاش های خود افزودند و بسیاری از معتمدان و سرشناسان تبریز را به جان مجاهدان انداختند تا آنان را از ادامه جنگ منصرف سازند . اینگونه بسیاری از مجاهدان قبول نمودند برای اینکه گزندی به مردم نرسد ، تفنگ خود را زمین بگذارند . باقرخان به این کار خرسندی نشان نمی داد ولی به دلیل ترس مردم و از سامان افتادن امور ، مجبور گردید که در خانه یکی از بزرگان تبریز پناه گیرد و خود و یاران اش را در آنجا نگه دارد . اینگونه روس های ملعون پرچمی را در میدان تبریز برافراشتند و اینگونه مجاهدان بدون هیچ جنگی با رحیمخان شکست یافتند .

* اشغال تبریز

از آن سوی ملایان اسلامیه که در پی حکمروایی و گرفتن انتقام از مردم می بودند ، و چون فکر می کردند که اگر رحیمخان به شهر آید ، به کشتار و تاراج می پردازد ، " این بود جاهایی را از خانه های ملایان و دیگران برمیگزیدند که بیرق سفیدی بنام بیرق اسلام ، در آنجا زده شود ، و کسانیکه بآنجا پناهند در زینهار باشند . ... لوتیان دوچی و سواران دولتی هر زمان که فرصت می یافتند ، رو بیکسویی آورده دست بتاراج میگشادند ... " .

 از سوی دیگر و به فرمان اسلامیه ، آب آسیابها را برگردانده بودند و آرد و نان در شهر کمیاب گشت . رحیمخان به این دست جنایات نیز بس نکرده می خواست که با زور و اسلحه به جنگ کوی خیابان تبریز بیاید و مجاهدان آنجا را مغلوب نماید . از این جنگ کونسول روس به دلیل آسیبهایی که به وابستگان روسیه می رسید جلوگیری نمود ولی در مقابل نیز " مجاهدان خیابان ، و به پیروی از آنان مجاهدان مارالان و نوبر ، تفنگ بر زمین گزارده راه خیابان را بروی دولتیان باز کردند . " اینگونه شد که رحیم خان با شکوه خاصی به همراه سواران و سربازان قره داغی از راه کوی خیابان و فوج ملایر از سوی دیگری وارد تبریز گردیدند . رحیمخان در باغ شمال که دارای عمارت های دولتی می بود نشیمن گرفت . سربازان دولتی اینگونه بر سر راهها می ایستادند و تفنگ و افزار جنگی را از دست مردم می گرفتند و خانه های مخالفان استبداد را تاراج می کردند . " مردم از ترس آنکه خانه هاشان بتاراج رود ، بر سر درب منازل خود بیرقهای سفید زدند . از مجاهدان هر کسی در آن نزدیکیها می بود خود را نهان گردانید . ... مژده این فیروزی را بتهران فرستادند ... " .

گرد آزادی ، ستار تبریز ، آبروی مردان ، تبریزیان ، ایرانیان ، مشرق زمینیان

" دولتیان با این فیروزی کار را پایان یافته میشماردند ولی نچنین می بود . راستست که در نتیجه این پیشامدها انبوه مجاهدان نومید گردیده تفنگهای خود را بزمین گزاردند ، ولی ستارخان که از سالها در تبریز بدلیری شناخته بوده ، و در این جنگهای بازپسین کاردانی و مردانگی بسیار ازو سرزده بود ، با دسته کوچکی از پیرامونیان خود می ایستاد ، و پروایی از این پیشامدها نمیداشت . "

اینگونه بود که مجاهدان تاج ایرانزمین ، این قفقازیان بلند همت و دیگر مجاهدان دلیر تبریزی که به دولتیان نمی خواستند سر فرو آورند ، به " امیر خیز " پناهیدند و گرد " ستارخان " جمع گردیدند . " اینان با همه اندکی استوار می ایستادند . " از سوی دیگر ارگ را که خود یک سنگر بسیار قابل توجهی می بود ، عده ای دیگر از مجاهدان در اختیار گرفته بودند و ایشان نیز از همدستان و یاران " ستارخان " به حساب می آمدند . گذشته از اینها ، از تبریز به آن بزرگی ، تنها چند تنی از مردان آزاده در مسجد صمصام خان مردم را مجتمع می گرداندند و به نام مشروطه سخن می راندند ، و اینگونه از ستار تبریزی پشتیبانی می نمودند . این بود همه نیروی آن شور و جنبشی که تا دیروز شاه را در مقابل خواست های خود مجبور به عقب نشینی و از ادامه زندگی نا امید نموده بود و حالا از آن همه ، کمتر از پنجاه نفر باقی مانده بودند . ولی با این فرق که سرداری بزرگ ولی ناشناخته با نام " ستارخان " اختیار دار آنان گشته بود .

" دولتیان باین ارج نمیگزاردند ، و هر کسی می پنداشت ستارخان یا دستگیر می گردد و یا گریخته جان بدر می برد . هیچ کس گمان نمی برد که او در برابر آنهمه دشمنان خواهد ایستاد و فیروز هم خواهد گردید .

راستی هم این ایستادگی گردانه ستارخان یک کار بزرگی – در تاریخ جهان – می باشد . در تاریخ مشروطه ایران هیچ کاری باین بزرگی و ارجداری نیست . اینمرد عامی از یکسو اندازه دلیری و کاردانی خود را نشانداد ، و از یکسو مشروطه را به ایران بازگردانید . مشروطه از همه شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز باز می ماند . از تبریز هم برخاسته تنها در کوی امیرخیز باز پسین ایستادگی را می نمود . در سایه دلیری و کاردانی ستارخان بار دیگر بهمه کوی های تبریز بازگشته ، سپس نیز بهمه شهرهای ایران باز گردید . آن لکه سیاهی که در نتیجه زبونی و کارندانی نمایندگان پارلمان و شکست آزادیخواهان تهران ، بدامن تارخ ایران نشسته بود ، اینمرد با جانبازیهای خود آنرا پاک گردانید . ... ستارخان نه تنها مشروطه را بایران بازگردانید ، صدها کسان را از کشته شدن و از گزند و آسیب رهانید . "

* آمدن کنسول روس به نزد ستار ایرانی

دولتیان پیاپی از دوچی به امیرخیز می تاختند ، و چون نتیجه ای از این تلاش نگرفتند ، رو به توپ آوردند و شروع به توپ اندازی و بمباران امیرخیز نمودند . در اینهنگام چون خبر رسید که کنسول روس ، پاخیتانوف بامیرخیز خواهد آمد ، به رسم ایرانیان ، ستارخان دستور آمادگی برای پذیرایی از این میهمان – دشمن را داد و کسانی را از مجاهدان برای گفتگو با این گرگ در لباس میش خزیده ، دعوت نمود . " کنسول چون در آمد پس از نشستن و حال پرسیدن چنین آغاز کرد : " امروز بخیابان رفتم و بدوچی رفتم و اکنون نیز باینجا آمدم که از شما پیمان گیرم که بجنگ پیشدستی نکنید تا پیشامد با گفتگو پایان پذیرد " . ستارخان پاسخی ساده گفت : " ما هیچگاه بجنگ پیشدستی نمی کنیم و همیشه از آن سوی بما می تازند و ما جلوشان می گیریم " . سپس حاجی شیخ علی اصغر و دیگران نیز سخنانی راندند . کنسول به ستارخان پیشنهاد کرد که بیرقی از کونسولخانه فرستاده شود و او بدرخانه خود زده در زینهار دولت روس باشد ، و نوید میداد که سر قره سواران آذربایجان از دولت ایران برای او بگیرد . ستارخان چنین گفت : " جنرال کونسول من میخواهم هفت دولت بزیر بیرق ایران بیاید . من زیر بیرق بیگانه نروم " . کونسول این پاسخ را نه بیوسیده – انتظار نداشت – بود خیره ماند ، و چون برخاست برود ستارخان هفت تن از سواران قره داغ را که در جنگها دستگیر کرده بودند باوسپرد که همراه نوکران خود بدوچی رساند . کونسول از این رفتار بسیار شادمان گردید .

از ستارخان در آنروزها کارهای ارجدار و شگفتی سرزده که بر سر زبانهاست . یکی اینکه عباسعلی نامی را از نوکران او دوچیان فریب میدهند که نا آگاهان او را بزند و خود را بدوچی رساند و او فرصتی بدست آورده در جایی که ستارخان تنها می بوده گلوله ای باو زده خود می گریزد . گلوله کشنده نبوده ولی زخمی باز می کند . ستارخان زخم را بسته برای آنکه مایه دلشکستگی نشود از یاران خود پنهان میدارد . "

و این است وصف ستارخان و تبریز ، او می بود که تبریز را از بلایی که سر او و دیگر قسمتهای ایران آمده بود رهانید و این است از جمله کارهای ارجدار و ستودنی این افتخار ایرانیان ، از برای حفظ آبروی مشرق زمینیان ، او نه اینکه به زیر بیرق بیگانگان و تحت مکرها و توطئه های ایشان برای نابودی " ایران " نرفت ، بلکه حتی می خواست که سرزمین اش آنقدر قدر قدرت گردد که ... .

* شوراندن تبریز به دست فرستاده خدا

" فردای آنروز که آرامش می بود ، ستارخان بیک کار ارجدار دیگری برخاست . کاری که فهم و کاردانی او را با دلیری و مردانگیش در یکجا نشان میداد " . ستارخان و یاران اش در این روز در منزل یکی از مجاهدان جمع می گردند و درباره اتفاقات پیش آمده و سفیر روس و به زمین زدن بیرق های سفید نصب شده در میدان شهر بگفتگو می پردازند و سردار از تصمیم قطعی خود برای خواباندن پرچم های سفید می گوید . در این حال می بود که یکی از مجاهدان که در حال پاک گرداندن تفنگ خود می بود ، متوجه گلوله داخل تفنگ خود نشد و اینگونه گلوله در می رود و به سقف می خورد . " اینکه در میان آن همه جمعیت گلوله بهیچکس نخورد ستارخان آنرا بفال نیک گرفته گفت : حتماً بیرق ها را خواهیم خوابانید . این گفته با مجاهدان بیرون رفت " . با اولین تیر ستارخان ، اولین بیرق ستم و استبداد خواهی بر زمین افتاد . اینگونه شد که یکایک بیرق های روسی و دولتی و اسلامی بر زمین فرو افتاد .

" چنانکه گفتیم از اسلامیه برای خانه هایی بیرق فرستاده ، و بسیاری نیز خودشان بیرق ساخته بالای در افراشته بودند . در بسیاری از کوچه ها یک دری بی بیرق نمیبود . بستگان روس بیرق دولت خود را زده بودند . ستارخان میخواست با خوابانیدن آنها مردم را دوباره بشوراند و این یکی از شاهکارهای او بود . چنانکه گفتیم مجاهدان بگرد سر او کم می بودند ، و بی گمان شماره شان به بیست تن نمیرسید ، و با این دسته اندک بیرون آمدن او بکوچه ها جز بی باکی شمرده نشدی . زیرا چنان که گفتیم سواران و و سربازان در شهر می بودند ، و دولتیان برای گرفتن او بهر کوشش برخاستندی جای خشنودی بود که با سواران و سربازان برخوردی رخ نداد . از آنسوی همینکه او در کوچه نمودار گردید و مردم خواست او را دانستند بانبوهی پی او را گرفتند و آواز بزنده باد بلند گردانیدند . و یک هیاهوی بزرگی پدید آوردند . بدینسان بیرق خوابانان تا دم عالی قاپو پیش رفته از آنجا کسی را با پیام بنزد باقرخان فرستاد و و خود بازگردید . نتیجه این کار آن بود که مردم دوباره بتکان آمدند ، و گرد نومیدی را از خود فشانده برای کوشش آماده گردیدند . در آن دو سه روز سربازان ملایر و سواران قره داغ مردم را بسیار آزرده ، بنام جستجوی طپانچه و افزار جنگ جیب و کیسه هر کسی را تهی گردانیده بودند . از این دژ رفتاری مردم بیاد زمان خودکامگی و بدی های آن افتاده در بیشتر دلها آرزوی بازگشت مشروطه نیرو گرفته بود ، این کار دلیرانه ستارخان با آرزوهای آنان سازگار افتاد و بسیار هنایید " و بر دلهای آنان تاثیر گزارد .    

* بازگشت باقرخان به میدان جنگ

اینگونه شد که باقرخان ، این یار دیرین ستارخان از به گوشه و کنار رفتن خود پشیمان شد و خواست ستارخان را لبیک گفت . با فهمیدن خواست ستارخان بر ادامه جنگ ، بسیاری دیگر از مجاهدان کویهای دیگر نیز دوباره دست به اسلحه برده و خود را وارد گود مردانگی نمودند . اینگونه شد که کوی خیابان ، نوبر و جایهایی دیگر به یاری امیر خیز برخاستند .

* فتح تبریز به دست مجاهدان

 اینان که تا دیروز پراکنده می بودند ، با دیدن این تلاشهای ستارخان به یکباره دور هم جمع گشتند و همگی رو به سوی باغ شمال نهادند که دولتیان آنرا نشیمن خود گردانده بودند ،اینگونه باغ محاصره گردید . " بیکبار بجنگ و شلیک پرداختند رحیمخان در باغ نشسته ، تو گفتی از هیچ جا آگاهی نمیداشت ، و همینکه آواز شلیک برخاست سواران بهم برآمده ندانستند چه کنند . اندکی این سو و آنسو دویدند ، و سرانجام چاره جز گریختن ندیدند . " دولتیان از آن سویی که باغ به بیابان می پیوست ، این استبدادیان و ظالمان ضد مردم ، رو به فرار گذاشتند و " مجاهدان هنگامیکه بباغ درآمدند دیکهای ناهار را بروی اجاقها ، و سماورها را در حال جوش ، و چادرها را افراشته دیدند " . این جنگ نصفه و نیمه باعث شد تا دولتیان به خارج از شهر متواری گردند و از همه مهمتر آن که تمام دخالتها وتلاشهای روسهای سنگدل و بی مروت به یکباره و با مجاهدت ستارخان و مردم تبریز بی سود و حاصل گردید . این است شکوه کسی که خود از پا نشسته بود و دیگران را نیز که افسرده و پژمرده گشته بودند را دل شیر بخشید و سرنوشت ایران زمیت را با این کار بزرگ تمام و کمال دگر گرداند .  

دولتیان با این ننگ و سرافکندگی از تبریز متواری گشتند ، و در مقابل از دربار تلگراف رسید که آنان سعی در قلع و قمع اشرار نمایند تا اردو از تهران گسیل شود . درباریان می گفتند که : شاید خدا بخواهد که در نیمه راه رسیدن سپاهیان دولتی به تبریز ، خبر بازگشت را به آن لشگر اعزامی دهند اگر آنها بتوانند کار تبریز را تا رسیدن آنان یکسره کنند . در این تلگراف آمده است که دولت همیشه برای فتح هرات و بخارا از قشون آذربایجان استفاده می نموده است و حال زشت است که برای فرونشاندن شورش عده ای ، لشگر از جای دیگر به آذربایجان فرستاده شود و اینگونه به تهیج و تشویق آذری ها می پرداختند تا برادران خود را بکشند .

* شروع جنگ های سخت در تبریز

" از هر باره پیدا می بود که بکینه آن شکست بجنگهای سختی – دولتیان – خواهند برخاست . ستارخان و باقرخان نیز بآمادگیهایی کوشیدند و بچند جا ، از ارک و مسجد جهانشاه ( مسجد کبود ) و دیگر جاهای بلند ، توپ کشیدند ، و بشماره سنگرها افزودند . " بعد از آرامشی کوتاه ، " این بار دولتیان بیش از همه روز خود را در برانداختن ستارخان بکار میبردند ، و این بود در دوچی گرد آمده از آنجا بامیخیز فشار می آوردند . از آغاز روز آواز تفنگ شنیده میشد و کمی نگذشت که توپها نیز غریدن گرفت و گلوله از دو سو آمد و رفت آغاز کرد . " روزها می گذشت و هر روز جنگ سخت تر می گشت . " و چه بسا که شب نیز جنگ درگرفته رویهمرفته کمتر زمانی خاموشی رخ میداد . "

چون دولتیان دریافته بودند که ستارخان منبع نیرو دهی و هدایت مجاهدان می باشد ، تمام تلاش خود را برای نابودی او انجام می دادند . در یکی از این روزها ، استبداد طلبان نقشه ای کشیده و اینگونه " از چند راهی خانه ها را شکافته و جلو آمدند و انجمن حقیقت را که جایگاه ستارخان می بود از چند سو گرد فرو گرفتند ، از چند سو بجنگ و تیراندازی پرداختند . در همان هنگام توپها نیز میغرید و گلوله بر سر امیرخیز می بارانید . ... چون محمد علی میرزا از دیر کردن کار – پیروزی – خشمناک می بود و برحیم خان و سردستگان سخت می گرفت ، امروز بآن می بوند که باری امیر خیز را از میان بردارند و بدینسان بی باکی می نمودند . ولی ستارخان همچنان پا می فشرد و از از این سنگر بآن سنگر رفته گلوله می انداخت ، و تا شام می کوشید تا سواران کاری نتوانسته بازگردیدند . " در آن روز مجاهدان با اهدای جان چهار تن در راه سربلندی ایرانزمین توانستند نزدیک به هشتاد تن از استبدادیان را بی جان کنند .

* تبریز بعد از اولین جنگ سخت

بعد از آن ، جنگها تا کمی فروکش نمود و دولتیان دست به تاختی نمی زدند و تنها از سنگرها به جنگ برمی خواستند . چون با زور نتوانستند کارها را به پیش برند ، دولتیان نمایندگانی از برای گفتگوی صلح فرستادند که نتیجه معلوم می بود . در این روزها ، با شهادت یکی از مجاهدان دلیر ( که نگهبانی بازار را بر عهده می داشت ) اندوه مجاهدان را در بر گرفت . " این از پاکدلی های مجاهدان می بود که یکدیگر را دوست داشتندی و کسیکه شایندگی – و شایستگی می نمود – پیش دیگران ارجمند می گردیدی . "

جنگ در تبریز خسارات به بار می آورد و گذشته از کشته شدن مجاهدان و دیگر مردم ، هر مغازه و بازاری که به دست دولتیان می افتاد ، غارت می گردید و این تاراج ها مایه سرافکندگی مجاهدان می گردید که حامیان مردم شناخته می شدند . از سوی دیگر دولتیان بر صلح تاکید می کردند ، و دلیل این موضوع : کمبود تسلیحات نظامی در نزد دولتیان می بود . دولتیان حال و روز خوبی از نظر مهمات نمی داشتند و به همین دلیل روسها به کمک دولتیان آمدند . در این روزهای سخت دولتیان ، از کونسول خانه کمک های فراوانی بر علیه مجاهدان صورت گرفت . از سوی دیگر و به دلیل شکست های پشت سر هم دولتیان و برآشفتن محمد علیمیرزا ، نظامیان بر علیه شریعت خواهان سیاه نهاد ، تلگراف به دربار می فرستادند و از آن سوی اسلامیه ای ها بر علیه سرکردگان نظامی تلگراف می فرستادند و شکست ها و کم کاریها را بر گردن آنان می انداختند .

* سازماندهی و سامان امور مجاهدان

تبریزیان که در ابتدا برافتادن مجلس و به هم خوردن انجمن ایالتی را دیده بودند ، خواهان جنگ نمی بودند و سردار و بعد از آن باقرخان تنها آنقدر توانستند که به جلوگیری از دولتیان بکوشند و دیگر امور بلاتکلیف باقی مانده بود . کسروی می فرماید : ولی این زمان چون از یکسو مجاهدان بپایداری خود امیدمند گردیده و از یکسو از تهران آگاهی میرسید که محمد علیمیرزا بسیج سپاه برای فرستادن بآذربایجان می کند و از ماکو آگاهی میرسید که اقبال السلطنه آهنگ با تبریز را میدارد .... ، و از اینها فهمیده شد که جنگ بدرازی خواهد کشید ، از اینرو کسانی از سردستگان و دیگران گرد آمده باین شدند که سامانی بکارها دهند . هنگامیکه آن جنگ های سخت میانه دولتیان با ستارخان و باقرخان میرفت اینان بکارهای خود میکوشیدند . چنانکه گفتیم نمایندگان انجمن بجان خود ترسیده هر یکی بجایی پناهید . سپس نیز لوتیان دوچی آمده انجمن را تاراج کردند و بیرقش را خوابانیدند . ستارخان از کارهای ارجداری که در آن روزهای گرفتاری کرد یکی این بود که بیرق دیگری بسیجیده با شکوه و نمایش بانجمن فرستاد که بالای درش افراشتند و حسین خان باغبان را با یکدسته از مجاهدان گزیده بنگهداری آن بیرق گماشت . این نشانی از ارج گزاری ستارخان بانجمن می بود . در این روزها هم ایشان آرزو میداشت که دوباره انجمن برپا گردد و بکارها دیده بانی کند ... این بود نمایندگان دیگری پا پیش نهاده انجمن را برپا گردانیده و اینگونه شد که انجمن ایالتی آذربایجان با خواست و زحمت ستارخان دوباره برپا گردید . اهمیت این انجمن ، در این عصر قدرت یافتن ستارخان ، به عنوان اینکه تنها انجمن آزادیخواه ایران می بود ، بسیار بیشتر گردید و از این زمان است که این انجمن ستار ساخته ، گذشته از بسیاری از زحمات ستایش برانگیز ، خود را جانشین قانونی مجلس ملی ایرانیان نامید که به طور غیر قانونی برچیده شده بود . با جانشین شدن انجمن ایالتی آذربایجان به جای شورای ملی ایرانیان ، این انجمن خود را به دیگر کشورهای جهان نیز به عنوان نماینده حقیقی مردم ایران معرفی نمود ، و می بینیم که حتی با روابطی که با دیگر پارلمانهای جهان داشت ، از خواستهای پادشاه برای گرفتن قرض از روسیه و انگلیس نیز حتی توانست جلوگیری نماید . این بود نتیجه کار بزرگی که ستارخان در تشکیل دوباره انجمن آزادیخواه تبریز انجام داده بود .      

" برای پیشرفت کارها به پول نیاز میبود . مجاهدان تاکنون پول نمی گرفتند و این نشانی از مردانگی ایشانست که توانگر و بیچیز ، بی هیچ چشمداشتی آن جانفشانیها را می نمودند . ... از آنسو برای خرید فشنگ و تفنگ و درفتهای – مخارج - دیگر نیز نیاز بپول می داشتند .

از اینرو کمیسیونی بنام " کمیسیون اعانه " برپا گردانیدند که رسیدها چاپ کرد ، و از روی دفتر و حساب از توانگران بپول گرفتن پرداخت و برای مجاهدان ( هر تنی روزانه چهار قران ) مزد نهادند . ... در میان مجاهدان تاکنون فرماندهی و فرمان بری نمی بود ، و آنان با یکدیگر جز برادرانه راه نمیرفتند . آری کسانی در آن یکماه جنگ کاردانی و دلیری از خود نشان داده برتری بدیگران یافته بودند ، ولی نام برتری در میان نمی بود ... " .

کسروی از تفنگهای کهنه موجود در دست مجاهدان می گوید و اینکه آنان خود با دست خود تیر برای این اسلحه های قدیمی می خردیدند . اسلحه های فرانسوی کاری در مقابل اسلحه های آلمانی و روسی از پیش نمی بردند و به همین دلیل صنعتگران تبریزی با تغیراتی در این تفنگها آنها را آماده برای جنگیدن می نمودند " ولی از این نیز سود بسیاری دیده نمیشد ، و این غیرتمندی مجاهدان می بود که کاری پیش می برد . "

جایهایی را تدارک دیدند برای تحویل دادن گلوله های خالی شده و تحویل گرفتن فشنگ های جدید ، و از سوی دیگر و برای هدر نرفتن مهمات ، انداختن تیر هوایی ممنوع گردید . " نیز ستارخان غدغن کرد که مجاهدان بکسی چیرگی نکنند و کسی را نیازارند و از هیچ جا چیزی نگیرند . " مجاهدان دسته بندی شدند و هر دسته ای ، در حالی که دسته دیگر در حال انجام وظیفه می بود ، به استراحت می پرداخت ، " مگر هنگام جنگ که همگی بسنگرها شتابند . نیز بهر کویی دروازه ها ساخته بالای آن سنگرها پدید آوردند . " به دلیل اینکه مال و دارایی بازرگانان و و کسبه نابود نگردد ستارخان برای نگهبانی از بازار تلاش خوبی نمود تا آن قسمتی از بازار که در دست مجاهدان می بود در امان باقی بماند .

" دستگاه آزادیخواهی که بآخرین پایگاه ناتوانی خود رسیده و از آنجا بازگشته بود ، روزبروز بتوانایی افزوده کارها بهتر میگردید بسیاری از کسانیکه رو نهان کرده یا بکونسولخانه ها پناهیده بودند بیرون آمده دوباره در کوشش همدستی می نمودند . مجاهدان روزبروز آزموده تر گردیده بدلیری می افزودند . چنانکه دیدیم چون دولتیان توپ بکار بردند اینان نیز توپها از ارگ بیرون آوردند و بکار گزاردند ، و از میان آزادیخواهان توپچیان آزموده و کاردانی پیدا شد . ... مجاهدان قفقازی ( یا بهتر گویم " از قفقاز آمده ") که سر دسته شان مشهدی حاجی می بود ، و در این جنگها دلیری و چابکی بسیار نشان میدادند گاهی بمب یا نارنجک نیز می ساختند ، و چون سواران و سربازان دولتی تا آن روز بمب ندیده بودند از آن بسیار می ترسیدند . "

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:41  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* گردان ماکو و جنگ های سخت مجاهدان با ایشان

" سپاه ماکو یکی از نامهاییست که در تاریخچه جنگهای آزادیخواههانه تبریز برجستگی دارد ، و با سهشهای – تاثیرات – گوناگونی توام بوده . ... کسانی که در آن روز در تبریز بوده اند ... بیاد توانن آورد آن ویرانیها را که سر راه خود از خوی تا تبریز کردند ، بیاد توانند آورد آن  آتش را که در ساوالان افراشتند ، بیاد توانند آور آن چابکی و تندی را که در تاختن بشهر از خود نمودند ، بیاد توانند آورد آن ترس و تکانی را که بشهر انداختند ، پس از همه بیاد توانند آورد آن سیلی خشم را که از دست مجاهدان خوردند و بازگشتند اگر صمدخان و سپاه او را بکنار گذاریم . در یازده ماه جنگهای تبریز ، هیچ سپاهی در برابر شهر آن دلیری و چابکی را نشان نداد و هیچ سپاهی نیز آن سیلی سخت را از دست شهر نخورد .

این سپاه که از گردان ( = کردان ، در بعد از اسلام نام مادهای باستانی به گرد رزم آور و بعد از مدتی ساده تر یعنی کرد تغیر نمود ) جنگ آزموده شکاک و جلالی و از سواران خود ماکو آراسته شده و سه هزار تن ، از دلیرترین جنگجویان را در بر ، و پنج توپ کاری را با توپچیان ورزنده همراه میداشت " بر سر تبریز فرستاده شد . این سپاه جرار را دشمن قدیمی مشروطه ، اقبال السلطنه در این روزهای درماندگی شاه  تدارک و بسر تبریز فرستاده بود تا مگر کار آزادی را یکسره کنند . چون از همان لحظه حرکت ،  این سپاه به هر آبادی که رسیدند ، آنرا نابود کرده و آتش زده بودند ، این بود که از دیرباز نام این سپاه در تبریز برده می شد و ترس سختی از آنان در دلها افتاده بود .

این بود که بسیاری از مردان آبادیهای اطراف تبریز به خدمت ستارخان رسیده بودند تا با گرفتن اسلحه و مهمات به سنگر بندی و مقابله با این سپاه قهر آلود بشتابند . آن مردان دلیر برای حفظ زنان و کودکان خود را به شهر آورده بودند . سپاه ماکو از صوفیان برخاست تا بسوی تبریز بیاید و مجاهدان در ساوالان به جنگ با ایشان پرداختند . مجاهدان در مقابل این سپاه دلیر و چابک به سرعت شکست یافته و " در اندک زمانی بیست و هشت تن از آنان کشته و هفتاد و پنجتن  دستگیر افتاده ، عزوخان دژخیمانه دستور داد که چهارتن از سران اینان را بدهانه توپ گزارده گوشت و استخوانشان بهوا پرانیدند . غرنب توپها از دو فرسخی شهر را تکان میداد ... . "

* سخت ترین جنگ تبریز تا آن زمان

اینگونه شد که به زودی جنگ آغاز گردید و سخت ترین جنگ تبریز تا آن زمان به وقوع پیوست . کسرو ی می فرماید : " امروز دولتیان بزور آزمایی بزرگی برخاسته میخواستند بهر بهایی سر آید بشهر دست یابند " ، آنان از دیروز بی مهابا بسیج تاخت می داشتند " و هنوز یکساعت از آفتاب نمیرفت که ناگهان غرش توپها برخاسته از هر سو جنگ آغاز شد . " توپها به گلوله باران پرداختند و سواران و پیادگان از ماکو آمده شلیک کنان به جلو آمدند ، گلوله های ترکیده توپ در شهر همچو " تندر آوایش سراسر آن کویها را فرا می گیرد . " سواران و سربازان مرند و قره داغ و شاهسون و دیگران که در دوچی هستند همگی بجنگ برخاسته از همه سنگرها گلوله می بارانند . از آنسو دسته های انبوهی از ایشان همراه ضرغام و حاجی موسی خان و دیگر سرکردگان ، با چند نقب زن از چندین راه هجوم بامیر خیز آورده دیوارهای خانه ها را شکافته بسنگرهای ستارخان نزدیک میشوند ، و انجمن حقیقت را از اینسو و آنسو گرد گرفته گلوله ها همچون تگرک می بارانند و تا زور میدارند میکوشند که ستارخان را کشته یا از جای خویش بیرون رانند . آواز تفنگها بهم پیوسته – و این ذره ای است از چیزی که در جنگ آخر الزمان روی خواهد داد – چنانست تو گویی شهر را از جا خواهند کند . در این گیر و دار توپها نیز از دامنه کوه سرخاب بخروش برخاسته گلوله می بارد . از آنسوی لشگرهای عین الدوله و سپهدار از مالاران و سر خیابان و راه قوریچای به پیشرفت پرداخته جنگ سختی می کنند . توپها نیز بالای تپه ها غرش کرده و پیاپی گلوله میرزند .

تا امروز جنگی باین سختی رو نداده است . سراسر شهر تکان خورده دسته دسته مردم از خانه ها بیرون ریخته نمیدانند چه باید کرد . بسیاری از ایشان شهر را از دست رفته میدانند " و در پی رهانیدن خود و خاندانشان می باشند از این مهلکه ، آنان که دل خوشی به مشروطه نمی دارند ، " فرصت جسته آشکاره بدگویی میکنند و دشنام و آزار بازادیخواهان دریغ نمیگویند . دسته های انبوهی از مردم از ترس سپاه ماکو می خواستند که از راه باغها از شهر بگریزند و از فرماندهان زینهار بطلبند . ... الحق که روز سختی می بود و اگر " کردان بیک تاخت بیباکانه دیگری برخاستندی بنزدیکی امیر خیز رسیدندی و آن هنگام بودی که ستارخان میان دو آتش افتاده ... " . در این میان بزرگمردان بسیاری دلیری های فوق تصور از خود نشان دادند و در حالی که " ستارخان با همراهان خود میانه آتش دست و پا زده با دشمن که از هر سوی پیش آمده بود جنگ بس سختی میکردند " ولی با تدبیر های ستارخان و با اینکه خود در زیر گلوله باران قرار داشت ، دسته هایی از مجاهدان را برای مقابله با جنگجویان کرد به آن منطقه از تبریز فرستاد که کردان فشار بسیار به آن می آوردند ، اینگونه شد که با این تدبیر ستارخان و به معنای واقعی کلمه ، جانفشانی های مجاهدان ، توانسته شد جلوی سپاهیان دولتی گرفته شود . در حالی که خورشید به افق خود نزدیک می شد ، " جنگ به سخت ترین جای خود رسیده بود مجاهدان از رسیدن ستارخان – ستارخان در امیرخیز دشمن را شکست داده و با توپ به محل جنگ با کردان رفت – جان دیگر گرفته و خود او بجنگ درآمده دلیری بیمانندی مینمودند . کردان که کسانی از ایشان بخاک افتاده و دیگران از هر سو خود را میانه آتش میدیدند ایستادگی نتوانسته روی برتافتند . مجاهدان از دنبالشان شتافته بسیاری را در همان حال بخاک انداختند . " عمده آن سپاهیان جان به در بردند و توانستند عمده تسلیحات را نیز با خود ببرند ولی در این میان از توپ گرفته تا دیگر تسلیحات به دست مجاهدان افتاد و گفته می شود که این کار آنقدر با سرعت توسط مجاهدان انجام گرفت که حتی با توپ خود سپاه ماکو هم توانستند به سوی آنان شلیک کنند . یاد این جنگ و از جان گذشتگی مجاهدان تا سالها در یاد کردان آن منطقه باقی می بود . بسیاری از سپاهیان دولتی که شکست دلیران کرد را دیده بودند و اینکه این سپاه جرار و حرفه ای نتوانسته بود کاری در مقابل جانبازان آزاد مرد از پیش ببرد ، " در جای خود مبهوت و متحیر مانده هر کس بجانب مقر خود معاودت نمودند " .

* نتایج پیروزی مجاهدان بر سپاه کردان

" چیرگی مجاهدان در روز آدینه و شکست سپاه ماکو نتیجه هایی در پی میداشت ، و یکی از آنها این بود که دولتیان اندازه نیرومندی مشروطه خواهان را دانسته و دل افسرده شده بودند ، و اینست خواهیم دید که تا چند روز بخاموشی گراییده بجنگی برنخاستند ، و این بار مجاهدان پیشگام گردیده ... درباری اردبیلی ، لشگرگاه عین الدوله را پس از این جنگ ... چنین می نویسد : " از حرکات روسا و سرداران امید غلبه و فتح دیده نمیشود " . همو مینویسد " آقایان اسلامیه را اعتقادی بر این بود اگر مختصر حمله ای باهل شهر شود فوراً تسلیم خواهند شد و این ایراد را بعین الدوله وارد می آوردن در صورتیکه همان روز از هر طرف بلکه از هر سنگر که دولتیان داشتند هجوم برده کاری نساخته بافتضاح تمام رو بفرار گزاشتند برای آقایان اسلامیه ثابت شد با کیها پنجه میزنند " .

از سوی دیگر به بسیاری از سران دولتی گرد آمده بر سر تبریز از سوی شاه پرخاش گردید و آنها نیز نبود قورخانه و عقب نشینی سپاه ماکو را بهانه شکست کردند . از سوی دیگر سپهدار گفت که انگلیسیان گفته اند که برای از بین رفتن بهانه در تبریز شاه مجلس را برپا گرداند و " این گفته های او بمحمد علیمیرزا گران افتاده و این بوده یک تلگراف پرخاش آمیزی باو فرستاده " و از اینجاها می بوده است که می باید سپهدار دل از دولت بریده باشد و به سوی مشروطه گرایش قلبی پیدا کرده باشد ، گرایشی که باعث شد در مدتی بعد او به ستارخان پیشنهاد دهد به شهر بیاید و با استبداد طلبان به طور مشترک به جنگ پردازند . ولی ستارخان تیزهوشانه پیشنهاد داد که او به تنکابن بازگردد و علم مشروطه خواهی را در آنجا برافرازد تا دولت کمی از نیروهای خود را نیز از سر تبریز به آن سوی بفرستد و یا حداقل نیروهای جدیدی را به آنجا نفرستد ، ستارخان گفته بود که اگر کسی می توانست تا به حال شهر را به اشغال درآورد ، درآورده بود ، پس تو برو و در دیگر قسمتهای ایران قیامی بر علیه محمد علیمیرزای جنایتکار را شروع کن .

* تغیر تاکتیک جنگ

با پیش نرفتن قدرت تهاجمی در مقابل مجاهدان تبریز ، دولتیان تصمیم گرفتند که با بستن راههای منتهی به شهر بزرگ تبریز از ورود کاروانیان جلوگیری کنند ، از آورده شدن سوخت و مواد غذایی و تسلیحات .

* بدرقه یک " مرد گرجی "

کسروی می فرماید : من " شاد می شدم که از ایران از میان بازاریان و برزگران چنین مردان شیردلی برمیخیزد و گاهی غمگین میگردیدم که این شیر دلیها در راه برادر کشی بکار میرود " . یکی از این برادران که در راه آزادی دلیرانه جان داد " مسیو چلیتو " گرجی می بود که در آن روز جنگ سخت تبریز ، بمبی را که به سوی دولتیان انداخته بود به هدف نرسیده بود و با برخورد به دیوار باعث زخمی گردیدن خود او شده بود . چند روز بود که او در بیمارستان تبریز بستری گردیده بود ولی زخمها کاری تر از آن می بود که بگذارد او بهبود یابد و اینگونه شد که این میهمان آزاده شهد شهادت نوشید .

تبریز و مجاهدان در حالی که در جنگ می بودند و می خواستند تا راهها را بگشاید و نان را در دسترس مردم گرسنه قرار دهند و مردم را از این سختی بزرگی که دچار آن گردیده بودند رهایی دهند ، در حالی که در کوی قراملک آتش جنگ به پا بود ، در سوی دیگر شهر ، " یک نمایش باشکوه بیمانندی میرفت و مشروطه خواهان کشته یکی از گرجیان را با پاس و پذیرایی که تا امروز مانندش دیده نشده بود بگورستان می بردند . این یکی از داستانای شنیدنیست که مشروطه خواهان تبریز ، در میان آنهمه گرفتاریها خود را نباخته هر کاری را که می بایست و می شایست بانجام می رسانیدند . ... آزادیخواهان از مرگ آنمیهمان ارجمند اندوهناک شدند و از دست دادن چنان یاوری را افسوس خوردند ، و امروز که جنازه او را بخاک خواستندی سپرد بیک نمایش باشکوهی برخاستند . بدینسان که مردم در ارمنستان – بخش ارمنی نشین تبریز – و لیلاو که سر راه می بودند گرد آمدند چندانکه کوچه ها همه پر گردید . در پشت بامها هم زنان و فرزندان بانبوهی گرد آمدند . نیز یکدسته از مجاهدان که توانسته بودند بسنگر نروند در سر راه از اینسو و آنسو به رده ایستادند .

از آنسوی چون جنازه را از بیمارستان بیرون آوردند نخست بیرق سه رنگ ایران را بجلو انداخته در پشت سر آن هزار تن از مجاهدان – هر چهار تن در یک رده – تفنگه را سرازیر گردانیده ، با یک دسته موزیک روانه شدند . پس از ایشان جوانان ارمنی با طاقنماهایی از گل بدستهاشان سرود خوانان راه افتادند ، و پس از آنان دسته های انبوهی از مسلمانان و مسیحی جنازه را دنبال میکردند . ... با این شکوه و پذیرایی تا بگورستان رسانیدند و بزیر خاک سپاردند .   

 در روزنامه " ناله ملت " مینویسد : " الحق و الانصاف که در آذربایجان نه بلکه ایران تا بوده جنازه احدی را از بزرگان و اشراف و رجال مملکت بدین وضع و ترتیب و عزت و اجلال حمل ننموده و در حق هیچیک از شهدای حریت این احترام فوق العاده را مرعی نداشته اند ... "  ، زنده باد گرجستان ، زنده باد آذربایجان ، زنده باد احرار و سرزمین آزادگان و نجیبان . مرگ باد بر روس و ترک و هر کس دیگری که به این سرزمین چشم طمع می دارند .

* التیماتوم به تبریز

شاه از آنهمه شکست ها و بی نتیجه ماندن آنهمه تلاش ها در آن ماههای پیاپی خشمگین و خشمگین تر گشته بود و اینگونه با خود می اندیشید که حتماً عین الدوله هنوز همه توانایی خود را بکار نبرده ، و با تبریزیان نرمرویی می کند و این را باور نمی کرد که یک مرد و بیست تن از یاران اش توانسته باشند تمام نقشه های او و امپراطوری روسیه را بر هم زده باشد . به همین دلیل محمد علیمیرزا به عین الدوله سخت گرفت پس عین الدوله تدارک جنگی سخت را با تبریز دید . در قبل از شروع جنگ ، شاهزاده عین ادوله اینگونه در طی نامه ای به تبریزیان خواست نشان دهد که تا به حال در حق تبریزیان سخت نگرفته است و نخواسته است با تمام قوه قهریه خود به جنگ با تبریزیان بیاید . حال دیگر او صبراش از سر فرود نیاوردن و گردنکشی تبریزیان در مقابل نیروهای دولتی لبریز گشته است ، پس او به شهر خواهد آمد با تمام قوای خود و هر کسی را که در مقابل او مقاومت کند را خواهد کشت ، و در مقابل ، تمام کسانی که به یاوری او و دولت برمیخیزند می باید بر سر در منازل خود پارچه سفید بیاویزند تا در امان باشند و یا در مساجد و باغ شمال گرد آیند که دولتیان آنانرا شناخته و به ایشان گزندی نرسانند . از سوی دیگر از هر کویی دو بزرگتر را فراخواند و این مهم را با آنان رو در رو در میان گذاشت و چون این اخبار در شهر پراکنده گشت ، مجاهدان پروایی ننمودند و اینگونه پاسخ با ریشحند دادند که : " پس از سه ماه جنگ – عین الدوله با این شهر - ، دیگر چه جای این التیماتومست ؟ ! . "

ستارخان نیز اینگونه فرموده بودند که : " مگر تا امروز شوخی میکردند که اکنون میخواهید جنگ کنید ؟ !

در مقابل کونسولگری ها پا عقب کشیده و این را به سفارت خانه های خود در تهران اطلاع دادند و از دولت خودشان برای خود و وابستگانشان ایمنی طلبیدند و در این بین نیز مجاهدان این تلگراف را به انجمن " سعادت ایران " فرستادند : که دولت قتل عموم ملت را اطلاع داده است و در مقابل ما حاضر به مقابله ایم .

آنکه در بحر قلزم است غریق           چه تفاوت کند ز بارانش

و یا جوابهایی اینچنین می دادند : " تنها که برای مرگ آفریده شده چه خوشتر که آدمی در راه خدا با شمشیر کشته شود . "

* سردار تبریزی = فرستاده خدا

 " آنچه باید در اینجا باز نمود آنست که در این زمانها در میان آزادیخواهان بستارخان و باقرخان ارج بسیار می گزاردند ، و درباره ستارخان پیاپی خوابها دیده میان مردم می پراکندند ، و در زبان مردم و در نوشته ها ستارخان – پیرو آئین های اسرار آمیز میترایی ایرانی – را " سردار " یا " سردار اعظم " و باقرخان را " سالار " یا سالار اجل " یاد میکردند . بویژه پس از داستان شکست سپاه ماکو که – فر الهی ستارخان درخشیدن گرفت و – توده مردم ستارخان را با دیده دیگری میدیدند و کسانی او را انگیخته شده از سوی خدا می پنداشتند و خوابها در این باره میدیدند و نام او را با پاس بسیار به زبان میراندند ... " .

( این دومین بار بود که در بعد از عصر باستان و درخشیدن فر الهی جمشید کیانی در آذربایجان ، فرستاده خدا اینچنین قدرتی از سوی خدا دریافت می نمود و اینچنین در دل و جان مردم محبت او می نشست ، اولین آنها جمشید کیانی می بود و حال نوبت به ستارخان رسیده بود )

* خلاصه

خلاصه آنکه در ماههای آینده محاصره و جنگ ، مردم تبریز و سردار ملی ایرانیان جانفشانیهایی کردند که در تاریخ بشری کمتر نظیر آن دیده شده است . از یک تنه به جنگ رفتن ستارخان که درباره اش خواهیم گفت و از قحطی و گرسنگی در تبریز که باعث شد مردم به علف خوردن بیفتند ، زنان به اطراف سنگرها می رفتند تا بتوانند سبزی پیدا کنند و گرسنگی خانواده شان را برطرف نمایند و حتی با تمام شدن آن سبزیها به نزدیکی سنگرهای دولتیان می رفتند و سبزه های آنجا را هم می چیدند تا گرسنگی خود را التیام بخشند ( کسروی می گوید در بین مردم آزاده تبریز کم نبودن انسانهایی که از زور گرسنگی رخساره هاشان کبود و پژمرده گشته بود و چشم هاشان گود و فرو رفته گشته بود ) . در این ماهها اتفاقات بسیاری افتاد که از جمله آن کارشکنی ها و سم پاشی های روس ها می بود علیه مردم آزاده و یا پیوستن جوان آمریکایی به آزادیخواهان .

* تبریز آرامگاه جوان غیرتمند آمریکایی

به کمک شتافتن جوان آمریکایی که عاشق ایران و آزادگی ایرانیان گشته بود از به یادماندنی ترین یادمانهای جنگ در تبریز است . چون این کار او که برای آموزگاری به ایران آمده بود ، با مخالفت شدید نمایندگان دولت آمریکا مواجه گشت ، او در جواب آنها آشکارا اینگونه گفته بود که : " چون ایرانیان در راه آزادی می کوشند من بایشان پیوسته ام و باک از قانون آمریکا نمیدارم . برخی میگویند : پاسپورت خود را درآورده بکونسول بازداد " . او تا مدتها قبل از این به طور مخفیانه از دید آمریکائیها به جوانان ایرانی آموزش نظامی میداد و روزی که او مرد و تبریزیان خواستند او را به خاک بسپارند ، مراسم این جوان آزاده را به طور بیمانندی در جهان ، باشکوه برگزار نمودند . " مرگ باسکرویل به تبریزیان سخت افتاده همه را افسرده گردانیده بود . هزار کسی از خود تبریزیان کشته می شد راه دیگری میداشت ، و این چون میهمان بشمار میرفت هر کس از آن پژمرده می شد . اینست بر آن شدند جنازه اش را با شکوه بسیاری بخاک سپارند . با آنکه گرسنگی همه را دلگیر ساخته و در این روزها آگاهی های بیم آوری از سرحد جلفا میرسید – مربوط به لشگر کشی روسهای رو سیاه به ایرانزمین - ، دربند اینها نشده خواستند روان جوان آمریکایی را از خود خشنود گردانند . روز سه شنبه را باین کار پرداختند و چون جنگی درمیان نمی بود ، بآسودگی آنرا انجام دادند . سراسر راه را از شهر تا گورستان آمریکاییان مجاهدان اینسو و آنسو رده کشیده و با تفنگ وارونه ایستادند . شاگردان باسکرویل و دسته فداییان او و ارمنیان و گرجیان و آمریاییان و همه آزادیخواهان از بزرگ و کوچک با دسته های گل بدست پیرامون جنازه را گرفته روانه شدند . همه را اندوه گرفته پژمرده و افسرده می بودند . ... و چون جنازه بدینسان بگورستان آمریکاییان رسید ، در آنجا یکرشته گفتارهایی رانده شد و شور و خروش سترگی برخاست . از کسانیکه بگفتار پرداختند بارون سدراک از آزادیخواهان ارمنی می بود و چنین گفت : " من اکنون بی گمان شدم که مشروطه ایران پیش خواهد رفت زیرا خون پاک این جوان بی گناه در راه آن ریخته گردید " .

بارون سدراک از نخست با مجاهدان همپای و با گفتارهای پر شور و مغزدار خود بمجاهدان یاری مینمود . این جمله هم ازوست که در روزهای آخر جنگ که گرسنگی سراسر تبریز را فرا گرفته و رخسارهای مردم که پریشان و پژمرده می بود ، بارون سدراک اینگونه گفته بود : " ملت آج سگز آزاد سگز " ( مردم گرسنه اید ولی آزادید ) .

" انجمن میخواست پولی بآمریکا و برای مادر باسکرویل بفرستد . دکتر وانیمان که ریش سفید آمریکاییان در تبریز می بود خرسندی نداد . تفنگی را که آن جوان بدست میگرفت و بهنگام کشته شدن نیز در دستش می بود ، پیدا کرده نامش را و اینکه در راه آزادی کشته شده ، بروی آن نویسانده بیادگار برای مادرش فرستادند . نیز دسته ای از کسانی که زیردست او می بودند با رخت و کلاه ویژه خود پیکره ای برداشته اینرا نیز بآمریکا فرستادند . "

* تبریز بعد از اولتیماتوم

ما داستان جنگهای خونین در تبریز را تا دادن التیماتوم به تبریزیان گفتیم و نگفتیم که چه غوغاهای بیمانندی در روزهای بعد از فرا رسیدن التیماتوم بر تبریزیان گذشت . شبهایی که تا سفیده صبح گلوله بر سر سنگرها میبارید و اینکه کسی در آن شبهای به یادماندنی ولی ترسناک تبریز رنگ خواب را به چشم خود نمی دید . گذشته از مجاهدان مردم نیز از کویهای خود به انجمن آمده و " پاره ای از ایشان کفن بگردن انداخته " و منتظر فرصتی برای جانبازی می بودند . چه طلوع آفتابهایی که مردم با صدای غرش توپها از خواب بیدار نشدند و سواره و پیاده با صدای طبل و شیپور و طبل به سوی سنگرهای تبریز هجوم نیاوردند .

* جنگ بزرگ بعد از التیماتوم و نتایج بزرگ آن

کسروی درباره جنگ بعد از آن التیماتوم در تبریز می فرماید : " این خود نشدنیست که ما بخواهیم حال شهر را در امروز چنانکه بوده بستاییم سی هزار تن از یکسو پانزده هزار تن از سوی دیگر بجنگ پرداخته گلوله بر سر یکدیگر می بارانند ، و گاهی که آتش باران تندی می گیرد دست کم در هر دقیقه چهل هزار تفنگ تهی میشود و غرش های توپ و آوای نارنجک نیز در آنها درمیآمیزد . " مردم شهر درجنبش ولی سرگشته اند و " مجاهدان گروه گروه از اینسو بآنسو میشتابند . چه بسا زخمی یا کشته که در شهر بدیده برمیخورد . چه بسا ناله ها و گریه ها که شنیده میشود . چهرها برافروخته و چشمها از اینسو و آنسو در جستجوست . کسی نمیداند از پس آن کشاکش چه نمایان گردد . " ولی می دانیم که دست خدا همراه تبریزیان و دیگر مردان بزرگ ایرانزمین که به کمک ایشان شتافته بوده است و اینگونه است که با خواست خدا و فرزندان برگزیده اش ، سپاهیان بسیار دولت شکست خورده و درفش مردانگی در تبریز افراشته باقی می ماند . این جنگ و تمام هیاهوهای دولتیان درباره آن وقتی با شکست دولتیان به پایان رسید ، دوری دیگر از جنگهای تحمیلی بر علیه تبریز را به پایان برد و از آن به بعد " مردم از ترس درآمده این دانستند که یکشهری چون درفش مردانگی برافراشت ، دست یافتن بانجا کار بس دشواری میباشد ( این اتفاق در آینده نه چندان دور درباره تهران رخ خواهد نمود و خودفروشان داخلی با حمایتهای بسیار اجنویان سیاه دل بر سر تهران لشگر خواهند کشید ، ولی خدا پشتیبان اینان خواهد بود ) . هواداران دولت نومید شدند . نام عین الدوله خوار گردید . سپاه ماکو همچو دیگر سپاه ها بشمار رفت . مردم دوچی بستوه آمده بگله برخاستند " و اینگونه زمینه برای پیوستن آنان به پیکره تبریز و فرار روحانیون سیاه دل از آنجا فراهم گشت ، سپهدار از سر تبریز برخواست و به تنکابن رفت و علم قیام علیه استبداد را برافراشت و از همه مهمتر آنکه تا این زمان مجاهدان به دفاع از خود می پرداختند و از این به بعد به هجوم پرداختند . این باعث شد که تا مدتها کار دولتیان از هم گسخت و آنها تا مسافتهای بسیار از تبریز دور یا کلا پراکنده گشتند و منتظر رسیدن نیروهای جدید گردیدند .  

* شکست " دلیران یکه تازان ماکو "

در این روزها نیز با رشادتی غیر قابل باور ، مجاهدان که حداکثر یک به سه دشمنان خود می بودند ، و در حالی که می خواستند حتی بهانه هم به دست روسها ندهند ( سپاهیان ماکو از منازل و ساختمانهای روس ها در بیرون شهر تبریز به عنوان سنگر استفاده نموده و حتی توپهای خود را در آنجا مستقر و از آنان علیه مجاهدان استفاده می نمودند ، و در مقابل مجاهدان برای اینکه این ساختمانها خراب نگردد و بهانه به دست روسها نیفتد ) ، از توپ بر علیه سنگرهای مجهز سپاه ماکو نیز استفاده نمی کردند ، به جنگ با آنان سپاه ورزیده پرداختند . در این جنگ پر از خون ، و در طی " هنگامه ای که هر کس دیده هرگز فراموش نخواهد کرد " ، سپاه ماکو را که تشکیل شده از کردان شجاع می بود و کسروی آنان را " دلیران یکه تاز " می نامد ، شیردلان مجاهد شکستی جانانه دادند . اینگونه شد که بعد از آن پیروزی سخت ، هزاران تن از مردم تبریز رو به رزمگاه آوردند و به شادمانی مشغول گشتند و این " یکی از پرشورترین روزهای تبریز می بود " .

* ترور دشمنان ملت

در نزدیک یک قرن قبل مجاهدان برای از بین بردن دشمنان خود از راههای نوین دیگری نیز سود جستند که یکی از آنان فرستادن محموله های پستی می بود که با باز شدن آنها ، انفجار مهیبی به وجود می آمد . آنان توانستند حداقل جان چند تن از سران خونریز و دشمنان مشروطه را اینگونه بگیرند .

* تبریز در حال محاصره و گرسنه از منظم ترین و بهترین شهرهای ایران

 در همان زمانی که ستارخان تبریز را از خطر استبداد دور نمود و انجمن را دوباره برپا نمود ، سران آزادی ، بسیار به آبادی شهر در حال محاصره کوشیدند ، از بازسازی و بکار انداختن تلگرافخانه تا تاسیس بیمارستانی مجهز و کارآمد ، از بین بردن ویرانیهای رویداده در شهر بر اثر جنگهای شبانه روزی ، تا بازسازی خانه ها و کوچه های نزدیک به جنگ که با توپ کوبیده شده بودند و به خون بی گناهان رنگین گشته بودند ، از بازسازی در و پنجره های بازارها گرفته تا کاروانسراهای بسیاری که در شهر بزرگ تبریز از این جنگ های ممتد لطمه دیده بود . کسروی می فرماید از " سر خیابان تا نزدیکی امیر خیز ویرانه ها بهم می پیوست . قاسم خان والی رییس بلدیه با یک چابکی بآباد گردانیدن اینها پرداخت و سنگرها که در میان شهر می بود همه را برداشت . بازارها را در اندک زمانی بحال پیش آورد که چون رمضان بپایان رسید همگی باز گردید . " تبریز از نظر امنیت و سامان امور به زودی به یکی از برترین شهرهای ایران تبدیل گشت در حالی که هنوز در حال محاصره و جنگ می بود . برای اینکه عمق فاجعه این شهر را درک کنیم باید بگوئیم که مثلا فرومایگانی چون عین الدوله آنقدر توپ به شهر بسته بودند که حتی ترس کودکان هم از این افزار جنگ ریخته بود و آنها با بازی با گلوله این توپها خود را سرگرم می نمودند و این کار مایه خنده زنان و مردان تبریز گشته بود . تبریزیان با چنین حال خرابی که در محاصره و گرسنگی و جنگ می داشتند ولی اینقدر شاد و سرافراز به زندگی می پرداختند که مایه افتخار ما فرزندان راستین آنها گشته است . کسروی درباره آرامش و نظم تبریز از زبان کنسول انگلیس در نامه به سفیر بریتانبا اینگونه می نویسد : " در درون شهر ایمنی هرچه بهتر برپاست ، و راستی کوی مسیحیان و بیگانگان چندان ایمن و آسوده است که تاکنون هرگز نبوده ... همه بیگانگان از رفتار و کردار آزادیخواهان در این چند گاهه شورش خرسندی مینمایند . جز روسیان کسی سخن از ترس نمیراند . " و این بهانه هایی بود که روسیان می خواستند به وسیله آن ارتش متجاوز و خونریز و سنگدل خود را به ایران و سرزمین مهمی چون آذربایجان بیاورند و انتقام این حماسه های مردانه با درخشش جهانی را از آنان بگیرند ( و در صورت امکان آنرا همچو خوارزم و تاجیکستان بزرگ و گرگان شمالی – جرجانیه ، گرگانج – و مرو داغستان و چرکسستان و گرجستان و آذربایجان شمالی و ارمنستان و ... به اشغال همیشگی خود درآورند ، این تلاش روسها از زمان فتحعلی شاه و جنگهای ایران و روس تا زمان اتمام جنگ دوم جهانی و اشغال آذربایجان توسط روسها ادامه می داشت تا اینکه این نقشه شوم ، به دست مرد بزرگ معاصر جهان ، مصدق رحمته الله ، نقش بر آب شد . مصدق به شکایت از روسیه در جامعه بین المللی پرداخت و در حضور نمایندگان ملل و اصحاب رسانه در غرب جهان اینگونه گفت که : اگر روسیه دست از اشغال آذربایجان ایران بر ندارد ، ایران برای بازپس گیری این قسمت از سرزمین – اهورایی – خود حتی حاضر است که جنگ سوم جهانی را شروع نماید . جانم فدایت آذربایجان

در این روزهای شکست دولتیان و بازسازی شهر می بود که تبریزیان به یک کار بزرگ دیگری هم دست زدند .

* کارهای بزرگ دیگر تبریزیان

 تبریز به یک کار شگفت دست زد و برای شاه مردم ستیز تلگرافی بلند فرستاد . این تلگراف در جواب کار و سخن شاه ملعون بود و اینکه که چون سه ماه از بمباران مجلس گذشت او به افتتاح آن نکوشید ، و بهانه اش را اینگونه به گوش مردم رساند : چون اشرار تبریز بقدری هرزگی و خونریزی کرده اند که این شهر را مغشوش و منقلب نموده اند و دولت نمی تواند از تنبیه این اشرار صرف نظر نماید ، اینگونه فرموده ایم که تا شهر تبریز منظم و اشرار آن قلع و قمع نگردند ، کاری به پیش نرود . در اینهگام چیرگی تبریز بر دولتیان و ایجاد نظم عمومی در شهر و با وجود خشم بیکرانی شاه به ایشان می داشت ، آنان به وسیله این تلگراف به شاه نوید دادند که شهر ایمنی یافته است ، حال او باید به نوید خود جامه عمل بپوشاند و مجلس را بازگشایی نماید . در این تلگراف مجاهدان حتی به شاه گفتند که او با این کار می تواند از سرایت بلوای تبریز به دیگر سرزمینها و ولایات ایرانی جلوگیری کند و ... .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:40  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* ستایش ستارخان از مردان از خود گذشته

 کارهای بزرگی که در این زمان های گرسنگی و گرانی و قحطی در تبریز پیش آمد و ستایش ستارخان را نیز همراه داشت ، خدمتی است که یکی از مردان آزاده تبریز به مردم در محاصره تبریز کرده بود که داستان آن اینچنین است :

" در این هنگام که نانی به بهای جانی بشمار میرفت نانوایی در تبریز رادمردی نموده که باید آنرا یاد کنیم . دکانها بیشتر بسته و چند دکانی که باز میشد در آنجا جز نان اندکی پخته نمی شد . ولی حاجی جواد که در میدان انگج دکان نانوایی می داشت روزانه از انبار خود ده خروار کما بیش نان پخته بهمان بهای ارزان پیشین ( منی دوازده عباسی ) به بینوایان میفروخت . مشهدی محمد علیخان میگوید : اگر حاج جواد این دستگیری رادمردانه را نمی کردی کار شهر بجای باریک میرسیدی . این نیکی او کمتر از جانبازی مجاهدان نیست . دشمنان آزادی در شهر که این هنگام کوششهایی در نهان می کردند پول گزافی بحاج جواد پیشنهاد کردند که بگیرد و گندم خود را نهانی بایشان واگزارد . حاج جواد این کار را می توانست . زیرا کسی را آگاهی از انبار و گندم او نمی بود . ولی از رادمردی فریب پول را نخورده دنباله کار نیک خود را از دست نهشت . می گویند : روزی سردار حاج جواد را بخانه خود خواند و با بودن کسانی از نمایندگان انجمن خواست باو سپاس گزارد و خرسندی نشان دهد و گفت : " حاجی شما کاری کرده اید که نه تنها مرا ، سراسر مردم ایران را سپاسگزار خود ساخته اید " . دیگران نیز جمله هایی را گفتند . حاج جواد با فروتنی پاسخ داد : " مگر این جوانان که خون خود را در راه مشروطه میریزند پدر و مادر نمی دارند ؟ ! مگر خون من از آنان رنگین تر است ؟ ! تا گندم دارم نان کرده به مردم خواهم داد سپس هم تفنگ برداشته با جان خود در راه مشروطه کوشش خواهم کرد " این را مینویسم تا دانسته شود آزادیخواهان با چه غیرت و پاکدلی می کوشیدند . می نویسم تا آنانکه در این هنگام در تهران و دیگر شهرها آسوده میزیستند ولی همینکه در سایه آن کوششها و جانبازی ها محمد علی میرزا برافتاد بیکبار همگی بیرون ریختند و گرد خوان یغما را گرفته بردند و خوردند و اندوختند و انباشتند – متاسفانه این همه زحمت بزرگ را آنان و بیگانگان به بیراه بردند – و اکنون هر یکی روزگار بسیار خوشی میدارد ، بدانند رنجهای چه کسانی را تباه گردانیده اند . "

* سخنانی در وصف بزرگی های ستار تبریزی ، کسی که آبرو برای ایرانیان خرید

الحق که همان وصف کلام مقدس دفتر مخفی اهل حقان است که می فرماید :

" یک سردار به از صدهزار "

و در چند سال آینده از این سرداران در ایران بسیار مشاهده خواهد شد تا رهبری جنگ های دوره آخر الزمان یا آنگونه که بزرگان اهل حق پیش بینی کرده اند " جنگ سوم جهانی " را پیش برند و این جنگ را که به دلایل و اختلافات " قومی و دینی " به وجود می آید را رهبری و راهبری نمایند تا زمینه را برای ... .

جنگ بزرگ ششم اسفند و به لبه پرتگاه رفتن تبریز و کارهای ستایش برانگیز سردار

دولتیان با سوار و سرباز و گلوله باران سنگین به سوی سنگرهای مجاهدان آمدند و " مجاهدان بجنگ درآمده از همه سنگرها بجلوگیری کوشیدند . ولی در برابر آن آتش ایستادگی نتوانستند . خواه و ناخواه سنگرها را رها کرده بسوی شهر پس کشیدند و بسیاری از ایشان آماج تیر شده بخاک افتادند . سواران تا باغهای خطیب بلکه تا خود آبادی پیش آمده آن پیرامون را فرا گرفتند . مجاهدان پراکنده و پریشان تا چهار بخش ( یکی از کویهای تبریز ) پس نشستند . کم کم خبر در شهر پراکنده شده آشفتگی در کارها پدید آمد – ایشان از بس در این نزدیک یک سال جنگ عقب نشینی نکرده بودند و مردم عادت به چنین صحنه های درد آوری نداشتند ، اینگونه اوضاع شهر به زودی پریشان گشت - . مجاهدان دست و پا گم کرده ندانستند چه باید کرد ، و چون گلوله پیاپی رسیده سواران همچنان پیش میآمدند کسانی در آنجا هم جای ایستادن نمیدیدند – و اینگونه تبریز بعد از نزدیک به یک سال جهاد در معرض اشغال دولتیان خونریز قرار گرفت - .

در چنین گیروداری ناگهان سردار با یکتن نوکر اسب تازان خود را بآنجا رسانید ، و بی آنکه به گریختگان پردازد و یا در جایی درنگ کند همچنان پیش رفت و با آنکه گلوله پیاپی میریخت درنگ ننموده اسب تاخت ، و چون بجایی رسید که دولتیان پدیدار شدند از اسب پایین آمده خود را بباغی کشید ، و دیواری را سنگر کرده یکتنه بجنگ پرداخت – الله اکبر ، من بارها این سطور را خوانده ام و هر بار دیگر نیز که می خوانم اشک در چشمان حلقه می زند – و تو گویی سپاهی بجنگ درآمده در اندک زمانی جلو تاخت را بست . یکه تازان از دولتیان که راه شهر را بازدیده گام بگام شلیک کنان پیش می آمدند در نخستین تیر یکی از اینان را – سردار - از پا درآورد . سپس فرصت نداده دیگری را پهلوی او خواباند . پشت سر هم چن تن را بخاک انداخت . سواران کار را سخت دیده بایستادند و هر چند تن به پشت دیواری درآمده بپیکار پرداختند . در این میان کسانی از دلیران مجاهدان سردار را در راه دیده از پشت سر او برزم برگشته بودند . از جمله یار محمد خان کرمانشاهی و حسن کرد هر یکی از اینان هم سنگری گرفته جانبازانه بجنگ پرداختند ، و از این گوشه و از آن گوشه بگلوله باران پرداختند . نیز گرجیان خود را رسانده به بمب اندازی برخاستند . همچنین از سوی – کوی – خیابان یکدسته بیاری شتافتند . تا دیری جنگ بس سختی برپا و دولتیان که فیروزانه پیش آمده و خود را تا کنار شهر رسانیده بودند بآسانی باز پس نمیگردیدند . از اینسو مجاهدان سخت ترین جانفشانی را میکردند . خود سردار ، آن میکرد که شایسته نامش می بود . سواران خواه و نخواه پس نشستند و مجاهدان خود را بسنگرها رسانیدند . در این میان توپچی نیز گلوله افشانی آغاز کرد . نمیدانم این خونریزی چند ساعت کشید . این میدانم دولتیان پس از فیروزی شکست یافتند و با همه پافشاری و دلیری که از خود نمودند جلو شکست نتوانستند گرفت ، و پس از کشته شدن انبوهی ، دیگران چاره جز گریختن ندیدند . بگفته رونامه انجمن چندان بتنگی افتاده بودند که بیشتر ایشان تفنگ و فشنگرا ریخته جان بدر میبردند .

این خود شگفت بود که ستارخان در چنان هنگامی خود را برزمگاه رسانید . در این باره حاج محمد علی بادامچی چنین میگوید : آنروز من پیش ستارخان بودم . چون جنگ برخاست او با دوربین خطیبرا میپاید . یکبار دیدم بانگ برآورد : " بچه ها را کشتار کردند " ( اوشاقلری قردیلر ) این گفته داد زد : " رشید زود باش اسب بیار " . پرسیدم : چه " روداده ؟ " پاسخ داد : " مجاهدان شکست خوردند و میگریزند و دولتیان از پشت سر گلوله به آنان میبارانند " . این گفت و آماده رفتن گردید . در این میان رشید مهتر اسب را پیش کشید . ستارخان سوار شده و رشید را بروی اسب دیگری پشت سر رسانید و جلو تاخت را گرفته و دولتیان با آن پریشانی باز گردانید .

درباره این جنگ سخن بسیار است . امروز بار دیگر هنر شگفتی از ستارخان پدیدار شد . چنان گویند چون برزمگاه رسید و با آن همه گلوله باران در جایی نایستاد . رشید از پشت سر داد میزد : " سردار گلوله می آید پیاده شویم " ، و او گوش نداده همچنان میرفت . این هنگام سنگر گرفته بجنگ پرداخت بهر گلوله یکی از پیشتازان دولتیان را بخاک انداخت . چنانکه در نخستین تیر حمزه خان که یکی از دلیران بنام و در این جنگ از پیشاهنگان میبود از پا افتاده و سپس دیگران پهلوی او خوابیدند . کسان حمزه خان میکوشیدند لاشه او را از میان بردارند و همراه ببرند . ستارخان فرصت نداده هر که جلو می آید از پا میاندازد .

... مشهدی محمد علیخان میگوید : " امروز من در خطیب نمیبودم . ولی اگر بودمی من نیز گریختمی . اینست با خود میاندیشم که ستارخان شدن کار آسانی نیست " . این گواهی از کسی است که خود او در جنگ ها بوده و بدلیری نامور شده .

شنیدنیست که در یازده ماه جنگ همواره ستارخان بجنگها در می آمد و در آن همه پیکار بیش از یکبار زخم برنداشت ، و چنانکه گفتیم آنرا هم پنهان میداشت تا مردم ندانند . اینست کسانی او را در زینهار خدا میپنداشتند ، و همین پندارها عنوان دیگری به پیشرفت کارهای او میبود . "

چند روزی بعد از این جنگ ، خونخواری به نام صمد خان چند کوی تبریز را اشغال می نماید

* شور و شورش در تبریز ، یک جنگ بزرگ و سخت دیگر   

" چنانکه گفتیم مردم تبریز بجنگ خو گرفته در روزهای سخت نیز بازارها باز و هر کس بکار خود میپرداخت . امروز هم با آنکه از پیش از دمیدن آفتاب رزم آغاز شده از چند سو غرش توپ و آوای تفنگها برمیخاست مردم در کار خود می بودند . ... در کوچه مردم بحال هر روز آمد و شد میکردند و مجاهدان دسته دسته از اینسو بآنسو رفته برزمگاهها می شتافتند . تا سه چهار ساعت از روز حال این می بود . ولی همینکه آگاهی از شکست مجاهدان و درآمدن صمد خان بحکماوار – حکم آباد - پراکنده شد کم کم در شهر تکانی برخاسته ناگهان جوش و خروش پدید آمد . در انجمن انبوهی رو آورده خروش سختی در کار میبود . اگر تفنگ و فشنگ بدست آمدی هزاران کسان بیدرنگ به مجاهدان پیوستندی . ملایان که کمتر جنگجویی کند در اینروز کسانی از ایشان نیز تفنگ گرفتند . یکی از آنها بکوچه افتاده داد میزد و مردم را بجنگ میشوراند . از هر سو پیشروان آزادی بیرون شتافته بچاره می کوشیدند و مردم را میشوراندند . کم کم در سراسر شهر مردم بجنبش آمده گروه گروه رو بسوی هکماوار نهادند . ولی از اینان چه برمیآید ؟! . این گره را جز سردار آزادی که میتواند گشود ؟! ببینیم او در چه کار است ؟ .

باید دانست که یکی از از دور اندیشیها میانه سردار و سالار این بوده که سالار در برابر دولتیان سنگرهای استوار مارپیچی پدید آورد و در پشت آنها ایستادگی میکرد و تاخت را بآسانی برمیگرداند . ... ولی سردار بسنگر بندی ارج ننهاده ، این خود شیوه جنگی او می بود که دولتیان را بدرون شهر کشانیده در پیچ و خم کوچه ها و کوچه باغها بتنگنا انداخته از آنها کشتار کند ، و چنانکه دیده ایم بارها این کار را کرد ، و باید خستوید – اقرار کرد – که هر بار نتیجه نیکی گرفت . امروز هم پیش آمدن صمد خان – خونخوار و سنگدل که از نظر ترسی که در دلها انداخته بود ، فرقی با سپاه ماکو نمی کرد – او چندان بیمناک نمی بود و شاید مایه خشنودیش نیز میشد . چیزیکه هست صمدخان از چند راه تاخت آورده و بی اندازه پیش آمده بود و این ناچار مایه بیم می شد . از آنسوی انبوهی از مردم شهر – از این دژخیمان – بترس افتاده رشته از دست میرفت . در ویجوجه ... برخی خانواده ها در اندیشه گریز می بودند . صمد خان تا آن اندازه نزدیک شده بود که گلوله ها از سر خانه ستارخان میگذشت . "  ستارخان به سوی جبهه می شتافت و مجاهدان عثمانی که از جلوی صمدخان فرار می کردند را " بسیار نکوهید . ولی نایستاده جلو شتافت ، ... در این هنگام روز از نیمه می گذشت . ستارخان ببالاخانه ای درآمده از آنجا بجنگ پرداخت . ولی چون دور می بود کاری از پیش نرفت . پایین آمده باز به پیشرفت پرداخت و با همه بیمناکی باک نکرده خود را ببالاخنه دیگری رسانید . در این میان مجاهدان نیز بجوش آمده از هر سو دسته دسته میرسیدند ، و آنانکه در آن نزدیکی میبودند هر یکی از راه دیگری میکوشیدند ... در شهر جوش و خروش بزرگی برخاسته ، آزادیخواهان از توانگر و کمچیز ، و از ملا و کلاهی بتکان آمده ، انبوهی از آنان با تفنگ و بی تفنگ رو بآنسو آورده ، و تا نزدیکیها رسیده بودند . مجاهدان دمبدم به پشتگرمی و دلیری می افزودند . ... دولتیان ایستادگی مینمودند و توپ ایشان نیز کار میکرد . ولی پیدا می بود که پایداری نخواهند توانست و باید بازگردند . "

از سوی دیگر مردم کوی حکماور نیز می دانستند که اگر دولتیان پیروز این جنگ باشند و کوی آنان همچنان در اشغال دولتیان باقی بماند ، باید این شب زمستانی را در هر جایی باشند الی خانه گرم خود و " اینست اندوه خورده نمیدانستند چه باید کرد ، و این زمان که بیکبار آواز تفنگ سختی گرفت و ناگهان غرش توپ ها برخاست روزنه امیدی برویشان باز شده – یعنی از زمانی که مجاهدان نیز توانستند به مقابله با دولتیان بشتابند و راه پیشروی آنان را با کمک ستارخان ببندند – خرسند گردیدند ، و من میدیدم با هم گفتگو میکردند ، و کسانی چنین وامینمودند که آواز تفنگ سردار را می شناسند و این خود اوست که برزمگاه شتافته ، بدینسان بهم دل میدادند . "

با دلیری های بسیار مجاهدان از جان گذشته ، دولتیان فراری شده و مجاهدان در پشت آنان می رفتند و در پشت سر مجاهدان انبوه مردم " با هایهوی شادمانی پیش می آمدند . در اندک زمانی – بعد از فرار سردستگان دولتی – سراسر کوچه ها – از مردم - پر گردید ، و هنگامه بیمانندی بود ...

 

- در جانفشانیهای این جنگ بزرگ تبریز نیز – بزرگترین جانفشانی از آن خود سردار بود . اگر او نیامدی از دیگران کاری ساخته نشدی . یکانی که دبیر سردار و در این روز همراه او بود چنین میگوید : " در بالاخانه دوم سردار تنها میبود و کسی آن دلیری نمیکرد تا آنجا پیش رفته نزد او باشد " .

مستر راتسلاو انگلیسی این جنگ را ستوده چنین میگوید : " در این جنگ مانند دیگر جنگها از ستارخان دلیری بس شایسته پدیدار شد . چیزیکه هست او که سردار یک توده – ملت – و همه آرزوهای مردم بسته بزندگی اوست چندانکه می باید خود را نمی پاید " .

کسروی در ادامه می فرماید : روز چهاردهم اسفند که آنهمه جنگ و کشاکش رخ داد و دولتیان و مجاهدان هر گروهی در سوی خود کوشش بی اندازه کردند و هنگام غروب فرسوده و بیتاب بجای خویش بازگشتند ، از آنجا که در چنان هنگامی کمتر کسی پروای سنگر کند و هر کسی به بهانه فرسودگی بخانه خود رفته بآسودگی پردازد ، و چه بسا که در سایه این بی پروایی داستان ناگواری رخ دهد ، از اینرو سردار شبانه با آن کوفتگی و فرسودگی آسوده ننشسته بسرکشی سنگرها بیرون میآید ، و از انجمن بهمه جا تلفون کرده آگاهی می گیرد و بهر کجا کسانی را میفرستد . ... این نمونه ایست که ستارخان چه بیداری در کار خود میداشت و چه شایستگی از خود نشان میداد . "

در پایان ، بر اثر مجاهدت های بی نظیر مجاهدان و به رهبری سردار ملی ایرانیان ، ستار تبریزی ( روحنا فداه ) ، دولتیان شکست یافته ، و در تهران و گیلان و سپاهان و ... مجاهدان و آزادمردان سخت به تلاش افتادند و شاه " مجبور گردید " به خواست مردم احترام گزارده و مجلس را بازگشایی کند ، مجلسی که خود او به توپ بسته بود . آن ملعون ایران خراب کن " در نیمه های اردیبهشت – سال 1290 – بار دیگر دستخط مشروطه را بیرون داد و کاری را که بدلخواه و بپاس سود کشور و توده نکرده بود از راه ناچاری و پس از گذشتن هنگامش کرد " . ولی این هنگام چه بود ؟

روسها از مشروطه خواهان کینه به دل داشتند و همانها بودند که شاه را فریب دادند که مجلس را به توپ ببندد و چون اجازه این کار شوم را از شاه گرفتند خود نیز مجلس را به توپ بستند ، و چون مجاهدان تهرانی نمی خواستند بهانه ای به دست روسهای دل سیاه ندهند ، آن روز بمباران مجلس هیچ کسی به روسها شلیک نکردند و اینگونه مجاهدان بازنده جنگ گردیدند . حال که تبریز مردانگی کرده و بر خواست ملت ایران پا می فشرد ، روسها بسیار از این مردم متنفر گردیده بودند که تمام نقشه های شوم آنان را تبریزیان نقش بر آب نموده بودند . روسها دنبال بهانه ای می بودند که انتقامی سخت از مردم تبریز بکشند . وقتی خبر از لشگر کشی روسها به آذربایجان شد - به بهانه اینکه تبریز در محاصره کامل است و کونسولگری روسیه در تبریز در سختی به سر می برد ، و غذایی در شهر وجود ندارد و هر لحظه بیم یورش مردم به کونسولگری می رود - ارتش روسیه برای حفظ منافع خود وارد آذربایجان ما گردید ، در حالی که در این بین تنها این روسها می بودند که چنین بهانه هایی می گرفتند و نه کس دیگری . همه خارجیان به غیر از روسهای بهانه گیر ، در آن یازده ماه از خوش رفتاری مجاهدان با خود بسیار بسیار راضی می بودند .

 چون خبر از لشگر کشی روسها به ایران در تبریز پراکنده گردیده شد ، تبریزیان به شاه تلگراف دادند که حتی حاضرند که دست از خواست خود بردارند و مشروطه خواهی را به کناری گذارند ولی در عوض شاه از قدرت خود در عرصه بین الملل استفاده کرده و نگذارد که ارتش روسیه به ایران قدم بگذارد . ستارخان به مجاهدان می گفت که فکر او را نکنند و او حتی برای اینکه روسها به ایران تجاوز نکنند حاضر است که از تبریز به نجف برود تا دیگر کسی آسیب نبیند . ولی متاسفانه در این بین می بود که اخبار هولناکی از مرز رسید و آن اینکه " ارتش روسیه از مرز گذشته است " . اینگونه آذربایجان از این تاریخ تا پایان جنگ جهانی دوم که مصدق با جانفشانی های خود ، با آن سخنرانی مهم اش ، روسها را از آذربایجان بیرون نمود ، دائماً در معرض تجاوز یا اشغال همیشگی روسیه قرار گرفت .

ولی داستان تبریز و جوانمردیهای تبریزیان در حق خود و دیگر هموطنانشان به اینجا ختم نمی شود . بعد از مدتی ارتش مجاهدان آذربایجان به همراه دیگر مجاهدان از شهرهای دیگر ایرانزمین به سوی تهران یورش آوردند . شاه ملعون پایداری نتوانسته پا به فرار به سوی روسیه می گذارد . بعد از مدتی روسها تلاش می کنند تا او را به ایران بازگردانند تا از چنین دون مایه ای به نفع خود و سیاستهای ایرانی ستیزشان استفاده نمایند ، ولی در جنگی شاه از مجاهدان ایرانزمین شکست می خورد و برای همیشه به نزد دوستان اجنوی اش می گریزد . در مقابل این کارها ، روسها بازهم درصدد بهانه جویی برمی آیند و به دولت و مجلس ایران اولتیماتوم می دند که اگر به خواست روسها گردن ندهند به اشغال ایران بیایند . ایرانیان گردن فرازی کرده به خواست روسها ارجی نمی گذارند ولی در مقابل رروس ها به لشگر کشی به ایران می پردازند و بعد از اشغال گیلان و قزوین رو به سوی تهران می آورند که ... .

 

حضرت مولانا جلال الدین بلخی می فرمایند ؟

ساربانا بار بگشا ز اشتران

شهر تبریز است و کوی گلستان

فرِ فردوس ست این پالیز را

شعشعه عرشی ست این تبریز را

هر زمانی موج روح انگیزِ جان 

از فراز عرش بر تبریزیان  

 

کمال خجنی می فرمایند :

از بهشتِ خدای عَزَّ و جل

تا به تبریز نیم فرسنگ است

 

حضرت مولانا درباره تبریز و کوی سرخاب می فرمایند :

به تبریز اَر شوی ساکن زهی دولت ، زهی رفعت

به سرخاب اَر شوی مدفون زهی روح و زهی راحت

 

درباره ترکان نیز بسیار است نکوهش و وصف تاراجگری ها و هنر خانه سوزی ها و نامردمی های این انسان نماها ، ما کار ترکان را از آذربایجانیان سربلند خود جدا می دانیم و در صورت نیاز حاضریم قطره قطره خون خود را فدای آذربایجان بهشتیمان و مردم میهمان نواز و بلند مرتبه اش گردانیم . گذشته از این فقر فرهنگی که در این چند ساله نصیب ما کرده اند و در مقابل آن دور اندیشی و دین و ... ما را از ما گرفته اند و اینگونه آب در آسیاب دشمنان ایرانزمین ریخته اند ، ما به آذربایجانمان نه به چشم سرزمین ترک ها بلکه به عنوان سرزمین ایرانیان آذری می نگریم و در اینجا اعلام می نمائیم  که حاضریم برای اینکه آذربایجان و تمام دیگر سرزمینهای ایرانی آباد و پیشرو در جهان باشند ، جان بی قابل خود را اهدا نمائیم .

" صلاح الدین زرکوب برای عمارت باغ خود در قونیه عمله و بنای ترک آورده بود ، مولانا گفت : عمله و بنای ترک برای تخریب خوبند ، عمارت و آبادانی از آنها بر نمی آید . اگر قصد عمارت داری باید از عمله و بنای رومی بیاوری ( این سند را افلاکی در کتاب مناقب خود آورده است و آنرا فروزانفر با مقدمه خود به چاچ رسانده است ، سند دیگر این نوشته در کتاب " شمس تبریزی " نوشته محمد علی موحد است ) 

مرگ بر ترک

مرگ بر وطن فروش

مرگ بر دوستدار اجنوی

مرگ بر کسی که در توطئه صهیونیست برای ویرانی ایران می کوشد

جانم فدای تبریزی

جانم فدای تبریز

جانم فدای آذربایجانی

یاشاسین آذربایجان

یاشاسین ایرانزمین

پیروزی ای ایران ، ای معجزه هزاران ساله

دوباره هم در این سرزمین صدای به انحراف رفته ها بلند خواهد شد و بازهم شنیده خواهد شد زنده باد " خلیج عربی " ، دور نیست آن زمانی که در ایران ما ، صدای مرگ بر " پارس " و مرگ بر " ایران " شنیده شود ، دور نیست آن زمانی که شما کمر به قتل هموطنان خود ببندید ، مرگ بر شما فرومایه ها ، ای فرزندان نوح که خاندان نبوت شما گم شد ، بر دلتان زنگار بر زنگارها     جمع شد تا کور شدید ز اسرار ها

ما کین سیاوش را از شما خواهیم گرفت

زنده باد نام و یاد سیاوش ، زنده باد خونی که هنوز بعد از سه هزار و پانصد سال همچنان گرم است .

در آن زمانی که با دیگر ترکها و دیگر دشمنان ایرانیان ، به جنگ دیگر مردم سرزمینتان می آیید ، بدانید که :

دلیری مکن جنگ ما را مخواه

که روباه با شیر ناید به راه ...

اگر صد سوارند و گر صدهزار

فزونی لشگر نیاید به کار

چو ما را بود یار یزدان پاک

سر دشمنان را آریم به خاک

به نیروی یزدان پیروزگر

به بخت و به شمشیر و تیر و هنر

ولی در پایان باید اینگونه عرض نمایم که تمامی این ماجراهای آینده ، تدبیر خدای یگانه است از برای محک انسانها ، :

زانکه هر چیزی به ضد پیدا شود

بر سپیدی آن سیه رسوا شود

پس بکوشید که در این کارزار مردانه خدا خواسته ، سرافکنده بیرون نیائیم .

و اینک شما و آخرالزمان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:39  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

خوارزم

شمالی ترین سرزمین ایرانی

شمالی ترین سرزمین متمدن جهان

 

* "خوارزم " گوشه ای از سرزمینهای ایرانی از دست و ذهن رفته

 

برای شناخت عظمت پرشکوه ایرانزمین ( = ایران بزرگ ) و تمام سرزمینهای از یاد رفته ایرانی در این زمانه ، متاسفانه ، زمانه ای که ایرانیان به اوج از هم گسستگی و غفلت برده شده اند ، غفلتی که از دوران عصر یخبندان تاکنون ، نظیری از برای آن در این سرزمین مقدس ، در ایران کبیر ، و تاریخ پر شکوهش  نمی توان یافت ، به خوارزم در شمالی ترین قسمت از سرزمینهای ایرانی می رویم که شمالی ترین سرزمین متمدن جهان نیز محسوب می گردیده است .

در وصف عظمت خوارزم باید اینگونه بگوئیم که یا تعدادی از مهمترین بزرگان علم و تحقیق جهان از آن برخواسته اند و یا بزرگان علم و تحقیق جهان همچو ابو علی سینا مدتها در این سرزمین دانش دوست به کار تحقیق و تعلیم مشغول بوده اند . این سرزمین مهم ایرانی را تعدادی از بزرگترین محققین ایران شناس جهان ، " مهد قوم آریا " اعلام نموده اند ( آریان ها بزرگترین شعبه از مردم جهان می باشند و خوارزم در شمال سرزمینهای ایرانی را ، زادگاه این مهمترین نژاد از شعبه سفید پوست گفته اند که خود این نژاد سفید پوست مهمترین مردم دنیا در طول تاریخ می بوده اند ) .

گذشته از این مطلب مهم ، محققان اینگونه اعلام نموده اند که " حضرت زردشت ، پیامبر بزرگ آریایی " ، یا در خوارزم ، این قسمت از سرزمین های شمالی ایرانی متولد گردیده است و یا قسمتی از عمر پر برکت خویش را در این سرزمین آریایی ( = ایرانی ) گذرانده است .

 

* اهمیت خوارزم در جهان باستان و اثبات قرار گرفتن " خوارزم " در مرکز جهان

 

ما برای شناخت خوارزم ، این زادگاه و سرزمین بزرگترین پهلوانان و از خودگذشتگان ایران و جهان ( پوریای ولی خوارزمی ) ، ما برای شناخت زادگاه و سرزمین بزرگترین محقق و هند شناس تاریخ ، ما برای شناخت زادگاه و سرزمین پدر و بنیانگذار علم ریاضی نوین و امروزین جهان ، ما برای شناخت عظمت زادگاه و سرزمین بنیانگذار یکی از مهمترین سلسله های عرفان و تصوف در ایران و جهان ( شیخ نجم الدین کبری که بزرگانی چون پدر مولانا جلال الدین بلخی از جمله شاگردان ایشان می بوده اند و خود حضرت مولانا نیز پیرو مکتب پر نور ایشان می بوده اند ) ، و ... از سیستان ، دیگر سرزمین بزرگ ایرانی که بزرگترین یلان و پهلوانان ایران ( و جهان ) را در دامان خود پرورش داده است ، کمک می گیریم . کمکی سازنده تا بهتر درک نماییم عظمت خوارزم بزرگ را . این سرزمین و تمام عظمت حیرت آور اش ، که در صفحات پائین با مقدار کم و خلاصه شده ای از آن آشنا می گردیم ،  تنها گوشه و جزیی از سرزمینهای ایرانی است که ایرانیان دیگر آنها را از خود نمی دانند و برای اینکه تلاشی از برای باز پس گیری آن ننمایند ، به فراموش کردن آن پرداخته اند ، فراموشی جگر گوشه ای از بهشت .

 

* سیستان و " خوارزم "

 

سیستان ( 1 ) واقعی یا آنچه که ما آنرا " سیستان بزرگ " می نامیم ،  سرزمینی است که از زابل تا کابل وسعت می دارد . ولی شهر مهم و باستانی زابل در سیستان غربی ( زادگاه جهان پهلوان جهان باستان ، زادگاه سام و زال و رستم و سهراب ) ، در سرزمین های جنوبی ایرانیان ، دقیقا در امتداد جنوبی خوارزم ، این سرزمین شمالیمان قرار می دارد ( خوارزم بر خلاف سرزمینهای جنوبی ایرانی مانند پارس و سیستان و کرمان و بلوچستان و خوزستان در منتها الیه شمالی تمام سرزمینهای ایرانی قرار می دارد ) . نکته جالب اینکه این دو سرزمین ایرانی و تمام سرزمینهای دیگر ایرانیان که مابین این دو سرزمین شمالی و جنوبی قرار می دارند ، درست در " مرکز و مابین " جهان کهن ، یعنی سه قاره تمدن ساز و باستانی آسیا و آفریقا و اروپا قرار می دارند ، یعنی در میانگاه سرزمینی که از ژاپن در شرق تا اسپانیا در غرب وسعت می دارد .

اگر بخواهیم این مطلب را طور دیگری بیان نمائیم ، باید بگویم که سرزمینهای ایرانی مابین زابل تا خوارزم ، " نیمروز " ( میانه جهان ) و به همین دلیل مهم می بوده است که در روزگار قدیم سیستان را " نیمروز " نانیده بودند .

سیستان از دوران باستان تا همین چند قرن گذشته که تمدن ایرانی رو به نزول کشانده نشده بود ، دارای پیوندی عمیق با ستاره شناسی و گاه شماری دنیای باستان می داشت . جالب توجه است اگر بدانیم که چرا زابل در سیستان بزرگ و در جنوب سرزمین ایرانی خوارزم را " نیمروز " می گفته اند ؟ استاد رضا مرادی غیاث آبادی در این باره می فرمایند :

" یکی از جالب ترین و شگفت انگیز ترین نقاطی که مردمان باستان به عنوان میانگاه جهان ، انتخاب کرده اند ، سرزمین سیستان یا نیمروز بوده است . آگاهی های علمی امروزی نیز ثابت کرده است که به راستی نیمروز در میانگاه نیمکره شرقی واقع شده است و فاصله آن تا جزایر " کوریل " در اقیانوس آرام ( آخرین ناحیه مسکونی شرقی ) به اندازه 90 درجه و فاصله آن تا جزایر " آزور " در اقیانوس اطلس ( آخرین ناحیه مسکونی غربی ) نیز 90 درجه است . به عبارت دیگر هنگامی که خورشید به میانگاه آسمان می رسد ، در شرق جهان ، خورشید در حال غروب و در غرب جهان در حال طلوع است . به دیگر سخن هنگامی که سراسر جهان در روشنایی روز به سر می برد ، در سیستان هنگام ظهر یا " نیمروز " است ( و از این رو به این سرزمین مهم ایرانی " نیمروز " جهان گفته اند ) . انتخاب این سرزمین به اندازه ای به بنیادهای دقیق علمی استوار بوده است که به راستی امروزه از شیوه های این اندازه گیری دقیق اطلاعی در دست نیست . ظاهراَ به نظر می آید که با توجه به گستردگی بسیار زیاد این ناحیه 180 درجه ای ، اندازه گیری نه به شیوه های ژئودزی و زمین پیمایی ، بلکه با محاسبات ناشناخته نجومی انجام می شده است .

انتخاب سیستان به عنوان میانگاه جهان ، علاوه بر اینکه نشانه دستیابی به دانش لازم بوده است ، نشان دهنده این واقعیت است که ظاهرآَ اندازه گیری جغرافیایی و تقویمی حتی در آن زمان نیز جنبه بین المللی بخود گرفته بوده اند و لازم بوده است تا ناحیه ای به عنوان مبداَ انتخاب شود تا مورد پذیرش مردمان دیگر کشورها قرار گیرد .

از واژه " نیمروز / نیمروزان " بعدها عبارت عربی " نصف النهار " ساخته شد که عیناَ ترجمان همان واژه – ایرانی – است . اما در دو سده گذشته و به دنبال کم توجهی ما به دانش و فرهنگ ملی ، کارکرد سیستان به عنوان مبدا َ منطقی نصف النهار جهانی ، تغیر یافته و این مبداَ یکبار به شهر پاریس و بار دیگر به گرنویچ انگلستان برده شد . "

استاد رضا مرادی غیاث آبادی در ادامه اینگونه می فرمایند که : منابع کهن بسیاری از سیستان ( = نیمروز ) به عنوان میانگاه و نصف النهار جهان یاد کرده اند . ایشان به دو نمونه از اسناد اشاره می نمایند که نخستین آن کتاب " تاریخ سیستان " است که در سده پنجم هجری نگارش یافته و در آن با شگفتی اینچنین آمده است :

اما حکمای عالم جهان را بخش کردند به برآمدن خورشید . و حد آنچنان باشد که از سوی مشرق ، از آنجا که خورشید به کوتاه ترین روزی برآید و از سوی مغرب ، از آنجا که به بلندترین روزی فرو شود " و این علم به حساب معلوم گردد " .

سند دوم کتاب اوستای مقدس و باستانی ایرانیان است که یکی از اولین کتب جهان می باشد و قدیمی ترین منبعی است که در جهان در آن از " مرکز و میانه و میانگاه جهان " صحبت گردیده است . در قسمت مهم " مهر یشت " اوستای مقدس اشاره به شرق ایرانزمین و هندوستان و سرزمینهای شرقی این کشور بزرگ همسایه ایرانزمین شده است و بعد از آن اشاره به غرب ایرانزمین و غرب جهان ، و اینگونه فرموده شده است که : میانه زمین در ریزشگاه رود سیحون است . ما می دانیم که ریزشگاه این رود مرزی و بزرگ ایرانزمین در شمال سرزمینهای ایرانی است ، در " خوارزم " که شمالی ترین نقطه ایرانزمین است . این رود مینویی در انتهای مسیر خود ، بعد از سیراب نمودن بسیاری از سرزمینهای ایرانی و پخش نعمت و برکت در بین آنان ، سیحون به آغوش دریاچه بزرگ  " خوارزم " می پیوندد در میانه جهان .

مصب و ریزشگاه سیحون مقدس و بهشتی ما ، در مرز شمالی سرزمین بزرگ ایرانیان ، امروزه در حدود 61 درجه قرار می دارد که این اختلاف یک درجه ای بر حسب فرموده اوستای بزرگ ، به دلیل دلتا سازی این رود بزرگ و ته نشین گردیدن میلیون ها تن رسوبات غنی این رودخانه بهشتی است در خوارزم ( به همین دلیل خوارزم به یکی از حاصلخیز ترین سرزمینهای جهان تبدیل گشته است ) ، که این رسوبات و دلتا سازی دلیل تغیر مصب و پیوندگاه این رود بهشتی با دریاچه خوارزم و جابجایی این مصب به مرور زمان می بوده است . 

اوستای مقدس و باستانی ، این کتاب کهن جهانیان ، گذشته از اینکه سرزمین ایرانیان را " قلب جهان " بیان می نماید ( همانگونه که نیاکانمان نیز به این مهم اشاره نموده اند و ایرانزمین را سرزمین و کشور کلیدی جهان ، در مرکز دیگر کشور و سرزمینهای مهم دنیا اعلام نموده بودند ) ، خوارزم را نیز میانگاه جهان اعلام می نماید و این مهم تنها گوشه ای از اهمیت این سرزمین شمالی ایرانزمین و ایرانیان است .

 

*  "خوارزم " مهد نژاد آریایی

 

مهر یشت اوستا از رود بهشتی و مرزی ایرانزمین که به دریاچه بزرگمان در خوارزم می پیوندد با نام " ارنگ " یاد می نماید و می فرماید که میانگاه جهان در مصب این رود است که از بهشت سرچشمه می گیرد . از رود مهم و بزرگ ارنگ ( = سیحون ) در قسمت دیگری از اوستای بزرگ ( وندیداد ) یاد گشته است . در وندیداد اوستا از ساخت شانزده شهر مهم جهان در سرزمینهای ایرانی به دستور اهورامزدا سخن رفته است . اوستا از این شهرهای مهم و بزرگ و تمدن ساز ایرانی با نام " شهرهای اهورا ساخته " و خدایی یاد می نماید .

 اولین شهر از این قدیمی ترین شهرهای جهان " آریاویج " یا به زبان امروزین " ایران ویج " می باشد که معنی آن : " مهد و زادگاه و خواستگاه تمام مردم آریایی نژاد جهان " است . آریاویج ، این اولین سرزمین آریایی جهان " مهد نجیب زادگان و آزادمردان جهان " می بوده است و نجیب زادگان جهان ( = آریانها = ایرانیها ) از آن به پا خواسته اند . ایرانویج مقدس و شادی آفرین را بسیاری از محققین جهان با خوارزم امروزین تطابق داده و یکی دانسته اند . محققان اینگونه فرموده اند که خوارزم همان سرزمینی است که ایرانیان یا همانها که به آنان آریان گفته می شود از این سرزمین شمالی ایرانزمین به دیگر سرزمینهای جهان مهاجرت نموده اند ، سرزمینی هایی که از ژاپن در منتها الیه شرق جهان تا اسپانیا در منتها الیه غرب جهان باستان گسترده می بوده است ( درباره مردم آریایی اسپانیا احتیاجی به توضیح نیست ولی باید بدانیم که ریشه نژاد مردم ژاپن از سه گونه مختلف تشکیل یافته است که دو دسته از این نژادها چینی تبار و مغولی تبار است که جزیی از زردپوستان اند و نژاد دیگر بومی ژاپن " آینو " ها هستند که آریایی اند و از همان ایرانیان اولیه ای که از ایرانزمین به سوی شرق و غرب جهان مهاجرت نموده اند . این ایرانیان امروزه به نسبت مردم  زردپوست ژاپن - با جمعیت دهها میلیونیشان - در اقلیت قرار می دارند ، و به همین دلیل ، کمتر خبری از آنان به دیگر نقاط جهان ارسال می گردد . نکته فوق العاده مهمی که در تحقیقات خود راجع به این فرزندان ایران باستان مهاجر به جزایر ژاپن با آن مواجه گردیدم آن بود که محققان این نژاد ایرانی – آریایی را که امروزه تنها وسعت سرزمینشان محدود به شمال ژاپن می باشد ، نژاد اولیه و بومی ژاپن و دیگران را که عمده جمعیت امروزه ژاپن را در اختیار می دارند ، مهاجران بعدی از چین و مغولستان به ژاپن اعلام نموده اند . این مطلب به ظاهر ساده از برای مردم عادی ، اهمیتی بسیار دارد از برای محققان از برای نشان دادن تاریخ مهاجرت یا دیرپایی تمدن بزرگ ایرانی نسبت به تمدن چینیان زردپوست ، و اثبات این مطلب مهم که سرچشمه های تمدن چینی را در تمدن ایرانیان = آرانهای مهاجر به شرق جهان باید جستجو نمود . درباره این مطلب بسیار مهم و تکان دهنده در رابطه با تاثیر ایرانزمین بر تمدن چین از برای تمام آریانها و ایرانیان و دوستداران این نجیب زادگان جهان ، حقایق بسیاری موجود است که در آینده به آن خواهیم پرداخت ، در حال حاضر تنها این را بدانیم که از شگفتیهای روابط ایران و چین همین بس که نام سرزمین چین یک نام ایرانی است و قدیمیترین یادی که از این سرزمین بزرگ در تاریخ تمدن بشری گردیده است در کتاب اوستای ایرانیان است . در مقاله های بعدی ثابت می نماییم که نام این سرزمین بزرگ یک نام ایرانی است و  ایرانیان چگونه و چه خدمت های عظیمی به این همسایگان شرقی خود نموده اند ) ( منبع مورد استفاده درباره نژاد مردم ژاپن دوماهنامه اخبار ادیان ، شماره 21- 20 ، 1385 می باشد ) .

 

* جیهون و سیحون ، رودهای بهشتی " خوارزم " ، و اهمیت کوهستانی که این رودهای ایرانی از آن سرچشمه می گیرد

 

گذشته از ایرانویج و شهرها و سرزمینهای بزرگ دیگری چون مرو شاهگان ، گرگان ، ری ، هرات ( آریانای سابق ) و لاهور پنجاب و کابل ... ، اوستا شانزدهمین شهر اهورا آفریده را در سرچشمه رود رنگها – ارنگ بیان می دارد که محققین موقعیت امروزه این سرزمین اهورا فرموده را با سرزمین تاجیکان ، یعنی همان جایی که رودهای بهشتی سیحون و جیهون از آن سرچشمه می گیرد تطبیق داده اند . این رودهای بهشتی که از سرزمین کوهستانی تاجیک ها سرچشمه می گیرند در انتها مسیر به سرزمین کم ارتفاع خوارزم بزرگ سرازیر می گردند و به دریاچه بزرگ خوارزم که در انتهای مسیر این رودهای آسمانی قرار می دارد ، می پیوندند . به عبارت دیگر سیحون بهشتی از برکات این شانزدهمین سرزمین بهشتی و اهورایی ایرانزمین است .

در اوستا از رود " ارنگ " و " به رود " ( به رود - وه رود – وه روت - ویونگهی – واتگوهی  )  بسیار سخن رفته است که استاد علامه ، مرحوم دهخدا در لغت نامه بزرگ خویش درباره این دو رود بزرگ ایرانزمین که به خوارزم زیبا سرازیر می گردند اینچنین فرموده اند :

ارنگ یا رنگها اسم رودی است که مکراً در اوستا از آن یاد گردیده است و در کتب پهلوی نیز همیشه با آن مواجه می گردیم . ایشان ادامه می دهند : در فصل بیستم از قسمت مهم " بند هش " اوستا ( این قسمت مهم از اوستا به رازها و چگونگی آفرینش جهان می پردازد ) که از رودهای مهم سخن رفته است ، در آغاز به طور مفصل از " ارنگ " و " ویونگهی " ( وه رود که به زبان امروزین معنی به رود یا بهترین رود را می دهد ) یاد گردیده است ، که این دو رود از شمال شرق سرچشمه می گیرند و ارنگ به سوی غرب جاری می گردد . دهخدا می فرمایند : " پس از آن بندهش طوری این دو رود را تعریف کرده است که قهراً باید آنها را از رودهای مینویی – بهشتی – تصور کرد " .

در ادامه این مطلب علامه دهخدا از شباهت صفت سیحون ( در مرز شمالی ایرانزمین ) با دجله ( رود بزرگ " دل ایرانزمین " ، نیاکانمان به " عراق " در غرب ایرانزمین " دل ایرانزمین " می گفتند ) دیگر رود بهشتی ایرانزمین خبر می دهد و اینکه صفت اروند از برای هر دو این رودهای بزرگ ایرانیان در قدیم به کار می رفته است ، و همانگونه که می دانیم اروند به معنای چالاک و تند و تیز است و حکیم عالیقدر ، فردوسی خراسانی در این باره می فرمایند :

اگر پهلوانی ندانی زبان     به تازی تو اروند را دجله خوان .

 

* رود سیحون که به " خوارزم " می ریزد ، از دور دست ترین سرزمین ایرانی سرچشمه می گیرد

 

اوستا از انتهای رود رنگهای بهشتی در خوارزم ایرانزمین با نام " مرکز جهان " نام می برند ، و در جای های دیگر همین کتاب باستانی ابتدا و سرچشمه این رود را که در سرزمین و شهر اهورا آفریده شانزدهم قرار می دارد ، منتها الیه سرزمین های ایرانی ، یا دور دست ترین سرزمین ایرانی بیان می نماید . اهمیت این موضوع از آن جهت است که اوستا برای نشان دادن دور دست ترین سرزمینها ، از این سرزمین کوهستانی شمال شرق ایرانزمین که رود سیحون از آن سرچشمه می گیرد نام می برد و گویا در دوران گردآوری اوستا نام این سرزمین ایرانی گویای دورترین و دور از دسترس ترین سرزمینها و ضرب المثل دوری و دست نیافتنی بودن ، می بوده است ( این صفت بعدها به قله قاف و قفقاز داده شد ، ولی شاید در ابتدا همین سرچشمه کوهستانی رود رنگها و پامیر بزرگ می بوده باشد که به انتهای دنیا مشهور می بوده است و بعدها این صفت و لقب به کوهستان بزرگ قفقاز در شمال ایرانزمین داده شده است ) .

 اوستا دیگر خصوصیات این سرزمین بهشتی و پر برکت را که در منتها الیه سرزمینهای ایرانی و مرزهای شمال شرقی ایرانزمین قرار می دارد ( سرزمینی  که سیحون بزرگ از آن سرچشمه می گیرد تا به دریاچه خوارزم در مرز شمالی ایرانزمین سراریز گردد ) را اینگونه بیان می نماید :

سرزمینی که در سرچشمه رنگها واقع است شانزدهمین سرزمینی است که من اهورا مزدا آفریده ام . ساکنین آنجا سرور و بزرگ ندارند ( حاکم و پادشاهی بر آنان حکومت نمی کند و این مطلب می باید به دلیل دور از دسترس بودن آنها از مرکز ایرانزمین و داشتن زندگی قبیله ای آنان می بوده است ) . در اوستا آمده است اهریمن برای نابودی این سرزمین زمستان طولانی به وجود آورد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:35  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* جایگاه ایرانویج و البرز حقیقی و اولیه و رابطه آنها با " خوارزم "

 

اوستا می فرماید که دو رود بزرگ و بهشتی رنگها و وه رود ( آمو دریا و سیر دریا ) از البرز مقدس سرچشمه می گیرند که در اینجا دو مطلب مهم قابل تذکر است ، اول اینکه ایرانویج بزرگ و معروف ، این اولین سرای آریایی ، در جایی است که جیهون ( ویونگهی ) از آن می گذرد که اگر اشتباهی در تطبق ویونگهی اوستا با جیهون توسط محققین اتفاق نیفتاده باشد ، ایرانویج نه در گرجستان زیبا و بهشتی ایرانزمین ، بلکه در شرق ایرانزمین و سرزمینهای شمال سیستان بزرگ ( منظور شمال کابل است ) و خراسان کبیر قرار می دارد . یعنی در جایی در غرب کوهستان بزرگ پامیر ( دومین کوهستان مرتفع جهان که به آن بام جهان می گفته ایم ) و شرق دریاچه بزرگ کاسپین ها ( بزرگترین دریاچه گیتی ) .

نکته دوم اینکه می دانیم که سابقه نامیده شدن کوهستان البرز به این نام به دوران بعد از اسلام برمیگردد و از دوران ورود اسلام به بعد است که به این کوهستان مرکزی ایران و جهان " البرز " گفته شده است . " البرز " کلمه مقدسی می بوده است در دوران باستان ایرانزمین که به کوهستانی بهشتی گفته می شده است . با گذشت زمان و تغیر و تحولاتی که بر اثر گذر زمان و هجوم دشمنانمان به ایرانزمین روی داده است ، نیاکانمان به یاد آن کوهستان بهشتی و مهم از یاد رفته باستانی ، این نام مقدس را بر کوهستان پشتخوارگر نهادند که این همان نام باستانی البرز امروزیست . اگر رود ویوونگهی اوستا همین جیهون بهشتی باشد ، پس البرز مقدس باستانی همین پامیر سر به فلک کشیده است و ایرانویج ( زادگاه آریان ها ) یا خوارزم است و یا سرزمین در همسایگی خوارزم .

 در مهریشت اوستا می خوانیم : مهر را می ستایم ... نخستین ایزد مینویی که پیش از خورشید در بالای کوه البرز برآید و آن نخستین کسی که از آنجا تمام منزلگاههای آریایی را می نگرد ، آنجایی که شهریاران دلیر قوای بسیار مرتب می سازند . آنجایی که کوههای بلند و چراگاههای بسیار برای چارپایان موجود است . آنجایی که دریاهای عمیق و وسیع واقع است . آنجایی که رودهای پهن قابل کشتیرانی با خیل امواج خروشان به سنگ خارا و کوه خورده به سوی " مرو " و " هرات " ، به سوی " سغد " و خوارزم " شتابد ... . از این فرموده ها اینگونه متوجه می گردیم که البرز مقدس همان پامیر و بدخشان امروزی است که قبل از کشف اورست در هیمالیا بلندترین نقطه شناخته شده کره زمین می بود .

به همین دلیل مهم از سوی نیاکانمان پامیر ، این کوهستان ایرانی شرق خراسان کبیر به " بام جهان " معروف گشته بود که بعدها این لقب به اورست و هیمالیا در سرزمینهای کوهستانی آن سوی مرز شرقی ایرانزمین گفته شد . { در اینجا پامیر را که سرچشمه رودهای بهشتی سیحون و جیحون و زنده کننده خراسان کبیر و خوارزم می بوده است را " بام سرزمینهای آریایی " می نامیم ، همانجایی که الهه مهر بر فراز آن ... . }

 

* ایران زمین = بهشت زمین

 

یادمان نرود که این " رودها و کوهستانها و سرزمینهای بهشتی " که از قدیمیترین روزگار به آنان بهشتی گفته شده است و در قدیمیترین و مقدس ترین کتب از آنان با نام بهشتی یاد گردیده است ، و حتی با آمدن اسلام که تغیرات بسیار زیادی در سطح ایرانزمین به وجود آورد ، ولی این رودها و سرزمنهای ایرانی با نام بهشتی یاد شد و ... . در این بین  می باید متذکر گردیم که وجود این رودها و کوهستانها و سرزمینهای بهشتی ، و منشا ایرانی داشتن گیاهان و میوه های بهشتی جهان چون زعفران ، سیب ، انار ، گندم و... دلیل بهشتی بودن سرزمین مقدس ایرانزمین است ، و ایرانزمین نمونه زمینی شده بهشت آسمانی است .

 

* " خوارزم " و گرگان بزرگ حد فاصل خراسان بزرگ با دریاچه مازندران ( دریاچه کاسپین ها )

 

با اینکه دریاچه کاسپین ( یا دریاچه مازندران که امروزه متاسفانه دریاچه خزر نامیده می شود ) در اوقاتی از زمان گذشته " دریاچه خراسان " نیز نامیده می شده است ، ولی می دانیم که بزرگترین ایالت و سرزمین ایرانی ، خراسان ، دارای مرز و ساحلی با دریاچه بزرگ نمی بوده است ، طوری که در حد فاصل و مابین دریاچه بزرگ و خراسان در جنوب سرزمین گرگان می بوده است و در شمال سرزمین خوارزم .

 

 * معنای نام " خوارزم "

 

درباره نام خوارزم باید بگویم که محققان هنوزبر سر معنای نام خوارزم به عقیده ای جامع دست نیافته اند و به همین دلیل ما در اینجا معناهای مختلف نام خوارزم را از نگاه آنان یادآور می شویم . اکثر محققان بر این عقیده اند که این نام همچو نام خراسان ( = محل طلوع و آمدن خورشید ) دارای رابطه ای مستحکم و مستقیم با خور و خورشید می باشد و به همین دلیل این دسته از محققان خوارزم ، این سرزمین شمالی ایرانی را " جایگاه خورشید " معنی نموده اند که این نشان دهنده موقعیت نصف النهاری و نیمروزی این سرزمین ایرانی است ( خوار یا خور که معنی خورشید می دهد + زم یا زمین = سرزمین خورشید ) .

 بعضی دیگر از محققین خوارِ خوارزم را به معنی خوار و پائین و فرو معنی نموده اند و خوارزم را به معنای سرزمین پائین دستی و فرو رفته معنی کرده اند . این معنی به دلیل گود بودن سرزمین خوارزم در شمال ایرانزمین می باشد ( گودی این سرزمین به گونه ای است که از رسیدن آب رودهای بزرگی چون جیهون و سیحون بهشتی به گودی بزرگتر شمال ایرانزمین که همانا دریاچه کاسپین ها می باشد جلوگیری می نماید ) .

عده ای دیگر از محققین نام خوارزم را به یادگار مانده از جنگ کی خسرو ، شاهنشاه مقدس ایرانزمین با تورانیان می دانند در سرزمین خوارزم . این جنگ از برای کین خواهی " سیاوش " شهید از ترکان به وقوع پیوسته بود ( در شاهنامه ، سند ملی ایرانیان می خوانیم : کی خسرو برای گرفتن انتقام خون به ناحق ریخته شده شاهزاده آزاده ایرانزمین ، به جنگ با ترکان می شتابد . جنگ در ساحل رود بهشتی جیهون به وقوع پیوست ، رودی که ترکان توانسته بودند تا آنجا را اشغال و در داخل سرزمینهای ایرانی پیشروی نمایند . در ابتدای جنگ شاهنشاه ایرانزمین برای اینکه از جانبازی و ریخته شدن خون بی گناهان جلوگیری نمایند ، روش جنگ ایرانی را پیشنهاد می نمایند که مورد قبول تورانیان نیز قرار می گیرد . این روش همان روش جنگ جوانمردانه است که اروپائیان به آن دوئل گویند ، پس بهترین و قوی ترین مرد تورانی برای جنگ تن به تن با شاهنشاه ایرانزمین انتخاب گردید . نتیجه نبرد این دو مرد قوی ، یعنی شاهنشاه مقدس ایرانزمین و شیده سردار تورانی در این جنگ تن به تن مشخص می گردیده بوده است و شخص بازنده ، دلیل شکست تمام سپاهش می گشته است . اینگونه و در این نوع از جنگ ایرانیان غیر از آن یک نفر بازنده و شکست خورده ، کسی کشته نمی شده است . جنگ کیخسرو مقدس به پایان رسید و جسد سردار تورانی بر زمین افتاد ، اینگونه جنگی که می توانست جان صدها و هزاران انسان را بگیرد با حداقل خسارت به پایان رسید ، یعنی تنها با جان دادن یک انسان و به همین دلیل ایرانیان این سرزمین را خوارزم = سرزمین آسان نامیدند ( خوار = آسان ) .

 

* آیا خوارزم زادگاه حضرت زردشت ، پیامبر آریایی است ؟

 

 گذشته از اینکه خوارزم را مهد بزرگترین قوم جهان ، مرکز جهان و آخرین و شمالی ترین پایگاه و پادگان تمدن بشری گفته اند ( در مقابل تمدن سوزی و توحش همسایگان شمالی اش ) ، ولی اوصاف این سرزمین مهم ایرانی به اینجا ختم نمی گردد بلکه بسیاری از محققین جهان این سرزمین ایرانی را زادگاه حضرت زردشت یا حداقل محل سرایش و بخشی از زندگی پر برکت حضرت اوستا اعلام کرده اند ( جالب است بدانیم که خدمات این سرزمین ایرانی و ایرانیان بسیار تلاشگر اش از تمام سرزمینهای جنوب شرق آسیا در تمام طول تاریخ تمدن بشری بیشتر می بوده است ) .

محققان جدید زردشت را ولادت یافته در خوارزم می دانند ، زردشتی که دنیا تمدنش را بی او ناقص می بیند .

 درباره جایگاه و زادگاه حضرت زرتشت دو روایت وجود می دارد که روایت قدیمی تر اینگونه است : حضرت زردشت در غرب ایرانزمین و سرزمین آذربایجان چشم در جهان فانی گشوده اند . پدرش اهل شیز ( شهر بزرگ و پادشاهی آذربایجان ) و مادرش اهل ری ( راگا ) می بوده اند .

 از این پیامبر ایرانی - آریایی‌ در یشتهای کهن‌ سخن اینگونه به میان‌ آمده است که ایشان‌ در " ایرانویج " در ساحل‌ رود دائیتی ( آنچه که بسیاری از دانشمندان و محققان جهان وه رود و جیهون گفته اند اش ) ولادت یافته است و اینگونه باید بگویم که ایرانویج آذربایجان است و دائیتی " رود ارس " ( رود ارس منسوب به نیاکان اشکانیمان - ارشکان می باشد و نام خود را از واژه " ارشک " گرفته است ) . زامیاد یشت زیستگاه‌ حضرت زرتشت‌ را ناحیه‌ ای می‌داند که‌ در آن‌ دریاچه‌ " کوسَوی" قرار دارد و آیا این همان نام باستانی دریاچه خوارزم است یا نام باستانی دریاچه ارومیه ؟

دیدگاه قدیمی و ایرانی زرتشت را برآمده از غرب ایران میداند و دیدگاه مدرن که برآمده از تحقیقات محققان غرب جهان است ، شرق ایرانزمین را خواستگاه بزرگترین و مهم ترین پیامبر آریایی جهان اعلام نموده است . مهمترین سندی که در این باره داریم خود کتاب گاث‌ها ، سروده‌های مخصوص خود حضرت زردشت می باشد ( گاث ها یکی از پنج قسمت اوستای بزرگ می باشد ) . دانش زبانشناسی جدید می‌گوید که زبان این قسمت از کتاب اوستا ( زبان اوستایی ) از جمله قدیمی ترین زبانهای آریایی ( هند و ایرانی – هند و ژرمنی ) است . تحقیقات مهم بعدی نشان داد که گویش زبان هندی سانسکریت بسیار نزدیک به زبان اوستایی است ، و این در حالی است که زبان سانسکریت قدیمی ترین زبان هندیان می باشد و خود هندیان همان ایرانیان مهاجری هستند که از شرق و شمال شرق ایرانزمین به سرزمین هندوستان مهاجرت نموده اند . این نزدیکی دو زبان آنقدر زیاد است که بعضی از محققان سانسکریت و اوستایی ، این قدیمیترین زبانهای آریایی جهان را ، دو گویش از یک زبان می دانند و این یکی از دلایلی است که محققان گفته اند حضرت زردشت می باید متعلق به شرق ایرانزمین بوده باشد و سرزمینهایی چون خوارزم بزرگ یا بلخ زیبا .

تحقیقات بزرگ دانشمندان و بزرگان تحقیق جهان به این نتیجه رسیده است که وِدا‌ها ، کتاب‌های دینی هندوها به زبان سانسکریت در هند ظهور کرده است و زرتشت باید در جایی نزدیک به جایی که این كتابها نگارش یافته است گاث ها را سروده باشد . ولی این همان مطلبی است که نیاکان ما در عصر باستان نیز به آن کاملا آگاهی می داشته اند ، و اینگونه فرموده بودند که حضرت زردشت بعد از مدتی از غرب و مرکز ایرانزمین به شرق و سرزمینهای بهشتی چون بلخ زیبا مهاجرت فرموده اند و در شرق ایرانزمین ساکن گشته اند . نکته مهم در این است که این یافته های جدید باستان شناسی دلیل نمی گردد که حضرت زردشت حتماً در سرزمینهای شرقی و مثلا در خوارزم به دنیا آمده باشد ، نیاکانمان نیز اینگونه فرموده اند که حضرت زردشت بعد از بیست سال از شروع نبوت اش ، به شرق ایرانزمین مسافرت می نماید و برای همیشه در آنجا می ماند . امروزه پژوهشگران و دانشمندان ، چه خاورشناسان غربی و چه پژوهشگران جدید ایرانی و حتی زرتشتیان امروزی ، حضرت زرتشت را برآمده از خراسان و خوارزم بزرگ می‌دانند و این مطلب آن چیزی نیست که ایرانیان عصر باستان گفته اند ( برای دلایل و براهین محققان غربی جوابهایی عقلانی ای وجود می دارد که می تواند به رد نظریه آنان منجر گردد ، مثلا ما هنوز به طور دقیق نمی دانیم که حضرت زردشت در چه قرن و هزاره ای در قبل از میلاد می زیسته اند ، آیا می شود گفت چون حضرت به زبان شرقی ایرانزمین کتاب خود را سروده اند ، پس در آذربایجان که در غرب ایرانزمین قرار می دارد ، به دنیا نیامده اند ؟ اگر قبول نمائیم که زبان مردم غرب ایرانزمین با شرق ایرانزمین در زمان حضرت زردشت متفاوت می بوده است آنهم در عصری که هنوز زمان آن به طور دقیق مشخص نگردیده است و هر چه می باشد تحقیقی و حدودی است ، آیا باید این نکته را هم قبول نمائیم که حضرت چون از غرب به شرق آمده است باید به همان زبان غربی سخن می رانده اند در حالی که تمام پیروان ایشان شرقی می بوده اند ، چرا حضرت باید سروده های خود را به زبانی می سروده اند که پیروان راستین شان برای درک و خواندن آن با مشکل مواجه می شده اند ،  ... .

 

* در وصف بزرگی حضرت زردشت که بسیاری از دانشمندان " خوارزمی " اش دانسته اند

 

درباره گاث‌ها که سروده های زیبا و فیلسوفانه حضرت زردشت است ، می‌دانیم که زبان آن از زبان بخشهای دیگر اوستا کهن‌تر است . از سویی کهن‌ترین بخش دفترهای مقدس هندی یعنی ریگ ودا در 1500 پ.م (Britannica Encyclopedia) تا 2500 پ.م ( ابراهیم پورداوود _ یسنا _ دیباچه ) نگاشته شده‌ است ، و گاث‌ها را قدیمیتر و یا حداقل همدوره آن کتاب برادران هندیمان گفته اند ، و در این رابطه دانش زبانشناسی اینگونه بیان داشته است که حضرت زرتشت حداقل بیش از 3500 سال پیش می‌زیسته است .

 جالب آنکه بر پایه تاریخ یونان باستان عصر زرتشت پیامبر بسیار عقب تر از تاریخ 3500 سال است . در یونان باستان ، زردشت پیامبر ، این حضرت عالیقدر ایرانی آنقدر پر طرفدار می بوده اند که بیشتر به شکل یک انسان خارق العاده وصف گردیده اند . عزت بی کران این پیامبر ایرانی - آریایی در بین مردمان و تمدن های اروپا در عصر باستان بی نظیر و مثال زدنی می باشد .

 زانتوس اندیشمند یونانی دوران خشایارشا، حضرت زرتشت را مربوط به 6000 سال پیش از حمله خشایارشا به یونان (6480 پ.م) یعنی در زمانی که اروپا در عصر حجر به سر می برد می داند . استاد پورداوود عدد 6000 را ناشی از اشتباه در کپی برداری دانسته و عدد درست را 600 سال پیش از خشایارشا یعنی سال 1080 پ.م دانسته است که باید بگویم استاد در این یک زمینه به اشتباه رفته اند و بر خلاف تاریخ نویسی و باورهای ایرانیان و یونانیان باستان ، سخن گفته اند . نکته دیگر اینکه رقم هزاران سال قبل از جنگ بزرگ تروا را نه یک منبع و نه یک دانشمند و بزرگمرد یونانی بلکه تقریباَ تمامی بزرگان این سرزمین تمدن ساز اروپایی بیان داشته اند و این همان چیزی است که تاریخ نویسی ایران باستان از آن خبر می دهد ، تاریخی که خلاصه ای از آن در کتاب " شاهنامه " به صورت نظم درآمده است . پلوتارک و هرمودورس تولد حضرت زرتشت را 5000 سال پیش از فتح تروا توسط یونانیان بیان می نمایند و این درحالی است که خود فتح تروا فاصله بسیار دور از این دانشمندان بزرگ می داشته است . اودوکسوس و ارستو هم زمان زرتشت پیامبر را 6000 سال پیش از افلاتون بیان می دارند  ( گراردو نیولی _ زمان و زادگاه زرتشت ) .

 زردشتیان امروزه حضرت زردشت را متعلق به 3746 سال قبل می دانند که این یعنی 1300 سال پیش از تدوین کتب انبیاء یهود ، 1200 سال پیش از بودا و 400 سال پیش از تدوین ادعایی تورات . بنابراین بجاست که زرتشت ، این مرد ایرانی را آموزگار نخست و نخستین پیام‌آور آیین یکتاپرستی ، و ایرانیان ، این پیروان ایشان را از بلخ و خوارزم تا آذربایجان و سیستان و ... نخستین مردم یکتا پرست جهان بیان نمائیم . این 3746 سال قبل به گفته زردشتیان امروزه ، در حالی بیان می گردد که بر حسب تاریخ نویسی ایران و یونان باستان ، حضرت زردشت متعلق به تاریخی بسیار قبل از زمان می بوده اند .

در گات‌ها ،  زرتشت ، پیامبر ایرانی نخست در خلوت خود از خداوند می‌خواهند تا به اشان کمک نماید تا « راستی » ( یا « اشا » ) را بیابد و اینگونه است که جرقه آگاهی در اندیشه ایشان زده می‌شود . زرتشت در سروده دوم با آفریدن یک نمایشنامه به شکل سمبلیک پیامبری خود را آغاز می نماید و سپس با پرسش کردن از اهورامزدا - که برخی او را « دانای بزرگ هستی بخش » ، برخی « سرور دانایی » و حتا برخی « خِردِ سازنده جهان » معنا می‌کنند - تلاش می‌کند تا به شکل فلسفی رازهای جهان پیرامون را واکاوی و کشف نماید . او همچنین به راهنمایی مردم و گشتاسب شاه و بزرگان جامعه آریایی - ایرانی می‌پردازد و آنطور که خود شرح می‌دهد ، با گذراندن مشکلات فراوان در پایان ، ماموریت خود را به فرجام رسانده و آریایی‌ها ، این آزاد مردان را مجذوب این آیین انسان می‌گرداند .

 

 * تاثیر و اهمیت بی نظیر پیامبر ایرانی بر مردم غرب جهان ( اروپا )

 

یونانیان از پیامبر بزرگ ایران باستان بسیار زیاد یاد نموده اند و به ایشان بسیار دلبستگی می داشتند ، آنها احترام بسیار به این پیامبر و هموطن ما می‌گذاشتند . آنها او را نخستین مغ ( یا به قول امروزیشان " ماژیک " ) دانسته و خود اینگونه اعتراف نموده اند که از مغان علوم بسیار آموخته اند . « فلسفه مغان » یا همان « حکمت اشراق » و « حکمت خسروانی » ، این حکمت و رازهای زندگی اصیل زادگان ایرانی ، علاوه بر فیلسوفان یونانی چون فیثاغورس ،‌ سقراط و افلاطون ، می باید بر حکیمان شرقی مانند بودا نیز تاثیر گذارده است . پیامبر جهانیمان ، مانی ایرانی و مزدک که در سده‌های آخر عهد باستان قدم در راه اصلاح جامعه بشری گذاشتند ، خود را زنده کننده واقعی آیین زرتشت اعلام می نمودند . نام و فلسفه زرتشت گذشته از فیلسوفان عهد باستان ، بر فیلسوفان عصر جدید جهان نیز سایه افکنده و این دلیل گشته است تا امروز زرتشت ایرانی علاوه بر دارا بودن چهره دینی مانند دیگر پیامبران ، از یک چهره علمی –  فلسفی بی نظیر نیز در سطح بزرگان جهان برخوردار گردد ، به گونه ای که بزرگترین فیسوفان و متفکران جدید جهان نیز جذب علم و دانش بی نظیر باستانی این مرد ایرانی گردیده اند . نکته بسیار مهم گفته شده توسط محققان جهان این می باشد که سخنان و کردار این عالیجناب ایرانی چه به صورت ظاهری و شعاری و چه در عمل و باطن تا امروز رنگ کهنگی به خود نگرفته است .

در باب اهمیت و بزرگی و تاثیر حضرت زردشت که بسیاری از محققان جهان در پی اثبات خوارزمی بودن این بزرگمرد ایرانزمینی می بوده اند ، باید عرض نمائیم که در اروپا دست کم دويست سال است که آموزش و پژوهش در باره انديشه و جهان بينی زرتشت به گونه ای صد رد صد علمی آغاز گردیده است و امروز در دانشگاههای این قاره تمدن ساز و کهن اوستا و زردشت شناسی بخش جا افتاده دانشگاهها به شمار می آید . هدف اروپاييان از اين آموزش و پژوهش پی بردن به ريشه و بن زبانی ، فلسفی ، فرهنگی و هستی شناسی خود می بوده و هست .

بیش از دو هزار و پانصد سال است که این بزرگمرد ایرانی بعنوان « بالاترين نماد دانش » وارد زندگی عالمان و تمدن سازان قاره سبز گشته است ، به گونه ای که فيثاغورث دانشمند بنام يونانی به عنوان مثال خود را شاگرد زرتشت می دانسته است ، ارسطو فيلسوف بزرگ يونانی که شاگرد افلاتون بود در کتاب خود – فلسفه - مينويسد که تمام دانش افلاتون از زرتشت گرفته شده است . بطور کلی تمام دانشمندان و فيلسوف های يونان باستان خود را شاگرد مکتب زرتشت دانسته اند و نوشته های خود را به او پيوند می دادند . ( ژک دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت, اکسفورد  1958  : ر . م افنان : تاثير زرتشت بر انديشه يونان: نيويورک  1965  : ژ . فرل: تاثير زرتشت و انديشه زرتشت بر فرهنگ غرب ، سيدنی  1977 ) .

بنا به نوشتارهای تاريخ نويسان کهن و امروزی ، قسمت بزرگی از تمدن جهانی ایران باستان که در عصر هخامنشی به اوج خود رسید ، سرچشمه گرفته از  زحمات و آموزه های هزاران سال قبل بزرگانی چون حضرت زردشت می بوده است ، که ایشان این تحولات فرهنگی ژرف را با از " خود گذشتگی " به وجود آورده بودند . این مصلح باستانی که در ميان ايرانيان هزاران سال قبل از تشکیل دولت هخامنشی در سرزمینی مقدس و بهشتی از ایرانزمین ، سرزمینی که فرقی نمی کند برای ما که آذربایجان بهشت آسا باشد و یا خوارزم بزرگ ، دست به تلاشی زد برای اصلاح و رو به تعالی بردن ایرانزمین ( که بعدها دیدیم که این پیشرفت ایرانزمین چگونه باعث پیشرفت و ترقی جهان در زمانهای بعد گردید ، مثلا جهانی سازی تمدنهای کوچک و سرزمینهای دور افتاده در عصر شکوهمند هخامنشی ) . زحمات بزرگانی چون زردشت و ... در طول تاریخ مان دلیلی گشت تا این سرزمین بزرگ و صاحبان آزاده اش ، به آزاد منش ترين انديشه ها دست یابند و آنرا در ميان ملتهای گوناگون و رنگارنگ شاهنشاهی جهانی خود گسترش دهند . مطمئن هستیم که کارهای بزرگ پدر ایرانزمین ، کوروش آریا مهر نیز در راستای همان کردار و کارهای بزرگ دیگر نیاکانمان ، همچو حضرت زردشت می بوده است . در اين راستا بود ایجاد و نشر نخستين قانون حقوق بشر (فرمان آزادی) جهان که با افتخار تمام از سوی ما فرزندان زردشت ، کورش ، بزرگمهر حکیم ، ابو مسلم خراسانی ، حکیم فردوسی ، منصور حلاج ، شاه اسمائل صوفی ، ... امیر کبیر ، ستارخان و دکتر مصدق تقدیم تمدن بشری گردید ، تا اینکه این تمدن از داشتن چنین تمدن، و فرزندان از خود و جان گذشته ای به خود ببالد ، زنده باد ایرانزمین .

 زرتشت به ایرانیان اموخت که « حقيقت متعلق به هيچ کشور، به هيچ ملت و به هيچ نژادی نيست ». ( ژرار ايزرايل : کورش بزرگ ، پاريس  1987 : افلاتون : قانونها ، بخش سوم ، پارسيان  693  و  694 ) .

تشکیل شاهنشاهی بزرگ ایرانیان به وسیله هخامنشیان ، نخستين انقلاب انسانگرايی و آزاديخواهی در تاريخ بود ، که بدون شک آموزه های زردشت در به وجود آمدن این اتفاق مهم بشری نقشی قابل توجه می داشته است . تمام نوشتارهای تاريخی نشان ميدهد که چه اندازه اين انقلاب ایرانی ، جهان را به پيش کشاند و سکوی پرتابی از برای انسانیت و تمدن انسانها گردید . پس از در هم پاشيده شدن امپراتوری هخامنشی در سده سوم پيش از ميلادی توسط مقدونیان ، علاقه و شيفتگی دانشمندان يونانی به زرتشت پیامبر ، حتی از دورانی که ايرانیان پادشاه جهان می بودند ، بيشتر شد . اين شيفتگی به جايی رسيد که هيچ فيلسوف يا دانشمندی را در اين دوره در يونان باستان نميتوان پيدا نمود که کار و پژوهش علمی خود را بی ارتباط با حضرت زردشت ندانسته باشد . اعتبار گرفتن از زرتشت بعنوان « بالاترين نماد در همه دانشها » به جايی رسيد که حتی دانش ستاره شناسی و کيمياگری هم که کار دیگر مغان و دانشمندان ایرانزمین می بود ، به این عالیجناب ایرانی از سوی اروپائیان نسبت داده شد ( مری بويس : تاريخ زرتشتگرايی ، لندن  1982  پوشينه دوم رويه491-565 . ژ - دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت ، رويه  12 - 14 ) .

شيفتگی به زرتشت پیامبر ، این مصلح بزرگ ایرانی به اندازه ای در اروپا رواج پيدا کرد که حتی با از ميان رفتن تمدن يونان نیز این عطش فرو ننشست . با پيدايش امپراتوری روم دانشمندان رومی مانند فيلسوفان يونانی برای اعتبار دادن به کارهای خود از این مرد ایرانی کمک می گرفتند و از آموزه های ایشان تا جايی که ميتوانستند استفاده می نمودند .

نکته بسیار مهم درباره این پیامبر ایرانی این است که در اروپا هيچگاه پژوهش و علاقه درباره انديشه زرتشت کم نشد . حتی در قرون وسطا ، مسیحیت تبليغات ضد زرتشت را بعنوان يک نماد دینی دشمن و منحرف به اوج خود رساند . روشنگران و خردگرايان اروپا در قرون وسطی زرتشت را به عنوان يک نماد و ابزار نبرد بر عليه کورگرايی و اختناق به وجود آمده توسط روحانیان سیاست زده و مصلحت اندیش می شناختند و از آموزه های این مصلح بزرگ ایرانیان بر علیه انحرافات کلیسا و کسانی که دین و سیاست را با یکدیگر مخلوط نموده بودند ، استفاده می نمودند ( در آن زمان قدرت تا حد باور نکردنی در اختیار روحانیون قرار می داشت ) .

در سده پانزدهم ميلادی يکی ازبزرگترين فيلسوفان دوران رنسانس ( = رستاخيز زنده گر اروپا ) گرگوری پلوتن می بود که نفوذ سياسی زيادی هم در دربار امپراتوری بيزانس به دست آورده بود و کوشش بسیار کرد تا جهان بينی حضرت زرتشت را جايگزين سه دين يهودی، مسيحی و اسلام که در جنگ هميشگی و دائم با هم می بودند ، بکند . با اينکه بسياری از دولتمردان و خردگرايان آن زمان با او همراه گشتند اما در اين راه پيروزی همراه او نگشت . ولی ایشان حداقل موفق گشت که انديشه زرتشت را وارد مکتب افلاتونی فلورانس ( ايتاليا ) داخل نماید و آنرا پايه ای برای انقلاب بزرگ رنسانس در اروپا گرداند که تازه در حال شکل گیری می بود و انسانگرايی ( هومنيزم ) را پی ريزی نماید ( ژ . دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت ، رويه  4  ، ح . لوی : انجمن زرتشت در امپراتوری رم  ، 1985  رويه های  99  به بعد ) . اینگونه است عظمت مردی که یونانیان باستان او را متعلق به هزاران سال قبل از شکل گیری تمدن بزرگ خود می دانستند ، مردی که هزاران سال بعد از زندگیش ، چه در دوران رونق تمدن یونانی و چه در عصر اقتدار امپراطوری روم و ...  آموزه هایش راه گشای زندگی و تمدن اروپا و ایران و جهان می بوده است . برای همین عظمت است که می گویم هیچ فرقی ندارد این هموطن ما ، این نیای بزرگ ما ، در خوارزم ولادت یافته باشد یا در آذربایجان مان .

در دوران رونسانس و پس از آن ، گرايش به زرتشت ایرانیان در ميان روشن بينان اروپايی نه تتها کم نگرديد بلکه با آزادی آنان ( بر خلاف قرونی که دین و سیاست یکی گشته بودند و قرون سیاه وسطی را به وجود آورده بودند ) بيش ازبيش گسترده شد و به اوج خود رسید ، به گونه ای که بر تمام ابعاد زندگی مردم اروپا که تمدن امروزین جهان دستاورد زحمات آنان می باشد ، تاثیر گذاشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:34  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* آیا رود جیهون " خوارزم بزرگ " را سیراب می نمود یا رودهای دست ساز نیاکانمان ؟

 

برای درک بهتر سرزمین خوارزم و اینکه زندگی در این سرزمین شمالی ایرانزمین تا چه حد مدیون رودهای بهشتی است ، باید اینگونه بیان نماییم که رود جیهون در دو منطقه کاملا مجزا در جریان است ، یک منطقه شرقی که عموما کوهستانی و پر باران است با فصولی سرد و معتدل به همراه یخچالهای طبیعی و بزرگ که آب را برای فصول معتدل در خود نگه می دارد . در این منطقه شرقی ، جیهون از مناطقی سرچشمه می گیرد که درجه هوا در کوهستانهایش در فصل سرما تقریباً بیست درجه زیر صفر است و در فصل تابستان این دما تنها به پانزده درجه بالای صفر می رسد . این سرزمین کوهستانی با کوههای سر به فلک کشیده اش همچو هزاره های قبل ، ساکنین ایرانی اش باقی و دست نخورده می باشد ، و از دستبرد و تجاوز مهاجمان ترک تا حد زیادی به دور بوده است .

منطقه دوم که جیهون در آن جریان دارد و خوارزم نیز جزیی از آن می باشد ، منطقه غربی است و شامل دشت های گسترده خراسان بزرگ و خوارزم و گرگان شمالی می باشد که عموما اقلیم بیابانی و گرم بر آن حکمفرماست . در این منطقه وسیع و دقیقا در جنوب خوارزم و گرگان شمالی ( = خوارزم بزرگ ) ، یکی از بزرگترین بیابانهای ایرانزمین که به دشت خوارزم یا خاوران معروف می باشد ، قرار دارد . خواندن این مطلب که چه صحراهای بی آب و علف و وسیعی خوارزم بزرگ را در محاصره گرفته است ، از آن سوی اهمیت می دارد که ما درکی بهتر از موقعیت خاص خوارزم را به دست آوریم . اینگونه بهتر درک می نمائیم جایگاه این سرزمین بهشتی را در مجاورت بیابانهای وسیع را ، اینکه خوارزم چگونه در محاصره سرزمینهای گرم و خشک به چنین آبادانی بی نظیری در روزگار گذشته دست یافته بود ، رازی است که از زحمات پدرانمان در این سرزمین شمالی ایرانزمین تا حدودی پرده بر می دارد . با دقت در جغرافیای خوارزم بزرگ و اینکه بدانیم چه صحراهای بزرگی دور تا دور این سرزمین را فرا گرفته است ، متوجه می گردیم که چرا نزدیکترین شهر مهم به خوارزم بزرگ " مرو شاهی " می بوده است که دهها و صدها کیلومتر از خوارزم فاصله می داشته است . اینگونه بهتر درک می نمائیم که چه زحمتی در طول سالیان دراز اجداد و بزرگان سرزمینمان برای تبدیل نمودن خوارزم ، به عنوان شمالی ترین پایگاه تمدن بشری ، گذشته از هجوم های ویرانگر بیابانگردان شمالی ، برای این جگر گوشه از سرزمینهای ایرانی کشیده اند . منطقه بیابانی غربی که از سرچشمه های کوهستانی جیهون بسیار دور است ، در بسیاری از روزهای سال دارای آب و هوای گرم و خشک یا معتدل می باشد . این منطقه هموار و مسطح متاسفانه امروزه پر شده است از مهاجمان و متجاوزان ترک .

حال در نظر بگیریم که وجود خوارزم در چنین منطقه ای که دور تا دورش را بیابانهای گرم و خشک در بر گرفته است ، اگر از طریق رودهای بزرگ و بهشتی ایرانزمین سیراب نمی گردید ، چه اتفاقی برایش می افتاد . می توانیم مطمئن باشیم که این سرزمینهای حاصلخیز و بهشتی نیز به قسمتی از بیابانهای ایرانزمین در این قسمت تبدیل می گردید . ولی نکته مهم این است که آیا جیهون بزرگ است که این سرزمین مقدس و حاصلخیز را سیراب می نموده است و دلیل رشد و رونق تمدن در خوارزم بزرگ می گشته است و یا اینکه با توجه به پائین تر بودن آب جیهون از سطح زمین و جاری شدن رود در  دره هایی که حفر می نموده است ، آب جیهون همچو امروز بلا استفاده به دریاچه خوارزم سرازیر می شده است ؟

 

* ایرانیان در گذشته چگونه چالش ها را به " فرصتهای طلایی " تبدیل می نمودند

 

برای اینکه بازهم به اهمیت شاهرگ های حیاطی جیهون ( کانالهای دست ساز ایرانی که آنقدر بزرگ می بوده اند که دو کشتی همزمان می توانستند از کنار یکدیگر بگذرند و به راحتی در آن رفت و آمد نمایند ) که توسط نیاکان نیکمان به وجود آمده بود ، پی ببریم باید عرض نمائیم که میانگین آبدهی سالانه رود مینویی جیهون در حدود 66 تا 72 میلیارد متر مکعب است و این مقدار در ذهن نگنجیدنی ، بعد از آبیاری سرزمینهای خراسان و گرگان و خوارزم ، به دریاچه کبود خوارزم سرازیر می گردیده است ، ولی این آب بسیار زیاد در سطح پائین تری نسبت زمین های حاصلخیز در جریان می باشد .

جیهون بزرگ در زمان بهار و تابستان به دلیل بارندگی ها و شروع ذوب گشتن یخچالهای بزرگ کوهستانهای شمال شرق ، طغیان می کند و میلیونها لیتر آب را اضافه بر آنچه با خود حمل می نمود ، جاری می گرداند . استفاده از این آب که با خود مقدار زیادی از املاح مقوی از برای زمینهای کشاورزی را نیز آورده است ، برای نیاکانمان بسیار بسیار اهمیت می داشت ( اهمیت نیستی و هستی ) و حال خواهیم گفت که آنان با پشتکار و علم و هنر ایرانی چگونه چالش ها و استعداد های نهفته در ایرانزمین را به فرصت های طلایی تبدیل می نموده اند .

اولین مطلبی که باید تذکر داده شود این است که بارتولد ( شرق شناس ) بدون توجه به رودهای عظیمی که نیاکانمان با دستان قدرتمند خود در جیهون غربی حفر نموده بودند و آب را به بهترین و حتی دورترین سرزمینهای کشاورزی ، یا شهری می برده اند ، می فرماید : اهمیت سرشاخه های جیهون ( در جیهون شرقی ) از خود این رود بیشتر است . از آب سرشاخه های جیهون می شده است به آسانی برای کشاورزی استفاده نمود ، ولی از آب رود جیهون نه . دلیل این موضوع چیست ؟ یک رود هرچه به پیش می رود در عمق بیشتری از خاک فرو می رود و نسبت به سطح زمینهای اطراف در عمق پائین تری قرار می گیرد . این عمق و فاصله گرفتن اش از سطح زمین بستگی دارد به آن مقصد نهایی رود و اینکه هر چقدر آنجایی که رود در انتها به آن می پیوندد گودتر باشد ، اینگونه گودرفتگی رود و دره آن نیز بیشتر خواهد شد ( این گودی و حفر گشتن زمین به وسیله رود ، هیچ گاه بیشتر از آن گودی و مقصد نهایی که برای جیهون بزرگ دریاچه خوارزم می باشد ، نیست چون هیچ گاه رود نمی تواند زمینی را بشوید و حفر نماید در حالی که پائین تر از مقصد نهایی اش است ) . پس استفاده از آبی که در چندین متر تا چند ده متر پایین تر از سطح زمینهای کشاورزی است ، بسیار مشکل یا غیر ممکن می باشد . و به همین دلیل است که این محقق اروپایی اینگونه می فرماید که سر شاخه های جیهون که سطح آنها تفاوت فاحشی با سطح زمین های کشاورزی نمی دارند ، برتر از خود جیهون بزرگ است که در پائین تر از سطح زمین جاری می گردد . ولی بر این مشکل بزرگ پدرانمان در خورزم و خراسان بزرگ چگونه پیروز گشتند ؟

 ارتفاع سرزمینهایی که جیهون از آنان سرچشمه می گیرد بیش از 4900 متر بالاتر از سطح دریاهاست و در خوارزم این ارتفاع به کمتر از هزار متر می رسد ( اطلس جغرافیای طبیعی ) ، این شیب بسیار زیاد است که دلیل می گردد تا رود جیهون بزرگ در سطحی پایین تر از اطراف خود جریان یابد . ولی " همت عالی ایرانی " باعث گردید تا آب چنین رود بزرگی ( رودی که در بعضی از مناطق عرض اش بیست و پنج کیلومتر می باشد ) سد گردد و این میلیونها لیتر آب جاری در پشت این سدها جمع و بالا آید به گونه ای که آب بتواند مورد استفاده زمینهای کشاورزی قرار گیرد . گذشته از سدها این کانالهای آب می بوده است که همچو قنات ها آب را به سرزمینهای دور و نزدیک می برده است تا مورد استفاده شهرها و روستا ها قرار بگیرد . و اینگونه جیهون جنوبی ( غربی ) و سرزمینهای پایین دستی این رود بهشتی نیز با همت بلند ایرانیان ، بر خلاف گفته اروپایی ها ، همان اهمیت یا حتی بیش از آن را پیدا می نمود .

شاید اینگونه اندیشه نمائید که این تلاش اجدادمان و ایجاد راهکار برای آباد کردن ایرانزمین و جهان به کمی قبل از دوران اسلامی و عصر شاهنشاهی بزرگ ساسانیان و اشکانیان و حداکثر به عصر شکوهمند هخامنشی می رسد ، یعنی در آن زمانی که ایرانیان سرور جهانیان می بودند ( آیا تا به حال فکر کرده ایم که چرا این سه خاندان و خانواده ایرانی توانستند بیش از یک هزار سال بر ایرانزمین = مرکز جهان با ثلابت و قدرت تمام حکومت نمایند و در مقایسه با عصر تمدن اسلامی در ایرانزمین ، کارهای بزرگتری را به انجام برسانند ؟ تلاش شبانه روزی این حاکمان ایرانزمین که خود را نه صاحب این خاک و ناموس بلکه خدمتگذار آن می دانستند ، آنان را به انجام کارهای بزرگ زیر بنایی مانند ساخت سدها ، کانالهای بزرگ و جاده ها و بنادر و تشویق و رونق کشاورزی و بازرگانی و ... سوق می داد ، این کارهای بزرگ و سرنوشت ساز می بود که باعث ثبات صدها ساله این حاکمان خدمتگذار در ایرانزمین و ابرقدرتی ایرانیان به مدت قرنهای طولانی در جهان می گشت ) . انجام این کارهای عام المنفعه و زیر بنایی به دورانی بسیار قبل و به آموزه های اصیل ایرانی باز می گردد که نمونه های خوبی از آنان را می توانیم در کتاب مقدس زردشت پیامبر ببینیم . اوستا می فرماید زمین بکر و دست نخورده همچو دختری است بکر و باکره که آماده ازدواج است و بارداری و بار آوری . زمین های دست نخورده و خوب را نیز همچو دختران خوب نباید بدون شوهر گذاشت تا بی بهره بمانند . بلکه باید دست به کار شد تا هم سود مادی عاید گردد و هم سودی معنوی و الهی و اینگونه اهورا مزدا شاد خواهد گردید ، این آموزه های عالی است که بعدها منجر می گردد به بنیان گذاری اولین حکومت جهانی به دست ایرانیان ، حکومتی که هر کسی در سراسر جهان از خوبیها و مواهب آن بهرمند گردیده است و تا به حال نیز ندیدیم کسی جز فرومایگان و خودخواهان در مقابل این تمدن و حکومت های با پشتوانه الهی اش ( همانگونه که در قرآن کریم و در قسمت ذولقرنین اش آمده است ) به موضع گیری و مخالفت بپردازد .

 

گزارش پدر تاریخ از آباد کردن خراسان بزرگ و " خوارزم بزرگ " به وسیله نیاکانمان

 

هرودت از عصر شکوهمند هخامنشی و از رود بزرگ جیهون - که یکی از سه رود بزرگ جهان است که به آن دریا هم گفته می شده است - خبر می دهند که  : از زمان تسلط پارسیان تاکنون و به دستور شاهنشاه در هر یک از گذرگاههای رود بزرگ سدی بنا نموده اند ، به طوری که آب در پشت سدها جمع گردیده است و دریاچه ها به وجود آمده است . این جمع شدن آب توسط سدها و بالا آمدن آب در پشت آنها و تشکیل دریاچه های مصنویی ، مایع برکت و نشاط خراسان و خوارزم بزرگ می بوده است چون با استفاده از آن آب بالا آمده زمینهای زرخیز آن قسمت از ایرانزمین که تا آن زمان خشک می بودند به زیر کشت می رفت و بهترین محصولات را به وجود می آورد . اینگونه و با ساخت این کارهای زیر بنایی شرایط آبادانی ، به وجود آمدن ثروت و جمعیت بیشتر فراهم می گشت .

گذشته از سدها و دریاچه های پشت سد که تاثیر مستقیم بر زندگی مردم شمال و شمال شرق ایرانزمین می داشتند ، باید از رودهای مصنویی ، این کانالهای بزرگ ( کانال هایی که به دلیل قدمتشان از تاریخ ساخت دقیق آنان مطلع نیستیم ) بگوییم که کاری عظیم از نیاکانمان می بودند و بعد از آن روزگار رونق و شکوه ، یکچنین کاری در سطحی محدودتر ، تنها در زمان اشغال این سرزمینهای ایرانی به دست ابرقدرت جهان ، شوروی ، تکرار گشت . این کار ابرقدرت شرق جهان در دوران معاصر ، گوشه ای از عظمت کار بزرگ نیاکانمان را در قرون و هزاره های قبل روشن نمود . از وجود این کارهای بزرگ و شگفت انگیز ، این " معجزه ایرانی " ، نه در تمام خاک خوارزم بزرگ و خراسان بزرگ ، بلکه در گوشه گوشه ایران بزرگ ، مطلع ایم . از خوارزم و خراسان تا خوزستان و پارس و عراق که نیاکانمان آنرا قلب ایرانزمین می نامیدند . در وصف اهمیت این کارهای بزرگ همین بس که بدانیم یک دهم آن کارهای بزرگ نیاکانمان ، امروزه روز که هزاره سوم بعد از میلاد است هنوز احیا نشده است ، با اینکه این همه تجهیزات راه سازی و سد سازی و حفاری پیشرفت کرده است . در حالی که هرودت در قرنها قبل از میلاد از سازه های آبی در ایرانزمین در عین کارایی و عظمت خبر داده بود . به همین دلیل است که جمعیت ، رونق و شکوه این سرزمینهای ویران گشته امروزه ایرانی با وجود چند برابر گشتن جمعیت جهان ، از آن روزگار گذشته بسیار کمتر یا ناکار آمدتر گشته است .

شاید فکر کنید که ساختن این سازه ها تنها با جبر و کار اجباری مردم یا اسیران و زندانیان انجام شده است ، که باید عرض کنم که اینچنین نمی بوده است و نه اینکه هیچ گاه جبری در کار نبوده است بلکه کار و کوشش نیاکانمان با علم و فناوری ، با ذوق و هنر آنان در هم آمیخته بوده است و اینگونه است که آنان سازه هایی با خاصیت ضد آبی می ساخته اند ، و یا برای استحکام سازه ها از آجرهای دو یا چند جداره استفاده می نمودند ، و یا اینکه سدهای بزرگی از جنس فلز بنا می نمودند و ... که امروزه باعث شگفتی محققان جهان گشته است ( در تحقیقات خود درباره " سازه های آبی ایرانی " به تک تک این موارد و اینکه این علوم در کجا به کار گرفته شده اند توضیح داده خواهد شد ، با افتخار ) .

 

* جغرافیای " خوارزم بزرگ " از نگاه جهانگردان قدیم

 

برای درک عظمت کار نیاکانمان و شناخت بهتر تمدن بزرگ ایرانیان خوارزمی ، این ایرانیان از جان گذشته و فداکار در راه علم و پیشرفت بشریت و ایرانزمین ، به کتاب ارزشمند استاد جلیل القدر " لسترنج " معراجعه می نمایم ( که حتی به ذهن هیچ ایرانی تا به حال نرسیده است که از زحمات ایشان و دیگر عالیجنابان زحمت کشیده برای ایرانزمین ، قدردانی بنماید ) که راهگشای ما می باشد در این بخش . در بخش سی و یکم از کتاب سرزمینهای شرقی خلافت ( به این کتاب " سرزمینهای خلافت شرقی " نیز گفته اند ) که به فرارود ( ماوراء النهر ) می پردازد این مطالب را درباره رود بهشتی ایرانزمین ، جیهون ، از قول ایشان و دیگر محققان و جهانگردان درست کردار می خوانیم :

پس از اینکه جیهون از آمویه ( بندر گاه مهم شهر بزرگ مرو خراسان ، مرو مهمترین شهر و کرسی خراسان در عصر ساسانی و حتی چندین قرن بعد از آن می بوده است . در وصف این نزدیکترین شهر به خوارزم بزرگ باید بگوئیم که این شهر همان جایی است که آخرین شاهنشاه ساسانی در نزدیکی آن کشته گردید و دقیقاً همانجایی است که ایرانیان به رهبری بزرگمرد تاریخ بشر ، " ابومسلم خراسانی ایرانی " نهضت ضد عرب خود را از آن آغاز نمودند و توانستند با دستان خود تاریخ را ورق زده و دنیا را از دست رهبری قوم دون و نژاد پرست عرب راحت نماید ) میگذرد ، صدو چهل مایل را در بیابان به سوی شمال پیش می رود تا به " طاهریه " میرسد و از اینجا به بعد دلتای جیهون است که به آن خوارزم می گوییم . لسترنج ادامه می دهند :

" در قرون وسطی در طول سیصد مایل مسیر این رود عظیم – در خوارزم - نهر های بسیار از آن جدا گردیده ایالت پهناور خوارزم را مشروب میساخت .

از زمان فتوحات اعراب رود جیهون چندین بار بستر خود را در اراضی دلتا ( = خوارزم ) تغیر داده است . شکسته شدن سدها و بندهای این رود در زمان فتنه مغول یعنی در قرن هفتم سبب تغیر مجرای سفلای جیهون شد ... معلوم است که رود جیهون در آنزمان در بستر واحدی که قابل کشتیرانی بود جریان داشت " و به ساحل جنوبی دریاچه خوارزم که پوشیده بود از تالاب ها می رسید ، و بعد از گذر از این تالاب ها جیهون به آغوش باز دریاچه شمالی می رسید .

لسترنج به عمق کم ساحل شرقی دریاچه خوارزم به دلیل ته نشین شدن رسوبات رودهای بهشتی ایرانزمین اشاره می نماید و اینکه کشتیهایی که از جیهون به دریاچه بزرگ خوارزمیان می آمدند نمی توانستند وارد سیحون که در ناحیه شمال شرقی به دریاچه می پیوست ، وارد گردند ، و این به دلیل عمق کمتر سیحون به جیهون ، و کوچکتر و کم آب تر بودن این رود مرزی است نسبت به جیهون بزرگ .

ایشان ادامه می دهند : جغرافی نویسان قدیم یخ بستن رود جیهون و سیحون را در زمستان از جمله عجایب جهان میدانستند  زیرا هیچ تصور نمی کردند که این سرزمینهای شمالی ایرانزمین بتواند آنقدر سرد شود که رودهای به این بزرگی را منجمد نماید به گونه ای که کاروانهای بزرگ به همراه بارهای سنگینی که با خود حمل می نمودند ، از روی سطح یخ بسته این رودها بگذرند ( مقایسه کنید این رودهای بزرگ و مرزی شمالی را با رودهای بهشتی و بزرگ و مرزی غرب ایرانزمین که حتی فکر یخ زدگی آنان را هم نمی شده است تصور نمود ) . این انجماد از دو تا پنج ماه از سال طول می کشید و ضخامت طبقه یخ پنج وجب – بیش از یک متر – و گاهی از این هم بیشتر میشده است . قزوینی می فرماید : اهالی خوارزم در زمستان ناچار می باشند در میان یخ با دیلم چاه حفر نمایند تا به آب رود که در زیر یخ در جریان می بوده است برسند ... . اصطخری از کوهی نام می برد موسوم به جبل ( جبل اغز ) در کنار دریاچه خوارزم که آب دامنه آن در تمام مدت سال یخ بسته بود .

دریاچه خوارزم یا همان که امروزه دشمنانمان به آن آرال می گویند ، در قسمت جنوبی اش که مصب رود جیهون در آنجا می باشد ، در گذشته معروف به خلیجان می بود که " از حیث شیلات یعنی صید ماهی شهرت داشت " .

لسترنج می فرمایند :

" قبلاً گفتیم از رود جیهون در قسمت سفلای آن که بدلتا – ی خوارزم – متصل است نهرهای – رودهای دست ساز ایرانی -  کوچک و بزرگ بسیار از جانب راست و چپ رود برای آبیاری اراضی دلتا جدا کرده بودند که بیشتر آن نهرها – کانال ها – قابل آمد و شد کشتی بود . اکثر شهرهای مهم خوارزم بزرگ در کنار این نهرها – رودهای نیاکانی – جای داشتند نه در کنار خود رود جیهون زیرا همیشه خطر تغیر بستر جیهون در پیش بود – و نابودی یک شهر بزرگ تنها با یک طغیان بزرگ رود جیهون که بیش از   2500 کیلومتر طول می دارد - . قسمت سفلای جیهون کاملاً قابلیت کشتی رانی داشت . ... یخ بستن جیهون در زمستان کشتی رانی را در آن رودخانه دشوار بلکه غیر ممکن میساخت . یاقوت گوید در شوال سال 616 ( دسامبر 1219 ) هنگامی که از مرو به جرجانیه میرفت با کشتی بر روی جیهون مسافرت میکرد و نزدیک بود او و همراهانش از سرمای سخت و یخ بستن ناگهانی جیهون به هلاکت رسند و پس از تحمل رنج بسیار توانستند خود را به خشکی رسانند و خشکی را نیز تماماً برف و یخ فراگرفته بود . در این سفر چارپایی که مرکوب یاقوت – این جهانگرد و دانشمند بزرگ – بود تلف شد و خود وی به زحمت نجات یافت " .

در فصل سی و دوم کتاب سرزمینهای شرقی خلافت که " خوارزم " نام می دارد ، لسترنج دو سرزمین ایرانیان خوارزم و گرگان شمالی را یک سرزمین به شمار آورده است ( اتفاقی که در بعد از اسلام افتاد و این دو سرزمین همجوار و شمالی ایرانی ، شاهنشین خوارزم و امیر نشین گرگان با از بین رفتن دولت قدرتنمند مرکزی و تغیر اوضاع ، دارای یک حکومت واحد گشتنند ) که زمانی پایتخت این سرزمین در خوارزم می بود و شهر معروف " کاث " و زمانی دیگر در جنوب رود بهشتی می بود و شهر معروف گرگانج ( یا اورگنج ) که در زمان پادشاهی خوارزمیان بر ایرانزمین ، این شهر بزرگ جهان به پایتختی ایرانزمین برگزیده شد . اعراب به این شهر بزرگ ایرانیان در شمال ایرانزمین به دلیل کمبودهای زبانیشان جرجانیه می گفتند . هر دو این شهرها را بعدها دشمنان ایرانزمین نابود گرداندند ( بعدها جای شهر اصیل خوارزمی را با کمی جابجایی " کاث نو " و جای گرگانج پایتخت باشکوه ایرانزمین را باز هم با کمی جابجایی " گرگانج نو " گرفت که هنوز هم موجود می باشند ، ولی بیشتر به سایه ای از اصل تبدیل گشته اند ) .

  هر دو این شهرهای بزرگ باستانی و تاثیر گذار در تمدن بشری و ایرانزمین را اجداد توانگرمان نه در ساحل جیهون مقدس که طغیانها و خروش آن حتی بزرگترین شهرهای جهان را هم می توانست به سادگی ویران نماید ، بلکه در ساحل رودهایی بنا می نهادند که خود می ساختند ، آنهم با تحمل سختی بسیار زیاد . با این حال در اوایل قرن چهارم بعد از هجرت محمد علیه سلام ، طغیان رود عظیم جیهون قسمتهای مهمی از شهر کاث را ویران نمود . لسترنج می فرماید که پهنای رود بهشتی در این منطقه از خوارزم به دوازده کیلومتر ( دو فرسنگ ) می رسیده است که این وسعت و شکوه ، واقعاً سیل و طغیان جالب توجهی می داشته است . نهر باستانی که از جیهون جدا گردیده بود " جردور " نام می داشت و کاث در فاصله کمی از جیهون در ساحل این رود ایرانی - باستانی ساز قرار می داشت . کانال بزرگ و باستانی از میان شهر بزرگ و زیبای خوارزمشاهیان می گذشت . بازار بزرگ شهر در دو طرف این رودخانه مصنویی ولی بزرگ بنا گردیده بود .

طغیانهای جیهون و وارد شدن آب روخانه بزرگ به جردور و نابودی سازه های ضد طغیان این رودخانه ، بر اثر رها شدن و رسیدگی نکردن به این سازه های مهم می بود . حمله اعراب و کشتار مردم خوارزم و در معرض نابودی قرار گرفتن حکومت این شاهنشین ایرانی ، و انقلاب ها و بی سرو سامانی که این تهاجم بیگانگان در ایرانزمین به وجود آورده بود ، دلیل خرابی سازه های باستانی ضد سیل و طغیان بر روی جیهون گشت .  بی توجهی حاکمان دوران اسلامی به این سازهای مهم باستانی و درک نکردن ارزش و اهمیت این دستاوردهای باستانی برای ادامه زندگی در سرزمین خوارزم ، آنهم در زمانی که نه خوارزمشاهیان در خوارزم در راس قدرت می بودند و نه شاهنشاهان دلسوز و دادگر ایرانزمین بر اوضاع و احوال ایرانیان و سرزمین ایرانزمین می توانستند سرکشی و رسیدگی نمایند ، کانال های باستانی و سازه ها و سدهای آنان برای جلوگیری از طغیانهای بزرگ جیهون آسیب دیده و نابود گشت و به همین دلیل شهر کاث رو به نابودی رفت .

 لسترنج از نابودی قلعه کاث بر اثر سیل خبر می دهد که در زمان باستان هیچ گاه همچین اتفاقاتی نمی افتاده است ، چون سازه های ضد سیل در آن زمان سالم و استوار می بود . در عصر باستان و آن دوران ثبات ، امور زندگی بسیار بیش از دوران بعد از یورش اعراب به ایرانزمین به سامان می بوده است .

 

* پایتخت زیبای باستانی " خوارزم "

 

لسترنج می فرماید که مسجد جامع و زندان شهر کاث در پشت کهن دژ ( قهندز ) کاث می بود و قصر خوارزمشاه – شاه خوارزم نیز در آن منطقه از کاث بنا گردیده بود . مسجد بزرگ شهر که در میانه بازار بنا گردیده بود دارای ستونهایی از جنس سنگ سیاه می بود به اندازه قامت یک انسان و بر بالای آن ستونهای سنگی ، ستونهایی از چوب کار گذاشته شده بود . ابن حوقل در زمانی که از کاث زیبا دیدن می کرده است ، از این بناهای بزرگ و معروف کاث هیچ خبری نمی دهند ، و این به دلیل خراب گردیدن این بناهای زیبا بر اثر ویرانی سازه های باستانی ضد طغیان و محافظ شهر می بوده است . به تبعیت از این ویرانی سازه های ضد طغیان ، خود شهر زیبا و باستانی کاث نیز با طغیان های مکرر جیهون بزرگ در فصل بهار ویران گشت . بر اثر این ویرانی ، خوارزمیان شهر جدیدی را در شرق شهر کهن و به فاصله ای دور از رود بهشتی جیهون ساختند که بدون شک اگر اعراب به ایرانزمین هجوم نمی آوردند ، آن شهر و پایتخت باستانی و اولیه خوارزمیان هیچ گاه ویران نمی گشت . اگر هم زمانی قصد تجدید بنای آن شهر گرفته می شد ، بنای آن به نقطه ای دور از رود بهشتی ، برده نمی شد ، بلکه شهری با اصول مهندسی دقیق در کنار رودخانه بزرگ بنا می گردید تا از مواهب این رود بشود به آسانی استفاده نمود ، نه اینکه از ترس طغیان شهر را به جایی دیگر منتقل نمایند .

لسترنج می فرماید که ایرانیان کاث نو را " شهرستان " می نامیدند که به معنای کرسی و مرکز ایالت می بوده است . اندازه این شهر و کرسی جدید خوارزم به چنان حدی از بزرگی می رسیده است که مقدسی آن را با نیشابور مقایسه می نماید و جالب است بدانیم که نیشابور در سابق دارای چنان عظمتی می بود که به آن لقب " ابر شهر " داده بودند . 

لسترنج از کاث قدیم می فرماید : قلعه ای که در وسط شهر کاث می بود و طغیان جیهون آنرا ویران نموده بود هیچ گاه مرمت نگردید ، که این یکی از نشانه های افول و رو به زوال رفتن این سرزمین و تمدن اش است بر اثر حمله عرب به این سرزمینهای شمالی ایرانزمین می بوده است . این یکی از نشانه های به هم خوردن ثبات و از هم گسستگی شرایط هزاران ساله در ایرانزمین می بوده است . لسترنج در وصف کاث باستانی اینگونه می فرماید : " نهرهای متعدد از میان شهر میگذشت " ( که امروزه دیدن چنین تصاویری در شهرهای بزرگ ایرانزمین به افسانه تبدیل گشته است ) ، " اهالی آن شهر فقیر نبودند و بازارهای پر داد و ستد و پر متاع داشتند . معماران آنجا در کار خود بخوبی ماهر بودند و در نتیجه کاث بصورت یکی از شهرهای مهم و باشکوه جلوه میکرد " .

پایتخت پادشاهان خوارزمی ( خوارزمشاهیان ) با شروع عصر اسلامی و تغیر اوضاع هزاران ساله در ایرانزمین ، رو به خاموشی رفت و به همین دلیل شهرهای مهم دیگری نامزد پایتختی خوارزم گردیدند . لسترنج می فرماید که " شکوه و جلال " شهر زیبای کاث نپائید ، به گونه ای که در در آخر قرن چهارم کاث دیگر یکی از شهرهای بزرگ خوارزم بزرگ نمی بود . " ظاهراً طغیان های مکرر رود جیهون علت نکبت آن شهر گردید زیرا هر طغیانی از آن رود چند محله از شهر را خراب میکرد تا کار به جایی رسید که کاث در ردیف شهرهای بی اهمیت درآمد . " روند به حاشیه رانده شدن شهر باستانی اینگونه ادامه می داشت که وقتی ابن بطوطه در قرن هشتم آنرا در سفر خود از بخارا به گرگانج می بیند ، درباره آن شهر زیبا و بزرگ باستانی ، پایتخت شمالی ترین شاهنشین ایرانی اینچنین می فرماید : شهری کوچک است و زیبا . ابن بطوطه در فصل زمستان از کاث دیدن فرموده بودند و به همین دلیل به استخر بزرگ این شهر اشاره می نمایند که یخ بسته بوده است ، به طوری که کودکان بر روی آن به بازی و سر خوردن مشغول گشته بودند .

لسترنج از گرگانج با عنوان کرسی دوم خوارزم بزرگ نام می برد و اینگونه می فرماید که این شهر بعد از خراب شدن کاث مهمترین شهر ایالت بزرگ خوارزم گردید . ایشان می فرماید : هر چند که در قرن چهارم گرگانج به مهمترین شهر خوارزم – و گرگان شمالی – تبدیل گشته بود ولی بازار کاث همچنان به عنوان مهمترین بازار تمام خوارزم بزرگ شناخته می شد و کاروانهایی که از سرزمینهای شمالی ( سرزمینهایی که زمانی مسکن ایرانیان سکا و سرمت و هیاطله و ... می بودند و در آن زمان دیگر عمده ساکنین ایرانی آن سرزمینها یا به سوی اروپا مهاجرت نموده بودند و یا به گروهی از ترک ها تبدیل گشته بودند ) می آمدند ابتدا در کاث تجمع می نمودند و بعد از آن به دیگر سرزمینهای خوارزم و خراسان بزرگ می رفتند .

" جرجانیه به فاصله یک تیررس در مغرب نهر بزرگی واقع بود که کشتی ها در آن رفت و آمد می کردند . این نهر از رود جیهون منشعب می شد و تقریباً بموازات آن رود جریان داشت و برای حفظ خانه ها و اراضی از خطر طغیان آب حائل هایی از الوار و تیرها ایجاد کرده بودند . مقدسی – که او را از بهترین جغرافی دانان مسلمان گفته اند – در قرن چهارم گوید شهر چهار دروازه دارد و پیوسته بر وسعت آن افزوده می شود . کنار دروازه حاجیان بامر مامون حاکم گرگانج قصری و مقابل آن بدستور علی پسر مامون قصر دیگری ساخته اند . قصر مامون دری دارد که در تمام سرزمین خراسان عجیب تر از آن نیست و روبروی در قصر میدانی است مثل میدان بخارا – این شهر ایرانزمین نقش مهمی را در آخر الزمان بر دوش می دارد – که در آنجا چارپایان – همچو اسب – خرید و فروش میشوند . پس از خرابی کاث جرجانیه مهمترین شهر ایالت خوارزم شد و از آن پس تنها کرسی آن ایالت گردید و بطور کلی به { شهر خوارزم } معروف گشت " . 

 

* گرگانج ، پایتخت خوارزم بزرگ و ایران بزرگ

 

لسترنج ادامه می دهند : در سال 616 هجری ، کمی قبل از هجوم چنگیز به ایرانزمین ، یاقوت حموی جرجانیه را دیده اند و آنرا با نام ایرانی اش ، گرگانج نامیده است . یاقوت درباره این پایتخت ایرانزمین می فرماید : شهری از گرگانج مهم تر و پر ثروت تر و نیکوتر ندیده ام .

لسترنج می فرماید : " این وضع در سال 617 با هجوم مغول بآن شهر یکباره دگرگون شد . سدها و بندهای رودخانه شکافته شد و آب جیحون از مجرای خود به مجرای جدیدی وارد گردید ، ... و تمام شهر زیر آب رفت و چون لشکریان مغول از آنجا رفتند بگفته یاقوت اثری از آبادی در آن باقی نماند و هم او گوید مغولها تمام ساکنین شهر را کشتند . "

چند سال پس از این واقعه آخرالزمانی و دهشتناک زردپوستان  در حق ایرانیان ، در نزدیکی های این شهر نابود گشته باستانی ، شهری بنا گشت و رو به آبادانی نهاد که درباره آن یاقوت فرموده است : در سه فرسخی کرسی قدیم خوارزم شهری وجود دارد موسوم به گرگانج کوچک که ایرانیان آنرا گرگانچک می نامند و از این زمان به بعد است که این شهر گرگانج نو یا خوارزم جدید نامیده می شود و جایگزین شهری افسانه ای " گرگانج " می گردد .

قزوینی از گرگانج اینگونه خبر می دهد : گرگانج از جهت داشتن آهنگران و نجاران زبردست و کاسه های عاج و آبنوس و اسباب و لوازم دیگر که به دست هنرمندان ورزیده ساخته میشود شهرت فراوان می دارد و نمونه کارهای آنجا فقط در بلده طرق در نزدیک شهر اصفهان دیده میشود . زنان آن شهر نیز دوختنیها و قلابدوزی های بسیار دلپسند تهیه میکنند . خربزه خوارزم چنانکه قزوینی میگوید در شیرینی و خوشمزگی بی نظیر بوده و این مطلب را ابن بطوطه هم تائید کرده است . نکته بسار مهم که باید بیان نمائیم آن است که اگر خوارزم ما با این تهاجم بیگانگان و کشتار آنا روبرو نمی شد ، در حال حاضر جهان نه با یک " اصفهان " بلکه حداقل دارای دو " اصفهان = گرگانج " می بود .

حمدالله مستوفی گرگانج نو را با نام ارگنج و خوارزم جدید یاد می نماید ( که نام ارگنج امروزه پر کاربد تر است ) و ابن بطوطه که معاصر این جغرافی دان ایرانی می بوده اند نیز به اورگنج مسافرت می نمایند و آنرا شهری نیکو ، دارای بارویی محکم و کوچه های وسیع و جمعیتی بسیار و بازاری باشکوه و ... بیان می نماید . این شهر ایرانی طبق گفته جهانگردان دارای امکانات قابل توجهی از جمله " بیمارستان عمومی " می بوده است .

در زمان جنگهای امیر تیمور ، سردار بزرگ خراسانیمان ، گرگانج آسیب بسیار می بیند  ولی بعد از آن  ، محاصره ای که سه ماه طول می کشد تیمور لنگ دستور به بازسازی این شهر مهم می دهند به گونه ای که در سال 790 تجدید عمارت آن پایان می یابد . نویسندگان بعد از این واقعه نیز این شهر را نیکو ، با باغستانهای وسیع وصف نموده اند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:33  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* یکی دیگر از خدمات زردشت به تمدن ایرانیان و اروپائیان

 

رونسانس آغاز گشته بود ولی هزاران سال بود که زبان زرتشت فراموش شده بود و هر چيزی که از زرتشت گفته ميشد نقل قولی بود از دیگران . حال که اروپائیان به تکاپو افتاده بودند تا با پژوهش مسیر زندگی و آینده خود را روشن گردانند ، شروع به کشف اسرار جهان و زبان های مهم و فراموش شده کردند ، زبان مردم ایران باستان یکی از اولویت ها بود و با رمز گشایی این زبان اتفاقات و اخبار آن هزاره های از یاد رفته ، پرده برداری می گشت ، پسر عموهای اروپایی این کار کردند تا از تجربه ها و داشته های باستانی چراغی ره نما روشن گردانند .

در سده هفدهم زبانشناس فرانسوی ، انکتيل دو پرون ، پس از  20  سال کوشش ستایش بر انگیز ، سرانجام زبان باستانی ایرانیان ، اوستایی را توانست بخواند . ایشان نتایج زحمات بیست ساله خود را در دو جلد به چاپ رساندند . نکته جالب این است که زردشت ایرانی کتاب اش را به زبان ما ایرانیان نوشته بود ( گذشته از خوارزمی و شرقی بودن یا غربی و آذربایجانی بودن ) ، ولی هیچ ایرانی در کشف این زبان و دیگر زبانها و خط های باستانی ایرانی ( همچو خط میخی ) شرکت نکرد و در مقابل این غفلت ما ایرانیان ، این آرین های اروپایی می بودند که عمر خود را صرف شناخت داشته ها و عظمت تمدن فراموش گشته ما ( و خود ) می نمودند ، متاسفانه تا به امروز ، نه اینکه کار آن بزرگ مردان ( پسر عموهای اروپایی ) در ایرانزمین دنبال نگردیده است بلکه حتی مراسمی ، نه درخور زحمات دهها ساله آن عزیزان محقق نیز در ایرانزمین بر پا نگردیده است .

 رمزگشایی یکی از زبانهای ایران باستان ، سرو صدای زيادی در اروپا به پا کرد . از این پس می بود که خردگرايان نوین اروپا در اوستا ، این کتاب ایران باستان ، ابزاری را پيدا می نمودند که با آن ميتوانستند کليسای مسيحيت را مهار نمایند . آنها ميگفتند « حقيقت ديگردر انحصار کليسا نيست . حقيقت را هم ميتوان در يک انديشه آريايی پيدا نمود » .

در اين نبرد ، روشنگرايان و فيلسوفان بزرگی مانند ولتر، گوته ، گريم ، ديدرو ، وون کليست ، بايرون ، وورتسميت ، شلی ، نيچه و بسياری ديگر وارد ميدان نبرد شدند و آهنگسازان بزرگی مانند رمو ( فرانسوی ) ، موزار و اشتروس ( اتريشی ) و چايکوفسکی ( روسی ) در شکوه زرتشت ایرانی = آریانی اپراها ساختند (برای فهرست کامل نام و نوشتارهای نويسندگان و هنرمندان بالا به کتاب ژ . دوشن گيمن : پاسخ غرب به زرتشت ، رويه  16 - 17  مراجعه نمائید ) .

این شور و اتفاق مهم بر ضد استیلای کور کلیسا می بود و اينگونه این کار انکتیل در شناخت عظمت ایرانیان باستان و آموزه های انسان ساز آنها ، سبب گرديد که کشيشان در برابر اوستا جبهه بگيرند و بگويند که ترجمه دوپرون ترجمه ايست دروغين ! در برابر اين ادعا ساير زبان شناسان هم وارد اين نبرد انديشه ای شدند و کار برای شناخت ابعاد وسیعی از یادگارهای این پیامبری که بسیاری از دانشمندان نوین جهان آنرا زاده خوارزم اش گفته اند ، آغاز گردید . سه سال بعد زبان شناس آلمانی ، کلوکرز با ترجمه ديگری از اوستا به انکتیل حق داد و ثابت کرد که ترجمه او درست است . مقاومت کشيشان ( این روحانیان کوردل ) در برابر این کتاب روشنگر ایران باستان دهها سال به درازا انجاميد ولی سرانجام همگی درست بودن ترجمه های جدید اوستا را تاييد و اينگونه این کتاب مقدس بازمانده از ایران باستان برای هميشه وارد آموزش دانشگاه های معتبر جهان گشت .

در سال  1861  زبان شناس معروف مارتين هوگ که در باره اوستا پژوهش گسترده ای را آغاز کرده بود متوجه شد که  17 بخش از 72 بخش اوستا به زبانی نوشته شده که از ساير بخشها بسيار کهن تر و شيوه نگارش آن به گونه ای ديگر است . او بزودی پی برد که اين زبان ، زبان پارسی کهن است که حداقل نزديک به دو هزار سال بود که به کل از ياد ایرانیان رفته بود . هوگ با کمک گرفتن از زبان سانسکريت ( نام زبان باستانی آن گروه بزرگ از ایرانیان که از شمال شرق ایرانزمین به هندوستان مهاجرت کرده بودند ) که تازه به دست اروپائیان کشف گردیده بود ، اين  17  بخش را که به آنها " گاثا ها " ميگويند از بقيه اوستا جدا و سپس ترجمه کرد.

پژوهشهای زبانشناسی و تاريخی بعدی بگونه ای شگفت آور ثابت نمود که گاثا ها که معنی آن " سروده " و شعر است بيش از 3700  سال پيش بوسيله خود حضرت و در سرزمینهای شرقی ایرانزمین ( مانند بلخ و خوارزم و ... ) سروده شده است . ترجمه گاثاها دروازه بزرگی را بروی تاريخِ انديشه ، فلسفه و تمدن جهانی گشود و ريشه بسياری از دينها ، و فلسفه هدف از زندگی ، شادی و خوشبخت زيستن را در طول تاریخ بزرگ تمدن بشری روشن گرداند ( بيش از 30 بار واژه خوشبختی و شادی در روده های این پیامبر ایرانی تکرار شده ) . شاد و خوشبخت زيستن ميسر نيست مگر اينکه همگان در جامعه ، حتی جانوران و گياهان نیز بتوانند با شادی و شکوفايی زندگی کنند . برای رسيدن به اين هدف مردمان بايد قانون هستی را ( که به آن ارتا يا اشا ميگويند ) بياموزند.

اين قانون از سه اصل بنيادين بگونه زير به وجود آمده است :

1 - جهان هستی و بويژه زندگی انسانها در هر لحظه از زمان بوسيله نبرد ميان دو نيروی بنيادين خیر و شر و ضد يکديگر شکل ميگيرند . مردمان اثر نبرد اين دو نيرو را در درون خود بصورت شادمانی يا غم زدگی ، عشق و نفرت ، دوستی و دشمنی ، آرامش درونی يا نگرانی ، دادگری يا بيداد گری ، خوب يا بد ، شکست و پيروزی ، روشنی درونی يا تاريکی و ... احساس ميکنند.

به سرچشمه نيروهای مثبت که مردمان را بسوی خوشبختی پيش ميبرند اهورا مزدا گفته ميشود . « اهورا » يعنی هستی آفرين و « مزدا » به معنی خرد است. بنابراين اهورامزدا به معنی « نيروی خردزا » و « خدای خرد » می باشد .

از ويژگيهای مردمانی که در راه اهورامزدا هستند ، شاد زيستی ، راستی در پندار و گفتار و کردار ميباشد.

در مقابل اهورا اهريمن و دست نشاندگان اش قرار می دارند که آشفتگی و ظلم و خشم را پراکنده می نمایند و خرد ستيز هستند و چشم درونی ( همان که اسم دیگرش وجدان است ) را کور ميکنند . از ويژ گيهای اهریمن و طرفداران آن دروغ است . با اين ابزار است که او آگاهی را سرکوب و نا آگاهی را رواج ميدهد و دنیا را به سوی جهل ( = علم ستیزی و علم یعنی آگاهی ) و به تبعیت از آن ، نیستی می کشاند .

2-  دومين قانون جهان بينی زرتشت اینگونه می باشد که در اين جهان هيچ نيرويی بدون وجود نيروی ضد خود نميتواند مفهومی داشته باشد . روز بدون شب ، خوب بدون بد ، آرامش درونی بدون نگرانی ، عشق بدون نفرت و ... و هيچ يک از اینها به تنهايی مفهومی نخواهند داشت . اگر چيزی در اين دنيا بخواهد به صورت نيرو در آيد بی درنگ نيروی مخالف خود را در برابر خود خواهد يافت .

3-  و چون اين جهان از نيروهای دوگانه ضد هم و مثبت و منفی درست شده ، هستی در انسانها نيرويی بنام « آزادی گزينش » قرار داده است که بوسيله آن هر کس ميتواند از ميان دو نيروی ضد هم و در حال نبرد يکی را انتخاب کرده و سرنوشت خود را خود مشخص بگرداند . ميان شادی و ماتمزدگی ، دوستی و دشمنی ، دادگری و بيدادگری ، خرد و خرد ستيزی ، راستی و دروغ ، خوب و بد ، آزادی و اختناق ، سروری و بردگی و ... يکی را گزينش کرده و در آن زندگی کند . چون آزادی گزينش با انسان است ، بنابراين مسئوليت هم با اوست و باید چه در این جهان و چه در جهان روحانی پاسخ گوی اعمال خود باشد ( و شما نشنیده بگیرد که امروزه و بعد از هزاران سال از این فرموده های انسان ساز ، هنوز عده ای کثیر از مردم جهان زندگی خود را تحت تاثیر ستارگان و بخت و اقبال و ... می دانند و به جبر اعتقادی بیشتر می دارند ) .

از نتایج زندگی گوهر بار این ایرانی راستین که بسیاری از محققین زادگاه ایشان را سرزمین " خوارزم " گفته اند ، در هزاران سال بعد از تولد ایشان ، این می بود که چند سال پس از ترجمه سروده های این پیامبر ، فیلسوف ، شاعر و مصلح ایرانی از یکی از زبانهای مهم ایران باستان به زبانهای اروپایی ، يکی از بزرگترين و تاثیر گذار ترین فيلسوفان اروپا با نام " فردريک نيچه " ، در سال  1883  شاهکاری خلق نمود با نام « آن چنان گفت زرتشت » . اين کتاب که امروز به تمام زبانهای دنيا ترجمه شده است ، ديدگاه اروپائيان تمدن ساز را نسبت به زندگی زيرو رو نمود و فرهنگی نوين و مدرن را که تا امروز ادامه دارد برای اين قاره به ارمغان آورد ، این یکی از معجزات این " مصلح شادی دوست ایرانی " است بعد از هزاران سال از زاده شدن اش در سرزمینهای بهشتی ایرانزمین . بزرگی حضرت زردشت و آموزش های ناب ایشان ، آموزه هایی که اینچنین روشن و ساده تکلیف انسان سرگشته را مشخص می گرداند ( راستی در گفتار ، راستی در کردار ، راستی در اندیشیدن و آمادگی برای جنگ در میدان خوبیها و بدیهای جهان و شاد زیستن ) ، آموزه هایی که برای تمام طول زندگی انسان ها در تمام طول تاریخ تمدن بشری کافی است ، نشان از عظمت و پیشرفت سطح فکر و تمدن ایران باستان در هزاره های قبل از تشکیل دولت هخامنشی دارد و این گواهی است که خوارزم و بلخ ( زادگاه حضرت مولانا ) و آذربایجان و ری و ... بسیاری دیگر از سرزمینهای ایرانی در آن زمان دور از تاریخ امروزه ، از بالاترین سطح کیفیت تمدن ، زندگی و فرهنگ در جهان برخوردار می بودند ، و یادمان نرود که در آن زمان هیچ یک از کشورهای اروپایی وجود نمی داشت و هزاران سال تا کشف قاره های جدید جهان ( امریکا و استرالیا ) مانده بود . ( این نوشته ها با کمک گرفته شدن از سایت   /http://www.gatha.org تهیه و تدوین گردیده است ) .

 

 * " خوارزم " و ویژگیهای جغرافیایی اش

 

خوارزم سرزمینی است کم ارتفاع و فرو رفته که این فرورفتگی در قسمت دریاچه اش بسیار بیشتر می گردد . خوارزم به عنوان نقطه پایان جیهون و سیحون بزرگ ، دارای کوههای رفیع و سر به فلک کشیده نیست ، و این در حالی است که جیهون و سیحون زیبا از دومین کوهستان مرتفع جهان سرچشمه می گیرند ( کوهستان پامیر ، منزلگاه تیره بزرگ تاجیکان ایرانزمین ) ، و به سوی سرزمین گود خوارزم سرازیر می گردند . مهمترین عارضه طبیعی خوارزم همین گود رفتگی اش می باشد که با آب رودهای بزرگ و بهشتی به دریاچه ای آبی رنگ تبدیل گشته است . به طور حتم این گودی در زمانهای گذشته و عصر پادشاهی شاهنشاهان اولیه ایرانزمین ( مانند همان زمانی که حضرت زردشت در این قسمت از سرزمینهای ایرانزمین می بودند ) بسیار بیشتر می بوده است . این گودی در طول این بیش از ده هزار سال گذشته ، از عصر یخبندان تا کنون بسیار هموار تر گردیده است و از عمق خود و دریاچه اش بسیار کم گردیده است . برای این مطلب مهم دو دلیل قابل ذکر است تا بدانیم که در طول این چند هزار سال گذشته سطح ایرانزمین در بعضی مناطق با چه تغیرات و نوسان های شدیدی رو به رو بوده است ( و در مقابل با شگفتی اعلام نماییم که در بعضی از مناطق چهره ایرانزمین در طول میلیون ها سال گذشته حتی سر سوزنی تغیر در آن راه نیافته است ) .

خوارزم آنچنان سرزمین کم ارتفاعی است در شمال ایرانزمین ، که باعث می گردد تا دو رود بزرگ ایران و جهان در امتداد مسیر خود به بزرگترین دریاچه جهان در شمال ایرانزمین ( دریاچه مازندران بزگترین گودی سطح زمین نسبت به سطح آبهای آزاد می باشد ) نپیوندد . اگر بخواهیم به گوشه ای از عظمت دو رود بهشتی شمال ایرانزمین اشاره نمایم ، دو رودی که بعد از جدا شدن از کوهستانهای بزرگ شمال شرق ایرانزمین به سوی خوارزم می شتابند ، باید بگوئیم که این سرزمین گود شمالی ایرانزمین پذیرای جیهون بزرگی است که طول و بزرگی اش مساوی است با طی کردن فاصله قابل توجه مابین تهران تا شیراز ، بازگشت از شیراز تا تهران و دوباره از تهران تا اصفهان در نیمه راه تهران تا شیراز ، و این یعنی بیش از 2500 کیلومتر طی مسیر . جیهون ایرانی ، این رود معتبر جهانی که از بام سرزمینهای آریایی ( تاجیکستان ) سرچشمه می گیرد ، فاصله چنین عظیمی را باشکوه و صلابت خاص خود می پیماید تا به منزلگاه آخر خود ، یعنی خوارزم که مهد قوم آریا گفته اندش بپیوندد . این رود بزرگ ایرانزمین همه ساله 250 میلیون متر مکعب ( به این عدد دوباره توجه و آن مقدار را در ذهن خود تصور کنیم ) فقط مواد و املاح معدنی و غنی از برای کشاورزی را به تنهایی از کوهستان بزرگ شمال شرق ایرانزمین ( این کوهستان که موطن ایرانیان تاجیک است ، مرز باستانی ایرانزمین با چین می باشد ) می کند و در طی هزاران کیلومتر حمل می کند تا به خوارزم که در انتهای مسیر اش در شمال ایرانزمین ، انتظار او را می کشد ، بسپارد ( حال به این آمار قابل توجه جیهون باید عظمت و توانمندیهای رود سیحون را نیز اضافه نمائیم ) .

این حمل قابل توجه از مواد تشکیل دهنده کوهستان شمال شرق ایرانزمین ( کوهستانی سر به فلک کشیده که مملو است از مواد معدنی و معادن سنگ و جواهرات ) ، گذشته از اینکه برکت و غنا را نصیب تمام سرزمینهایی می کند که در سر راه رود های بهشتی قرار می دارند ، استفاده از آب این رود بزرگ نیز زمینهای حاصلخیز خراسان و خوارزم بزرگ را بارور می نماید ( گفته می شود که علاوه بر این ، ریگزارهای بزرگ دشت خوارزم - یا همانکه دشت خاوران نیز گفته می شده است و امروزه ترکمانان به این دشت بزرگ سرزمین مان قره قروم می گویند - از نتیجه رسوب گذاری مواد رنگی کوهستان بزرگ پامیر به وسیله جیهون بزرگ در طول چند هزار سال گذشته به وجود آمده است – مفتاح 60 ، 1386 )  . حال تا حدودی متوجه گردیدیم که رود بزرگ جیهون به تنهایی هر ساله چه مقدار از گودی سرزمین خوارزم را پر می نماید .

نکته دوم و مهم دیگر آنکه باستان شناسی در ایرانزمین مهارت و ظرافت خاص خود را طلب می نماید ، ظرافتی که متاسفانه باستان شناسان و محققان از این مهم عموماً غافلند . به دلیل قدمت تمدن ایرانزمین و اینکه ایرانزمین را " مادرِ مادر تمدنهای جهان " اعلام نموده اند ، و با توجه به فرموده اوستای مقدس و شاهنامه بزرگ که ایرانیان از قبل از عصر یخبندان تا کنون دارای تمدن و پادشاهان دادگر می بوده اند ، و قبل از این تمدن بزرگ آریایی نیز ، حتی در ایرانزمین تمدن های مهم و پیشرفته دیگری همچو آنچه که شاهنامه از آنان با نام " دیوان " یاد می نماید ، می بوده است ( تمدن آریایی بر پایه تمدن دیوان که بسیار پیشرفته می بوده است ، طبق فرموده مستقیم سند ملی ایرانیان ، شاهنامه ، استوار گشته است ) ، قدمت و رونق در ایرانزمین وجود می داشته است ، و اینکه در این پانزده هزار سال گذشته که تمدن ایرانی شروع و اوج گرفته است ، عصر یخبندان شروع و به پایان رسیده است ، و اینگونه ایرانزمین شاهد تغیرات شدید و وسیعی می بوده است . دوران پر باران در ایرانزمین ( عصر یخبندان متعلق به سرزمینهای شمالی ایرانزمین می بوده است و از شمال هر چه به سوی جنوب و مدار راس السرطان نزدیک تر می شده ایم از سرمای هوا کاسته و بر میزان بارندگی ها افزوده می گشته است ) بعد از اتمام به عصر نیمه خشک و خشک تبدیل گشت و اینگونه تحولاتی بسیار شگرف در سطح ایران بزرگ = ایرانزمین به وقوع پیوست که از جمله این تغیرات مهم را ایرانشناس و دانشمند بزرگ گیریشمن اینگونه بیان و اثبات می نماید که :

در دوره عصر یخبندان و مدتها بعد از آن گودی مرکزی ایرانزمین را که امروزه معروف است به دشت کویر و دشت لوت ، دریاچه ای بزرگ به نام دریاچه مرکزی ایرانزمین می پوشانده است که این یکی از تغیرات شگرف پیش آمده در سرزمینهای ایرانی است . سطح ایرانزمین در این چندین هزار ساله گذشته شاهد چنین تغیرات عظیمی می بوده است و به همین دلیل می باشد که می بینیم سطح رودخانه سیلک ( منطقه سیلک کاشان بیش از هفت هزار سال قبل میزبان ایرانیان تمدن سازی می بود که سنگ بنای قدیمیترین تمدن کشف گردیده امروز جهان را در آنجا بنیان نهاده بودند ) با سطح زمین امروزه ، تقریباَ 10 متر اختلاف می دارد و سطح زمینهای امروزی ده متر بالاتر از آن چیزی است که در هفت الی هشت هزار سال قبل می بوده است . این آمار شگفت را حال مقایسه نمایم با آن چیزی که در شمال و شمال شرق ایرانزمین در جریان بوده است . در مقایسه باید بگویم که بر خلاف ایران مرکز و مناطقی چون کاشان که هیچ رود دائمی و بزرگی در آنان وجود نمی دارد ، در شمال شرق ایرانزمین دو رود بهشتی و بزرگ در جریان همیشگی هستند که تقریباَ سالانه بیش از 400 هزار تن سنگ و خاک را از کوهستان های سر به فلک کشیده ایرانزمین می شویند و با خود به سرزمینهای گود شمال ایرانزمین حمل می نمایند ، حال آتشکده بزرگ آذرفرنبغ ( آتش مورد تاَئید و فره ایزدی ) را که شاهنشاه جمشید در هزاران سال قبل ، در زمان عصر یخبندان در خوارزم بنا نموده اند ، امروزه در عمق چند ده متر این سرزمین شمالیمان باید کاوش کنیم اش .

 

* آینده جغرافیایی " خوارزم "

 

بالاخره و در زمانهای آینده ، سرزمین گود خوارزم را موادی که دو رود بزرگ ایرانزمین از تاجیکستان بزرگ و کوهستان های سر به فلک کشیده شمال شرقی ایرانزمین با خود می شویند و به سرزمین های گود شمالی ایرانزمین ، می آورند ، صاف و هموار می گردد . و آنگاه است که سیحون و جیهون راه خود را به سوی بزرگترین دریاچه شمالیمان ، که بزرگترین دریاچه جهان نیز می باشد ، باز می نمایند و آنگاه است که خوارزم نیز همچو بلخ و مرو و سمرقند و بخارا تنها نظاره گر جریان رودهای بهشتی می باشد ، نه ایستگاه پایانی آنان .

 

* دریاچه " خوارزم " ، دریاچه آبی رنگ

 

در زمانی که گودرفتگی مرکز ایرانزمین را دریاچه ای بزرگ و باستانی ( که بازمانده و فسیل ماهیان و گیاهان و گوش ماهیان اش هنوز به وفور در بعضی مناطق اش یافت می گردد ) پوشانده بود ، دریاچه بزرگ خوارزمیان چندین متر بالاتر از سطح امروزی خود می بود و این دریاچه وسعتی بسیار بیش از امروزه می داشت . در زمانهای خیلی دورتر از این زمان ، دریاچه ها ( دریاچه خوارزمیان و دریاچه کاسپین ها ) و دریای شمالی ( دریای سیاه که در قدیم معروف می بود به دریای پونت ، پونت ها یکی از مهمترین اقوام شمال غرب ایرانزمین می بوده اند که در جنوب این دریا ساکن و بزرگانی چون استرابون دانشمند و مهرداد بزرگ که از نسل هخامنشیان می بوده اند ، در این سرزمین ایرانی جنوب دریای سیاه به دنیا آمده اند ) ایرانزمین به یک دیگر متصل می بود ، که از یادگارهای آن دوران وجود ماهیان مشترک بین دو دریاچه شمالی است . نوعی از ماهی استروژن ( ماهی خاویاری ) ، ماهی آزاد و ... از جمله ماهیان مشترک دو دریاچه شمالی ایرانزمین می باشند (ماهیان خاویاری یا استروژن فوق تصور گرانبها می باشند و بازمانده ای می باشند از دوران حکومت دایناسورها بر روی کره زمین ، به همین دلیل به آنان فسیل های زنده گفته می شود ) .

 دریاچه خوارزم را در آن زمان دور می توان به دریاچه کاسپین و خلیج بزرگ گرگان تشبیه کرد ، خلیجی که تنها از یک سو با دریاچه بزرگ در ارتباط است و در صورت پائین رفتن آب دریاچه بزرگ ، خلیج گرگان همچو دریاچه خوارزم به یک دریاچه تبدیل می گردد .

به دلیل رسوب گذاری و دلتا سازی رودهای بزرگ و بهشتی در قسمت های جنوبی ( جیهون ) و شرقی ( سیحون ) در دریاچه بزرگ خوارزمیان ، عمق این دریاچه در این قسمتها بسیار کمتر از آن چیزی است که در قسمت غربی دریاچه خوارزمیان مشاهده می گردد . عمق متوسط این دریاچه شمالی ایرانیان شانزده متر است ، هر چقدر از دلتا های بزرگ رود های بهشتی فاصله می گیریم ، مثلا در میانه های دریاچه ، عمق متوسط به بیست و پنج متر می رسد و با رفتن به غرب دریاچه که کاملا دور است از دلتا سازی رودهای بزرگ و املاح بسیار زیاد آنها ، عمق متوسط دریاچه به بیش از 67 متر می رسد .

در شمال و جنوب و شرق دریاچه خوارزمشاهیان خلیج های بسیاری وجود می دارد ( این خلیج ها به دلیل دلتا سازی رودهای بزرگ شمالی به وجود آمده اند ) و تعداد جزایر این دریاچه بزرگ در جنوب شرقی بسیار است ( که این هم به دلیل حمل مواد بسیار زیاد و ته نشین گردیدن آنها در این قسمت از دریاچه به وسیله رود بزرگ جیهون است ) . غرب دریاچه را دیواره ای صخره ای به ارتفاع 190 متر در بر گرفته است و هیچ خلیجی نیز در این قسمت از دریاچه وجود نمی دارد ( بروکهاس ) .

در دوران جدید که از مقدار و قدرت سرما در تمام ایرانزمین در فصل زمستان بسیار کاسته شده است ( نسبت به دوران قدیم و عصر باستان ) ، هیچ اخباری مبنی بر یخ زدگی کامل دریاچه وجود نمی دارد و سرما تنها در آن حد از قدرت است که خلیج های شمالی و یا حداکثر قسمت شمالی دریاچه را در بر بگیرد و این شدیداً مغایر است با اطلاعاتی که از قدیم در اختیار ما قرار گرفته است مبنی بر یخ زدگی کامل دریاچه شمالی ایرانزمین .

 

* نوشته های جهانگرد پارسی از دریاچه بزرگ " خوارزمیان "

 

استخری جهانگرد ، در کتاب خویش می نویسند : دریاچه خوارزم صد فرسنگ محیط دارد و در منطقه سردسیر ( دارای سرمای شدید )  می باشد . ایشان با شگفتی در مغایرت با آن چه امروزه می بینیم ، می فرماید : یخ بستن از خوارزم آغاز می گردد و آنجا در غایت سردی است و در ادامه این سرما و یخ زدگی جیهون را در بر می گیرد و بر جیحون هیچ جایگاهی سردتر از خوارزم نیست . دریاچه خوارزم در زمستان یخ بندد و ... آبی شور می دارد . این مرد پارسی در جای دیگری از کتاب خویش می فرمایند : خوارزم اقلیمی از خراسان جداست و بیابانهای وسیع او را از هر سو در بر گرفته است ( این بیابانهای غیر قابل زندگیست و باعث جدایی سرزمین بهشتی خراسان از سرزمین حاصلخیز خوارزم  گردیده اند . این بیابانها دلیل شده بود که این سرزمین ابا و اجدادیمان دارای زندگی و زبان و ... متفاوت و جدا از دیگر سرزمینهای همسایه اش باشد ) . ایشان از مهاجرت ترکان به سرزمینهای مرزی شمالی ایرانزمین می گویند و اینکه خوارزم از شمال و غرب با سرزمین ترکان ( غز ) هم مرز است .

 

* شهر مرو شاهگان ، تخت گاه خراسان بزرگ ، نزدیکترین شهر به " خوارزم بزرگ "

 

 شهر بزرگ مرو در خراسان به دلیل اهمیت سیاسی و عظمت اش در گذشته به " مرو شاهی یا مرو شاهگان " معروف می بود و بندر مهم این شهر که آمل - آمو نام می داشت ، به دلیل اهمیت و موقعیت حساس اش آنچنان مشهور گشته بود که نام " جیهون " قرنهاست منسوب به این شهر است و جیحون را دریای آمل یا آمو دریا می نامند . از مرو بزرگ ( که نزدیکترین شهر ایرانزمین به خوارزم بزرگ می بود ) تا خوارزم که در صدها کیلومتر بالاتر از مرو و بعد از سرزمینهای بیابانی قرار می دارد ، هیچ سرزمین آبادی وجود نداشت و جیهون برای رسیدن از مرو به خوارزم شمالی می باید از میان بیابان ها و کویر ها جریان می یافت ، به همین دلیل استخری از شهر آمل در ساحل یکی از چهار رود بهشتی جهان می فرمایند : از اینجا به بعد در کنار نهر آبادی نیست تا آنکه به خوارزم برسیم ( کتاب راهها و سرزمینها = مسالک و ممالک ، استخری پارسی ) .

اولین نکته ای که در سخنان این جهانگرد معروف عصر اسلامی جلب توجه می نماید ، این می باشد که موقعیت جغرافیایی خوارزم به گونه ای است که سرما در این سرزمین شمالی ایرانزمین به حد اعلاء می رسیده است . گذشته از تمام سطح دریاچه خوارزم و سیحون ، حتی جیهون نیز منجمد می گردیده است به گونه ای که کاروانها و مسافران به جای گذشتن از روی پل و یا به وسیله کشتی و قایق برای رسیدن از ساحلی به ساحل دیگر جیحون بزرگ ، از روی خود جیهون یخ بسته می گذشته اند ، این سخنان ما را به یاد گفته های اوستا درباره ایرانویج می اندازد و سرمای سخت آن که همچو اهریمن سخت و مرگ آور می بوده است .

نکته دیگر اینکه استخری آب دریاچه را شور معرفی می نماید و در مقابل آن دیگر دانشمند جغرافی دان ، مسعودی این آب را شیرین . در این تناقض گویی دانشمندان و محققان ایرانزمین رازی نهفته بوده است که کشف آن تنها در چند ده سال قبل میسر گشت ، یعنی آنزمانی که دانشمندان شوروی کشف نمودند که لایه ای از آب شیرین سطح دریاچه را فرا گرفته است و این آب بسیار شیرین تر از آبی است که در اعماق وجود می دارد ( دایره المعارف شوروی ) .

 

* دریاچه جرجان = دریاچه مازندران ، دریاچه جرجانیه = دریاچه " خوارزم "

 

از نکته های مهم جهانگرد مسعودی در کتابشان این می باشد که ایشان دریاچه خوارزم را " دریاچه جرجانیه " ( نام شهر بزرگ گرگهای شمالی در مجاورت خوارزم ) می نامد و نام دریاچه کاسپین یا همان که امروزه نام خزر ( که بر گرفته شده از دشمنان این سرزمین است ) نامیده شده است را دریاچه جرجان ( منسوب به گرگان امروزین یا گرگان جنوبی ) می نامد که این نام قدیمیترین نام این دریاچه با اهمیت جهانی است و این مطلب از برای آن محققانی که می خواهند درباره سرزمین پر فروغ گرگان و خوارزم تحقیق نمایند بسیار حائز اهمیت است .

 

* جزایر دریاچه " خوارزم "

 

تعداد جزایر دریاچه خوارزمشاهیان بیش از 299 جزیره است که مساحت بزرگترین آنان 273 کیلومتر می باشد ( سایت کتابخانه دیجیتال ) . تعداد جزایر در جایی که جیهون مینویی به آغوش دریاچه مرزیمان می رسد بسیار بیشتر از دیگر قسمت ها است و این به دلیل رسوب گذاری بسیار قابل توجه این رود بزرگ و ته نشین گشتن رسوبات در آن ناحیه از این دریاچه آسمان فام است .

 

* میزان نمک و شوری دریاچه " خوارزمیان "

 

گودیهای شمال ایرانزمین که بر خلاف گودی مرکزی ایرانزمین که هنوز لبریز از آب می باشند ، به دلیل تبخیر آب و رسوب نمک از عصر چهارم زمین شناسی تاکنون ، به مهمترین نقاط کره زمین از این جهت تبدیل گشته اند . در میلیون ها سال قبل ، یعنی در دوران سوم زمین شناسی سه دریا و دریاچه شمالی ایرانزمین یعنی دریاچه خوارزم ( منسوب به تیره ای مهم و تمدن ساز از ایرانیان در شمالی ترین نقطه ایرانزمین ) ، کاسپین ( منسوب به یکی از مهمترین تیره های ایران باستان که بعد ها نام ماد هم بر آنها نهاده شد ) و دریای سیاه ( نام اصلی این پهن آب بزرگ " دریای پونت " می بوده است که این نام یکی از مهمترین تیره های شمال غرب ایرانزمین است و پونت و کردستان و ارمنستان و قسمتهای مهمی چون ترابوزان گرجستان مان ، سرزمین هایی هستند که امروزه در اشغال ترک ها می باشند و ایرانیان هیچ تلاشی برای باز پس گیری آنان انجام نمی دهند ) به یکدیگر متصل می بوده اند و با شروع چین خوردگیها و فراز و فرود گرفتن سطح زمین و روئیدن کوهستانهایی چون کوهستان رفیع قفقاز ، این دریای یکپارچه شمالی به دو دریاچه بزرگ و یک دریا تقسیم گردد .

دریاچه کبود ( آبی ) رنگ شمالی ایرانزمین ، بسیار کمتر از اقیانوس ها شوری می دارد و در مقایسه با دریاچه ای چون ارومیه که اصلا شور نمی باشد . دلیل نمکین نشدن این دریاچه شمالی که دور تا دور آنرا صحرا در بر گرفته است ، وجود نداشتن سرزمینهای شور ( شوره زار ) است در سر راه رسیدن جیهون و سیحون به خوارزم بزرگ ( بر خلاف رودخانه هایی که در مسیر رسیدن به دریاچه ارومیه از سرزمین های شور می گذرند ) . خدا در این سرزمین  اهورایی ایرانزمین همه چیز را جور آفریده است و در جایی خوارزم است و محاصره شده توسط بیابانها وسیع ، ولی دریاچه اش دارای شوری کمی است و ماهیان متنوع و زیادی از میلیونها سال پیش در آن زندگی می کنند . در جای دیگر دریاچه ارومیه که در سرزمین عموماً سرسبز آذربایجان است و بر خلاف انتظار رودهای تلخ و شوری می دارد و به همین دلیل دریاچه اش به دومین دریاچه شور جهان تبدیل گشته است ، و تقریبا هیچ موجود زنده ای در آب این دریاچه قادر به زیست نیست ولی گل و لای این دریاچه اثر شفا بخشی دارد و در نوع خود همچو دریاچه خوارزم در جهان نظیری از برای آن نمی توان یافت ( نکته جالب درباره این دو دریاچه بزرگ و استثنایی ایرانزمین اینکه هر دو این دریاچه ها آبی رنگ می باشند طوری که به عنوان مثال ارامنه به دریاچه ارومیه دریاچه کبود = آبی می گویند ) .

 

* جیهون بهشتی مهمترین رود " خوارزم "

 

 خوارزم مایع حیاط خود را از دو رود بهشتی می گیرد و هر دو این رودهای بهشتی تقریباً از یک جا و یک سرزمین سرچشمه می گیرند ، آنهم از سرزمین های شمال شرق ایرانزمین که متعلق به تاجیکان سر بلند ، فرزندان " سغدیان " باستان است . جیهون که بزرگتر از سیحون مرزی است ، دارای سرشاخه های بسیار و بزرگی است که هر کدام از آنان برای خود رودی مهم است و با جمع گردیدن این انوار و انهار آسمانی با یکدیگر ، رودی مینویی پدید می آید که اروپائیان در گذشته آنرا " بزرگترین رود آسیا " می نامیدند . پامیر که " بام ایرانزمین و تمام سرزمینهای آریایی " است ، به همراه یخچال های کوهستان بزرگ هندوکش ، مادر و زادگاه این رود بهشتی است .  مطلب که به اینجا رسید درصد بر آمدم تا به نقش و عظمت و اهمیت جیهون بزرگ بپردازم ، رودی که در بعضی مناطق تا بیش از بیست و پنج کیلومتر پهنایش است ، چون به این مطلب پرداختم ذکر عظمت کار نیاکانمان در رابطه با احداث رودهای مصنوعی عظیم و بسیار ( کانال ) در گوشه گوشه جیهون پیش آمد .

 

 جیهون و سیراب گشتن " خوارزم " به وسیله رودهای عظیم و دست ساز نیاکانمان

 

 پدران نیکمان ، کانال هایی از برای مشروب کردن زمین های فوق العاده حاصلخیز خوارزم و خراسان بر روی جیهون بزرگ احداث کرده بودند که عظمت و کارایی آنها در حد یک معجزه می بوده است ، و حتی از خود جیهون بزرگ هم مهمتر می بوده اند ، برای این سرزمینهای پر برکت اما کم آب یا خشک .

در ساحل و جای جای این کانالها ( رودهای دست ساز ) یا شهرها به وجود آمده بود و آبادیها ، و یا زمینهای بسیار مستعدد کشاورزی که تا چشم کار می کرد از برکت این سازه های نیاکانمان به زیر کشت رفته بود . کشتیها به بندرگاه شهرهایی می آمدند که از برکت این رودهای بزرگ ولی دست ساز یا به وجود آمده بودند یا اینکه به دلیل به وجود آمدن این رودها و گذر آنان از کنار این شهرها هر روز پیشرفت و گسترش بیشتری می یافتند . این شهرها دارای لنگرگاه می بودند در حالی که آنها تا دهها کیلومتر از رودخانها و دریاهای بزرگ به دور بودند . کشتیها به حمل بارها و مسافران این شهرها می پرداختند و با از بین رفتن این کانالها که عمده آنان را در عصر باستان و نیاکانمان در زمان حکومتهای جهانی ایرانزمین ، به وجود آورده بودند . با نابودی این معجزه های بزرگ ایرانیان در این بهشت خاکی ، تمام آن شهرها و آبادانی ها و زمینهای کشاورزی نابود گشت و به جزیی از بیابان و لانه جغدان تبدیل گشت ( اهمیت این کانال های بزرگ همانند اهمیت قنات ها می بوده است برای سرزمینهای خشک مرکزی ایرانزمین ) .

 این رودهای مصنوع زیر ساخت ها را به طور بی نظیری به وجود آورده بودن به گونه ای که آنان آب را به محل هایی می رساندند که مورد نیاز کشاورزان می بود و شهرها و هزاران آبادی را در کنار خود به وجود می آوردند . همین رودها آب مورد استفاده شهروندان این شهرها و روستاهای آباد و فراوان را فراهم می آوردند ، و هم باعث دسترسی کشتیها و انتقال تولیدات کشاورزی و صنعتی ، به راحتی به دیگر سرزمینها می گشتند . این کانال های مهم که در سراسر ایران بزرگ ، از خوارزم در شمال تا نهروان در قلب عراق به وجود آمده بودند ، باعث به وجود آمدن شهرها ، روستاها ، تولید ، ایجاد اشتغال ، ثروت ، ازدیاد جمعیت و آبادانی و رونق بی نظیر حتی در مقایسه با امروزه که هزاره سوم بعد از میلاد است ، گشته بودند .

 با از بین رفتن این سازه های بزرگ ، مهم و سرنوشت ساز ایرانی ، خراسان کبیر و خوارزم باستانی تا حد بسیار زیادی جمعیت ، آبادانی و شکوه و رونق خود را از دست داد .

( این توجه به خوارزم و رود بهشتی جیهون که به این سرزمین اهورایی در شمال ایرانزمین سرازیر می گردد ، این کانال های بزرگ و مهم ، مرا بر آن داشت تا تحقیقی خوب در زمینه سازه های آبی ایرانزمین مانند این کانال های بزرگ یا آنچه در قدیم به آن نهر و نهروان گفته می شد ، و بعد از آن سد ها و بندهای ایرانزمین که بزرگترین ها و بهترین ها و اولین ها در جهان می بودند - مثلا مسلمانان در زمان اوج تمدن خویش سد باستانی " شادروان " ایرانیان در خوزستان را جزیی از شگفتیهای جهان می شناختند ، و یا قنات ها که نماینده اصیل سازه های آبی ایرانزمین اند و در وصف عظمت آنان همین بس که بگوئیم طول آنان با یک حساب تقریبی بیش از فاصله کره زمین تا کره ماه می بوده است - در آینده ای نزدیک انجام دهم ، برای اولین بار در ایران و جهان . جالب اینکه توجه به بند ها و سد ها مرا به سدها و دربندهای بزرگ ایرانزمین در گرگان – سد یا دیوار بزرگ گرگان که جزیی از سه دیوار بزرگ تاریخ تمدن بشر است - ، سد های قفقاز – سد انوشیروان در داغستان و سد کورش در اوستیا و ... کشاند که از این سازه های بزرگ و فوق سوق الجیشی و استراتژیک نیز تحقیق و نتیجه آنرا با جان و دل ارائه خواهم نمود ) .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:33  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* خیوه " خوارزم "

 

بعد از گرگانج بزرگ ، نوبت به شهر مهم دیگری در خوارزم بزرگ می رسد با نام " خیوه " . خیوه نیز همچو گرگانج در سمت چپ جیهون ، یعنی در سمتی گرگانی خوارزم بزرگ می بوده است . خیوه بعد از کاث – کاژ و گرگانج ، به عنوان کرسی خوارزم بزرگ و گرگان شمالی انتخاب گردید . ولی باید بدانیم که این اتفاق در زمانی افتاد که خوارزم خسته از تهاجمات و یورش ترکان به زانو درآمده بود و دیگر آن رونق سابق را در خود نمی دید و به همین دلیل خیوه هیچ گاه آن موقعیت جهانی کاث و گرگانج را به دست نیاورد . ترکی که تا دیروز در بیابانهای آسیای میانه زندگی می نمود ، حال این تجاوزگر خود را صاحب خوارزم می دانست و بر پایتخت خوارزم حکومت می راند و این سرزمین را پایگاهی ساخته بود برای گزش و هجوم و چپاول و کشتار در دیگر سرزمینهای ایرانی .

کرسی جدید خوارزم شهری بود با نام ایرانی خیوق ( یاقوت جهانگرد خیوه را اینگونه می نماید ) که بعدها تلفظ اش راحتر گردید و خیوق خیوه نامیده شد . این شهر باستانی نیز مانند دیگر شهرهای آباد و پررونق ایرانزمین در خوارزم بزرگ و گرگان شمالی ، نه در کنار جیهون بزرگ بلکه در ساحل رودی که نیاکانمان آنرا به وجود آورده بودند ، بنا گشته بود . مقدسی درباره این شهری مهم خوارزم که قرنها بعد از ایشان به مهمترین شهر خوارزم تبدیل گشت ، در قرن چهارم می فرماید : خیوه در حاشیه کویر است ( انسان با خواندن این جملات ناخود آگاه به یا کاشان و دیگر شهرهای ایران مرکز می افتد که در ساحل کویر مرکزی بنا گشته اند ) و ساحل نهری که از سمت چپ جیهون جدا گردیده است . شهری وسیع است و دارای مسجدی پر جمعیت .

خیوه را تا قبل از تبدیل شدنش به تخت گاه خوارزم ، به دلیل آنکه زادگاه " شیخ نجم الدین کبری " ، این صوفی بزرگ می بوده است ، همگان می شناخته و به نیکی یاد می کرده اند . عظمت و شهرت این زادگاه شیخ بزرگ بعدها به درجه ای رسید  که نام " خیوه " مساوی نام " خوارزم " گشت .

 

* هزار اسب ، شهر بزرگ " خوارزم "

 

از دیگر شهرهای بزرگ و مهم خوارزم عزیزمان باید به " هزار اسب " اشاره نماییم که همچو دیگر شهرهای خوارزم ریشه در عصر باستان و زمان حکمرانی " خوارزمشاهان " بر این سرزمین مرزی شمالی ، می دارد . هزار اسب به نسبت خیوق بسیار نزدیکتر به جیهون بهشتی می بوده است و جالب است که این شهر از زمان باستان تا کنون نام اصیل ایرانی خود را بدون تغیر حفظ نموده است .

مقدسی همان زمانی که از شهر مهم خیوق دیدن کرده بودند به هزار اسب نیز مسافرت نموده اند . ایشان از دروازه های چوبی ، خندق ، قلعه مستحکم و نیکویی شهر ایرانیان هزار اسبی می گوید و از بازارهای بسیار و پارچه فروشی های خوب و فراوان اش ، از مردم توانگر اش و کانالهای آبی که پیرامون شهر را فراگرفته بوده است و شهر را به شبه جزیره ای تبدیل نموده بوده است . شهرهای خوارزم بزرگ به دلیل اینکه در شمالی ترین سرزمین ایرانی قرار می داشتند ، متاسفانه دائم و همیشه در معرض تهاجم و تجاوز ترکان قرار می داشتند . به همین دلیل می باید بسیار به مسائل امنیتی خود اهمیت می دادند . از جمله اقدامات پدرانمان در این زمینه می توانیم به حفر خندق های بزرگ و پر آب در دور شهرها ، ساخت قلعه های مستحکم در دور شهرهایشان ، کم کردن دروازه های شهرها برای حفظ امنیت بیشتر و دفاع آسان تر ، ساخت دروازه هایی مستحکم از چوب یا آهن و نوع خاص مهندسی دژها و قلعه ها و تسلیحات خاص دفاع و ... که به آن اشاره خواهیم نمود .

 ایرانیان هزار اسبی نیز به دلیل اینکه بتواند به خوبی از خود در مقابل دشمنان ایرانزمین و تمدن ، از خود و تمدنشان دفاع نمایند ، تنها یک راه برای دسترسی به شهرشان ایجاد نموده بودند و راه باقی مناطق را برای رسیدن به شهر با کشیدن کانالهای آب سد کرده بودند . این تنها راه رسیدن به شهر هزار اسبیان از سوی شهر بزرگ گرگانج ، پایتخت بزرگ ایرانزمین می بوده است ، آنهم بعد از پیمودن یک دشت بزرگ که در میان هزار اسب و گرگانج قرار می داشته است .

 

* طاهریه ، جنوبی ترین شهر " خوارزم بزرگ "

 

شهر نزدیک هزار اسب " طاهریه " می بود که او را اولین شهر خوارزم می نامیدند . زمین های زراعی دلتای بزرگ جیهون ( = خوارزم ) از این شهر شروع می گردید . به زبان ساده تر اگر بگوئیم : خوارزم از همین طاهریه در نوک مثلث دلتای بزرگ شمال ایرانزمین شروع می گشت و در جنوب این شهر باستانی خوارزمیمان ، تا شعاع بسیار زیادی را تماماً بیابان پوشانده است و اولین سرزمین آباد نزدیک طاهریه و خوارزم بزرگ شهر آمل ( آمویه یا چارجوی امروزین ) ، لنگرگاه مرو شاهگان ( کرسی خراسان بزرگ در عصر باستان و یکی از شانزده شهر اهورا آفریده جهان می بود ) می بود بر ساحل جیهون ، که صدها کیلومتر فاصله مابین این شهر خراسانی و جنوبی ترین شهر خوارزم موجود می باشد . فاصله ای که تمام آنرا بیابان های خشک پوشانده است ، اینگونه متوجه می گردیم که اگر بهشتی رود جیهون و دلتای حاصلخیز آن نمی بود ، مطمئنا خوارزم نیز جزیی از این بیابانهای شمالی ایرانزمین می بود .

 

* سرزمین بزرگ داه های باستانی در جنوب " خوارزم بزرگ "

 

گذشته از آمویه که با صدها کیلومتر فاصله نزدیکترین شهر به طاهریه و خوارزم می بود ، در آن سوی جیهون ( ماوراء النهر ) بخارا نیز یکی از نزدیکترین شهرها به خوارزم بزرگ می باشد . گذشته از مرو بزرگ و شاهانه و بندر و لنگر گاه بزرگ اش ( آمل یا چهار جوب امروزی که زمانی بندر مرو بزرگ بر ساحل جیهون به حساب می آمد ، امروزه حتی با نابودی مرو شاهگان نیز پابرجاست و زندگی و رونق در آن وجود می دارد ) و شهر اهورا آفریده بخارا ، که نزدیکترین شهرهای خراسانی به خوارزم می بوده اند ، مابین خوارزم بزرگ ( = خوارزم و گرگان شمالی ) و گرگان جنوبی نیز همانند فاصله خوارزم تا خراسان را بیابانی خشک پوشانده است که آنرا دشت خوارزم ( منسوب خوارزم ) ، دشت خاوران ( منسوب به شهر خاوران در خراسان که زادگاه ابوسعید ابوالخیر می باشد ) و یا دهستان ( منسوب به تیره بزرگ و باستانی داه ) می گفته اند .

 این دشت مابین خوارزم بزرگ و گرگان امروزی ( گرگان جنوبی ) ، دارای معدودی سرزمینهای خوش و حاصلخیزی نیز می باشد که در زمان باستان تیره ای بزرگ از ایرانیان با نام " داهه " ساکن این دشت و سرزمینهای حاصلخیز آن و اطراف اش می بودند ( خاندان سلطنتی بزرگ اشکانی از جمله این تیره ایرانیان باستانی می بودند و مطمئنا در آن عصر آب و هوای این دشت شمالی که مابین البرز بزرگ و دریاچه خوارزم می باشد بسیار مطلوب تر از امروزه می بوده است ) . سرزمین داهه های بزرگ بعدها داهستان و دهستان نامیده شد . برای مسافرت از گرگانج = جرجانیه در خوارزم بزرگ ( قسمت گرگانی خوارزم ) به شهر بزرگ گرگان = جرجان در گرگان جنوبی ( گرگان امروزی ) مسافران از سرزمین وسیع داهه ها می گذشتند و این بیشترین فاصله ای بوده است که از خوارزم باید پیموده می شد تا به شهری آباد در سرزمینهای ایرانی رسید ، شهرهای خراسانی در فاصله ای به نسبت نزدیکتر با خوارزم قرار می داشتند تا گرگانی ( فکر رفتن به شمال را هم نباید کرد چون خوارزم مرز ایرانزمین می بوده است و در شمال آن اقوام بیابانگرد خونریز و عموماً  تمدن سوز زندگی می کردند که وصف آنان در قرآن با نام یاجوج و ماجوج آمده است ، در تورات نیز از هجوم ها و ویرانگریهای این اقوام شمالی ایرانزمین و مرز خوارزم یاد گردیده است ) .

در نیمه راه میان طاهریه و هزار اسب رود بهشتی از محل تنگی می باید عبور نماید که حمدالله مستوفی از این منطقه به دلیل خطرناک بودنش با نام تنگ " دهان شیر " یاد می نماید . این تنگ در میان صخرها و پرتگاهها واقع شده است و جیهون بزرگ با رسیدن به این منزل نزدیک 70 درصد از پهنای خود را از دست می دهد . استخری از سرعت یافتن جریان آب و آبشار انتهای تنگه و خطر بسیار آن برای کشتیرانی در کتابش مطالب قابل توجهی نوشته است . حمدالله می فرماید " آن دره در میان دو کوه است که چنان تنگ به هم آمده که مسافت درمیانشان کم از صد گز است و آبی بدین عظیمی از آنجا گذرد ... " .

 

* شهرهای فراموش شده " خوارزم بزرگ "

 

آبادانی سرزمینهای ایرانی در گذشته بسیار بیش از امروز می بوده است ، لسترنج در این باره می فرماید : بین طاهریه و هزار اسب سه شهر در ساحل چپ جیهون ( سمت جنوبی نه شمالی و سیحونی ) وجود می داشته است که در قدیم برای خود شناخته شده و دارای اهمیت می بوده اند .

یکی از آنها در نزدیکی طاهریه " جگر بند " نام می داشته " که اطراف آن را درختستانها فرا گرفته " بودند و مسجدی نیکومی داشته است ( مقدسی جایگاه این مسجد نیکو را در میانه بازار بیان می نماید ) .

در شمال جگربند و در نزدیکی " دهان شیر " خوارزم بزرگ ، شهری با نام " درغان " می بوده است که مقدسی وسعت و بزرگی آنرا به اندازه جرجانیه ، تخت گاه بزرگ خوارزم بیان می دارد . مسجد این شهر بزرگ را بی نظیر و تزئینات آن با سنگ مرمر می بوده است . این شهر بزرگ تا دو فرسنگ (12 کیلومتر ) در امتداد کانالی بزرگ و باستانی وسعت می داشته است ، نیاکانمان این کانال ها را با صرف وقت و هزینه بسیار از برای آبادانی همین شهرها و رونق آنان احداث می نمودند . این شهر بزرگ را نیز همچو جگربند نیاکانمان در کمربندی سبز از درختان میوه ( تاکستان های این شهر بسیار معروف می بوده است و تعداد تاکستان این شهر را لسترنج پانصد تاکستان بیان می دارد ) محصور گردانده بودند . یاقوت شهر را در منطقه ای بلند و مرتفع وصف می نماید و می فرمایند : بین درغان و رود بهشتی جیهون کشت زارها و باغها گسترده است .

 شهر " سدور " در مابین شهر معروف هزار اسب و درغان قرار می داشته است و حومه آباد و استحکام شهر ، دلایل شهرت آن می بوده است .

 

* رودخانه های دست ساز نیاکانمان ، زنده کنندگان " خوارزم بزرگ "

 نهر بزرگ " گاوخواره "

 

لسترنج می فرماید : اولین نهر بزرگ خوارزم از ساحل راست جیحون یعنی از سمت مشرق رود ، و درست در مقابل شهر بزرگ درغان جدا میگردید و آنرا گاو خواره می نامیدند . روی این نهر کشتیها آمد و رفت میکنند . عمق آن دو قامت انسان و پهنای این رودخانه دست ساز پنج قامت ( اگر قامت انسان را دو متر در نظر بگیریم ، پس عمق رودخانه چهار متر و پهنایش 10 متر می بوده است ) و بسمت شمال جاریست و کشت زارهای بسیار را تا کاث سیراب می کند . این کار بزرگ و حفر رودخانه هایی به این عظمت از برای زیر کشت بردن وسعت بسیار زیادی از زمینهای حاصلخیز سرزمینمان ، از ویژگی ها و نشانه های تمدن و نبوق ایرانی است ، تمدنی که در سابق با تلاش و " فداکاری " فرزندان خویش سرزمینی را که امروزه به بیابانی تبدیل گشته است را دچار آبادانی بی نظیری نموده بود . خوارزم ، این سرزمین شمالی ایرانزمین که امروزه در اشغال دشمنان این سرزمین است ، در گذشته و با صرف عشق ، دلسوزی و زمان و ثروت به صورت پیگیر و همیشگی ، شکوه و رونقی را به دست آورده بود که امروزه روز که این همه امکانات بیشتر و جمعیت بیش تر از عصر باستان و دوران تمدن اسلامی وجود می دارد ، اینچنین سبز و پر رونق نیست . این سرزمین مقدس تحت تاثیر این رودخانه هایی که با دست خالی ولی همت عالی نیاکانمان حفر گردیده بود ، سدهایی که از نظر کارایی هیچ فرق با سدهای امروزی نمی داشته است ... ، این سرزمین گرم و کم باران تبدیل به گلستان گشته بود . بدون آن همت عالی و از خود گذشتگی دهها و صدها و هزاران ساله که ریشه در تربیت درست ما در عصر باستان داشت ، این سرزمین به هر چیزی شبیه است الی سرزمین نجیب زادگان و اصیل زادگان .

در پنج فرسنگ بالاتر از گاوخواره بزرگ ( هر فرسخ مساوی 6 کیلومتر می باشد ) نهری دیگر از جیهون جدا می گردیده است که به بزرگی گاوخواره نمی بوده است ولی آن نیز وظیفه سیر آب نمودن تعداد بسیاری از شهرستانها و ولایت ها و سرزمینهای آباد آن قسمت از سرزمینمان را بر عهده می داشته است . مقدسی در این سرزمینهای آباد پشت سر هم ، شهرهایی را نام می برد که احتمالاً با برنامه ریزی قبلی ساخته و آباد گشته بودند به گونه ای که هر کدام از آنان در فاصله ای معین از هم بنا گشته بودند . لسترنج می فرماید : دورترین این شهرها از کاث زیبا شهر " نوکفاع " بود که در میان نهرهای متعدد در حاشیه کویر قرار داشت و این نشان می دهد که با وجود آب حتی در دورترین فاصله ها ، ایرانی اگر می خواسته است ، می توانسته است دورترین و سخت ترین سرزمینها را هم رام فکر و پشتکار الهی خود نماید .

گذشته از نوکفاع لسترنج از شهر " ارد خیوه " نام می برد که در فاصله ای نزدیکتر به کاث زیبا می بوده است . " اردخیوه در دهانه کویر واقع بود و قلعه ای داشت در پای کوه دارای یک دروازه " ، که این تنها دروازه شهر به دلیل مسائل امنیتی و دفاعی شهر و مشکلاتی که دشمنان در این سرزمین مرزی به وجود می آورده اند ، می بوده است ( این سرزمینهای مرزی را نه تغیر جهت رودخانه ها و سیلابهای جیهون و سیحون بزرگ بلکه یورش و دست اندازی و خونریزهای دشمنانمان ، که گسترده و دائم می بوده است تهدید می کرده است ، در نهایت و با تمام کوششی که صورت گرفت ، نتوانستیم دست توحش و تمدن سوز ترکان در نابودی این سرزمین شمالی مان را کوتاه نمائیم ) .

شهر دیگر این ناحیه از خوارزم بزرگ مان " وایخان " نام می داشت که لسترنج از قلعه ، خندق و منجنیق های نسب شده در کنار دروازه آن برای دفاع هم میهنان مان از شهر ما را با خبر می نماید . شهر دیگر " غردمان " بود در یک منزلی تخت گاه باستانی خوارزم ، کاث زیبا که لسترنج شهر غردمان را اینگونه وصف می نماید : قلعه این شهر دارای دو دروازه می باشد ، ولی برای امنیت آن خندقی وسیع و پر از آب دورتادور آن حفر نموده اند که پهنای آن به اندازه پرتاب یک تیر است ، و اینگونه و با تیز هوشی ، دشمنان در زمان حمله حتی نمی توانستند از تیر و کمانهای خود برای هدف قرار دادن پناهجویان در قلعه استفاده نمایند .

 

* نهر " هزار اسب "

 

گذشته از رودخانه گاوخواره که نیاکانمان در سرزمینهای مابین جیهون و سیحون ( خوارزم اصلی ) ، برای آباد نمودن سرزمینهای حاصلخیز و وسیع این منطقه از ایرانزمین و خوارزم ، در هزاره های قبل به وجود آوردند ، و دیگر کانال های مهمی که نیاکانمان در شرق رودخانه بهشتی ( در سرزمین اصلی خوارزم ) ، حفر نموده بودند ، ایرانیان از زمان باستان در ساحل غربی جیهون ( گرگان شمالی ) نیز چندین رودخانه بزرگ را به وجود آورده بودند که حتی تعداد و عظمت آنان بعضاً از ناحیه شرقی بیشتر می بوده است ) . لسترنج در این باره می فرمایند : نهری که از شهر " هزار اسب " عبور میکرد و سرزمینهای پرجمعیت و آباد آنرا مشروب می نمود ، اگر چه بزرگی به اندازه نصف گاوخواره می داشت " ولی باز کشتی روی آن آمد و رفت میکرد " .

 

* نهر " کردران خواش "

 

در دو فرسنگی شمال هزار اسب ، رودخانه دیگری از جیهون با نام " کردران خواش " از جیهون به وسیله نیاکان باستانیمان جدا گردیده شده بود که از شهری به همین نام عبور می کرد . این نهر و شهر به وجود آمده از برکت این رودخانه باستانی ساز ، در نیمه راه شهرهای مهم و معروف " هزار اسب " و " خیوه " قرار می داشت . نهر کردران خواش بزرگتر از نهر هزار اسب می بوده است و سرزمینهای بیشتری را نیز سیراب می نمود .

 

* نهر " خیوق "

 

 در شمال نهر کردران خواش ، اجداد نیک و بی ادعایمان ، رودخانه بزرگ دیگری با نام " خیوق " از جیهون جداد نموده بودند که بعدها این نام به خیوه تغیر داده شد . نهر خیوه بزرگتر از نهرهای " هزار اسب " و " کردار خواش " می بود و آنگونه که لسترنج در تحقیقات خویش نوشته اند : " کشتی ها از رود جیهون وارد این نهر می شدند " و تا شهر کردران خواش ( شاید به معنی " کردار خوش " ) که در امتداد مسیر این رودخانه قرار می داشت را بر روی این رود می پیمودند .

 

* نهر "مدرا "

 

 چهارمین نهر بزرگ را نیاکانمان در شمال خیوه از جیهون جدا کرده بودند و معروف بود به " مدرا " . این نهر عظیم دو برابر نهر بزرگ " گاوخواره " می بود و همچو خود نهر گاوخواره در سمت شرق جیهون ( سمت خوارزمی ) خوارزم بزرگ احداث گردیده بود . این نهر بسیار بزرگ شهر و سرزمین حاصلخیز بزرگ " مدرا " را سیراب از آبهای رود بهشتی مان می نمود .

 

* نهر " جردور " ، نهر " ودان "

 

پایتخت باستانی پادشاهی خوارزم که " کاث " نام می داشت از رود بهشتی دور می بود ، ولی در عوض نیاکانمان برای آباد و پر رونق نمودن این شهر بزرگ ، نهری به وجود آورده بودند با نام " جردور " ، یا شاید هم در ابتدا این نهر بزرگ و پر برکت وجود می داشته است و بعداً این شهر زیبا در به خاطر مزایای فراوان این رود مصنویی در ساحل آن بنا نهاده بودند . کاث زیبا در شرق جیهون و سرزمین اصلی خوارزمیان قرار می داشت ، ولی در کمی بالاتر از کاث و رو به سوی شمال ، در سمت غربی جیهون ( سمت گرگانی جیهون ) ، رودخانه ای بسیار بزرگ با نام " ودان " را پدران قدرتمندمان از جیهون جدا گردانده بودند که از طریق این نهر بزرگ کشتیهای بزرگ تا " جرجانیه " ، پایتخت بزرگ خوارزم بزرگ ( و ایران بزرگ ) می توانستند حرکت نمایند ، همانگونه که بر روی جیهون بزرگ حرکت می نمودند . این نهر بسیار بزرگ در شمال نهر عظیم مدارا از جیهون جدا گردیده بود تا زندگی آفرینی نماید .

 

* نهر " بویه "

 

در شمال رود مصنوعی ولی بزرگ ودان ، رودخانه دیگری نیاکانمان به وجود آورده بودند که " بویه " نام می داشت که این نام ما را به یاد خاندان خدمتگذار و بزرگ پادشاهی " آل بویه " می اندازد ( خاندانی که سرچشمه برکات بسیاری در زمان حکومتشان در ایرانزمین گشتند ) . جالب اینکه نیاکانمان آب این نهر بزرگ را در یک منزلی گرگانج ، در جایی با نام " اندرستان " با نهر " وداک " ( ودان ) پیوند داده بودند . وداک از بوه – بویه بزرگتر می بود ولی بنا به فرموده لسترنج کشتی بر روی هر دو این کانال های بزرگ تا گرگانج پیش می رفت . نیاکانمان در نرسیده به جرجانیه سدی به وجود آورده بودند که از عبور بی اندازه آب به سوی پایتخت ایرانزمین = گرگانج جلوگیری می نمود ، و گذشته از این سد مهم ، نیاکانمان باز هم برای مراقبت بیشتر از شهر بزرگ گرگانج حائل هایی مستحکم بنیان نهاده بودند که شهر را از خطر سیل و طغیانهای بزرگ رود بزرگ جیحون حفظ می نمود . شهر گرگانج را نه طغیان و سیلاب جیهون ، بلکه عده ای بدخواه و تمدن سوز با استفاده از ویران نمودن این سدها ، از پای درآورد .

 

* نصیبین " خوارزم "

 

لسترنج می فرماید : در جاده جرجانیه - خیوه در قدیم چندین شهر آباد و بزرگ وجود می داشت که امروزه اثری از آنان نمی توان یافت . یکی از این شهرهای باستانی ایرانزمین را یاقوت حموی اینگونه وصف نموده اند : شهر دارای بازارهای معمور و نعمت در آن فراوان است و وسعت آن به اندازه ( دیگر شهر باستانی ایرانزمین ) نصیبین در کردستان بزرگ است . ایشان در ادامه می فرمایند که حتی این شهر خوارزمی از شهر مهم و بزرگ نصبین در غرب ایرانزمین ( واقع در بین النهرین شمالی ) نیز آبادتر و پرجمعیت تر است . نام این شهر " ارتخشمیثن " می بوده است و متاسفانه امروزه در هیچ نقشه جغرافیایی این دیگر شهر مهم خوارزم و ایرانزمین و جهان را نمی توان یافت . مغولها با تازش خود به ایرانزمین این شهر باستانیمان را برای همیشه از صفحه روزگار محو گرداندند و از آن زمان تاکنون هیچ ایرانی درصدد احیا و زنده گرداندن این از نصبین بهتر برنیامده است .

در شمال این شهر از یاد ها و زبانها رفته ، همچو خود نام و یاد خوارزم در بین ایرانیان ، شهر دیگری می بوده است با نام " روز وند " که مقدسی از آب و هوای معتدل و خندق دفاعی این شهر می گوید . ایشان می فرماید که اینجا اینقدر خوب و پر نعمت است که آب مورد استفاده این شهر خوارزمی را از چشمه های موجود در اطراف این شهر تامین می گردانند .

 

* ساخت یکی از زیبا ترین حمام های جهان در " خوارزم بزرگ "

 

در نزدیکی جرجانیه بزرگ و در پیوندگاه دو رود بزرگ بویه و وداک که آب و آبادانی مورد نیاز جرجانیه بزرگ را تامین می گرداندند ، یعنی در جنوب جرجانیه بزرگ ، قلعه و سرزمینی می بود با نام " نو زوار " . مقدسی از این سرزمین آباد که می باید آنرا بندرگاه جرجانیه بگوئیم ( همچو شهر آمل یا آمویه که بندرگاه مرو بزرگ می نامیدن اش ) ، می فرماید : بارو و خندق دارد و دروازه هایی آهنین ،  پلی که هر شب آنرا بالا می کشند ( قلعه های اینچنینی را بسیار در کشورهای پسر عموهای اروپایی مان می بینیم ) . در کنار دروازه غربی نو زوار حمامی را نیاکان خوارزمی مان ( که معماری بسیار پیشرفته ای می داشتند) بنا نهاده بودند که یکی از زیباترین حمامهای جهان در آن عصر می بود و گفته اند که در تمام خوارزم بی نظیر می بوده است . این شهر آباد ایرانی را نیز زردپوستان به جهنمی برای ساکنینش تبدیل کردند به گونه ای که یکسره تا به امروز نابود گشته و به همین گونه باقی مانده است .

 

* شهر زمخشر ، زادگاه مفسر بزرگ قرآن ایرانزمین

 

یکی دیگر ازشهرهای مهم خوارزم بزرگ ، در میانه جرجانیه و نو زوار قرار می داشت با نام " زمخشر " که او را در چند کلمه لسترنج اینگونه معرفی می نماید : شهر دارای قلعه ، دروازه هایی از جنس آهن ، خندق ، پلهایی متحرک ، زندان و مسجدی پاکیزه می بوده است . یاقوت حموی از دلایل مهم شهرت این شهر را تولد زمخشری ، مفسر بزرگ قرآن در سال 467 هجری ( 538 وفات ) در این شهر گرگانی خوارزم بزرگ بیان می دارد . ابن بطوطه ، جهانگرد معروف ، در قرن هشم مزار این هنرمند عالی همت خوش ذوق ایرانی را در این شهر زیارت کرده است و اینگونه گفته است که مزار ایشان در چهار مایلی جرجانیه جدید ( اورگنج نو ) است .

در شمال شهر بزرگ اورگنج نیز مزار عارف معروف ، شهید شهیر ، شیخ نجم الدین کبری قرار می داشته است .

بعد از زمخشر و نرسیده به جرجانیه ، در جایی که کویر  شروع می گردد ، در پای صخره ای عظیم در قسمت غربی جیهون بهشتی ، شهری با نام " گیث " را نیاکانمان بنا نهاده بودند که جهانگردان در گذشته از آن بسیار نام برده اند . " گیث شهری بزرگ بود با روستاهای بسیار و نزدیک ساحل چپ رودخانه – جیهون - قرار می داشت " و در روبری آن و در آن دست رود بهشتی ( در سمت خوارزمی ) شهر " مذمینیه " بنا نهاده شده بود . نامی که بعدها بر روی این شهر خوارزم بزرگ نهاده شد شهر وزیر بود که امروزه نیز با همین نام خوانده می شود .

 

* مزدا خدای ، سرزمینی با دوازده هزار ده

 

در ساحل خوارزمی جیهون ( سمت شرق جیهون ) ، و در فاصله چهار فرسنگی شمال تخت گاه خوارزمشاه ، کاث زیبا ، اولین نهر از نهرهای چهارگانه جیهون که زنده کننده خوارزم بزرگ می بوده است با نام " کردر " از جیهون توسط نیاکانمان جدا گردیده بود . از عظمت این روخانه ایرانی ساز همین بس که به تنهایی به اندازه دو کانال عظیم وداک و بویه که پایتخت ایرانزمین ، گرگانج را سیراب می نموده اند بزرگی می داشته است . مهندسی این رودخانه بزرگ توسط نیاکانمان به گونه ای بوده است که این رود در انتها خود مستقلاً به  دریاچه بزرگ خوارزم می پیوسته است .

لسترنج به نکته جالبی در این قسمت از خوارزم بزرگ اشاره می نماید و می فرماید : روستایی که بین مجرای اصلی جیحون و نهر کردر است ، مزدا خگان ( = مزدا خدای ) نام می داشت و بوسیله چندین نهر که از سمت راست جیهون جدا گانه حفر گردیده بودند ، مشروب می شد . او می فرماید : " این روستا دوازده هزار دیه ( = روستا ) داشته " .

مهمترین قسمت این سرزمین پرنعمت و آباد " کردر " می بوده است که مقدسی در وصف آن و سرزمینهای بهشتی اطراف آن می فرماید : بلده ای بزرگ است و بسیار مستحکم که در میانه دهات بسیار و مرغزارها و چراگاههای وسیع جای دارد . به سمت شمال شرق این منطقه و در جایی که به مرز ایرانزمین نزدیکتر می شویم ، شهر صنعتی بزرگی با نام " فراتگین " وجود می داشت که در حوالی آن کوهی بود با سنگ های معدنی که از آن برای تمام ساختمانهای خوارزم سنگ تهیه می گردید . این شهر دارای بازارهای معمور و پر رونق می بود .

در غرب این شهر ، شهری با نام " مذمینیه " قرار می داشت که بعد از این شهر ، دیگر هیچ ساختمان و روستا و کشتزاری وجود نمی داشت . دلیل این موضوع مهم شروع تالاب ها و نیزارهای جیهون بهشتی می بوده است تا جایی که رود بهشتی به دریاچه خوارزم می پیوسته است و این شهر آخرین نقطه شهری و تمدن دار خوارزم بزرگ می بوده است .

این گفتار حداقل چیزی می بود که می شد " خوارزم بزرگ " را به وسیله آن شهرهای مهم و مناطق آباد و رودهای ساخته شده را معرفی نمود . از بزرگترین شهرهای این شمالی ترین سرزمین ایرانی ، که بزرگترین شهرهای جهان ( تا قبل از نابودیشان به دست دشمنانمان ) محسوب می شدند ، طبق گفته جهانگردان و جغرافی دانان ، اطلاعاتی حداکثر در چند خط را در وصف آنان آوردیم . این وصف کوتاه از سرزمین مقدس خوارزم ، که بوسیله نیاکان بزرگوارمان ، این جهان اندیشان ، به بهترین نحو آباد و پر رونق گشته بود برای آشنایی با کلیات سرزمین بزرگ خوارزم می بوده است . این شرح حال سرزمین مرزی مان می بود که شمال آنرا مردمان دور از تمدن در اختیار خود می داشتند و دائماً و از هر فرصتی استفاده می نمودند برای تهاجم و دستبرد و ویرانی این شمالی ترین سرزمین متمدن ایران - جهان ، سرزمینی که دور تا دورش را بیابان فراگرفته بود و آب رودهایش نیز که از خراسان کبیر سرچشمه می گیرد یا در فاصله ای پائین تر از سطح زمین جاری می باشند ( که اینگونه بدون استفاده می گردند ) و یا با طغیان خود تمام آبادانی ها و زحمات صدها ساله را با خود می شستند و می بردند . اجداد من و تو ، اجداد ما ، با اینحال این سرزمین پرخطر و زحمت را از ساحل و کرانه کویر گرفته تا مرداب ها و باتلاق های ساحل دریاچه بزرگ اش ، سر سبز و پر حاصل و مسکون گردانده بودند ، و این است هنر ایرانی .

 این است هنر فرزندان سرزمینی که " مادرِ مادر تمدنهای جهان " گفته اند اش ، این ها تماماً نتیجه زحمات ایرانیانی است که در وصف شان اینگونه فرموده اند " هنر نزد ایرانیان است و بس " .

لسترنج در کتاب خویش از دلایل نابودی خوارزم می گویند و از تغیر جهت جیهون به وسیله دشمنان ایرانزمین و کشتار ایرانیان ، و تغیر مسیر و دور شدن این رود از دریاچه بزرگ خوارزم ( دریاچه جرجان ) و سرازیر شدن آن به سوی دریاچه بزرگ کاسپین ( دریای جرجان ) ، ولی از این تغیر جهت های جیهون بزرگ در عصر باستان و روزگار جهانگیری اسکندر نیز با خبریم ، آیا یونانیان نیز برای فتح خوارزم همچو زردپوستان سدهای بسته شده بر روی جیهون را شکسته بودند و اینگونه باعث تغیر جهت جیهون گشته بودند ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:32  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* " خوارزم بزرگ " و عصر شکوهمند هخامنشی

 

خوارزم مرزی ایرانزمین ، با دو سرزمین مهم و پرنعمت ایرانی دیگر به نامهای خراسان و گرگان بزرگ در شمال ایرانزمین همجوار می باشد . این سه ایالت مهم ایرانی از نظر جغرافيائي سرزمينی شمال و شمال شرق ایرانزمین را تشکیل می دهند . اختلاف منظره بسياری در آنها وجود می دارد ، چنانكه قسمت وسيعي از آن ها را سلسله كوههای عظيم و صحراهای وسيع كه شاید براي زندگي انسان مناسب نباشد فرا گرفته است . از سوي ديگر در اين سرزمین شمالی حوضه های پرآب و بستر رودخانه های بزرگ ، خاك رسوبی و حاصل خيز و ... وجود می داشته است كه از كهن ترين روزگاران توسط نیاکان پرآوازه مان مسكون گردیده بودند . نشانه های این ابر تمدن دیرپا را بصورت تمدنهاي پرارزش در گوشه گوشه از اين نواحي از ایرانزمین به وفور شاهد هستيم ( متاسفانه ایرانیان که تحت سیاستهای استعماری و سلطه جویانه این دو قرن گذشته قرار گرفته اند و خواسته یا ناخواسته تسلیم زیاده خواهی های استعمارگران گشته اند ، سرزمینهای ایرانی را منحصر به این مرزهای انگلیسی و روسی ساز امروزه می دانند ، مثلا تنها نام سرزمینهای آبرفتی چون خوزستان را به عنوان سرزمینهای غنی و آبرفتی ایرانزمین می شناسند و از دشت آبرفتی و تمدن ساز بین النهرین در غرب ایرانزمین که ایرانیان باستان به آن قلب ایرانزمین می گویند و جلگه آبرفتی و بسیار غنی سند در شرق ایرانزمین ، خوارزم آبرفتی در شمال ایرانزمین و دره فرغانه در  شمال شرق ایرانزمین که تمامی این سرزمینها از حاصلخیز ترین مناطق جهان می باشند و ایرانی امروزه تنها سرزمین خوزستان را جزیی از سرزمین اش می داند و بس ) ، دامنه های ارتفاعات و استپ های اين سرزمين وسيع ، چراگاههای پربار و پرنعمتی را براي پرورش گونه های مختلف دام عرضه ميدارند . چراگاههایی كه با جاذبه بسيار ، دامپروران بومي و گله های بزرگ آنها را بسوي خويش فرا ميخوانده است . این سرزمینهای حاصل خیز و هستی بخش ، با خورشید تابان و آسمان زلال( بر خلاف ممالکی چون نگلستان ) بهترین و متنوع ترین محصولات را به وجود می آورد ، زمین های کشاورزی و باغستانهای وسیع از آب رودخانه های بهشتی سیراب می گشتند و نیاکانمان با زحمات پیگیر و پشتکار خود امكان بوجود آمدن ثروت و رفاه و قدرت که زمینه ساز تمدن می بوده است را در اين سرزمینهای مهم و وسیع ایرانی فراهم ميساختند .

 خوارزم تمدن ساز در عصر شکوهمند هخامنشی نه اینکه جایگاه والای خود را در بین سرزمینهای ایرانی حفظ نمود بلکه این جهش و پیشرف دیگر سرزمینهای ایرانی باعث کمرنگ شدن نام خوارزم نگردید ، به گونه ای که از برکات این شاهنشاهی جهانی ، نام خوارزم همچو قبل از آن در جهان بسیار و با افتخار برده می شد ( که در این ضمینه کافی است به سنگ نگاره های داریوش بزرگ در کنار کانال با اهمیت جهانی سوئز اشاره نمائیم که بارها نام خوارزم در آنها با افتخار برده شده است ) .

 در دوران هخامنشی شاهد ايجاد و گسترش تعداد قابل توجهي از شهرها ( کورش بزرگ شهرهای بسیاری را در سرزمینهای شمالی و شمال شرقی مانند دیگر سزرزمینهای ایرانزمین بنیان نهادند و نام بسیاری از آنان را با نام خویش مزین فرمودند ) ، خدمات مهم زیر بنایی ( مانند ساخت سدها و کانال های بزرگ و راههای خوب برای تردد مسافران و بازرگانان ) ، مراکز مهم علمی و معتبر در سطح جهان ( مانند همین رصد خانه بزرگ خوارزم با هشت هزار متر زیر بنا ) در اين سرزمين های وسیع ایرانی به وجود آمد . بعنوان مثال ميتوان به شهرهایی چون : مرو شاهگان ، قلعه گبر در خوارزم ، قلعه مير در تاجيكستان جنوبی ، ويرانه های بالا حصار در بلخ ، آثار مكشوف در فرغانه و … را ياد كرد که رصد خانه استثنایی و باستانی خوارزم امروزه مشهور تر از تمام آنان می باشد .

یکی از مهمترین جایهایی که نام خوارزم در عصر شاهنشاهی هخامنشی آورده شد ، در زمان ساخت کاخ پادشاهی در شوش می بود ( شوش پایتخت و شهر بزرگ و هزاران ساله ایرانزمین می باشد که از سوی محققان جهان این شهر ایرانی به عنوان یکی از اولین شهرهای جهان اعلام گردیده است ، شوش صدها سال پایتخت شاهنشاهی های بزرگ ایرانزمین می بود و گذشته از آن به مدت هزاران سال این شهر بزرگ ایرانزمین یکی از مهمترین و بزرگترین و متمدن ترین شهرهای جهان می بوده است ، اهمیت این شهر باستانی ایرانزمین در عصر باستان به اندازه ای می بود که یونانیان از اروپا به این شهر بزرگ و زیبای ایرانزمین می آمدند تا اختلافات و درگیری های خود را حل و فصل کنند ، هیچ شهری در جهان حتی بابل افسانه ای قابل رقابت با شوش از نظر طول مدت و امتداد زندگی و آبادانی نیست ، اگر می خواهیم عظمت این شهر ایرانی را درک کنیم باید قدمت این شهر بزرگ جهان را با شهرهایی مثل لندن ، پاریس ، نیویورک مقایسه کنیم که حداکثر عمرشان به چند قرن می رسد و شوش فقط به مدت هزاران سال پایتخت بزرگترین و قدرتمندترین دولتهای جهان در ایرانزمین می بوده است ) . در کتیبه میخی ای که بسیار زیبا درباره ساخت کاخ شاهنشاه توضیح داده است ، اینگونه می خوانیم که بعد از حفاریهای لازم و درست کردن پی و فنداسیون کاخ شاهی ، چوب یاك را از گندار و كرمانی آوردند ( از جنگل های باستانی ایران مرکز که بازمانده عصر یخبندان می بودند ) ، طلا را از لیدی و باكتریا ( = بلخ ، اوستا از این شهر مهم ایرانی با نام " بلخ زیبا " نام می برد ) آوردند و آن را در این‌جا ساختند . سنگ كاپائوتاك (سنگ ارمنی یا سنگ بخارایی ) و سینكابرو ( عقیق جگری ) ، كه در این‌جا به كار گرفته شد ، از سغدیان ( سرزمین بزرگ تاجیکان امروزی که سمرقند و بخارایش در اشغال ترکان می باشد ) آورده شده بود . سنگ فیروزه ( آخشاینا ) از خوارزم آورده شده بود و نقره و چوب سیاه از مصر و تزیینات دیوارها از یونان و عاج به كار رفته از حبشه و هندوستان و آراخوسیا آورده شد .
ستون‌های سنگی ، كه در این‌جا به كار رفته ، از شهری به نام آبی‌رادوش ، در نزدیكی شوش آورده شدند . سنگ‌تراش هایی كه روی سنگ‌ها كار می‌كردند ، از ایونیه و لیدی بودند . استادان زرگر مادی‌ها و مصریان بودند . كارگرانی كه در كارهای چوب‌كاری كار می‌كردند ، اهل لیدی یا مصر بودند . كسانی كه آجر می‌پختند ، از بابل و افرادی كه دیوارهای بنا را تزیین می‌كردند ، از ماد یا مصر بودند .

این مواد ساختمانی گوناگون كه در كتیبه‌ی داریوش بزرگ یاد گردیده است ، به عمد از ایالت‌های گوناگون ایرانی و تحت فرمان نیاکانمان ، از سودان در جنوب غربی شاهنشاهی تا هند در جنوب شرقی و از خوارزم در شمال شاهنشاهی تا خوزستان در جنوب شاهنشاهی ، به شوش آورده شدند تا از این راه ، همه سرزمین‌ها و ملت‌ها در خدمت‌گزاری به پیشگاه پادشاه جهان - ایران سهمی برده باشند . چنین وضعیتی را درباره دیگر بناهای باشكوه دوره‌ی هخامنشی نیز می‌بینیم و می بینیم که با همدلی و کمک یکدیگر کارها به سامان می رسیده است . در دیگر سرزمینها و تمدنهای جهان ، از چنین کار زیبایی ، آنهم با چنین درجه ای از سازگاری برادرانه به کل بی خبریم ( آیا امپراطوری امپریالیستی روم که با مکیدن خون سرزمینهای تابع زنده بود قادر به چنین کاری می بوده است؟ ) .

 

* فیروزه و " خوارزم "

 

گذشته از این همدلی خوارزم در ایجاد این یادمانهای جهانی در عصر جهانی سازی هخامنشی ، باید این نکته را هم اذعان نماییم که در مشرق زمین فيروزه را که بهترین نوع و کیفیت اش متعلق به سرزمینهای بهشتی ایرانزمین است ، نه تنها از نظر يك جواهر زيبا خواستار بوده و هستند بلكه از اين سنگ زیبا براي دفع چشم زخم و مقابله برای انرژی های منفی نیز استفاده مي نمودند و همراه داشتن فيروزه را مایه پیروزی می دانسته اند .

در كتاب جهان نامه تاليف محمد بن بكران ( خراساني ) كه در سال 605 به نام سلطان علاءالدوله خوارزمشاه تاليف شده است اینگونه آمده است که معادن و کان های اصلی فیروزه در نيشابور است . پیروزه كان های نیشابور بهتر و نيكوتر و پايدارتر از پيروزه های ديگر جایهاست . در حدود سمرقند و بخارا و فرغانه كانی ديگر است و آنكه از خجند آرند آنرا پیروزه خجندی خوانند ، بولايت خوارزم پيروزه ای آرند ... ، و این گفته در کتاب " جهان نامه " ثابت می نماید که حتی در شمالی ترین سرزمین ایرانی ، خوارزم نیز در گذشته معادن این " سنگ پیروزی " شناسایی و مورد استفاده نیاکانمان قرار گرفته بوده است . جالب این است که فیروزه خوارزم و اکتشافات صورت گرفته در معادن این سرزمین ایرانی به بسیار قبل تر از خراسان بزرگ و نیشابور باز می گردد . آیا این اتفاق نشانه آن است که تمدن موجود در خوارزم ، قدیمی تر از سرزمینهای مهم دیگری چون نیشابور . در ایران باستان برای خدا و الهه های ایشان رنگی در نظر گرفته شد بود که جالب است بدانیم که رنگ اهورا مزدا ، رنگ آرام بخش و ضد انرژی منفی " فیروزه ای " می بوده است . 

 قبل از پرداختن به همسایگان خوارزم مرزی و مشاهیر و مخار این سرزمین شمالی ایرانیان سری دیگر به کتب باستانی می زنیم و ردپای خوارزم بزرگ را در آنها جستجو می نماییم تا بدانیم ارزش این سرزمین مهم ایرانی در مرکز جهان تا چه حد می بوده است از برای نیاکانمان .

 

* " خوارزم " و اثبات اینکه یکی از اولین سرزمینهای آریایی جهان است

 

ريگ ودا ) rigveda = يكي از چند كتاب ودا ) كتاب‌ مقدس هندوان و اوستا كتاب دينی زردشتيان ، هر دو از باستانی ترين آثار مكتوب اقوام آریایی و جهان هستند . از نوشته‌های اين هردو كتاب دينی ، به ويژه اوستا ، اين حقیقت به روشنی خود را مي‌نماياند كه خاستگاه نخستين خانمان‌های آريايی در گستره سرزمینهای خوارزم ، پنجاب ، ‌بلخ ، هرات ، مرو ، گرگان ، سیستان و ری و ماد بزرگ می بوده است ، یعنی سرزمینی در ميان کوهستان بزرگ پامير ( کوهستانی که بلندترین سرزمین آریایی است ) تا قله معروف دماوند ، به عنوان بلندترین قله مرکز جهان ( این قله ایرانزمین بلندترین نقطه کره زمین در آسیای غربی ، تمام خاک اروپا و آفریفا است ) . از همين سرزمین وسیع و جایگاه می بود كه اقوام آريايي در دورانی بسيار دور ، مهاجرت بزرگ خود را در چند نوبت انجام دادند و عمده سرزمینهای مسکون جهان را مسکن خود نمودند . آنها ابتدا به گسترش در سرزمینهای ایرانی پرداختند ( در آن زمان دور سردی هوای سرزمینهای شمال ایرانزمین ، اجازه مسکون شدن را به ایرانیان نمی داده است ) و بعد از آن به گسترش در جهان پیرامون ایرانزمین مانند هند در همسایگی شرق ، سرزمینهای آریایی چین یا همانکه به سین کیانگ معروف می باشد و ( تازه با متعادل شدن هوا در چند هزار سال قبل ) دیگر قسمتهای آسیا مانند سیبری و ... و اروپای جنوبی و سرزمین های دارای آب و هوای متعادل نزدیک مدیترانه و بعد اروپای مرکزی و شمالی ... گسترش یافتند و اینگونه بود که به مهاجرت به هر سرزمین پیش روی ، از جزایر ژاپن گرفته تا جزیره انگلستان پرداختند . هر بار دودمان‌هايی از ایرانیان به سببی چند ، كه انبوه ‌شدن مردمان ، دگر گشتن روزگار و روابط ميان آنان ، تغیرات جوی و رو به خشکی رفتن ایرانزمین و پایان عصر بارندگی در ایرانزمین ( این عصر در سرزمینهایی چون خوارزم و شمال آن همچو اروپا عصر یخبندان می بوده است ) و رو به اعتدال رفتن آب و هوای سرزمینهای سرد از جمله‌ آن بود ، به جست‌وجوي خانمانی تازه ، رو به جانبی نهاده و سرزمينی را بوم و وطن خود ساختند . در اين ميان دودمان‌هايی به سوي غرب رفتند و در پهنه اروپا مسكن گزيدند و دودمان‌هايي به سمت جنوب سرازير شدند ، از سند گذشتند و در هند نشتسند و دودمانهایی مهم نیز به آن سوی پامیر رفتند و از سیبری تا چین را مسکن خود ساختند ( در مقاله ای دیگر به این مهاجرت بزرگ به چین خواهیم پرداخت و توضیح خواهیم داد که منظور از چین در نزد نیاکانمان ، همانگونه که در شاهنامه آمده است ، چین زردپوست یا چین پکن نمی بوده است بلکه منظور از چین سرزمینهای آریایی شرق پامیر می بوده است و ... ) .

 اما دودمان‌هايی نيز دل از نخستين نياخاك باستاني نكندند ، بلكه از همان ابتدا و به تدريج رو به جنوب و غرب موطن خود ، ‌در گستره‌ای كه نامش « ايـران زمين » نام مقدس اش است ، گسترش يافتند ؛ از سير دريا تـا  حاشيه جنوب خليج‌فارس و از سند تـا  فرات . ایشان به جای فرار از مشکلات به وجود آمده در ایرانزمین ، به تطبیق خود با شرایط پرداختند و با علم و پشت کار خود چالش های موجود در ایرانزمین را ، به فرصت و ثروت تبدیل نمودند .

اين يقين درباره دودمان‌های مشترک هندی و ايرانی و زندگی آنان تا پیش از مهاجرت و جدايی ، در ‌طي قرون و هزاره های متمادی در کنار هم ، در مناطقی از شمال شرق و مشرق ايـرانزمین با هم ، می تواند کمک شایانی به شناخت تاریخ پر عظمت ایران باستان و آن روزگار فراموش شده بکند.

در قطعاتی از سرودهای ودايی كه قبل از ورود اقوام آريايی هند به شبه قاره ، یعنی در همین ایران بزرگ خودمان سروده شده ، و فضای زمانی چندين قرنی دوران مهاجرت از نغمه‌هاي آن به خوبي پيداست ،‌ نمادها و مناطقی وجود دارد كه نشان دهنده موقعیت های جغرافيايی هستند . اين شاخصه‌ها به خوبی بر مناطق مرتفع یا هموار شمال ، شمال غرب و مغرب سرچشمه‌ها و سرشاخه‌های رود سند قابل انطباق می باشد . البته هر چه زمان سرايش قطعات اين سرودها به دوران مقدم‌تری مربوط مي‌شود ، ‌به همان اندازه نيز نمادهاي جغرافيايي نغمه‌ها به محيط پيرامون سرچشمه‌ها و سپس بستر رودهای سيردريا و آمودريا نزديك‌تر می‌شوند . علاوه بر آن ، در بخشي از فضای داستانی ـ اساطيری نخستين سرودهاي ودايی ، می توان محيط جغرافيايی خوارزم و فرارود را به عنوان ميدان حماسی‌ترين نبردهای پهلوانی - قهرمانان مشترك عصر ايرانی و هندی شناسايی نمود ( یعنی همان عصری که هنوز هندی وجود نمی داشت و هندیان هنوز ایرانی شمرده می شدند ) . پس به یاد داشته باشیم که از رودهای بزرگ پنجاب تا دریاچه بزرگ خوارزم در اوستا و کتابهای مهم باقی مانده هند باستان به عنوان نخستين و قدیمی ترین و اصیل ترین و آرمانی ترین سرزمین های آریایی یاد گشته است و  حماسه‌های ملی و تاريخی ايـران نيز كه اساس آن‌ها بر روايات و سالنامه های ایرانی ، حتی در ماقبل حضرت زردشت می بوده است ، بر پایه همین دوران استوار گشته است . ‌جايگاه بلند این سرزمینهای ایرانی – آریایی ميدان اصلی رزم و نام‌آوری پهلوانان صلح جوی و قدرتمند ايراني است.

در پاره‌ای از قطعات متاخرتر سرودهاي ودايی ، دوران مهاجرت كه صورت تاريخی‌تری دارد ،‌ اقوام آريايی هند پس از ترك سرزمين نياكانی كه دشت‌های دامنه‌های آن سوی كوه‌ها ( در سمت شمال ) ياد شده‌اند ، در حالي كه پيوسته بـا جنگ جويان سرزمين‌های پيش‌رو در نبرد هستند ( جنگجویان بومی سرزمینهای جنوبی ، نجس ها یا همان سیاه پوستان هندی ) ، از گذرگاه‌های كوهستانی به آن سوی دره رود و مرز شرقیمان ( سند ) ره مي‌سپارند .

در اين ميان ، سخن اوستا درباره خاستگاه اقوام آريايی ، و نام و موضع جغرافيايي آن ، بسيار روشن‌تر از اشارات غير صريح ودايی است . خاستگاه اقوام آريايي در اوستا " آرياويج " ( = ائيرينه ويجه ) خوانده شده است كه معنای صریح " سرزمين آريايي " را می دارد . آرياويج را به دليل آن كه نخستين سرزمين آريايی و زادگاه اين اقوام بود ، بايد نياخاك مشترك همه آريایی ‌نژادان جهان ، از ژاپن تا آمریکا دانست.

حال صرف‌نظر از معدود پژوهندگانی كه در ادواری خاص ، و بنابر ملاحظات سياسي و يا تمايلات نژادگرايانه رايج در غرب ، که خاستگاه اقوام آريایی را به مركز اروپای یخین - يا به شمال آسیای منجمد ( سرزمینی که امروزه هم قابل زندگی نیست چه رسد به دوران باستان و عصر یخبندان که در آن مناطق جهنمی از سرما به پا بوده است ) کشانده اند ، عمده محققان صاحب‌نظر در تـاريخ ، نژاد ، دين و زبان ، قاطعانه اراضی جلگه‌ای ميان رودهاي سير دريا و آمودريا و مسير شعبات آن‌ها تـا  پيرامون درياچه خوارزم را نخستين سرزمين اقوام آريايي دانسته‌اند و برای این حقیقت دلایل بسیار آورده اند . آن به اصتلاح محققانی که اروپا و سیبری را خواستگاه ایرانیان = آریان ها معرفی نموده اند ، حداکثر قدمت این بزرگترین شعبه نژاد سفید پوست را چهار تا پنج هزار سال اعلام نموده اند که فرموده های اوستای مقدس و شاهنامه حکمای ایرانزمین ، تاریخ نژاد آریایی را به قبل از عصر یخبندان ، یعنی به بیش از دوازده هزار سال قبل می رساند و سیر پیشرفت و تکامل این عالیجنابان جهانی را پله پله توضیح می دهد ، شاهنامه خوانان و پژوهندگان اوستای بزرگ به این حقیقت دقیقاً اشراف می دارند و این موضوع ، هیچ ربطی به تحقیقات ناقص بعضی از محققان و معرفی مصلحتی و سیاسی کاری آنان نمی دارد در رابطه با سرزمین اصلی آریانها و قدمت و چگونگی مهاجرت ایشان .

در اين باره برای نمونه مي‌توان از رای و نظر دانشمندان بنامي چون

 آلتهايم (Altheim) ،

 لومل  (Lommel)،

 ماكس مولر  (M.Mueller)،

 شدر (Schaeder)   ،

 آرتور كريستين سن (A.Christensen) ،

 نيبرگ (Nuberg) ،

 ميلز (Mills) ،

 ژوبن ويل (Jubainville) ... و بسياری ديگر كه تنها آوردن نام معتبرترين آنان خود فهرستي بس طولانی خواهد شد ، ياد كرد كه همگی سرزمين‌های بزرگ ایرانی را خاستگاه و نخستين منزلگاه مقدس نجیب زادگان جهان اعلام نموده اند.

يافته‌های باستان‌شناسان روس (از دوران سلطه‌ تزاران تـا  عصر حاكميت بلشويك ها ) ، از كاوش‌های باستان‌شناسی در  مناطق باستانی خوارزم و فرارود ( = ورارود = ماوراءالنهر ) و دشت خاوران ( = سرزمين پارت = گرگان باستانی در شرق دريای مازندران ) نيز تماماً دلالت بر حضور اقوام آريايی از باستانی‌ ترين زمان در اين سرزمين‌های شمالی ایرانزمین دارد . براساس چنين يافته‌های مستند و غير قابل انكاری از دوران باستان و ادوار پس از آن بوده است كه محققان روس ، در عصر سلطه‌ كمونيستی ، بـا وجود محدوديت‌های بسياری كه در بيان واقعيت‌های خارج از چهارچوب حاكميت حزب کمونیست می داشتند ، باز هم ناچار شدند اين حضور باستانی ایرانیان را در این خواستگاه آریایی در تمام ادوار تـاريخ را مورد تاكيد قرار دهند و در مقابل آنان عده ای " درغگو " ( که آنان را نباید دشمن خود و انسانیت بلکه باید دشمن الوهیت و ربانیت نیز بدانیم و بنامیم ) و فرومایه به جانفشانی در راه جدا سازی و استیلا بر این سرزمین های ایرانی  پرداختند که از آنان هیچ چیزی باقی نماند الی لکه ای ننگ و نامی از یاد رفته ( یکی از کارهای سیاسی این به ظاهر دانشمندان جیره خوار سیاست مداران این می بود که نام " خراسان بزرگ " را از اذهان پاک نمایند و نامهای مجعولی چون ترکستان یا آسیای میانه را جایگزین آن گردانند ).

 

* همسایگان سرزمین مرزی " خوارزم "

 

آنچنان که گفتیم ، سرزمین مرزی خوارزم در جنوب همسایه ای به نام گرگها می داشته است که این ایرانیان زمانی بزرگترین و مهمترین قوم ایرانی کرانه های دریاچه مازندران - کاسپین ، بزرگترین دریاچه جهان می بودند و در مقاله " گرگان بزرگ " درباره آنان و سرزمین بزرگ ایشان در حد اختصار توضیح داده شد . سابق بر این نیز گفتیم که آنچه را که بزرگانی چون لسترنج " خوارزم بزرگ " می نامیده اند ، چیزی نیست به غیر از ترکیب سرزمین شمالی گرگها ( در جنوب رود بهشتی جیهون ) با سرزمین مرزی خوارزم ( در مابین جیهون و سیحون بهشتی ) ، که این اتفاق در بعد از اوضاع نابسامانی که با ورود اعراب به ایرانزمین پیش آمد ، به وقوع پیوست و این دو سرزمین ایرانی برای دوران نسبتاً زیادی با یکدیگر یکی گشتند . دیگر همسایه ایرانیان خوارزمی خراسانیان می باشند . دو شهر مهم نزدیک خراسان ، این بزرگترین ایالت ایرانی ، به خوارزم بزرگ ، همانا " مرو شاهگان " و " بخارای بزرگ " می بوده است ( که امروزه یکی از این دو شهر بزرگ ایرانزمین و جهان در خراسان به وسیله دشمنانمان به کل نابود گشته است و بخارای زیبا و بهشت آسا با آن مردم فوق العاده و بسیار مهربان اش ، امروزه در اشغال ترکان می باشند ) .

اما این ساده ترین آماری است که می توان از همسایگان خوارزم داد ، چون در طول تاریخ اقوام و تیره های ایرانی و غیر ایرانی بسیاری ، چه در این دو سرزمین ایرانی گرگان و خراسان بزرگ و چه در سرزمینهای غیر ایرانی شمال خوارزم زیسته اند ، که تمام آنان تاثیر و یاد و نامی در تاریخ این قسمت مهم از ایرانزمین باقی گذاشته اند . در شمال و غرب سرزمین خوارزم ، این تمدنگاه مهم ایرانی ، یعنی در شمال رودخانه سیحون و غرب دریاچه خوارزم ، که سرزمین های غیر ایرانی به شمار می آیند ، بسیاری از تیره های ایرانی کوچرو زیسته اند که امروزه جایگزین تمام آن اقوام بزرگ ایرانی ، غیر ایرانیان زردپوست ، ترک ها و قزاق های بیابانگرد جایگزین شده اند .

 

* گرگان همسایه جنوبی " خورزم "

 

سرزمین گرگان که بزرگیش از البرز کوهستانی و سمنان و مازندران می باشد در جنوب تا دریاچه خوارزم و رود بهشتی جیهون در شمال ، سرزمین بسیار وسیعی است که در جنوب و شمال اش آب به وفور یافت می شود و اعتدال آب و هوایی وجود می دارد و در مقابل در مرکزش ، از این آب ، و آب و هوای خوب هیچ خبری نیست و دشت های پهناور آنرا پوشانده است . این سرزمین بزرگ جنوبی خوارزم ، در طول تاریخ مسکن و جولانگاه تیره های بسیاری از ایرانیان ، به غیر از خود گرگان می بوده است . از آن جمله ایرانیان می توان به :

 پارت ها ، این ایرانیان بنیانگذاران طولانی ترین سلسله حکومتی ایران باستان ،

یا داهه ها ، که پارتیان جزیی از اتحادیه آنان می بوده اند . داهستان یا دهستان که سرزمین بزرگ مابین گرگان جنوبی و گرگان شمالی می باشد ، مسکن این تیره بزرگ و خدمتگذار و تاثیر گذار ایرانی است .

سکاهای بزرگ که داهه ها و پارتها تنها قسمتی کوچک از آنان می بوده اند و این ایرانیان شمالی ، بزرگترین و گسترده ترین تیره ایرانی تاریخ می بوده اند . متاسفانه در مقایسه با مادها و پارسها و اورارتوها و ... ما هیچ شناختی از سکاها ، این بزرگترین گروه و تیره ایرانی نداریم و این به دلیل این است که متاسفانه ایرانیت در این یک قرن و خورده ای اخیر مساوی می بوده است با این مرزهای روس و انگلیسی ساز امروزین . به همین دلیل می بوده است که این بزرگترین ایرانیان تاریخ ایرانزمین ، از محدوده قلم پژوهشگران و نویسندگان ایرانی به طور وحشتناکی به دور ماندهه اند . عرض تاسف دوباره داریم از برای اینکه سکا های بزرگ ، تنها ایرانیان فراموش شده در این دوران معاصر و " عصر فراموشی " نبوده اند .

 سکاها ، این همسایگان خوارزمیان ، این بزرگترین تیره تاریخ ایرانیان ، یک گروه منسجم و یک دست نمی بوده اند و زمانی که دلیل آنرا بگویم به کمال درک خواهیم کرد که چرا این قسمت از اجداد ما ایرانیان ( سکاها ) ، که در سرزمینهای شمالی ایرانزمین با آزادی و افتخار زندگی می نموده اند ، دارای تفاوت هایی با یکدیگر هم می بوده اند . در کتیبه شاهنشاهان بزرگ هخامنشی برای نام سکا از صفاتی برای بازشناختن آنان از یکدیگر استفاده شده است که " سکاهای تیز خود " ، " سکاهای هوم نوش " و ... از آن جمله اند . دلیل چنین نامگذاریهایی برای ایرانیان سکا ، زمانی برای ما مشخص می گردد که بدانیم گستره سرزمین سکاهای بزرگ از شرقی ترین سرزمینهای جهان ( از دیوار چین ) تا غرب جهان و قلب اروپا وسعت می داشته است . می باید در چنین گستره وسیعی که حتی از ایرانزمین هم به مراتب بزرگتر می باشد ، تفاوتهایی در بین این ایرانیان وجود داشته باشد و بنا به موقعیت سرزمینی و حکومتی ، فرقی بین آنان می بوده باشد که نامگذاری های متفاوت برای آنان صورت گرفته است .

 

* " خوارزم " در احاطه سکاهای بزرگ ، و توصیف عظمت این همسایگان " خوارزم "

 

 سکاها را در رابطه با خوارزم می باید به دو دسته تقسیم نمود که دسته اول آنهایی هستند که در جنوب خوارزم می بوده اند و اینها کسانی می بوده اند که در زادگاه و موطن اصلی خود یعنی ایرانزمین زندگی می نموده اند و دسته دوم آن سکاهایی بوده اند که در شمال خوارزم بزرگ زیست می نموده اند ، یعنی در خارج از مرزهای ایرانزمین .

در نگاه کلی دانشمندان ، سکاهای بزرگ به دو شعبه شرق و غربی تقسیم می گردند ، که دریاچه بزرگ کاسپین حد وسط این بزرگترین تیره ایران باستان شناخته می شود ( سکاهای غربی را اوستا تابع سلم ، فرزند شاهنشاه فریدون می نامد ) .
در میان سکاهای شرقی که بعضاً تابع یا هم پیمان دولت بزرگ هخامنشی و دیگر شاهنشاهیان عصر باستانی ایرانزمین می بوده اند ، می توان از گروه‌های سکایی چون

- سکاهای سوگدوم (Sugdum Saka) : سکاهای آن سوی سغد
- سکاهای تیگره خودا (Tigrakhauda Saka) : تیزخود
- سکاهای هومَ ورگا (Saka haumavarga) : هوم‌نوش ( هوم گیاه مقدسی بود که قوم‌های ایرانی شیره‌ی آن را در مراسم دینی به کار می‌بردند ، در اوستای باستانی قسمتی با نام " هوم‌یَشت " وجود می دارد ) نام برد که اسامی این ایرانیان معروف به سکا در کتیبه های مهم هخامنشیان بزرگ ، شاهنشاهان ایرانزمین آمده است .
از جمله معروفترین سکاها ، ماساژت ها یا ماساگت ها می بوده اند که در درون مرزهای ایرانزمین و سرزمینهای جنوبی خوارزم زندگی می نموده اند ( شاید اصل این نام ماز- سکا یا مَه - سکا به معنای سکاهای بزرگ بوده باشد ، ولی ما نمی دانیم این ایرانیان جزء کدام شعبه از سکاها می بوده اند ، هوم نوش ، تیز خود یا سکاهای آن سوی سغد ) . سکاها زندگی آزادانه ای می داشته اند و به همین دلیل تحت فرمان درآوردن آنان در زمان تشکیل شاهنشاهی جهانی هخامنشی کار آسانی نمی بوده است . جنگ های پیش آمده بین سکاهای ماساژت و کورش بزرگ بهانه ای گشت برای افسانه سرایان که بگویند کورش بزرگ ، شاهنشاه جهان در جنگ با این ایرانیان سرافراز و آزاده کشته شده است ( که البته خود یونانیان این گفته و احتمال هرودت را غیر قابل قبول گفته اند و مرگ شاهنشاه بزرگ را به گونه ای دیگر و حتی به مرگ طبیعی اعلام نموده اند ، نه بر پایه این افسانه که هرودت در کتابش آورده است ) . گذشته از بدگویان و بی خبرانی که چنین اخباری را در یادداشت های خود آورده اند ، اشخاصی چون گزنفون که هم به ایرانزمین مسافرت نموده بودند و هم با شاهزادگان هخامنشی ارتباط می داشته اند و هم مهمترین و بزرگترین کتابهای باستانی را درباره زندگی و اخلاق والا و تربیت کوروش بزرگ به نگارش درآورده اند ، مرگ شاهنشاه را نه به دلیل جراحت بلکه به دلیل کهولت سن بیان داشته اند ، و اینگونه کشته شدن کورش بزرگ در جنگ با ماساژت ها را به کل رد کرده اند و چنین ننگی را از تیره ایرانی دور نموده اند . اختلافات و درگیری هایی مابین دولت مرکزی و سکاها و دیگر ایرانیان در بعضی از اوقات طول تاریخ وجود می داشته است ولی این از همان دسته درگیری هایی می بوده است که به عنوان مثال داریوش بزرگ با سرزمینهای تابع شاهنشاهی در ابتدای شروع به کار خود می داشت و پنج سال اول حکومت اش را ایشان برای به رسمیت شناخته شدن دولت اش با مخالفان دولت اش ، چه ایرانی و چه غیر ایرانی در جنگ به سر برده است ، از جنگ با ماد و گئوماته گرفته تا مصر و ... و اینها جنگ هایی می بوده است برای قدرت و نه چیز دیگری . نکته مهم در این است که از زمان هخامنشیان تا پیش از اسلام همواره سکاها یا به عنوان عضوی از شاهنشاهی در زیر پرچم مقدس کاویانی یا به عنوان بهترین نیروهای جنگی کمکی ، به ارتش‌های شاهنشاهی فراخوانده و کمک می نموده اند .                               

نشیمنگاه ایرانیان سکا ، گذشته از حوالی خوارزم مرزی و شمالیمان ، در درون سرزمینهای مرکزی ایرانزمین و سرزمینهایی چون سیستان ( سکستان = سرزمین سکاها ) نیز می بوده است . به مردم سیستان " سگزی " می‌گفتند همان طور که به مردم ری " رازی " و به مردم مرو " مروزی " . هزاران سال بعد که محققان از این مهاجرت ایرانیان شمالی به سرزمینهای داخلی ایرانزمین مانند سیستان به کل بی خبر می بودند ، دلیل نام گذاری سیستان و منسوب گشتن این سرزمین به سگ ها را ( دلایل این نامگذاری را در مقاله " گرگان بزرگ " مطالعه بفرمایید ) نمی دانستند و به همین دلیل افسانه سرایی نمودند و گفتند سگزی یعنی کسی که مانند سگ زندگی می‌کند ( و آنان چنین اشتباهاتی را نیز نسبت به گرگان هم بیان داشتند و گفتند این سرزمین از این رو به گرگان معروف گشته است که حشرات موذی چون گرگ خون آشام می دارد ) . محققان بعدی با مطالعه کتب باستانی ، از مهاجرت سکاها از سرزمینهای حوالی خوارزم و خراسان به مرکز ایرانزمین مطلع گشتند و اینگونه تازه دلیل نامگذاری سیستان و دلیل منسوب گشتن این سرزمین ایرانی را به سکستان متوجه گردیدند .

از جمله دیگر سرزمینهای ایرانی که سکاها به آن مهاجرت نمودند ، کومس ( قومس = سمنان  ) می باشد و شهر سکاسار یا سگسار ( که به سگسر تبدیل شد و در متن‌های عربی این نام به اشتباه به « رأس الکلب » ( سر سگ! ) ترجمه شد و امروزه سنگسر خوانده می‌شود.
نه سگسار مانَد نه مازندران ----------- زمین را بشوید به گرز گران

سپاهی که سگسار خوانندشان ----------------- پلنگان جنگی نمایندشان . شاهنامه )

شهر سقز در کردستان ( سقز لفظ تغیر کرده سکا می باشد )  و تیره‌ی سگوند (سکاوند) در لرستان و
سکاهای معروف حدود آذربایجان و ارمنستان و گرجستان که به آل و آلن معروف می بودند و از قدیم در شمال رود ارس ساکن می بودند . گروهی از الان ها نیز در کردستان و لرستان ساکن شدند و به نام «اردلان» خوانده ‌شدند . از مسکن بزرگ این ایرانیان سکایی در سرزمینهای بزرگ شمال رود ارس و دریای سیاه در عصر باستان باخبریم که بعدها با مهاجرت رو به سوی غرب و اروپا رفتند .

آلن یا آلان ها تیره بزرگی از سکا ها می بوده اند که بعضی از محققان جهان آنان را از تیره بزرگ دیگری از ایرانیان ، یعنی  سرمت ها گفته اند . این ایرانیان در سرزمینهای اطراف و بیشتر شمالی گرجستان موطن می داشته اند . اینها هم از جمله ایرانیانی هستند که همچو ایرلندی ها نام ایران را در نام خود حفظ کرده اند و خود و زبان خود را ایرون (Iron) و سرزمین خود را ایرستون Iryston یا " ایرانستان " می‌خوانند ( ایرون ها را روسها بیشتر اوست می گویند که امروزه بیشتر از این نام برای آنان استفاده می شود ) . محققان معتقدند که اقوام ایرانی سکایی و سارمات‌ از یک ریشه و نژاد بوده‌اند و به همین دلیل می بوده است که تمامی ایشان را با نام مشترک سکا خوانده اند . بعضی دیگر از محققان تفاوت های این دو دو تیره مختلف ایرانی را بسیار زیاد بیان داشته اند همانگونه که شاهنامه و اوستا نیز این دو عضو بزرگ خانواده ایرانی را جدا از یکدیگر گفته اند ، نه جزیی از بزرگترین تیره ایرانی  سکا .

پروفسور آبایف ، که از مردم ایرن شمالی یا همان که امروزه اوستیای شمالی خوانده می شود در این باره و از دیدگاه زبان‌شناسی اثبات می‌کنند که منشاء اقوام ایرانی سکا و سرمت یکی است ولی تفاوت هایی مابین آنان وجود می داشته است .
سامارت‌ها چه از ایرانیان سکا باشند و چه خود تیره ای مستقل از ایرانیان ، شمال خراسان بزرگ و خوارزم و سرزمینهای غیر ایرانی اطراف این دو ایالت مهم و شمالی ایرانی مسکن آنان می بوده است تا اینکه به حرکت درآمدند و با پشت سر گذاشتن دیگر سکا ها به سوی غرب و موطن جدید خود یعنی اروپا مهاجرت نمودند . نکته جالب درباره این همسایگان و همجواران خوارزم باستان این است که در بعضی از منابع آمده که پارت‌ها در جنوب خوارزم بزرگ ، شعبه‌ای از " سامارت‌ها " محسوب می باشند .

 

* اما اهمیت ایرانیان همجوار " خوارزم بزرگ " و تمدن والای آنان

 

از اهمیت سکاها همین بس که بدانیم آنان به وسیله قبیله ای کوچک از خود توانستند رهبری قیام استقلال خواهی ایرانیان را بعد از نابود شاهنشاهی جهانی هخامنشی توسط اروپائیان ، به دست گیرند و علاوه بر استقلال از دست رفته ایرانزمین ، بلند مدت ترین دولت ایران باستان را با نام " شاهنشاهی اشکانی " – نزدیک به نیم هزار سال - به وجود آورند و در مدت این قرون متمادی ، در مقابل بزرگترین سرداران و جهانگشایان بزرگترین امپراطوری غرب جهان باستان ، با شکوه و افتخار بایستند و اجازه ندهند تا سرزمینهای ایرانی به جزیی از امپراطوری امپریالیستی روم تبدیل گردد و ایرانیان به زیر دستان رومیان تبدیل گردند ، بلکه با زحمات خود ایرانزمین را به بالاترین افتخارات نظامی ، سیاسی و اجتماعی رسانیدند . پارتهای سکایی همچو دیگر سکا ها مردمی متمدن می بوده اند در سرزمینهای جنوبی خوارزم و ببینید این سرزمینهای ایرانی در عصر باستان دارای چه حدی از فرهنگ و تمدن والای ایرانی می بوده است که توانست بهترین ها را تقدیم ایرانزمین و تمدن جهان نماید ( امروزه این سرزمینها به کل به ویرانه ای فراموش شده تبدیل گشته است ) .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:31  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* صادرات و واردات " خوارزم بزرگ "

لسترنج در کتاب زیبای خود که درباره سرزمینهای ایرانی نوشته اند ، از صادرات و واردات خوارزم اینگونه می فرمایند : " صادرات عمده خوارزم خواربار و غلات و میوه بود . زمینی بسیار حاصلخیز داشت و محصول پنبه و فرآورده پشم گوسفندان آن فراوان بود . گله های بزرگ گاو و گوسفند در چمنزارهای حوالی آرال ( نامی که دشمنانمان بر روی دریاچه مهم خوارزم نهادند ) زیست میکرد و انواع لبنیات از آنها به دست می آمد و صادر می گردید ( از هیچ سرزمین ایرانی امروزه چنین صادراتی صورت نمی گیرد و لبنیات اگر از کشورهایی همچو هلند وارد نگردد به خارج نیز صادر نمی گردد و این است عظمت سرزمینهای ما در گذشته که به صادرات بهترین محصولات به دیگر سرزمینهای جهان می پرداختند ) . بازارهای جرجانیه بداشتن امتعه نفیس و متنوع پشمین که از ناحیه ( اروپایی ) بلغار و سواحل ولگا بآنجا می آوردند شهرت داشت ( امروزه بازارهای ما سرشار است از امتعه و اجناس درجه دو و سه چینی ) و سیاهه دله و سمور و روباه و دو نوع سگ آبی همچنین پوست سنجاب و قاقم و راسو است و از آنها جامه های کوتاه و بلند میساختند . پوست دباغی شده روباه و بز و گورخر ( ایرانی ) نیز از آنجا صادر میگردید .

صادرات دیگر طبیعی و مصنویی خوارزم عبارت بود از موم ( عسل ) و پوست درختی که { توز } نامیده میشد و برای جلد سپر به کار میرفت و سریشم ماهی ( چسب طبیعی ) و دندان ماهی و عنبر و چوب شمشاد ( یکی از گرانبها ترین و کمیابترین و خوشبوترین درختان ایران و جهان ) و عسل و فندق و شمشیر و زره و کمان ( = تسلیحات نظامی ) و بازهای شکاری ( که این علم و ورزش ایرانی که امروزه در سرزمینهای معدودی از ایرانزمین وجود می دارد نشان از ثروت و رفاه و نزدیکی ایرانیان با طبیعت در گذشته های دور می دارد ) همچنین انگور و عناب و کنجد و نیز گلیم و لحاف ( امروزه لحاف ایرانیان نیز از خارج تامین می گردد ، نگاهی به پتوهای چینی و روتختی های ایتالیایی و چینی و ... در مغازه ها بیندازیم تا این مطلب را به درستی درک نمائیم ، اینگونه ارزش کار نیاکانمان در صادرات چنین محصولاتی را دقیقاً متوجه می گردیم ) و دیبای نخی و ابریشمی و جامه های زنانه ( که امروزه نه از کشورهای مهمی چون ایتالیا بلکه از دست چندمی هایی چون ترکیه برای زینت زنانمان می آورند ) و مقنعه های نخی و ابریشمی ( امروزه بهترین جنس پارچه ها برای حجاب زنان ایرانی از ژاپن وارد می گردد ) و پارچه های رنگارنگ و قفل هایی که آهنگران ( ، این صنعت گران زبردست ایرانی می ساخته اند ) و کشتی هایی که از کنده درخت ساخته می شد و ... " .

 

* فروش انسان در " خوارزم " بزرگترین اتفاق بد تاریخ " ایرانزمین "

 

خوارزم تنها یک اشکال داشت و از وجود این اشکال خدا را شکر ، در هیچ سرزمین اهورایی – ایرانی دیگری خبر نداریم . این تنها اشکالی است که همچو لکه ای سیاه بر دامان تمدن ایرانزمین نشسته است ، لسترنج در این باره می فرماید : دختران و پسران را که از بادیه نشینان یا خریده شده یا دزیده شده بود را برای فروش به خوارزم می آوردند ، " پس از آنکه آنها را تعلیم میدادند و بآداب اسلامی پرورش میدادند بممالک اسلامی دیگر میفرستادند و این بردگان بودند که در دربارهای مختلف امراء و سلاطین بمقامات عالی میرسیدند و مشاغل و مناصب بزرگ به دست مآوردند " . با این برده ها آنطوری که در غرب جهان برخورد می شد در سرزمینهای اسلامی برخورد نمی گردید و حتی خود این محقق هم بیان می دارند که این بردگان در سرزمینهای اسلامی به بلندپایه ترین مقامات می رسیده اند ، ولی بازهم خرید و فروش انسان همچو یک کالا در حد و شاًن تمدن مقدس ایرانزمین و سرزمین پهلوان پرور و دانشمند خیز خوارزم نمی بوده است .

 

* تاریخ پر عظمت " خوارزم بزرگ "

 

حال برای شناخت گوشه های دیگری از عظمت خوارزم بزرگ به تاریخ و شخصیت های علمی و تاریخ ساز این سرزمین ایرانی توجه می نمائیم و به همین دلیل به دورترین زمانهایی که بشر از آن یاد دارد می رویم ، ولی قبل از آن سری به سایت " انجمن علمی دانشجویان ایران " می زنیم و به نوشته های استاد عبدالعظیم رضایی درباره ایران پیش از تاریخ توجه می نمائیم ، به زمان و عصری که اروپا و عمده سرزمینهای دیگر جهان در عصر یخبندان به سر می بردند و بر خلاف آنها سرزمینهای جنوبی تری چون ایرانزمین ( سوریه ، لبنان ، ... ) دارای آب و هوایی معتدل و بارانی می بودند .

ایشان می فرمایند : در سال‌ 1928 ميلادي‌ يك‌ هيئت‌ بزرگ‌ حفاري‌ به‌ سرپرستي‌ تولستوف  دانشمند روسي‌ در خوارزم‌ به‌ كار پرداخت‌ و آثار ارزنده‌ای‌ از شهرهای‌ كهن‌ آن‌ به‌ دست‌ آورد كه‌ مهم‌ترين‌ آنها مربوط‌ به‌ ويرانه‌هاي‌ شهر گرگانج (اورغانج - اورگنج‌ ) پايتخت‌ خوارزم‌ بزرگ می بود .  شهر مزبور امروزه‌ در تركمنستان‌ واقع‌ شده‌ .

 در دوران‌ كوروش‌ - كه‌ با نبردهاي‌ پيروزمندانه‌ي‌ خود امپراتوري‌ بزرگي‌ تشكيل‌ داده‌ بود - سرزمين‌ خوارزم‌ نيز در قلمرو فرمانروايي‌ وي‌ قرار گرفت‌ . اين‌ شاهنشین در زمان‌ كيانيان‌ نيز در تصرف‌ ايرانيان‌ بوده‌ و ايشان‌ بر آن‌ سرزمين‌ حكمراني‌ مي‌كرده‌اند . از شهرهاي‌ خوارزم‌ ظروف‌ و زينت‌ آلات‌ زيادي‌ به‌ دست‌ آمده‌ است‌ كه‌ معلوم‌ مي‌دارد در دوران‌ باستان‌ اهالي‌ آن‌ با مصر و سوريه‌ و نواحي‌ مجاور درياي‌ سياه‌ در داد و ستد بوده‌اند .

در ميان‌ اين‌ آثار ، تنديسهاي‌ كوچك‌ سياووش‌ و آناهيتا (Anahita) - خداوند درياها و نگاهبان‌ آبها - جالب‌ توجه‌ است‌ . در نزديكي دشت خوارزم ( ريگزار قزل‌ قوم‌ ) شهري‌ كشف‌ شده‌ كه‌ دور آن‌ حصار بلند و برج‌ و بارو قرار داشته‌ است . در درون‌ حصار مزبور تالار بزرگي‌ ديده‌ مي‌شود كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ يك‌ پله‌ به زيرزمين‌ راه‌ داشته‌ و در آن‌ زير زمين‌ خمره‌هاي‌ سفالين‌ متعدد جاي‌ داده‌ شده‌ بوده‌ است‌ . هر خمره‌ به‌ منزله‌ي‌ گوري‌ بوده‌ است‌ كه‌ استخوان‌ مرده‌ را در آن‌ جاي‌ مي‌داده‌اند . بر روي‌ يكي‌ از خمره‌ها تنديس‌ يك‌ مرد نشسته‌ و بر آن‌ كتيبه‌اي‌ به‌ زبان‌ خوارزمي‌ و خط‌ آرامي‌ مربوط‌ به‌ سده‌ي‌ سوم‌ پيش‌ از ميلاد قرار دارد كه‌ بر حسب‌ ظاهر حاوي‌ نام‌ صاحب‌ مجسمه‌ است‌ .

 

* " خوارزم " و قدیمی ترین پادشاهان جهان

 

نخستین و مهمترین مطلبی که در نوشته های این استاد جلب توجه می نماید و می باید به آن اشاره نمائیم ، " قدمت حکومت و دولت مرکزی ایرانیان " است . ایشان می فرمایند که سرزمین خوارزم از زمان پادشاهان کیانی در دست قدرتمند دولت مرکزی می بوده است که در اینجا باید اعلام نماییم که اهمیت خوارزم و تحت اختیار بودن این سرزمین مهم و مقدس ایرانزمین نه به دوران " کورش کبیر " و شاهنشاهان بزرگ کیانی همچو " کی خسرو " ( که همچو کورش شاهنشاهی بزرگ و مقدس می بوده است و دارای فره ایزدی ) ، بلکه به دوران بسیار قدیمی تر پیشدادی ، یعنی نخستین پادشاهان دادگر ایرانزمین همچو " جم " می رسد ( برای درک بهتر مطلب و عظمت آن دوران و پادشاهان مورد حمایت خداوند باید عرض نمائیم که فره ایزدی " جم " به حدی می بوده است که از این مرد مقدس نور منتشر می شده است و به همین دلیل ایشان را جهانیانان "  جم درخشان " یا به اختصار " جمشید " می گفته اند . صفت درخشنده از برای  خورشید می بوده است ، خور + شید = خور درخشان = خورشید ، و به دلیل قداست و مورد لطف قرار گرفتن این شاهنشاه بزرگ ایرانزمین از سوی خدا و مردم ایرانزمین و جهانیان به ایشان جم + شید = جمشید می گفتند . فره و لطف الهی گذشته از شاهنشاهان و خسروان ایران باستان ، تنها شامل پیامبران و معصومان می بوده است و به همین دلیل است که همیشه حضرت عیسی مسیح و پیامبر و امامان مسلمان را با نوری که از ایشان منتشر می گردیده است ، نشان داده اند ) و شاهنشاه جمشید دراای رابطه مستقیم با خوارزم می بوده اند .

 

* بردن آتش مقدس آذرفرنبغ به شمال سرزمینهای ایرانی ، و بنای اولین آتشکده جهانیان در " خوارزم بزرگ "

 

مطلب دوم اینکه : کتب باستانی از وجود آتش ( آتش وسیله گرما و تولید نور و از بین برنده سردی و سستی و جهالت و تاریکی می باشد و به دلیل تولید نور که شبیه ترین چیز مادی است به خدای بزرگ ، در بین ایرانیان مقدس و سزاوار احترام می بوده است و به همین دلیل است که یکی از مهمترین سرزمینهای ایرانی منسوب به این عنصر مقدس می باشد ، آذربایجان = سرزمین آتش ) مقدس آذر فرنبغ ( = نور و لطف یزدان ، آذر = آتش ، فرن یا فره که قسمت اول کلمه فروهر می باشد و به معنای حمایت و تائید یزدان است ، بغ یکی از نام های خداوند در ایران باستان می بوده است و قسمت اول نام شهر معروف غرب ایرانزمین ، بغداد = بغ + داد به معنای " خدای داد و دادگری " یا به معنای " هدیه و داده خداوند " است ) در شاهنشاهی تهمورث پیش دادی ( پیشدادی یعنی اولین و پیشین ترین دادگران ) سخن گفته اند .

آتش مقدس " فره ایزدی " ( آذرفرنبغ ) در زمان پادشاهی تهمورث دیو بند در جهان ، دارای جایگاه مشخصی نبود و همانگونه که در بندهش ( رازهای آفرینش ) اوستا آمده است ، با شروع مسافرت تهمورث از ایرانزمین ( آریاویج ) به شش کشور باستانی دیگر جهان که تابع ایرانیان می بودند ( دقیقاً از دلایل این مسافرت آگاه نیستیم ولی می دانیم که از این زمان به بعد تا چند پادشاه بعد از این شاهنشاه ایرانزمین است که این عالیجنابان خود را " پادشاه جهان " و " پادشاه هفت کشور جهان " می خوانند که برای اطلاعات بیشتر در این رابطه  باید مراجعه نمائیم به شاهنامه حکیم فردوسی و قسمتهایی چون به پادشاهی رسیدن جمشید ، پادشاهی ضحاک ، دادخواهی کاوه آهنگر و پادشاهی فریدون و کناره گیری ایشان از شاهنشاهی جهان و تقسیم جهان در بین شاهزادگان ایرانزمین و شروع جنگ در بین ایشان و تقسیم جهان در بین آنان ، که بعد از این حادثه دیگر هیچ گاه از پادشاهی پادشاهان ایرانزمین بر جهان سراغی نمی یابیم و هیچ پادشاهی خود را پادشاه جهان نمی نامد ) ، این آتش و نور مقدس و مورد تائید اهورایی نیز همراه ایشان به دیگر سرزمینهای جهان برده می شده است .

 با بر تخت نشستن جمشید نورانی ، ایشان برای اولین بار در جهان جایگاهی را بنا نهادند برای حفظ آتش با نام آتشکده از برای آتش مقدس " آذر فرنبغ " در خوارزم بزرگ . این انتخاب خوارزم برای نگه داشتن آتش مقدس ، نشان از اهمیت جهانی خوارزم در آن روزگار دور می دارد در بین ایرانیان تمدن ساز ، و لطف و نظر شاهنشاه جمشید به عنوان شاهنشاه جهان به این سرزمینی که مهد آریا گفته اند اش . نکته مهم این است که آیا شاهنشاه بزرگ ایرانزمین ( طبق فرموده اوستا این پادشاه ایرانزمین پیشنهاد خداوند را برای پذیرش پیامبری و مبعوث شدن نپذیرفته است و این درخواست خدا را رد کرده بودند ) از مرکزیت جهانی خوارزم به عنوان میانه جهان با خبر می بوده اند ، یا به دلیل اینکه خوارزم بزرگ زادگاه آریاییان می بوده است و ایرانویج در این سرزمین شمالی جایگاه می داشته است ، ایشان این آتش مقدس را در میانگاه جهان = خوارزم و در بنایی به نام آتشکده آرام و ثبات دادند ؟

 نکته قابل ذکر دیگر در این رابطه این است که شاهنشاه بعد بازگشت از سفر چین این آتشکده را از برای این آتش مقدس اهورایی در خوارزم بزرگ بنا می نهند که نمی دانیم این رابطه با تصمیم گیری ایشان درباره قرار دادن این آتش در خوارزم شمالی می دارد یا نه ؟

 

* آتشکده های باستانی ایرانزمین = بزرگترین آتشگاه های جهان

 

شاهنشاه بزرگ ( که در مقامی دیگر از تاثیر ایشان بر شکل گیری تمدن چین طبق سالنامه های خود چینی و باورهای مردم هند باستان درباره این شاهنشاه جهانی خواهیم گفت ) آتشکده مقدس را در خوارزم بر فراز کوهی مقدس به نام خورومند ( خور مانند = خورشید مانند ) بنا می گردانند که گفته شده است کوهی درخشان می بوده است . نوشته های باستانی ما را مطلع از دو آتش و آتشکده مقدس دیگر در ایرانزمین می کنند که یکی در خراسان و دیگری در آذربایجان می بوده است با نامهای آذر برزین مهر و آذر گشنسب . همین منابع به ما می گویند که هر سه این آتشکده های بزرگ که قدمت آتشکده خورزم از تمام آنان بیشتر می بوده است ، متعلق به قشری خاص از ایرانیان می بوده است که در این بین آتشکده مقدس و بزرگ آذربایجان متعلق به " ارتشیان جان بر کف ایرانزمین و شاهنشاه سرزمین های بزرگ ایرانی " ( مبارکی و قداست این آتشکده در آذربایجان زیبا در حدی می باشد که شاهنشاهان ایرانزمین از " دل ایرانزمین " یا به قول امروزیان عراق ، با پای پیاده به سوی این مکان مقدس در سرزمین بزرگ آذربایجان می شتافته اند و نذرهای بارزش و بسیار اهدا می نمودند ) ، " آذر برزین مهر " که از جایگاه دقیق آن در خراسان کبیر مطلع نیستیم و پژوهشگران جایگاه مقدس این آتشکده را از نزدیکی عشق آباد و نسای باستانی ( که سرسلسسه و بنیانگذار شاهنشاهی عظیم پارت در این آتشکده از سرزمین پارت و خراسان باستانی تاج شاهنشاهی ایرانزمین را در بعد از حمله اسکندر بر سر نهاده اند ) تا نزدیکی ابرشهر ( یکی از نامهای نیشابور بزرگ ) گفته اند ( ولی هنوز به طور دقیق جایگاه آن کشف نگردیده است ) ، این آتشکده به کشاورزان سرزمینهای بزرگ ایرانی متعلق می بوده است . آتشکده خوارزم که متعلق به موبدان و مغان باستانی ایرانزمین می بوده است و این نشان از اهمیت و آبادانی این سرزمین باستانی ایرانزمین می دارد و این نکته را برای ما مشخص می گرداند که زمانی خوارزم پایگاه و مجمع مرشدان ( ارشاد کنندگان ) ادیان و آئین های مقدس ایران باستان می بوده است .

 

* قدمت اهمیت آتش در بین ایرانیان = آریان ها

 

نکته مهم در این ضمینه که همگان باید بدانند این است که این آتش مقدس در خوارزم هیچ ارتباطی به حضرت زردشت و دین و آموزه ای انسان ساز ایشان نمی دارد و این قداست و احترام به آتش از زمانهای بسیار قبل تر از حضرت زردشت در بین ایرانیان ( و ایرانیان مهاجر = آریان ها ) وجود می داشته است و گفتیم که این به دلیل اهمیت و قداست آتش از قدیمی ترین روزگار برای ایرانیان می بوده است ( شاهنشاه جمشید بسیار قبل تر از حضرت زردشت بر جهان حکمروایی می کرده اند و حتی قبل تر از این شاهنشاه هم ایرانیان و در زمان پادشاهان بزرگ دیگری چون طهمورث به آتش با احترام تمام می نگریسته اند ، بنا به گفته کتب باستانی " جشن سده " که جشنواره گرامی داشت آتش می بوده است و شباهتهایی با جشن و سور " چهارشنبه سوری " امروزین می داشته است به عصر قبل از حضرت زردشت و جمشید و جشن جهانی نوروز می رسد . نوروز همان روزی است که در اول سال خورشیدی و در زمانی که شاهنشاه جمشید از سفر غرب جهانی خود به آذربایجان باز می گشتند ، فره ایزدی ایشان به لطف کارها و خدمات بزرگ ایشان در حق جهانیان و لطف پروردگار به ایشان برای قدردانی از زحمات این شاهنشاه بزرگ و خدمتگذار ایرانی ، شروع به تابیدن نمود . این درخشندگی در حدی می بود که ایرانیان دو خورشید را همزمان مشاهده نمودند و اینگونه آن روز را روزی نو یا نوروز " نامیدند ، برگرفته از کتب بسیار ارزشمند استاد هاشم رضی ) ، در زمان حضرت زردشت آتش ، این عنصر پاک و پاک کننده با توجه به عزت و احترام اش در نزد ایرانیان به نماد این دین جهان ساز ( از دین حضرت زردشت با نام دین بهی = " بهترین دین " یاد می نمایند ) تبدیل گشت . در بین ایرانیان مهاجر به مغرب زمین باید به مردم تخارستان خراسان اشاره نمائیم که به ایتالیا مهاجرت نمودند و موفق به بنیانگذاری بزرگترین امپراطوری غرب جهان گردیدند به نام ایتالیا ، ویل دورانت در کتاب مهم " تاریخ تمدن " در وصف ایرانیان مهاجر به ایتالیا ، به احترام شدید آنان به اجاق خانواده اشاره می نماید و از اهمیت این موضوع مهم در بین آنان خبر می دهد . این نشان می دهد که آتش در بین ایرانیانی که هیچ وابستگی به دین حضرت نجات بخش زردشت نمی داشته اند در چه حدی از اهمیت می بوده است .

 

 * انتقال آتشکده بزرگ و مقدس " خوارزم " از شمال به جنوب ایرانزمین

 

نکته بسیار مهمی که باید عرض نمائیم و درک آن نشان دهنده سیر تغیر و تحولات مهم در تاریخ ایرانزمین می باشد ، جابجایی آتشکده خوارزم می باشد از شمال ایرانزمین به سرزمینهای جنوبی ایرانزمین . این حقیقت و دانستنی مهم را بسیاری از منابع اینگونه اعلام نموده اند که آتشکده فرهمند خوارزم نام دیگری می داشته است با نام آتشکده " کاریان " و جایگاه آتشکده کاریان را نه در شمال کشور و خوارزم مرزی ، بلکه در جنوب ایرانزمین و در شهر " شکوه و جلال اردشیر " ( = اردشیر خره ) پارس گفته اند . شهر شکوه اردشیر ( یا فیروزآباد بعدی ) در صد و بیست کیلومتری جنوب شیراز زیبا ( در صد و بیست کیلومتری شمال شهر زیبای شیراز ، پایتخت باستانی ایرانزمین ، پاسارگاد و آرامگاه کورش = نور آریان قرار می دارد ) با کاخی بزرگ و درخور ستایش متعلق به اردشیر بابکان ( سلسله جنبان شاهنشاهی جهانی ساسانی ایرانزمین ) قرار می دارد که متاسفانه قسمتهایی از این کاخ شاهی ویران یا در حال ویران گشتن است . آتشکده کاریان یا همان آذر فرنبغ خوارزم هزاران سال بعد از عصر جمشید جهانی به این سرزمین جنوبی ایرانیان آورده شد و از وجود آن در این شهر گزارش شده است . گفته می شود که با روی کار آمدن سلسله ساسانی بر اریکه قدرت ایرانزمین ، شاهنشاهان برای در دسترس قرار گرفتن این آتش مقدس ، این آتشگاه را به این شهر نوبنیان و زیبا آوردند که این مطلب نشان دهنده این است که دیگر سرزمینی چون خوارزم در شمال ایرانزمین بنا به دلایلی آن اهمیت گذشته خود را تا حد بسیاری نمی داشته است و خواسته یا ناخواسته این سرزمین مرزی در حاشیه سرزمینهایی چون عراق و پارس و خراسان قرار گرفته بوده است .

در کتاب تاریخی مسعودی ( مروج الذهب ) درباره آتشکده خوارزمی پارس مطلبی دیگر می یابیم و آن اینکه مسعودی می فرمایند : آتشکده پارس به فرمان اشو زرتشت بنا گشت . زرتشت به یستاف شاه فرمان داد تا آتش مقدس جمشید شاه را که مورد احترام وی بوده است را بیابند و بیاورند . یستاف شاه این آتش را در خوارزم می یابند و اینگونه آنرا به دارابجرد فارس می آورند و اطرف آن را شهری زیبا بنا می نهند .

 نکته ای که باید به آن توجه نمائیم این است که آتش آتشکده های محلی و منطقه ای را که به نسبت اهمیت در درجه دوم می بودند ( در مقابل  سه آتشکده بزرگ و ملی آذر فرنبغ ، آذر برزین مهر و آذرگشنسب ) ، از این سه آتشکده بزرگ می برده اند ، آیا منظور مسعودی از آتشکده مهم  پارس که در میان بندر بزرگ سیراف و شهر دارابگرد ( در جنوب شیراز ) بنا گشته بوده است ، یک چنین آتشکده ای می بوده است یا اینکه منظور ایشان این می بوده است که آتش آتشکده مقدس خوارزم را تماماً به پارس منتقل کرده بودند که به احتمال گفته مسعودی بر همان عقیده اول می باشد و آتش آتشکده دارابگرد را از خوارزم آورده بودند و بعدها و در زمان ساسانیان تمام آتش مقدس خوارزم را به سرزمینهای جنوبی که امنیت بیشتری از خوارزم مرزی می داشت و در دسترس تر می بود ، آوردند . بندهش که قسمتی مهم از اوستای مقدس می باشد ، جایگاه آتش فرهمند و ایزدی را در کوه درخشان خورمند ( = به سان خورشید ) بیان می دارد که این کوه مقدس و باستانی و درخشان در خوارزم بزرگ گزارش شده است .

 پس دانستیم که اهمیت خوارزم برای ایرانزمین و تمدن جهان سازش ، به دورانی جدیدی همچو عصر شاهنشاهی جهانی هخامنشی و یا حتی پادشاهان کیانی چون کیخسرو ، شاهنشاه مقدس ایرانزمین ( در طول تاریخ ایرانزمین تنها چند تن از پادشاهان را مقدس گفته اند و تنها تعدادی محدود از این پادشاهان در دل ایرانیان و حتی جهانیان قدر و منزلتی وصف ناپذیر می داشته اند که قدیمی ترین آنان جمشید نورانی است ، ایرج نیای ایرانیان ، کیخسرو عارف و سیاوش شهید و کورش که در کتب مقدس یهود ، مسیح و اسلام - که بیش از نیمی از مردم دنیا تنها پیرو دوتای از این ادیان می باشند - در وصف ایشان مطالب گرانقیمت بسیاری آمده است ، که یکی از آن همه در وصف شاهنشاه کورش اینگونه است : " او فرشته ای بود بدون پر " ) نمی رسد بلکه قدمت اهمیت این سرزمین شمالیمان به دوران شاهنشاهی جمشید مقدس برمیگردد .

 

 * " خوارزم " و عصر یخبندان

 

 اوستا از آن دوران اینگونه خبر می دهد که اهورا مزدا به جمشید خبر داد که زمستانی طولانی در راه است – که امروزه به آن زمستان طولانی عصر یخبندان گفته می شود – و تو ای جمشید هرمی را بساز که در آن حفظ می گردد جان انسانها و حیوانات و گیاهان . جمشید اینگونه کرد و هرمی ساخت که بر خلاف دیگر اهرام جهان راس آن به سوی زمین می بود و زیرزمینی ، و آنرا اینگونه نامیدند : ورجمکرد ( = ور جم کرده ) که به معنای ور جم ساخته می باشد و در آن حفظ می گردید جان انسانها و حیوانات و  گیاهان . جایگاه مقدس این بنای شگفت انگیز باستانی که با علم پیشرفته عصر باستان که از آن اخبار کمی به ما رسیده است ، بنا گردیده شده بود را در گرجستان ، خراسان و خوارزم گفته اند و هنوز دقیقاً جایگاه این جانپناه باستانی ایرانیان ( و دیگر آریان های جهان ، چون برای اولین بار در این زمان است که اوستا از مهاجرت ایرانیان به سرزمینهایی به غیر ایرانویج سخن می گوید ، پس تمامی آنان را می توان ایرانی دانست ) که جان نیاکان ما و خود ما را از سرمای سخت عصر یخبندان در سرزمینهای شمالی ایرانزمین حفظ نمود ، مشخص نمی باشد . احتمال بسیار دارد این جان پناه در خوارزم بزرگ ، این شمالی ترین سرزمین ایرانی می بوده باشد .

  

* عظمت از دست رفته " خوارزم "

 

گفتیم که عظمت و قدمت خوارزم ، این سرزمین مهم شمالی ایرانزمین به قدیمی ترین روزهای تشکیل تمدن امروزه بشری باز می گردد و گفتیم که همین یک سرزمین ایرانی به تنهایی تمدنی بیش از تمام سرزمینهای جنوب شرق آسیا در طول تاریخ بشر می داشته است . گفتیم که از دلایل آباد گشتن خوارزم تنها به دلیل وجود خاک حاصلخیز و آب رودهای بزرگ و دریاچه مشهور و بزرگ آن نمی بوده است بلکه این سرزمین که از آن با عنوان خواستگاه آریاییان جهان نام برده اند ، به دلیل زحمات و رنج هزاران ساله تمدن سازان ایرانی و استفاده از آموزه های بزرگان شان ، به بهشت روی زمین تبدیل گشته بود . از این بهشت شمالی ، از این سرزمین مقدس بزرگترین پهلوانان ، دانشمندان ، صوفیان ... ایران و جهان برخواسته اند . برای اینکه اهمیت این کار بزرگ را درک نمائیم باید بیان نماییم که تا قبل از ورود زردپوستان به این سرزمین ایرانی ، پایتخت شاهنشین خوارزم بزرگ (  سرزمین خوارزم بزرگ امروزه بین ترکان و ترکمنان تقسیم گردیده است ) مهمترین شهر در طول مهمترین و بزرگترین و تاثیر گذارترین جاده و شاهراه جهان می بوده است ، این شهر که افتخار قرار داشتن اریکه شاهی ایرانزمین ، پایتختی ایرانیان را هم بر عهده می داشت " گرگانج " نام می داشت . آن همه بزرگی و رونق و استعداد در گذشته ای نه چندان دور ، امروزه تبدیل گشته است به سرزمینی ویران و دور از آبادانی ، دریاچه ای در حال خشک شدن و نابودی ، و جزایری که به برکت روس های تجاوزگر به سمی ترین و خطرناک ترین مناطق در جهان تبدیل گشته اند ( بنگرید به سایت استاد مرادی غیاث آبادی در رابطه با جزایر دریاچه زیبای خوارزم که روسها آن ها را به زباله دانهای سمی خود تبدیل نموده اند ) . کاث زیبا و گرگانج بزرگ ، پایتخت های گذشته خوارزم و ایرانزمین ، با میلیونها نفر جمعیت و شهرت و رونق جهانی ، حال جای خود را به شهرهایی نوكوس ( نو کاث ) ، با169 هزار نفر جمعيت ( سال 1990م ) در خوارزم اصلی و نو اورگنج با جمعیتی کمتر از نوکوس داده اند . این شهرهای تحت اختیار ترکان ازبک و ترکمانان ، امروزه نه پایتخت ایران بزرگ و خوارزم بزرگ بلکه جانشین شهرهای زیبا و بزرگ و تولید کننده علمی گشته اند که فخر سرزمینهای ایرانی و اسلامی می بوده اند .

 برای شناخت عظمت گذشته این سرزمین ایرانی که با خون دل و علم و تلاشهای هزاران ساله ایرانیان ساخته و شکوفا گردیده بود ، باید به کاوشهای باستان شناسی و آثار باقی مانده از آن دوران که امروزه بیشترشان در خاک دفن گردیده اند ، توجه خود را جلب نمائیم .

 

* باستان شناسی در " خوارزم بزرگ "

 

 خوارزم از 1316 ش /1937 م به سرپرستی یکی از دانشمندان نیک سیرت روسی با نام " تولستوف " ، خود را در معرض اکتشافات باستان شناسی جهانیان گذاشت تا رازهای شگفت انگیز و حیرت آوری را از ایران باستان برای تشنگان علم و معرفت در سراسر جهان بازگو نماید .

بدینگونه از این سرزمین مهم ایرانی که در آن زمان هنوز تحت اشغال روس ها قرار می داشت ، آثاری از عصر سنگ تا شاهنشاهی جهانی ایرانیان در عصر هخانمشی و سلطة هونها بر این منطقه مهم ایرانزمین و دوره های پادشاهی ساسانی و کوشانی بر ایرانزمین و ادوار مختلف اسلامی در این سرزمین ایرانی تمدن ساز ، ولی سوخته شده به دست تمدن سوزان ، کشف و مطالعه و نتایج آن در سطح جهان منتشر گردید تا اینکه مایه شگفتی جهانیان گردد .
استاد عزیز رضا مرادی غیاث آبادی در یادنامه خود از سِرگِئی تالسْتوف و گرامیداشت " هفتادمین سالگرد آغاز کاوش‌های باستان‌شناسی خوارزم " ، مطالبی را به رشته تحریر در آورده اند که در این قسمت برای شناخت گذشته خود و سرزمین بزرگ مان از آن کمک می گیریم .

ایشان می فرمایند : روان‌شاد سرگئی پاولوویچ تالستوف ( 1286- 1355 خورشیدی) یکی از بزرگترین و نام‌آورترین باستان‌شناسان و قوم‌شناسان شوروی بود . او در سال 1317 یعنی در سن 31 سالگی از سوی آکادمی علوم اتحاد شوروی به سرپرستی علمی هیئت کاوش‌های باستان‌شناسی خوارزم برگزیده شد و سراسر عمر خود را در دشت ها و شن‌زار‌های خشک و سوزان جنوب دریاچه خوارزم (آرال) صرف کاوش و پژوهش در خوارزم باستان کرد و به هیچ موضوع دیگری نپرداخت.   

کاوش‌ها و مطالعات تالستوف در خوارزم به اندازه‌ای گسترده و حیرت‌انگیز است که نام او با خوارزم عجین شده و مطالعات خوارزم ‌شناسی بدون او معنا و مفهومی ندارد . دامنه جغرافیایی پژوهش‌های او تقریباً برابر است با حوزه نام‌های جغرافیایی اوستا در بند چهاردهم « مهر یشت » و نخستین فرگرد « وندیداد » یعنی : « خوارزم » ، « سغد » ، « نسا » و « مرو » .

هیئت باستان‌شناسی زیر نظر تالستوف ، یکی از بزرگترین هیئت‌های کاوش و اکتشاف در جهانِ زمان خود بوده است که در این سرزمین شمالی ، در خوارزم بزرگ مشغول پژوهش های علمی می بوده است. هیئت تالستوف را حدود بیست دانشمند باستان‌شناس ، قوم‌شناس ، زبان‌شناس ، زمین‌شناس و معمار ، ده‌ها کویرنورد و راهنمایان محلی ، لشکری از افزارمندان و کارگران ساده و نیمه متخصص ، چندین هواپیمای اکتشافی و ده‌ها کامیون نفربر و ابزاربر ، و بی‌شماری از پیشرفته‌ترین ابزارهای زمان خود همراهی می‌کرده است .

تالستوف در مدت حدود سی سال ، سراسر سرزمین خوارزم را از زمین و هوا در می‌نوردد . بسیاری از محوطه‌های باستانی را برای نخستین بار شناسایی می‌کند و در آنها به حفاری می پردازد : حفاری در « توپراق قلعه » ، مرکز شاهان محلی خوارزم در سده‌های آغاز میلادی و کشف کاخ‌‌ها و دیوارنگاره‌های قابل قیاس با داستان‌های سیاوش و افراسیاب در شاهنامه ؛ تپه باستانی « جانباز قلعه » متعلق به هزاره ششم تا سوم پیش از میلاد ؛ محوطه باستانی « یکه پارسان » از سده هشتم پیش از میلاد و کشف چندین نمونه از خط خوارزمی باستان در آنجا ، چنین حفاری در محوطه‌های باستانی « اورگنج » ، « کهنه اورگنج » ، « تاش قلعه » ، و حوزه‌های تمدنی « کَلتَه منار » ( منار کوتاه ) ، « تازه باغیاب » ، « سویورغان » ، « شریک رباط » ، کرانه‌های دریاچه « سرقمیش » و بسیاری جاهای دیگر که یادکرد از همه آنها کار ساده‌ای نیست ( نام‌گذاری‌ها را تالستوف بر اساس نام‌های مشهور محلی برای نخستین بار انجام داده و به همین شکل در باستان‌شناسی متداول شده است ) .

یافته‌های تالستوف در خوارزم بیش از اندازه فراوان و گوناگون هستند : گونه‌های متنوعی از آثار هنری ، تندیس‌های آناهید و دیگر ایزدان و خدایان ایرانی ، دیوارنگاره‌ها ( که نمونه های مهم و بزرگ دیگر این دیوار نگاره ها در ایرانزمین را در خراسان بزرگ و شهر معروف پنج کنت و یا سیستان می توان یافت ) ، خط‌ های باستانی ، زینت‌افزار زنانه ، نقوش کیهانی بر سفالینه‌ها ، نگاره‌های شاهانه و اسطور‌ه‌ای ، و شبکه‌های آبیاری کهن و بزرگ خوارزم از حدود سه هزار سال پیش با صدها کیلومتر طول مجموع آنها . تالستوف گزارش کاوش‌های خود را در کتاب‌ها و مقاله‌های فراوانی تهیه و منتشر کرده است که در ادامه به برخی از آنها اشاره می‌شود . 

استاد رضا مرادی غیاث آبادی در اینجا گذشته از شبکه رودخانه هایی که با دست خالی نیاکانمان و بدون هیچ کدام از ماشین آلات بزرگ و امروزی به طول صدها کیلومتر از برای آباد کردن و آبرسانی به سراسر خوارزم در این منطقه بیابانی از ایران بزرگ به وجود آمده بوده است ، به یکی از مهم‌ترین دستاوردهای با اهمیت جهانی تالستوف در این سرزمین آبا و اجدادیمان اشاره می نمایند و اینگونه می فرمایند :

 کشف اثر باستانی مهمی در دلتای آمودریا و در ساحل راست یکی از بسترهای کهن آن با نام " قلعه گوسفند داران " ( قوی قریلگان قلعه ) که در نزدیکی توپراق قلعه واقع شده است ، شگفتی تمام محققان و دانشمندان و مخصوصاً ستاره شناسان جهان را بر انگیخت . تالستوف در یک پرواز شناسایی این اثر بی نظیر را می‌یابد و بزودی حفاریِ آنرا آغاز می‌کند . بنای بزرگ قلعه گوسفند داران ( قوی قریلگان قلعه ) با 8000 متر زیربنا و 2400 سال دیرینگی متعلق به عصر شاهنشاهی هخامنشی ، به تمامی در زیر شن‌های روان مدفون شده بود . عملیات کاوش پس از بیست سال تداوم ، در سال 1337 یعنی پنجاه سال پیش به پایان می‌رسد.

" یافته‌های قوی قریلگان قلعه اهمیتی فراوان دارند : بیش از یک‌صد سفالینه با نوشته‌هایی به خط و زبان خوارزمی باستان ؛ ابزارهای نجومی و قسمتی از کهن‌ترین استرلاب شناخته شده در تاریخ بشری که به شکل لوحی سفالین ساخته شده و یادمانی از دانش دیرپای اخترشناسی در نزد ایرانیان است . "

- تحقیقات بنده برای شناخت بیشتر قوی قریلگان قلعه و رصدخانه مرکزی این بنای استثنایی جهان باستان با هزاران متر وسعت و ... به هیچ جای معلومی منتهی نگشت ، آنهم به این دلیل که تنها محققان ایرانی در نوشته های خود از این بنای بی نظیر ایران و جهان ، با ذکر نامی و بدون توضیح و تفسیر گذشته بودند و تنها استاد غیاث آبادی بود که به اشاره و توضیحاتی مختصر درباره این بنای استثنایی نیاکانمان پرداخته بودند - استاد در ادامه می فرمایند :

" تالستوف بر این باور بود که بنای مرکزی قوی قریلگان قلعه یک رصدخانه باستانی است . این دو یافته نجومی - رصدخانه و استرلاب - تالستوف را ترغیب کرد تا به مطالعه در آثار نجومی ابوریحان بیرونی که خود زاده و پرورده خوارزم بود ، بپردازد و چند کتاب و مقاله نیز در باره او بنویسد . شخصیت ممتاز دانشی و آزمون‌گرایانه و غیرمذهبی بیرونی تأثیری شگرف بر تالستوف داشته است.  "

استاد ادامه می نویسند : سرگئی تالستوف معتقد به فلسفه تاریخ مارکسیستی بود و آرمان او از مطالعات باستان‌شناسی و قوم‌شناسی ، بازسازی چشم‌انداز دوره‌های پیشرفت و تکامل جوامع انسانی بود . او اعتقاد داشت که عامل اصلی فروپاشی تمدن‌های خوارزم ، تغییرات سیاسی و جنگ‌ها و شبیخون‌های قوای مهاجم بوده است ( که در ادامه به آن اشاره می نماییم ).

امروزه جایگاه ارزنده این باستان شناس بزرگ به عنوان دانشمندی آغازگر ، روش‌مند ، آزمون‌گرا ، صاحب سبک ، کوشا و خستگی‌ناپذیر که بر غنای باستان‌شناسی جهان افزوده ، همواره گرامی داشته می‌شود ( البته کمتر در ایران امروز ) و نام او با خوارزم و تاریخ پر تاللو آن اجین گشته است ، ایران بزرگ محتاج چنین ایران شناسان بزرگی است . استاد می فرمایند : " هیچ جایگزینی برای نوری که مطالعات و روشنگری‌های تالستوف بر تاریخ فراموش شده بشریت و فرهنگ ایرانی تابانده است ، وجود ندارد.  "

همکاران و شاگردان او همچنان در پژوهشکده تاریخ جمهوری خودمختار « قره قالپاقستان » ( نام سیاسی و ضد ایرانی که امروزه بر سرزمین خوارزم نهاده شده است تا اینگونه بتوانند راحت تر هویتی جدید برای این سرزمین تحت اشغال ما غافلان بیابند ) ، پژوهش‌های نیمه‌تمام او را ادامه می‌دهند.  و در پی شناخت ابعاد گذشته این سرزمین بزرگ ایرانی اند .

استاد در انتها اینگونه می فرمایند که : در " ادامه در اینجا ترجمه فارسی نام برخی از آثار سرگئی تالستوف را می‌آورم (جای دریغ است که هیچکدام از این آثار در ایران ترجمه و منتشر نشده‌اند : (

شاهان خوارزم و خط خوارزمی در دوران باستان ، 1938.

راهنمای آموزش زبان خوارزمی ، 1939.

تاریخ سیاوشان خوارزم ، 1945. 

جشن سال نو در گاهشماری مسیحیان خوارزم ، 1946.

سرآغازهای فرهنگ خوارزم ، 1946.

خوارزم باستان ، 1947.

یافته‌هایی از تمدن خوارزم باستان ، 1949.

بیرونی و روزگار او ، 1950.

بیرونی ( مجموعه مقاله ) ، 1950.

گزارش کاوش‌های باستان‌شناسی خوارزم ، 1953.

مطالعات تازه در خوارزم ، 1954.

یافته‌های تازه از فن آبیاری در خوارزم ، 1957

بیرونی و مسائلی در تاریخ خوارزم از دوران باستان تا آغاز سده‌های میانه ، 1957.

گزارش فعالیت‌های هیئت باستان شناسی و قوم شناسی آکادمی علوم اتحاد شوروی در خوارزم ، 1957.

تاریخ بیست‌ساله هیئت باستان‌شناسی و قوم‌شناسی در خوارزم ، 1957.

ریزشگاه رودهای آمودریا و سیردریا ، 1962.

گزارش کتیبه‌های خوارزمی « توک قلعه » ، 1964.

سال‌یابی کتیبه‌های خوارزمی ، 1964.

یافته‌های تازه باستان‌شناسی در خوارزم در قیاس با تاریخ هند باستان ، 1964.

با تشکر از استاد رضا مرادی غیاث آبادی و مرحوم شادروان " تولستف " که زنده کننده نام و عظمت ایران بزرگ در شمالی ترین سرزمین ایرانی می باشند .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:31  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* سرمت های آزاده ، دیگر همسایگان " خوارزم "

 

سرمت ها عموما در شمال خوارزم می زیسته اند . در کاوش‌های باستان‌شناسی از گورستانهای ایرانیان سارمت‌ ، متعلق به قرون معاصر شاهنشاهی جهانی پارس ها ( هخامنشیان ) ، یعنی سده های ۳-۶ پیش از میلاد ، ایرانی بودن این نیاکان سرافرازمان برای منکران و بدخواهان ایرانزمین به کمال ثابت گشت . سرزمین ایرانیان سرمت‌ها از شمال شرقی سرزمین خوارزم آغاز و تا رود ولگا در شمال بزرگترین دریاچه جهان ( که در آنزمان دریاچه ای تماماً ایرانی به شمار می آمد و کران تا کران اش سرزمین و مسکن ایرانیان می بود ) و حتی آن سوی آن امتداد داشته است . این عالیجنابان ، این نیاکان آزاده ، گذشته از اینکه با مهاجرت خود به اروپا ، امروزه جد بسیاری از اروپائیان شناخته می شوند ، از لحاظ اجتماعی و اداره آن ، و کیفیت زندگی در سطح بسیار بالا و تحسین برانگیزی قرار می داشته اند .

 پس از فتح اورسیای غربی ، این نیاکان شمال خوارزم مان ، بر منطقه‌ای که امروزه جنوب روسیه نامیده می شود ، تسلط سیاسی کامل خود را برقرار نمودند .
این ایرانیان سلحشور که زندگی در شرایط سخت خارج از سرزمینهای غیر ایرانی بر دلیریشان بسیار افزوده بود ، در فنون جنگی دارای مهارتهای بسیار زیادی بودند و در زمره اولین اقوامی محسوب می‌شوند که به علت کمبود آهن در سرزمینهای تحت کنترلشان ( در سرزمینهای غیر ایرانی شمال ایرانزمین ) ، از استخوان برای ساخت نوک نیزه‌ها و تیرها استفاده می نمودند .
جنگ نماد زندگی ایرانیان سرمت محسوب می‌شد . و از ایشان با عنوان قومی که بر پشت اسبانشان زندگی می‌کرده اند نام برده اند ( همانگونه که از اشکانیان سکایی ، شاهنشاهان بزرگ ایرانزمین نیز اروپاییان اینگونه یاد کرده اند ) . سلحشوری این نجیب زادگان شمالی ایرانزمین باعث گردید که به تدریج به قدرتی بی رقیب در شمال ایرانزمین تبدیل گردند و در سال ۳۷۴ میلادی توانستند شکستهای سختی به رومی‌ها ، این دشمنان قدرتمند ایرانزمین  وارد نمایند .
در کنار این روحیه جنگجویی و سلحشوری ، این ایرانیان همجوار با خوارزم ، از نظر فرهنگی نیز از سطح تمدن بالایی برخوردار بودند به طوری که در لشگرکشی‌ها ، قومی مخرب محسوب نشده و همچو بسیاری از اقوام قصد نابودی شهرها و آثار تمدنی را نمی کردند .

 این ایرانیان با مهاجرت از حوالی خوارزم و شمال دریاچه بزرگ کاسپین ها به سوی غرب ، به موج تازه‌ای از مهاجران پیروزمند ایرانی ( کسانی که جهانیان از آنان با نام " آریایی " نام می برد ) تبدیل گشتند که بعد از پشت سر گذاشتن این سرزمین های سرد و غیر ایرانی ، ( که مطمئناً اروپا مسکنی بهتر از این سرزمینهای غیر ایرانی شمالی ایرانزمین می باشد ) ، این ایرانیان که قصد پیدا کردن مسکنی بهتر می داشتند ، همانند بسیاری دیگر از ایرانیان راهی دشت های اروپایی گشتند .
سنگ نوشته‌های باستانی " پانتیکاپیم تانایس البیا " بهترین توصیف کننده ریشه زبان و فرهنگ والای ایرانی این مهاجران ایرانی است . آنان از نظر دینی نیز همانند دیگر ایرانیان می بودند ، و به مظاهر طبیعت همچو آتش احترام  بسیار می نهادند . زن در میان آنها از موقعیت والایی برخوردار بود به طوری که در میان بعضی از گروههای سرمتی زن‌سالاری نیز وجود می داشته است ( این زن سالاری در ایرانزمین و در بین ایرانیان مهاجر ، محتاج تحقیقاتی جامع می باشد ، این ایده به امید خدا هرچه زودتر مورد توجه دانشمندان و محققان بزرگ ایرانشناس جهان قرار بگیرد ) . نکته جالب اینکه در بین ایرانیان همجوار خوارزم بزرگ مانند همین ایرانیان سرمت ، زنان بخش مهمی از نیروی جنگی آنها محسوب می‌شدند .
آلان‌ها را قدرتمند ترین سرمت ها گفته اند و در عمده منابع غربی ، از آلان ها با عنوان نیاکان ایرن ها ( آس‌ها ) گفته شده اند . بسیاری از باستان‌شناسان از یکسانی آس‌ها ، آلان‌ها و پارت‌ها خبر می‌دهند و آنها را در زمره یک گروه از ایران قرار می‌دهند . نام " آلان" (Alan)  از واژه كهن ايراني  "آريا" (Arya)  مشتق شده است و از اين روی با نام نامی ايران همريشه است . زبان آلانی  يكی از زبان هاي گروه بزرگ زبان های ايرانی ، در جهان می باشد و به شاخه شمالی از زبانهای ایرانی تعلق می دارد ( همچون سكايی و ماساگتی و ... ) .

با کمال شگفتی باید عرض نمائیم که زبان کنونی ایرون ها ( آلان ها ) در تاج ایرانزمین ( = قفقاز کوهستانی ) شباهت بسیاری به زبان گاث های اوستا دارد و گذشته از این موضوع بسیار مهم ، زبان این ایرانیان آلان ( که در اروپا به آنها آلن نیز گفته می شود ) به زبان ایرانی " پشتو " نیز بی شباهت نیست که این موضوع مهم شاید یکی از دلایل اصل مشترک این دو تیره مهم ایرانی باشد ( با توجه به اینکه اصل هر دو این ایرانیان در سرزمینهای شرقی و شمال شرقی ایرانزمین می بوده است ) .

 

* سرنوشت الن ها ، این همسایگان " خوارزم باستان "

 

با تازش هون ها در سده 4 ميلادی از شرق سرزمینهای ایرانی و شمال چین ، آلان ها به دو بخش " اروپايی " و " ایران - قفقاز"  تقسیم گردیدند . پاره ای از آلان های اروپايی به همراه برخی دیگر از تيره های ایرانی همانند ژرمن ها ( = کرمن ، کرمون ، کرمان ) و " گوت ها " ( ويزيگوت ها ) و " وندال ها " و در خلال مهاجرت های عظيم خود كه از شرق اروپا به غرب اروپا در جريان بود ، پیوستند و اینگونه به نیروی عظیم جنگی تبدیل گشتند که توانستند پس از دو بار تنش با ایتالیایی ها ، به سرزمين های اروپای غربی مانند " گل " ( = فرانسه ) و شبه جزيره " ايبريا " ( سرزمین جزیره مانند اسپانيا و پرتغال ) رسیده و ساکن گردند و اینگونه از شرایط سخت زندگی سرزمینهای بد آب و هوایی چون شمال خوارزم رهایی یابند ، سرزمینهای غیر ایرانی شمال خوارزم ) . در خلال اين مهاجرت ها ، جنگ هايي نيز ميان اين كوچگران جدید ایرانزمین با ساکنان قديمی تر آن سرزمینها که آنان نیز در دورانی قبل تر ، از ایرانزمین و سرزمینهای همجوار ایرانزمین به اروپا مهاجرت نموده بودند ، روی می داد که عموما پیروزی با این جنگاوران و سلحشوران تازه از مرزهای ایران رسیده می بود .

نکته جالب اینکه برخی از همین ایرانیان آلن حتی در اسپانیا نیز توقف ننمودند و به همراه وندال ها به شمال آفريقا كوچ كرده ، در آنجا ساکن گشتند طوريكه فرمانروايان وندالی شمال آفريقا خود را " شاه وندال ها و آلان ها " مي ناميده اند .

معروف ترین ایالت امروزین اسپانیا ایالت " كاتالونيا " می باشد كه بازتاب اتحاديه ای است كه در خلال مهاجرت ایرانیان ، به سرزمینهای اروپایی تشكيل شده است ( این ایرانیان بسیاری از شاخصه ها و خصوصیات ایرانی خود را به دلیل شرایط خاص جغرافیایی این ناحیه از سرزمین اسپانیا به خوبی حفظ نموده اند ) . نام  "گوت – آلانيا " یا کاتالونیای امروزی ترکیبی است به معناي ايالت گوت ها و آلان ها .

 نام این همسایگان باستانی خوارزم را همچنين در ريشه های حماسه سلتی " شاه آرتور" و شهسوارانش ، نام های خاص فرانسوی "Alain" و انگليسی "Alan" و نام بسیاری از شهرها و ناحیه ها در فرانسه و اسپانیای امروزی نيز که از زمان مهاجرت این ایرانیان به یادگار باقی مانده است ، را می توانیم به سادگی ببینیم .

( یکی دیگر از دلایل اهمیت آلن ها در تاریخ ایرانزمین و جهان در خلال جنگهای روم با هون ها به وقوع پیوست ، یعنی زمانی که آلان ها با روميان بر ضد هون ها که به اروپا یورش آورده بودند ، متحد گشتند . آنها  تازش هون ها به اروپا را در نبرد تاريخی و بسيار مهم " شالونز" (Chalons)  در سال 451 ميلادی – كه يكي از 15 جنگ مهم تاريخ جهان شمرده مي شود – را متوقف نمودند . بخشی ديگر از آلان ها كه از شمال دريای سياه و قفقاز به اروپا كوچيدند ، به سرزميني وارد گشتند كه امروزه " لهستان " نامیده می شود و از همين سرزمین امروزه اروپایی است ( در آن زمان اروپا را باید ایران دوم نامید ) كه " كروات ها " به عنوان قبيله ای ایرانی - آلانی وارد عرصه تاريخ می شوند و به سرزمینهای جنوبی لهستان مهاجرت می نمایند ) .

آن قسمت از ایرانیان آلان که در ایرانزمین باقی ماندند و به اروپا مهاجرت ننمودند ، در قفقاز بزرگ و نواحی چون گرجستان توانستند پادشاهی معظم و در خور ستایش به وجود آورند که وصف آنان در کتب جغرافی نویسان دوره اسلامی بسیار آمده است ( در اینجا چون راجع به خوارزم سخن گفته می شود دیگر مجال نبود تا در وصف این ایرانیان سلحشور و زیبا رو مطالبی بیشتر بیاوریم ) .

برای درک بهتر عظمت سکاها ، این ایرانیان شمالی ، این همسایگان خوارزم بزرگ ( و  تاج سرزمینهای ایرانی  = قفقاز ) و خراسان بزرگ ، به شاهنامه و اوستای مقدس مراجعه می نماییم . شاهنامه به سکاهای شرقی تور و تورانی و به سکاهای غربی ( آنهایی که در شمال خوارزم و دریاچه کاسپین و قفقاز کوهستانی زیست می نمودند ) " سلم " می گوید ( این همان کلمه ایست که اروپائیان به آن " سرمت " می گویند ) . سلم یا سرمت های شاهنامه ، در بسیاری از دوران همانند عصر شکوهمند هخامنشی بیشتر با نام عمومی سکا یاد شده اند و این بیشتر به خاطر شباهت های فراوان بین این دو تیره بزرگ ایرانی می بوده است . واژه شاهنامه ای سلم ، همان کلمه ایست که در اوستای مقدس و باستانی که یکی از اولین کتب جهان می باشد ، به شکل " سیرمه " ( Sairama ) بیان گشته است که این کلمه ایران باستان شکل اولیه و اصلی کلمه سرمت اروپایی است .

تور یا تورانیان : همانگونه که شاهنامه بزرگ و اوستای مقدس می فرمایند : تورها قسمت بزرگ دیگری از قوم بزرگ ایرانی = آریایی می بودند که تقریباً آنان را می توان با سکاهای شرقی برابری داد . تورها نیز همچو سلم ها به دلیل اختلافات سیاسی ترجیح دادند ، جدا از حکومت مرکزی ایرانیان به زندگی بپردازند ( در این ضمینه بنگرید به افراسیاب ، پادشاه بزرگ آنان که با افتخار خود را از فرزند زادگان و جانشین پادشاهان جهانی ایرانزمین ، فریدون و جمشید می دانسته است ) . در این رابطه در اوستای مقدس به مطالب بسیار جالب توجهی از گذشته های دور ایرانزمین برمی خوریم . گذشته از اینکه اوستا از شعبه ایرانیان سرمت‌ تحت عنوان " سئیریم " یاد می فرماید ، در فرودین یشت و بند ۱۴۳ در وصف این نیاکانمان با زیبایی تمام اینگونه آورده است که :

" فروهرهای مردان پاکدین ممالک ایران را می ستاییم ، فروهرهای زنان پاکدین ممالک ایران را می‌ستاییم .

فروهرهای مردان پاکدین ممالک توران را می‌ستاییم ، فروهرهای زنان پاکدین ممالک توران را می‌ستاییم .

 فروهرهای مردان پاکدین ممالک سئیریم را می‌ستاییم ، فروهرهای زنان پاکدین ممالک سئیریم را می‌ستاییم " .
دلیل اختلاف بین این دو گروه بزرگ از ایرانیان را با ایرانیان ساکن ایرانزمین ، تقریباً همگان می دانند و آنهم به وسیله یاد هایی است که از آن دوران در شاهنامه گشته است . حال ببینیم داستان سه پاره شدن ایرانیان و اختلاف در بین شاهزادگان ایرانزمین در پی جانشینی پدر در زمان فریدون و کشته شدن ایرج نیای ایرانیان در این بین ، چگونه در یاد سکاهای بزرگ باقیمانده است .

داستان ارپوکسائیس پسر ترگیتائوس ( فریدون به معنای پدر سه پسر است و کلمه تر در اول نام ترگیتائوس که به معنای سه می باشد اینگونه به ما می رساند که این کلمه شکلی دیگر شده از نام فریدون است ) پدر افسانه ای قوم سکایی است که با خواندن زندگینامه او بی درنگ به یاد داستان فریدون و شاهزادگانش ، و تقسیم جهان در بین آنان می افتیم . در آن داستان باستانی سکایی ، برادر کوچک تر به حکومت اصلی می رسد و دیگر برادران به حکومتی کوچکتر . در این روایت باستانی آمده است که سرزمین میانی ، بزرگتر است و بهتر . و با این که دو بخش دیگر از حکومت اصلی جدا شده اند ، ولی قدرت مرکزی را به رسمیت می شناسند .

چه زمانی بوده است آن دورانی که نیاکانمان هنوز به اختلاف برنخورده بودند و ایرن و تور و سرمت برادرانه در کنار یکدیگر می زیستند ، و خوارزم در شمال ایرانزمین دقیقاً در بین این سه تیره و شعبه ایرانی قرار می داشته است . احتمالا به دلیل همین مرکزیت خوارزم و مابین شرق و غرب جهان بودن این سرزمین ایرانزمین ، و قرار داشتن خوارزم در مابین و مرکز سرزمینهای ایرانی = آریایی در عصر باستان می بوده است که از سوی شاهنشاه جمشید این مقدار از توجه به آن جلب می شده است تغیر شرایط آب و هوایی و رو به خشکی رفتن آب و هوا بعد از عصر یخبندان ، ازدیاد جمعیت هم در بین آنان و در بین رقیبانشان به مرور زمان و فشار و مهاجرت ایرانیان شمال چین از شرق به آنان ، ایشان را مجبور به ترک آسیا و مهاجرت به اروپایی کرد ، اروپایی که دیگر همچو سابق و مانند عصر یخبندان جهنمی سرد از یخچالها و برف نمی بود ، اروپا در آن زمان به دورانی رسید که قبل از آن ایرانزمین دارا می بود یعنی دوران بارانی در حالی که ایرانزمین در حال پشت سر گذاشتن عصر بارانی می بود و دوران کم آبی در پیش ، به همین دلیل استعدادهای ایرانزمین برای سکنی دادن آن جمعیت سرشار محدود گشت و جمعیت سرشار شده شروع به مسافرت نمود به سرزمینهای شمالی که آب و هوای معتدل و بارانی می داشت و اینگونه اروپا تبدیل گشت به سرای جدید ایرانیان .

 

 * مهاجرت هون ها و شروع تغیرات اساسی در سرزمینهای مجاور " خوارزم "

 

با هجوم بزرگ هونها از شرق آسیای مرکزی ( این اتفاق در زمانی افتاد که جمعیت زردپوستان رو به فزونی نهاد و در همان زمان نیز امپراطوری چین قدرتمند گردیده و درصدد تصاحب سرزمینهای زیبا ، ثروتمند و تمدن ساز غربی خود برآمد ، یعنی سرزمینهایی که آریایی نشین می بود و در شاهنامه از آنان با نام چین و ختن یاد گشته است – یعنی سین کیانگ امروزین - ، به همین دلیل این ایرانیانی که از آنان با نام هون و هیاطله یاد شده است ، احتمالا با عده ای از زردپوستان مجبور به مهاجرت به غرب گشتند ) به سرزمین ایرانیان سکا و سلم در شمال ایرانزمین ( یعنی در غرب آسیای مرکزی ) و حتی خود ایرانزمین ( بنگرید به عصر ساسانی و شتافتن پادشاهان ایرانزمین برای مقابله با این مهاجمان آریایی و کشته شدن حتی این پادشاهان در این جنگ ها از برای حفاظت از سرزمین های ایرانی در مقابل دست درازی آنان ) مهاجرت سکاها ، این ایرانیان شمالی به اروپا شدت گرفت و این بار این ایرانیان ساکن آن سوی پامیر ( این کوهستان ایرانی دقیقاً در مرکز آسیا قرار می دارد ) می بودند که همسایه نیا خاک مقدس و باستانی خود می گشتند . مهاجرت ایشان اوضاع جهان را دگرگون نمود . مهاجرت و تهاجم هون ها و به عقب راندن دیگر ایرانیان به سوی اروپا ، به علاوه مهاجرت و تهاجم تعداد بسیار زیادی از خود هونها ( هیاطله دوران اسلامی ) به رهبری فرماندهان بزرگی چون آتیلا به اروپای شرقی و تشکیل کشورهای جدیدی به توسط آنان همچو مجارستان ، یک نتیجه مهم نیز در برداشت و آن اینکه بسیاری از سرزمینهای شمال مرزهای ایرانزمین برای هجوم ترکها خالی از ساکنان اصلی اش گردید .

 

* ترکان ، همسایگان جدید " خوارزم بزرگ " می شوند

 

ترکان آریانهای منحرف گشته و از اصل خود دور شده می باشند که به دلیل نزدیکی سرزمینشان با زردپوستان ( مغولستان ) ، زبان و منش این بدویان را پیدا کرده اند . به همین دلیل ترکان گروهی از مردمان زردپوست به شمار می آیند و ترکی زبانی در زیر مجموعه زبان های زردپوستان . از لحاظ رنگ پوست و چهره متعلق به سفید پوستان آریایی و از لحاظ زبان و ... وابسته به زدپوستان گردیده اند . ترکان یا همان آریاییهای از اصل و ریشه دور گشته ، بعد از مهاجرت ایرانیان از شمال مرزهای ایرانزمین به غرب ، با تهاجمات خود توانستند در اواخر عصر ساسانی خود را به مرزهای بسیار طولانی شمال و شمال شرق ایرانزمین برسانند . آنان در ابتدا با کمک به شاهنشاهان ایرانزمین ، در برافتادن دشمنان ایرانیان کمک کردند ولی این همکاری دیری نپائید و با محکم شدن جای پای آنها در شمال ایرانزمین ، خود آنها به بزرگترین دشمنان ، مهاجمان و اشغالگران سرزمینهای ایرانی تبدیل گشتند به گونه ای که سرزمینهای مرزی شمالی و شمال شرقی ایرانزمین یعنی " خوارزم  و " خراسان بزرگ " شدیدترین لطمه ها را از این مردمان دیده است .

تا زمان وجود دولت قدرتمند شاهنشاهی ساسانی در ایرانزمین و پادشاهان دلسوز و قدرتنمد و جهانی این سلسله ، ترکها نمی توانستند وارد سرزمینهای ایرانی گردند و تجاوزات آنان با برخوردی شدید از سوی ارتش شاهنشاهی جواب داده می شد و اینگونه آنان در پشت مرزهای ایرانزمین باقی ماندند . ولی این اوضاع با هجوم اعراب به ایرانزمین و از بین رفتن حکومت شاهنشاهان بزرگ باستانی ایرانیان به شدت تغیر نمود . ترکان که جایگزین ایرانیان سکا در شمال مرزهای ایرانزمین گشته بودند ، با ورود اسلام به ایرانزمین و گرویدن و توسل به این دین  توانستند آزادانه وارد سرزمین های بزرگ ایرانی گردند و حتی با عبور از ایرانزمین به شبه جزیره آناتولی روند و کشوری را نیز در آن ناحیه برای خود به وجود آورند ( ترکیه امروزی ) .

 در ابتدا سلسله های مهم ایرانی چون سامانیان می بودند که ترکان را که هیچ کاری به غیر از جنگ بلد نبودند ، در ارتش های خود استخدام و ضمینه را برای ورود و ازدیاد و قدرتمند گشتن آنان در سرزمینهای ایرانی ، و اشغال و دست اندازی های بیشتر به سرزمین مان توسط این بیابان گردان باز نمودند . آنان نمی دانستند که چه ماری را در آستین خود پرورش می دهند و استفاده از این بی هنران از تمدن به دور ، برای سرزمین شان ، برای آینده سرزمین شان به چه قیمتی تمام خواهد گردید . این کار سامانیان بعدها الگویی شد برای دیگر حاکمان و به عنوان مثال بعضی از خلیفه های مسلمان در استخدام ترکان در ارتش های خود تا آنجا پیش رفتند که این ترکان به بالاترین مقامات نظامی رسیدند و ترکان نیز با قتلهای وحشتناک این ولی نعمتان خود پاسخی درخور به اعتماد آنان دادند ( قتل متوکل از این جمله است ) . خنده دار اینکه قرنها بعد ، کار این مهاجران از دشت های بی آب و علف نزدیک مغولستان به سرزمینهای ایرانی ، به جایی رسید که خود را خلیفه خواندند و ادعای جانشینی حضرت محمد ( ص ) را کردند ، بدون آن که بگویند جانشین پیامبر حضرت علی علیه سلام و فرزندان ایشان می بوده اند ، و به همین دلیل اینان به بزرگترین دشمنان شیعیان که باور به حقانیت علی ( ع ) و فرزندان و واقعه مهم غدیر خم داشتند ، شدند .

اینگونه پای ترک نه در خراسان و خوارزم بلکه به عراق ، این دل ایرانزمین ، قفقاز و آذربایجان و پونت و ... هم باز شد تا اینکه ایرانیان این حدود هم از فرومایگی ها و حقارت این به ظاهر مسلمانان بی نصیب نمانند ( به تاریخچه احداث شهر سامرا توجه نمائید تا این موضوع را به کمال متوجه گردیم ) .

 

* " خوارزم " در تیر راس تجاوز و اشغال ترکان

 

خوارزم در شمالی ترین نقطه سرزمینهای ایرانی ، با مهاجرت ترکان به شمال سرزمینهای ایرانی در معرض دستبرد ، غارت ، کشتار و اشغال ترکانی قرار گرفت که جایگزین ایرانیان سکا گشته بودند . ترکان اغوز سرزمینهای بیابانی شمال و غرب خوارزم را که جزیی از سرزمینهای غیر ایرانی می بود را به تصرف درآوردند و به مسکن جدید خود تبدیل نمودند و همسایه جدید خوارزم گشتند .

بعد از هجوم ویرانگر عرب به خراسان بزرگ و خوارزم ( که در رابطه با ستم و ناجوانمردی و کارهای دور از انسانیت آنان ابوریحان بیرونی اخبار خوبی در اختیار ما گذاشته اند ) ، که ضربه ای شدید به ایرانیت در این سرزمینهای مرزی شمال ایرانزمین وارد نمود ، دومين ويرانى بزرگ خراسان بزرگ و خوارزم در حمله و هجوم زردپوستان ، یعنی به وسیله همین  تركان غز یا اغوز که به شمال خوارزم مهاجرت و ساکن گشته بودند ، اتفاق افتاد .

سرزمینهای شمالی  خراسان و شمالی و غربی خوارزم ، در اختیار دشمنان ایرانیان قرار گرفته بود و در ادامه خواهیم دید که متاسفانه این استقرار به همین سادگی نمی بود و نتایج فجایع باری برای سرزمینهای متمدن شمال ایرانزمین در پی می داشت . زمانی نبود که ایرانیان شمالی ، خوارزمیان بزرگ و خراسانیان کبیر ، از خونریزی و غارت ترکان آسوده باشند و این هجوم ها و غارت های شبانه روزی ، مهمترین کاری بود که این تمدن سوزان می توانستند انجام دهند و اینگونه باعث دغدغه و پریشانی خاطر خوارزمیان و خراسانیان می گردیدند .

این تهاجمات و خونرزیها و بیداد ها در قرن ششم به اوج خود رسید ، طوری که شاعر شاهد این تجاوز بی نظیر به سرزمینهای بزرگ ایرانی ، فریاد و فغان نامه ای سرود و داد سر داد از بیداد انسان نماها که در تاریخ جاودانه گشت :

بـر سمرقند اگر بگذرى، اى بـاد سحـر

 

نـامه اهـل خـراسان به برِ خاقان بر...

خبرت هست كزين زير و زبر شوم غزان

 

نيست يك پى ز خراسان كه نشد زير و زبر

شـاه ، الا بـه دم مـرگ ، نـبـينى مردم

 

بـكـر ، جـز در شـكـم مام ، نيابى دختر

بر مـسلمـانان زان گونه كننـد استـخفاف

 

كـه مـسـلمان نكـنـد صد يك آن با كافر

مـسجـد جـامع هر شهر ستورانشـان را

پـايگاهـى شده ، نه سقفش پيدا و نه در...

 اين قصيده سندی است تاريخی بر جنایتی که ترکان شمال مرزهای ایرانی در حق ایرانیان نموده اند ، بر نیاکان قرن ششمی ما . انوری با نگاه شاعری از متن مردم برخواسته راويت می کند این تجاوز به انسانهای بی گناه را . این شعر روايتی است از دیدگان پرخون مردمی که گناهشان داشتن همسایه ای به نام ترک می بوده است . شعر انوری پژواک زمانه می بوده ، روايت مردمی مورد تجاوز قرار گرفته که هم مال و خان آنان بر باد رفته بوده است و هم ناموس شان ، هم خون آنان بر زمین ریخته بوده است و هم جان شان به هدر رفته است . دستاوردها و زندگی و تمدن نیاکانمان و با هجوم عده ای تمدن سوز ، یک شبه و در جنگی  ناخواسته ، در هجومی حیوان گونه از دست می رود .

با این هجوم ترکان در بسیاری از سرزمینهای شمالی ایرانی ، مدنیت تبدیل به توحش و نااميدی و يأس جایگزین سرسبزی و زندگی می گردد . این دومین بار بود که مردم خوارزم و خراسان اینچنین اسیر دست دور مانده از تمدن ها می شدند .

 شاعر ما ، این زبان گويای جامعه ، واقعيت هایی تاسف برانگیز را توصیف می نماید که خود نیز در آن دنیای درد و رنج و دود شریک می بوده است . سروده های انوری ابیوردی ما را به یاد سروده های فردوسی طوسی می اندازد و این بیت که

        ز توران زمین تا به سقلاب و روم                      ندیدند یک مرزآباد و بوم

 

* مرز " خوارزم " و خراسان ، مرز و سرزمین جنگ

 

ترکان در خراسان و خوارزم دست به تجاوز می زدند و با حمله به مرزهای شمالی ایرانزمین ويرانی ها به بار می آوردند . غارتگری ها می كردند و بسياری از دانشوران و دانشمندان را از بين می بردند ( بر خلاف دیگر زردپوستان که مغول نام می داشته اند ) . مرز و قلمرو سرزمين خوارزم و خراسان که ترکان ( که در آنزمان کافر می بودند و به ظاهرِ اسلام نگرویده بودند ) در آن سوی آن به سر می بردند ، تقریباً بدون دفاع بود و هیچ مانع طبیعی نبود که سد راه دشمنان ایرانزمین گردد ، به همین دلیل این نامردمان هر زمان که ایرانیان را در نقطه ضعف می دیدند ، می توانستند با هجوم از برای به دست آوردن داشته های ایرانیان به این سوی مرز حمله نمایند .  مرز ترکان در شمال ایرانزمین ، یعنی شمال خراسان و خوارزم ( خوارزم شمالی تر از خراسان کبیر می باشد ) در بین مسلمانان به " سرزمین جنگ " معروف می بود ، که به عربی به این مرز ایرانزمین " دار الحرب " می گفتند . به همین دلیل همیشه عده قابل توجهی از انسان های آزاده در این مناطق مرزی شمالی ایرانزمین آماده رویارویی با دشمنان تمدن سوز این سرزمین اهورایی می بودند . ترکان ( غزان ) مردم كافر پیشه ای می بودند که پیرو هیچ دین الهی نبودند و این مساله به همراه تهاجمات پی در پی آنان به سرزمینهای بی دفاع ، دلیل گشته بود تا قلعه های مرزی ایرانزمین پر باشد از مسلمانان آزاده ای که آماده جهاد و جان دادن در مقابل تهاجم این کافران می بودند . انوری هم در شعر به یاد ماندنی خود به بی دینی ، سنگدلی و کارهای دور از انسانیت ترکان اشاره می نماید و اين موضوعات را در شعر خود یاد آور می گردد . یادآور می گردد که : مساجد خراب و به اصطبل اسبان تبدیل گشته است ، مسلمانان ذلیل و خفیف دست ترکان گشته اند و بدتر از همه اینکه ترکان در عین بی دینی ، هیچ بویی از انسانیت و آزادمردی هم نبرده اند و به همین دلیل از انجام هر کار غیر اخلاقی ، از تجاوز گرفته تا ریختن خون بی گناهان و بی دفاعان ، انجام می دهند . انوری می فرماید که مسلمانان یک صدم این اعمال جنایتکارانه این به ظاهر انسانها راهم با دشمنان خود نکرده و نمی کنند ( مگر آنهایی که به ظاهر مسلمان باشند همانند ترکان که به ظاهر انسان اند و از انسانیت بویی نبرده اند ) و این باعث می شده است که دار الحرب خوارزم و خراسان به سخت ترین و دهشتناک ترین دار الحرب جهان اسلام تبدیل گردد .

ترکان با مردم بی گناه سرزمین های شمالی ایرانزمین چنین می کردند و حتی بعدها هم که به اسلام گرویدند و مثلا مسلمان گشتند همین خوی وحشی گری را نیز حفظ نمودند و در پایتخت ایرانزمین ، بغداد هم دست به جنایاتی می زدند که تا قبل از این در سرزمینهای شمالی ایرانزمین می زدند . ترکان آنقدر در حق مردم ایرانزمین ظلم نمودند که خلیفه مجبور گردید از دست کارهای ناپسند سپاهیان ترک اش پایتخت جدیدی به نام سامرا بسازد تا اینکه مردم بغداد از دست ترکان به ظاهر مسلمان در امان باشند . این بود وصف روزگار مردم خوارزم و خراسان ( و دیگر سرزمینهای ایرانی ) با این تازه از راه رسیده ها . این بود سرگذشت مردمی که به یکدیگر وفا ننمودند و شاهنشاهی خود را در حمله اعراب از دست دادند تا اینگونه ذلیل دست بیگانگان گردند ( شاهنشاهی که سرزمین های ایرانی را تحت پوشش خود می داشت و آنان را از شر دشمنان فرومایه و بی هنری چون ترک به دور می داشت ) . ترک که شغلی جز این بی هنریها نمی داشت و تمام زندگی و ایده آل هایش با چنین فرومایگیهایی پیوند خورده بود ، هیچ گاه نتوانست همچو یک انسان آزاد یا تمدن ساز ( همچو ایرانیان یا ایتالیایی ها ) به دنیا و بشریت خیری برساند ( بنگرید به مردم بی هنر ترکیه امروزی که اگر اینها نمی بود دنیا چه احساس کمبودی می نمود ، در دنیای بدون این فرومایگان ، کردها آزادانه زندگی می کردند و ارامنه کشتار نمی شدند و مردم قبرس به صورت متحد به زندگی ادامه می دادند و ... ) . اینگونه بود که بزرگترین و آخرین سخنور ایرانی قرن نهم در کتاب زیبایش با نام " بهارستان " می فرمایند :

 
این شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید

گفت با واعظ که : " آنجا غارت و تاراج هست ؟ "
گفت: " نی ! " ، گفتا : " بتر باشد ز دوزخ آن بهشت

کاندرو کوته بود از غارت و تاراج دست "
به دلیل این گذشته ملال آور و پر از " جنایت علیه بشریت  " می بوده است که ترکان در زمان  عثمانی تا مدتهای دراز از نهادن نام " ترک " بر خود ابا داشتند و آنرا نشانه " ننگ و تحقیر " خود می دانستند .

 

* دانشمندان " خوارزم " ، بزرگترین و بهترین ترین دانشندان جهان

 

حال نوبت آن است که از قسمت دیگری از عظمت و زیبائیهای خوارزم بزرگ بگوئیم و شما را با دیگر ابعاد این سرزمین مهم ایرانی آشنا نمائیم ، با دانشمندان خوارزم و خدمات وصف ناپذیر آنان برای تمدن بشری ، به راستی بعد از خواندن زندگی این فرهیختگان خوارزم بزرگ است که متوجه می گردیم "" خوارزم "" چه عظمت وصف ناپذیری می دارد .

 وصف تمدن سازان خوارزم که قسمت با ارزشی از تمدن امروزه بشری مستقیماً مدیون و حاصل تلاش و جانفشانی آنان در راه علم می بوده و هست ، در زمانی ارزش پیدا می نماید که متوجه می گردیم که این ایرانیان شمالی و خاصه خوارزمیان ، در چه شرایط سختی ، از برکت وجود ترکان زندگی می نموده اند و در این بین باز به تلاش های مستمر خود برای پیشبرد تمدن بشری ادامه می داده اند . شرایط سخت خوارزم و خراسان را نویسندگان اسلامی اینگونه وصف نموده اند " هیچ دارالحرب، صعب‌تر و دشوارتر از ترکستان نیست و خوارزم ثغراسلام – و انسانیت ، تمدن و آبادانی و آزادگی - در پیش ترکستان و همه‌ی ماوراءالنهر، ثغر ( = مرز ) است " . قضاوت درباره کار فوق العاده خوارزمیان بر عهده جهانیان .

 

* نابغه " خوارزمی " ایرانزمین ، " موسی خوارزمی " ، بنیان گذار علم ریاضی نوین جهانیان

 

نابغه ایران - جهان خوارزم ، همچو بیرونی دیگر نابغه بزرگ خوارزم " محمد " نام می دارد ، محمد بن موسی ، که اولین دانشمند ریاضی دان واقعی تمدن و جهان اسلام ، و پدر و بنیانگذار علم نوین ریاضی در تمدن و جهان امروزیست . این زاده خوارزم در سال 232 هجری دار فانی را با کوله باری پر از سعادت ، و افتخار خدمت به جامعه و تمدن بشری وداع گفته اند . ایشان از دیگر نابغه معروف خوارزم ، بیرونی که در سال 362 هجری در خوارزم ، این شمالی ترین سرزمین ایرانی پا به دنیا نهادند ، قدیمی تر می باشند . 

متاسفانه از زندگی گوهر بار این مرد بزرگ و روشنگر خوارزم مان ، تا حد بسیار زیادی بی اطلاع هستیم و این کم دانی ما را هم موارد دیگری هم هستند که مغشوش می نماید . علامه دهخدا در این باره می فرمایند : "  در بعضي موارد که ذکر محمدبن موسي مي رود معلوم نيست که مقصود اين محمدبن موسي است يا محمدبن موسي بن شاکر (= بنوموسي ) " . این بنو موسی نام عمومی برادرانی است دانشمند از خوارزم که خدمتی بزرگ به علم و پیشرفت علم در جامعه بعد از اسلام ایرانزمین نموده اند . متاسفانه هم اطلاعات درباره این خانواده دانشمند ایرانی کم است و هم کمتر می بینیم که از این خاندان دانشمند شمالی ایرانزمین یادی گردد و نامی برده شود . برای درک عظمت این عالیجنابان همین بس که بدانیم این  برادران خوارزمی بزرگترین دانشمندان علم مهم و بزرگ ستاره شناسی در سالهای اوج و رونق تمدن اسلامی ، یعنی در عصر فرمانروایی هارون و مامون می بوده اند . برادران موسی خوارزمی ، این ستاره شناسان و ریاضیدانان ایران شمالی ، در همان زمانی که محمد خوارزمی بزرگ در دل ایرانشهر ، در بغداد ، می بودند ، به تولید و گسترش علم مشغول می بودند . از علم وسیع این خوارزمیان می توان به " اندازه گیری قطر زمین و برآورد محیط زمین " اشاره نمود . جالب است که بدانیم که اینها تنها گوشه ای از توانمندی ایشان می بوده است و ذره ای از اقدامات در خور ستایش این عالیجنابان و اصیل زادگان خوارزمی مان . کتابهای " شکل مدور مستطیل " و " کتاب مکانیک " از جمله معروفترین و مهمترین کتب نگارش یافته به دسته این تیم برادرانه ایرانی است . و به همین دلیل است که محققان نام این خوارزمیان را با یکدیگر اشتباه می گیرند .

 

* " خوارزمی " بزرگترین دانشمند جهان

 

 دانشمند ریاضیدان خوارزم را بزرگترین دانشمند جهان در زمان خود گفته اند و حتی بسیاری از محققان و دانشمندان امروزه جهان ، ایشان را بزرگترین دانشمند دانش ریاضی در قرون میانه جهان گفته اند یا اینکه ایشان را بنیانگذار دانش امروزین ریاضی در جهان گفته اند . چیزی که هیچ شک و تردیدی در آن راه ندارد این است که زحمات هیچ کدام از دانشمندان ریاضی جهان به اندازه ایشان موثر و سرنوشت ساز در این بیش از بک هزار سال گذشته نمی بوده است .

این نابغه ایرانی بنیانگذار علم جبر در جهان است و تا قبل از این دانشمند ایرانی عالمان و دانشمندان جهان از بخش دیگری از علم ریاضی که به آن " هندسه " می گوئیم ، قادر به حل کردن مسائل و مشکلات ریاضی می بودند که نسبت به جبر بسیار پیچیده و طولانی تر است . برای مثال حتی بزرگترین دانشمندان تمدن بزرگ یونان ، این افتخار غرب جهان ، هیچ گاه نتوانسته بود در ریاضیات محاسبه ای ، هیچ گام رو به جلویی بردارند و این علم بشر را به پیش برانند . یونانیان در جبر و حساب و مثلثات هیچ سر رشته ای نداشتند ، بلکه همانگونه که گفتیم مسائل خود را با استفاده از هندسه حل می نمودند ( ما میگوییم مربع 5 می شود 25 و یا مکعب آن میشود 125 ولی یوناینها حتی ضرب 2 عدد را مثلا 3 ضرب در 5 را میگفتند مستطیل 5 و 3 و  اینگونه همه چیز را به کمک هندسه حل میکردند و اگر این هموطن خوارزمی ما نمی بود ، احتمال می رفت ما امروزه نیز همانند یونانیان باستان به حل مشکلات ریاضی خود بپردازیم ) . حالا و با این توصیفات شاید قدر کار ارزشمند این نابغه های ایرانی را در پیشبرد علم بهتر درک نمائیم ، درک نمائیم زحمت شبانه روزی این عالیجنابان را در سراسر عمر خود .

 

* الگوریتم = الخوارزمی = " خوارزم "

 

اما جبر چیست ؟ الگوریتم کیست که این همه در کتب ، مجامع علمی و سایت های مختلف از آنان سخن به میان می آید ؟

" جبر " نام کتاب مهمی است که خود موسی خوارزمی درباره آن فرموده اند : " آنرا به اختصار نوشت ام ... " . اهمیت این گفته خوارزمی را زمانی درک می نمائیم که بدانیم این کتاب به اختصار نوشته شده ، چه تاثیر عظیمی بر جهان علم و سرنوشت بشر گذاشته است . ما نمی دانیم اگر این کتاب با شرح و تفضیل توسط خوارزمی نگارش می یافت چه  تاثیری در جهان بر جا می نهاد . نام این کتاب را این ایرانی خوارزمی " الجبر و المقابله " گذاشته و دلیل اینکه آنرا به عربی ، زبان بین المللی جهان اسلام نوشته بود ، این است که تمامی دانشمندان جهان اسلام بتوانند به سادگی از آن استفاده نمایند و از این علم جدید در کتب خود استفاده نمایند . این مایه فخر خوارزم ، شمالی ترین سرزمین ایرانی ، این کتاب را که تمام علم ریاضی جهان ، این علم پایه و مادر علوم دیگر را با این عبارت آغاز می نماید : " چنین گفت الگوریتمی ( خوارزمی ) ، بگذار خدا را شکر گوییم، سرور و حامی ما . "

 

* " خوارزمی " بزرگترین دانشمند کاخ دانش

 

آل عباس که با رشادتها و جانبازیهای مردم خراسان و رهبری نابغه ای ایرانی به نام ابومسلم خراسانی ( این ایرانی توانست قوی ترین دولت جهان در عصر خود را که بنی امیه عرب می بود را سرنگون و انتقام تجاوز و دست درازی اعراب به ایرانزمین را به بهترین نحوی بگیرد و آل عباس را که از عموزادگان حضرت محمد ( ص ) می بودند را جایگزین آنان نماید ) بر روی کار آمد ، بر خلاف بنی امیه که پایتخت دولت خود را در سرزمینهایی رومی قرار داده بود و به شکل و سبک امپراطوری امپریالیستی روم سرزمین ها را اداره می نمود ( امپراطوری = امپریال = امپریالیستی ، دولتی که قوی تر بر ضعیف تر حکم می راند ) ، آل عباس پایتخت خود را در سرزمینهای ایرانی قرار داد و  با کارهای دیگری همچو این ، سعی نمود تا دولت خود را جانشین شاهنشاهی جهانی ایرانیان نماید نه دولت امپراطوری روم . از جمله اقداماتی که این جانشین اسلامی شده شاهنشاهی ساسانی انجام داد ، شبیه سازی دانشگاهی بزرگ می بود از روی دانشگاه باستانی جندی شاپور در بغداد ( که خود این بغداد نیز با طراحی و نام ایرانی اش جایگزین تیسفون ، پایتخت ایرانزمین در قبل از ورود اسلام به ایرانزمین شده بود با چند کیلومتر اختلاف در شمال تیسفون بزرگ ) .

خوارزمی ، مهمترین و درخشانترین دانشمند دانشگاه جهان ، یعنی دار الحکمه بغداد ( کاخ حکمت و دانش ) می بود ( که چند وقتی می بود جایگزین گندی شاپور باستانی گردیده بود ) . از دجله تا اقیانوس اطلس زبان عربی جایگزین زبانهای باستانی گردیده بود و از سوی دیگر زبان دین اسلام نیز عربی می بود و به همین دلیل دانشمندان مسلمان و از جمله ایرانیان کتب خود را به این زبان می نگاشتند . کتب بسیار مهمی که خوارزمی به زبان عربی نوشت از طریق سرزمینهای اسلامی به اسپانیا در شمال آفریقا برده شد ( با اینکه اسپانیا در غرب اروپا می بود ولی به دلیل نزدیکی اش به وسیله تنگه جبل الطارق به آفریقا ، تسخیر مسلمانان گردید و به جزیی از سرزمینهای تحت اختیار مسلمانان تبدیل گشت ، بعدها که مسلمانان رو به افول رفتند ، این مسیحیان می بودند که سرزمین اسپانیا و پرتقال را باز پس گرفتند ) .

 

، انتقال علم ایرانیان " خوارزمی " از طریق اسپانیا به اروپا

 

گسترش همه جانبه کتابهای بسیار مهم و سرنوشت ساز ایرانیان خوارزمی در جهان اسلام و برده شدن آن به اروپا از طریق اسپانیای تحت حکومت مسلمانان ، دلیلی گشت تا این کتب در معرض و اختیار اروپائیان قرار بگیرد . سه قرن بعد از خوارزمی ، آتل هارت انگلیسی توانست این کتب به وجود آورنده تمدن فردای اروپا را به زبان مهم لاتین ترجمه گرداند ( زبان لاتین اروپا در آن زمان حکم زبان عربی را می داشته است برای سرزمینهای اسلامی در همان عصر ) ، اینگونه این کتاب ایرانیان خوارزمی ، با علم نوین و مهمی که در خود می داشت ، در اختیار عالمان و دانشمندان سراسر اروپا قرار گرفت تا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 19:30  توسط حمیدرضا حسینعلی | 

* دنیا علم حساب و کتاب را از زحمات " خوارزمیان " به دست آورده است

از بین کتابهای مهم خوارزمی دو کتاب بیش از بقیه مورد استقبال جهانیان قرار گرفت و باعث شهرت هر چه بیشتر این ایرانی و سرزمین ستایش برانگیز ایرانی اش شد ، نه تنها در جهان آن عصر بلکه در طول تاریخ علم و تمدن بشری .

کتاب اول ایشان در زمینه حل مشکلات علمی ( حل المسائل علمی ) می بود با نام " جبر و مقابله " که مترجم اروپایی برای نام این کتاب همان نام " جبر " را به تنهایی کافی دانست و اینگونه نه این کتاب خوارزمی بلکه نام این قسمت مهم از ریاضیات در تمام جهان " جبر " نامیده شد .

دومین اثر بسیار با ارزش خوارزمی در علم مادر ریاضی ، که باعث جاودان گشتن نام شمالی ترین سرزمین ایرانی در " علم و تاریخ علم جهان " گشت ، کتابی است در رابطه با " فن محاسبه " و " استفاده از عددهای هندی و نوشتن اعداد به شکل جدید " و " جمع و تفریق " ، " نصف یا دوبرابر کردن " ، " ضرب " ، " تقسیم "  و " محاسبات کسری " ( و همانگونه که مشاهده می نمائید تمدن امروزین جهان که به وسیله اروپائیان بنیان گذاری گردیده بود اینگونه جمع و تفریق را از ما ایرانیان آموخته اند ، و این نیاکان ما می بودند که حتی جمع و تفریق های ساده به شکل امروزین را یاد اروپائیان و تمام جهانیان داده اند ) .

این کتاب مهم ایرانیان خوارزمی نیز از طریق اسپانیا به اروپا رفت و در قرن دوازدهم بعد از میلاد ، به وسیله اروپائیان به زبان مهم لاتین برگردانده شد تا زمینه جهش تمدن در قرنها بعد این قاره را اینگونه پایه ریزی گرداند .

کتاب جبر خوارزمی تا قرون متمادی " مرجع " و " ماخذ " علم اروپائیان می بود تا اینکه شخصی به نام " ویت " در قرن شانزده و هفده میلادی بالاخره توانست چیزی بر این علم ایرانیان بیفزاید و بر کرانه های این علم بیفزاید و آموزه های آنرا از انحصار دانشمندان ایرانی خارج نماید . ترجمه های بسیاری از کتاب جبر در اروپا صورت گرفته بود که از آن جمله می توان به رابرت چستری ، یوهانس و گراردوس اشاره نمود . نکته جالب این که متن اصلی جبر که ترجمه های پسر عموهای اروپایی از روی آن صورت گرفته بود ، همانند بسیاری دیگر ازکتب مهم ایرانزمین ، کاملا از بین رفته است و امروزه تنها کتب ترجمه شده اروپایی این اثر سرنوشت ساز جهانی ، باقی مانده است . سرنوشت ساز بودن کتاب دانشمند نابغه ایرانزمین تنها به اروپا محدود نمی گردد چون تا آن زمان نیز خود مسلمانان با اعداد هندی ( که متاسفانه و به غلط بعضی به آنها اعداد عربی گفته اند ، که این کار می باید به دلیل نوشته شدن این اعداد به زبان عربی در اولین بار توسط دانشمندان ایرانی مربوط گردد ) آشنا نمی بودند و این خوارزمی می بود که جهان اسلام را با این اعداد آشنا نمود . صفر به عنوان یک عدد از زمان خوارزمی ایرانی وارد جهان اسلام و بعد از آن اروپا گردید و این عدد در ابتدا در ریاضیات هندی مورد استفاده قرار گرفته بود و تا قبل از ایرانیان و به وسیله دانشمندانی چون خوارزمی ، کسی در جهان از چنین عددی آگاه نمی بود .  

کتاب دوم خوارزمی که برای اولین بار اروپائیان را با جمع و تفریق و دستگاههای اعشاری و .. آشنا نمود ، معروف به الگوریتم است و این کلمه شکل تغیر کرده و لفظ اروپایی شده خوارزم و کلمه عربی آن یعنی الخوارزم است . نام کتاب به زبان اروپایی Algorithmi de numero Indorium می باشد و این نام لاتین شده خوارزمی ، به معنی و مساوی " فن محاسبه با اعداد "  گردیده است ( لفظ آلگوريتم و آلگوريسم و نظاير آنها درزبانهاي اروپايي بمعنی فن محاسبه با ارقام يا علاماتهای مخصوص ديگر ، بکار ميرود ) .

خوارزمی بزرگ کتاب الگوریتم خود را دو بخش نموده بود ، بخش نخست تنها تئوری است و طرز حل معادلات شرح داده می شود . در بخش دوم ایشان می فرماید : در فقه اسلامی مسائلی پیدا میشود که منجر به حل معادله میشود و فقها در آن درگیرند و نابلد در حل آن . مثلا در مورد تقسیم ارث و یا در موقع عمل کردن به وصیتها . خوارزمی می فرمایند برای بخش ارث میان بازماندگان و دیگر راههایی که شخص متوفا وصیت کرده ( مثل اهدای قسمتی از ثروت اش در راه خیر و جامعه سازی ) باید از معادله درجه 2 استفاده نمائیم و اینگونه یکی از دلایل پیشرفت علم ریاضی را در سرزمینهای اسلامی بیان می نماید ( چون مطلب به اینجا رسید یادی هم از ابوالوفای بوزجانی که ایشان نیز هم عصر خوارزمی بزرگ می بوده اند و تقریبا همه مثلثات را کشف کرده بودند ، حتی مثلثات کروی را و قرنها بعد دنباله کار ایشان را اروپائیان پی گرفتند ، یا جمشید کاشانی که تا سینوس سه درجه را هم حساب نمود ... ) .

جداول نجومی و مثلثات خوارزمی ( با سينوس و كتانژانت ) نيز از زمرة آثار نابغه ایرانی شمال ایرانزمین است که به زبان عربی نگارش یافته و بعدها به لاتين ترجمه گردیده است و مورد استفاده اروپائیان قرار گرفته است . 

آثار خوارزمی اهميت زيادی در تاريخ رياضيات دارد ، زيرا يكی از منابع عمده‌ای است كه از طريق آن شماره‌های هندی و جبر اسلامی به اروپای غربی – مهد تمدن امروزین جهان – راه یافته است ، و به همین دلیل است که جرج سارتن George Sarton  در كتاب مشهور خود يعنی تاريخ علم ، نيمه اول قرن نهم رياضی را عصر خوارزمی خوانده اند .

از دیگر افتخارات بزرگ اين دانشمند بزرگ ايرانی این می باشد كه موفق به اندازه‌گيری يك درجه از قوس نصف النهار شد .

فرمولهای جالبی را تجزيه و تحليل كرده است.   معمولاٌ در حل معادلات ، دو عمل معمول را خوارزمی تنقیح و تدوین کرده است و از این راه ابداعی و جدید " جبر " را به  " مرحله علمی " رسانیده است .

اثر ریاضی دیگری که چندی پس از جبر نوشته شد رساله ای است مقدماتی در علم حساب ، که با استفاده از ارقام هندی ( یا به غلط ارقام عربی ) ، نخستین کتاب نظام ارزش مکانی ( که آن نیز منشا از هند می داشت ) را به نحوی اصولی و علمی شرح داده اند .

تمامی این کتابها و کتابهای دیگری که خواهیم گفت برای نخستین باربه زبان عربی و در جهان اسلام نوشته شده اند .

محمد خوارزمی ، افتخار خوارزم و ایران و جامعه بشری درجبر، هیچ رمز و نمادی (حتی برای اعداد ) را به كار نبرده بلكه همه چیز را در جبر خود با كلمات بیان كرده است . برای مقدار مجهول ، كلمه عربی شماء را به كار برده كه به معنی چیز یا چیزی است . برای توان دوم یك كمیت ، مال به معنی دارایی رابه كاربرده كه برای دادن معنی كمیت نیز به كاررفته است ( این کار با گسترش علم بعدها تغیراتی نمود و به جای این کلمات از نشان ها و اشارات استفاده گردید به طوری که می توانیم بگوئیم از سویی این کار باعث راحتی و از سویی دیگر سخت تر شدن این کار گردید ) .

ابوجعفر (عبد الله ) محمد بن موسی خوارزمی در بسط و پیشرفت ریاضیات ، چه در كشورهای اسلامی و چه در كشورهای اروپایی ، و دیگر نقاط جهان تأثیر فراوان می داشته اند .

 كتاب « حساب » خوارزمی نخستین كتابی است كه در دورة اسلامی راجع به فن حساب هندی تألیف گردیده است . مسلمانان فن حساب هندی را مستقیماً از روی این كتاب نابغه ایرانی فراگرفتند و اروپاییان به وسیله ترجمه‌هایی كه از آن در سده دوازدهم میلادی به عمل آمد ، با حساب هندی آشنا گردیدند .

می توان چنین گفت كه تنها اثر دیگری كه از خوارزمی باقی مانده است ، رساله كوتاهی است در باره تقویم قوم یهود . خوارزمی دو كتاب نیز در باره اسطرلاب نوشته اند . آثار علمی خوارزمی از حیث تعداد كم ولی از نفوذ در سراسر جهان بی نظیر می باشند ، زیرا كه مدخلی بر علوم یونانی و هندی فراهم آورد اند و بزگترین تاثیر را بخشیده اند . وی در ریاضیات و بویژه نجوم ایران پیش از اسلام و تعالیم مكتب جندی شاپور كه در زمان وی هنوز از خاطره‌ها محو نگشته بود ، دست داشتند و آنها را با ریاضیات هندی درآمیختند و نخستین كتابهای جبر و نجوم ( زیج ) را به زبان عربی نوشتند .

 ابن ندیم در کتاب مهم " الفهرست " نوشته اند كه خوارزمی پیوسته در خزانة‌ الحكمه كه مأمون تأسیس نموده بود ، به کار مشغول بودند .

خوارزمی دو کتاب هم درباب اصطرلاب نوشته است که یکی کتاب العمل بالاصطراب و ديگری کتاب عمل الاصطرلاب م